تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست دهم: دومین دیدار!

ديروز بعد از كلي كار روزانه، موقع رفتن به خونه يه كيك كوچولوي ريزه ميزه خريدم و رفتم خونه. همسر مهربون اومد و كيك رو خورديم و بعدش موقع نگاه كردن به تلويزيون نفهميدم كي خوابم برد.


و اما امروز

امروز از صبح به چند تا شركت زنگ زدم. ما يه ماه پيش يه عنوان تعريف پروژه فرستاده بوديم براي همه شركتها، حالا دونه دونه زنگ ميزنن و اطلاعات بيشتري ميخوان، ولي رئيس ميگه كه ما از اين بلاها زياد سرمون اومده، اطلاعات پروژه رو ميگيرن و بعدش خودشون ميرن انجامش ميدن بنابراين اطلاعات نديد. خلاصه كه اگه قرار باشه اطلاعات نديم، بايد باهاشون جلسه بذاريم، اگه باهاشون جلسه بذاريم، ما بايد بريم اونجا، اگه ما بريم اونجا، بايد با هواپيما بريم، اگه با هواپيما بريم معلوم نيست برگرديم، اگه معلوم نباشه برگرديم . . .


 و اما يك سال پيش در چنين روزي

صبح با خستگي ناشي از بي خوابي ديشبش رفتم سر كار، همون همكارم تا منو ديد از ماجرا پرسيد، منم همون چيزايي رو كه به مادربزرگم گفته بودم براش تعريف كردم و اونم همش ميگفت: تو خيلي زود قضاوت ميكني، از كجا ميدوني كه تموم شد منم ميگفتم: حسم اينو ميگه! خلاصه كه تا ظهر كلا ديروز و هر آنچه مربوط به ديروز بود رو فراموش كردم و همش با خودم ميگفتم كه لزومي نداره به مساله اي كه ديگه وجود نداره فكر كني. تا اينكه حدود سه و نيم بعدازظهر بود كه همسر مهربون زنگ زد. همينكه شمارش رو كه به اسم آقاي الف تو گوشيم ذخيره كرده بودم ديدم، دوباره هيجانم فوران كرد و به تته پته افتادم. اصلا يك درصد هم احتمال نميدادم كه زنگ بزنه، اونم به اين زودي. بعد از سلام و احوالپرسي، اين مكالمات بين ما رد و بدل شد:

همسر مهربون: براي جلسه دوم آماده ايد؟

من : امروز؟

همسر مهربون: چرا كه نه!

من: خواهش ميكنم!!!

همسر مهربون: من الان دارم از كرج برميگردم، تو ماشيون شركت هستم، بايد برم ماشين خودم رو بردارم. حدود ساعت 4:45ميرسم خدمتتون.

من: بله!

خلاصه كه همون همكارم همون موقع تو اتاقم بود و گفت: ديدي گفتم تو خيلي زود قضاوت ميكني!!

منم كه نميدونم چم شده بود، پر از يه حس ناشناخته بودم. خلاصه كه راس ساعتي كه گفته بود همونجاي ديروزي (كنار ايستگاه اتوبوس) همديگه رو ديديم. منم كه تقريبا همون لباسهاي قمر در عقرب ديروز تنم بود و باز كلي خجالت كشيدم و با خودم تصميم گرفتم كه ديگه فردا اين لباسا رو نپوشم. دوباره رفتيم همون پارك ديروزي نزديك محل كارم. همسر مهربون سه تا آبميوه خيلي بزرگ خريد، من فكر كردم كه چقدر مهربونه، 2 تاش رو براي من خريده و يكي براي خودش! ولي وقتي 2 تاش رو خودش خورد و يكيش رو من، كلي خندم گرفته بود كه چي فكر ميكردم و چي شد!!!. بعدها كه بهش گفتم، گفت كه آخه درست نبود 2 تاش رو بدم به تو، آخه اگه ميخوردي دور از ادب يه خانم محترم بود، ولي من چون از كرج اومده بودم، خيلي تشنم بود! اون روز همش تو همون پارك مونديم و دوباره 8 شب منو رسوند سر كوچمون. يه نيم ساعتي هم همونجا صحبت كرديم و دوباره بدون قرار جلسه بعد خداحافظي كرديم و من رفتم خونه! همينكه رسيدم مادربزرگم پرسيد: امروز بهت زنگ نزد؟!! كه منم قضيه رو براش تعريف كردم و اونم هي تند تند ميگفت: پس حسابي مخش رو زدي؟!! خلاصه كه اونشب از قضا فقط من و مادربزرگم خونه بوديم. بعداز شام حدود ساعت10 اينا بود كه اولين اس ام اس همسر مهربون رو دريافت كردم، اونم به اين مضمون: من به نتيجه اين آشنايي خيلي اميدوارم، و فكر ميكنم ما نقاط مشترك زيادي با هم داريم! منم نوشتم: ممنونم، منم همينطور، هر چي خدا بخواد. بعد اس ام اس زد: زنگ؟ منم نوشتم: خواهش ميكنم و دوباره پر از هيجان شدم! موندم با اينهمه هيجان اون موقع چطوري سكته نكردم!!

بعدش همسر مهربون زنگ زد و كلي با هم حرف زديم. اولش مادربزرگم كنار من دراز كشيده بود و خوب به حرفامون گوش ميداد، ولي يه ساعتي كه گذشت وساعت حدود 11-11:30 شد، و ديد كه حالاها حالاها بايد بيدار بمونه، حوصلش سر رفت و تصميم گرفت بره بخوابه!! وقتي همسر مهربون حرف ميزد يه حسي داشتم كه هيچوقت تجربه نكرده بودم، حسي كه همون شب تو دفترم اينطور در موردش نوشتم:

خدايا! يعني دارم عشق رو تجربه ميكنم؟ خدايا! عشقي كه ميگن، يعني همينه؟ پس حق داشتن اينهمه از عشق بگن! خدايا يعني دارم عاشق ميشم؟ يعني اونم داره عاشق ميشه؟

خلاصه كه بعد از 2 ساعتي حرف زدن، يهويي همسر مهربون گفت: من . . . هستم، يه نفر كه ميخواد زندگي كنه، يه نفر كه هيچي نداره، يه نفر كه زود عاشق نميشه كه زود فارغ شه، يه نفر كه انگار گمشدش رو پيدا كرده، حاضري با اين آدم ازدواج كني؟ منم كه گيج گيج و شايدم مست مست بودم اصلا زبونم نميچرخيد و فكرم كار نميكرد و بعد از كلي مدت گفتم: بله! و بعد در دفترم نوشتم:

 من انگار خود نبودم، انگار همه او بودم و او، غريبه اي كه گويي سالهاست كه با من بود و گفتم آري، نه به او كه به خودم و اينگونه عاشق شدم!!

الان هروقت متنهاي اون موقع رو ميخونم همون حس و حال برام زنده ميشه. بعدش هم اين متن رو كه نميدونم مال كيه نوشتم تو دفترم:

 

در ابتداي زندگي بودم

                   نشسته در برابر غار

                                عشق را ديدم

                                                    آتش بود

                                                               بر افروخته

                                                                        بي مهار

                                                                                  مهيب

                                                                                    ويرانگر

                                                                                                و جذاب

گريختم

            اما گريزي نبود

                        عشق، آتش بود

                                    و كشف آن

                                                آغاز عصري ديگر

                                                            و مهار آن

                                                                        زندگي را ديگر ساخت

 

ساعت حدود يك و نيم صبح بود كه ديگه از هم خداحافظي كرديم. ولي همينكه گوشي رو قطع كردم، از اينكه به اين سرعت بله گفته بودم، پشيمون شدم و كلي خودم رو سرزنش كردم و تصميم گرفتم يه جورايي اين كار عجولانم رو جبران كنم! با همين فكرها بود كه خوابيدم.

 

ادامه دارد. . .

 


ويژه: همسر مهربونم

مهربون من، تو واقعا بهم ثابت كردي كه زود عاشق نشدي كه زود فارغ شي، ولي من، چقدر براي رسيدن به جايي كه تو ايستاده بودي تلاش كردم، چقدر زمان نياز داشتم تا به آنچه كه تو يك شبه رسيده بودي بعد از شايد يكسال برسم. از صبوريهايت ممنونم. از تحمل كردن كج خلقيهايم ممنونم. ممنونم كه كمكم كردي تا به تو برسم. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.

   

 


[ ]
+
پست نهم: اولین دیدار

ديروز از سركار كه برگشتم رفتم خونه و چون همسر مهربون دير ميومد تا 9 خوابيدم بعدش كه همسر مهربون اومد ،شام خورديم و 3*4 رو نگاه كرديم و چقدر من و همسر مهربون از بازي ع*لي صاد*دقي خوشم مياد.


 و اما امروز:

امروز بعدازظهر با يكي از كله گنده هاي شركت جلسه داشتيم كه كنسل شد. اين چهارمين بار در يكماهه گذشته است كه اين جلسه كنسل ميشه. فعلا كه دارم يه كار ديگه انجام ميدم.


و اما يك سال پيش در چنين روزي:

يك سال پيش چنين روزي شنبه بود و قرار بود من و همسر مهربون براي اولين بار بعد از كودكيهامون همديگر رو ببينيم. چون روز قبلش با تور اردو رفته بودم خيلي خسته بودم. هرچند كه توي اون تور اونقدر به من بد گذشت كه تصميم گرفتم اين اولين و آخرين توري باشه كه نديده و نشناخته ميرم. توي اون تور از بچه 1 ساله تا پيرزن پيرمرداي 70 ساله بودن و خيلي جو نامتناسبي بود. البته منم كه تنها رفته بودم و هيچ دوست و آشنايي نداشتم خيلي بهم سخت گذشت. حتي يه دختر 22-23 ساله هم بود كه كرج سوار شد و صبح علي الطلوع رفته بود آرايشگاه و موهاش رو شينيون كرده بود و بعد اومده بود اردو. تنها حسن رفتن به اين تور اين بود كه من اونقدر خسته بشم كه تا رسيدم خونه شام بخورم و بدون هيچ فكري بخوابم.

صبح كه بيدار شدم مادربزرگم گفت كه : امروز ميبينيش آره؟ اين يه جمله باعث شد كه يهويي دستام يخ كنه و يه قلمبه دلهره و استرس بياد سر سراغم. به مامان بزرگم گفتم برام دعا كن و تند تند آماده شدم و رفتم سركار. به يكي از همكارام قضيه رو گفتم و اونم كلي راهنماييم كرد و آرومتر شدم. حدود ساعت 12 بود كه همسر مهربون زنگ زد و قرار شد ساعت چهار و ربع عصر همسر مهربون بياد نزديك محل كارم و همديگه رو ببينيم. منم كه لحظه به لحظه دلهرم بيشتر ميشد، آخه تا حالا مورد اينجوري نداشتم و البته براي خودم هم يه حس كنجكاوي و اينكه ماجرا برام جالب شده بود هم اضافه شده بود وهمه اينها باعث ميشد كه پر از استرس  و هيجان باشم. ساعت 3 كه شد همون همكارم گفت كه مرخصي بگير برو خونه و لباسات رو عوض كن و مرتبتر برو سر قرار. اما من گفتم نميخواد و همينجوري ميرم، حوصله ندارم تا خونه برم. ولي واقعا لباسام  از هر دري سخني بود. مانتو، مقنعه، شلوار، كيف و حتي كفشم هيچكدوم به هم نميومدن. دليلش هم اين بود كه صبح اونقدر هول شده بودم كه يادم رفته بود نگاه كنم ببينم چي دارم ميپوشم. حدود 4 همسر مهربون زنگ زد و گفت كه با يه ماشين مدل . . . مشكي مياد نزديك محل كارم. خلاصه كه 4:10 بود كه زدم بيرون و رفتم سمت همونجايي كه همسر مهربون آدرس داده بود. جالب اينكه جايي كه همسر مهربون ايستاده بود درست نزديك ايستگاه اتوبوس بود و همسر مهربون هم هرخانمي رد ميشده فكر ميكرده اين منم. منم با اون تيپ ناهمگوني كه داشتم يه عينك آفتابي هم زده بودم كه ديگه قوز بالا قوز شده بود. هنوزم كه هنوزه يادم ميفته كه با اون لباسهاي نامتناسب و اون عينك آفتابي نامتناسبتر ولي با چه اعتماد به نفسي رفتم پيش همسر مهربون خندم ميگيره و از اين همه اعتماد به نفس خودم تو اون لحظات تعجب ميكنم. خلاصه كه نزديك ماشين همسر مهربون كه رسيدم همون موقع يه خانم چادري همسن و سال من از نزديك ماشين همسر مهربون رد شد و همسر مهربون هم فكر كرده بود اون منم و تا به خودش اومده بود، من در ماشين رو باز كرده بودم و داشتم ميپرسيدم: ببخشيد، آقاي الف؟ كه همينكه گفت بله، خودم هستم و خواست از ماشين پياده بشه، من پريدم تو ماشين و تو يه چشم به هم زدن رو صندلي جلو كنارش نشسته بودم. البته بعدش خيلي خجالت كشيدم، چون اين كارم نشون ميداد چقدر هول و دستپاچه شدم كه بدون تعارف و اينا پريدم تو ماشين. بر خلاف من، همسر مهربون حسابي مرتب و آروم بود، يه كت شلوار سرمه اي مرتب تنش بود. موهاش كاملا صاف و صوف بود. ماشينش هم از تميزي برق ميزد. حسابي داخلش هم واكس كاري شده بود. يه عطر ملايم هم تو ماشين پيچيده بود كه خيلي خوشبو بود. خلاصه كه تازه اونجا بود كه فهميدم اي دل غافل، چقدر من از سر و ضع خودم غفلت كرده بودم و كلي به خودم بد وبيراه گفتم. بعدش رفتيم تو يه پارك همون نزديكيا، كه روبروي دبيرستاني كه همسر مهربون ميرفته بود. ناگفته نماند كه خونه باباي همسر مهربون نزديك محل كارمه و حتي از خونشون محل كارم كاملا ديده ميشه و چند دقيقه بيشتر هم پياده راه نيست. اولين باري كه رفتم خونه همسر مهربون اينها، فهميدم كه چقدر صبحهاي زيادي من از كوچشون و در خونشون پياده رد شدم و رفتم سركار. بعدها كه ابنو به همسر مهربون گفتم، گفت: حتما اونموقع صبح كه از در خونه ما رد ميشدي و من در خواب ناز بودم داشتي دعاي الهي انزلنا همسر را ميخوندي و و به خونه ما فوت ميكردي!!!. البته به هیچ عنوان کتمان نمیکنم!!!

 خلاصه كه تا ساعتشش و نيم اين حدودا، حرف زديم و از علايق و هدف و اينجور چيزا براي هم گفتيم. همسر مهربون هم گفت كه خواهراش منو يادشون بوده و گفتن همون ليلايي كه موهاش فرفري بود؟! راستي يادم رفت تو پست قبلي بگم، اونموقع كه 2-3 سالم بوده ازم ميپرسيدن ميخواي با كي ازدواج كني، با يه زيون بچه گانه و نامفهوم اسم همسر مهربون رو ميگفتم!! عجب دوره زمونه اي بوده اون موقع ها! خلاصه كه بعدش سوار ماشين شديم و تو ماشين بقيه حرفامون رو زديم والبته يه كم هم خيابون گردي كرديم. در تمام مدت دستام يخ يخ بود و با اينكه كلي نظرات و عقايد مشترك داشتيم ولي خيلي به قضيه خوشبين نبودم و همش فكر ميكردم كه همسر مهربون هم همينطوري فكر ميكنه. خلاصه كه حدود ساعت 8 بود كه رسيديم سر كوچمون و همسر مهربون كارتش رو داد و گفت كه اگه كاري داشتيد خوشحال ميشم كه بتونم كمكتون كنم و از هم خداحافظي كرديم و نخود نخود هر كه رود خانه خود. همسر مهربون كه كارتش رو داد و با توجه به اينكه هيچ حرف يا اشاره اي از جلسه بعدي نشده بود شكم به يقين تبديل شد كه ديگه قضيه منتفيه. وقتي رسيدم خونه مادربزرگم پرسيد چي شد؟ بهش گفتم كه  هيچي بابا! اصلا به هم نميخوريم و اون خيلي با كلاستر از منه و اصلا هم به هم نميايم و همه چيز تموم شده و شام خوردم و رفتم كه بخوابم. ولي مگه خوابم ميبرد. مني كه اونقدر مشكل پسند بودم و رو هركي همون اولش يه عيب بزرگ ميذاشتم، حالا هيچ عيب و ايرادي تو همسر مهربون نميديدم. همش به خودم نهيب ميزدم كه مواظب باشم كه من كه تا حالا كوچكترين علاقه اي به كسي نداشتم، مهر اين غريبه آشنا رو بر دل نگيرم. چون هيچ اميدي نداشتم كه قرار باشه همديگه رو دوباره ببينيم. سرم و ذهنم پر بود از او و هر كاري ميكردم و با خودم ميجنگيدم نميتونستم بهش فكر نكنم. و تا نزديكياي صبح بيدار بودم و فكر ميكردم، ولي هيچ نشانه اي نميديدم كه بخواد من و اون رو به هم ربط بده. با همين فكرا بود كه خوابم برد.

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

يك سال از اولين ديدار ما سپري شد. چقدر وقتي به اون روزها فكر ميكنم خدا رو شكر ميكنم به خاطر تو و اينكه من و تو رو سر راه هم قرار داد. الان ميبينم كه چقدر با هم تشابه داريم. هر دومون چقدر با زندگي جنگيديم تا به هم رسيديم. چقدر با مشكلات دست و پنجه نرم كرديم تا همديگه رو پيدا كرديم.

خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد وسلامت برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست هشتم: یک سال پیش در چنین روزی!!
سلام سلام!!!

تعطیلات خوش گذشته که ان شاالله! ايشالله كه هميشه به تعطيلات خوب خوب!

از امروز ميخوام روزشمار از پارسال رو بذارم. به اميد خدا و ياري اون!

و اما چهارشنبه:

چهارشنبه که تعطیل بود با همسر مهربون و مهمون شرکتشون که چینیه و ۱۰-۲۰ روزیه ایرانه، رفتيم دربند. البته بعدازظهر رفتيم. خيلي هنوز شلوغ نشده بود. با تله سيژ رفتيم بالا و كلي اينور اونور رفتيم. دوست چينيه تو كابين جلويي ما سوار شده بود و ما هم كابين عقبي بوديم. اول كه سوار شده بود معلوم بود كه ترسيده و همش ميله ها رو چسبيده بود، هرچي ما از پشت صداش ميكرديم ميترسيد برگرده. خلاصه كه تا عصري بوديم و بعد رسونديمش ديگه هوا داشته تاريك ميشد كه رفتيم خونه


و اما پنج شنبه:

صبح همسر مهربون رفت سركار و منم مشغول نظيف نمودن منزلمان گشتم و بعدازظهر همون دوستامون كه پزشكن زنگ زدن و قرار شد شب بيان خونمون. همسر مهربون هم كه ۶ از سركار اومد و مهمونا هم ۹ اومدن. شام خورديم و كلي حرف زديم. اونا هم چون شب قبلش كشيك بودن، خيلي خسته و خواب آلود بودن و ۱ اينا بود كه رفتن و ما هم از خستگي غش كرديم.


و اما جمعه:

صبح كه ببخشيد ظهر ساعت حدود ۲ بيدار شديم و ناهار -صبحونمون رو خورديم و ولويي تلويزيون ديديم. شب هم بابا و مامان و خواهري مهمونمون بودن و شام خورديم و تا حدود ۲ بيدار بوديم و بعد بابا اينا هم خونه ما خوابيدن.


و اما امروز:

صبح با بابا اينا صبحونه خورديم و همه رفتيم دنبال كار و زندگيمون.


 يك سال پيش در چنين ديروزي!!

يه فاميل دور مامانم داره من خيلي دوسش دارم و خاله صداش ميكنم. اين خاله مهربون بچه دار نميشن و من رو ازهمون بچگي خيلي دوست داشتن. همسر خاله مهربون هم ايضا. وقتي من خيلي بچه بودم و  ۲-۳ سال بيشتر نداشتم با مامانم خيلي وقتا خونه همين خاله مهربون بوديم. از همونجا ميشه كه همسر مهربون كه اونم اون موقعها خیلي بچه بوده و همسايه خاله مهربون، ميشه خواستگار پرو پا قرص بنده. همش به باباش اينا ميگفته كه برن و منو عقلم كنن!!!. اونقدر كوچولو بوده كه به جاي عقد ميگفته عقل!!!. خلاصه كه همون موقعها هم جنگ بود و هر روز هم شهر ما بمباران ميشد، اين شد كه خانواده همسر مهربون خونه زندگيشون رو ميارن تهران و ديگه همه همديگر رو يادشون ميره. منم فقط يه تصوير از كوچه همسر مهربون تو ذهنم بود و البته نميدونستم كه چرا اين كوچه تو ذهنمه!!!.

سالها گذشت و من رفتم دانشگاه. از اون به بعد، چند بار كه همسر خاله مهربون رو ميديدم، ميگفت همسر مهربون بزرگ شده و خيلي پسر خوبيه ها!. منم كه هيچي از همسر مهربون يادم نميومد پشت گوش مينداختم و البته بابا هم غيرتي ميشد و بحث رو عوض ميكرد..

تا اينكه پارسال ديروز حدود ظهر همون همسرخاله مهربون زنگ زد و گفت من با  اصرار شمارت رو از بابات گرفتم و اگه تو هم اجازه بدي شمارت رو ميدم همسر مهربون تا با هم صحبت كنيد و ايشالله كه خيرتون باشه. منم كه اصرار همسر خاله مهربون رو ديدم قبول كردم و ساعت ۲ بعدازظهر بود كه همسر مهربون زنگ زد و ۱ ساعتي با هم حرف زديم. البته اون فقط حرف ميزد و منم كه در مقابل حرف زدنش كم اورده بودم فقط ميگفتم، بله! بله! درسته!. خلاصه  كه همسر مهربون بعدها گفت كه همسر خاله مهربون هم كه هر دو سه سالي يكبار همسر مهربون رو ميديده از من ميگفته كه چقدر دختر خوبي هستم!! و همسر مهربون هم فقط ميشنيده!!!. تا اينكه اونروز بهش زنگ ميزنه و همسر مهربون هم سركار بوده و براي اينكه ايندفعه از دست خاله همسر مهربون راحت بشه ميگه باشه! من به ليلا خانم زنگ ميزنم و اين شد كه زنگ زدن همانا و در تله افتادن همانا. فرداي ديروز پارسال!! يعني امروز پارسال، جمعه بود و من اولين و آخرين تور مجرديم رو رفتم و اولين ديدارمون موكول شد به فرداي پارسال!!!

ادامه دارد . . .

امروز افاضات نداريم چون خيلي طولاني شد.

راستي ياد خسرو شكيبايي رو هم گرامي ميدارم. واقعا بازيگر توانا و ارزنده و متواضعي بود. خدايش بيامرزاد.


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوبم، ديشب كه با هم خاطرات پارسال رو مرور كرديم، چقدر خدا رو به خاطر وجود پاك تو شكر كردم. چقدر شكرگزار خداي خوبم هستم. خدا هميشه سلامت و شاد برايم حفظت كند. خدا، عزيزان همه را برايشان حفظ كند. عزيزان ما  را هم همينطور.


[ ]
+
پست هفتم: توقعات فزاينده!!

ديروز عصر با همسر مهربون رفتيم و از يكي از شعبه هاي همون مانتو فروشيه يه مانتوي ديگه خريديم. قيمتهاش خيلي خوبه و براي سركار هم مناسبن. البته بگم كه من 2 سايز بزرگتر خريدم تا خيالم راحت باشه كه ديگه تنگ نيست. يه منشي فضول طبقه بالاي ما هست كه اگه منو با ابن مانتو گشاد ببينه حتما حتما ميپرسه: خبرايي هست؟؟؟ آخه چند وقت پيش يه مانتوي جلوبسته پوشيده بودم كه گفت: خبراييه؟ ولي امروز اگه بپرسه، ميدونم چجوري جوابش رو بدم.

ديروز عصر هرچي به همسر مهربون اصرار كردم كه بيا بريم كادوي روز مردت رو با سليقه خودت انتخاب كن، گوش نكرد. دفعه ديگه بهش نميگم و خودم ميرم براش كادو ميخرم، اينجوري خيلي بهتره. آره جانم!

بعدش  سر خيابونمون كه رسيديم يهو به سرمون زد بريم كرج  با همون دوست پزشك و خانمش كباب بنابي بخوريم، آخه خيلي كباب بنابي هست تو كرج كه غذاهاش خيلي خوشمزست، رفتيم خونه لباسامونو عوض كنيم كه رفتن به خانه همانا و بي خيال كباب بنابي شدن همانا. و شام، گزارش هفتگي اين 3-4 روز رو خورديم.

 


و اما امروز :

از صبح كه اومدم سر كار تا حالا دارم گزارش مينويسم. هر ماه اين موقع ها بايد به كارفرمامون گزارش بديم و الان دارم از حال ميرم. هي من نوشتم دادم تايپ كردن، تصحيح كردم، دوباره نوشتم، تايپ كردن و تصحيح و . . .

شايد عصري بريم خونه اون دوست مذكور، فعلآ معلوم نيست.

 


و اما افاضات امروز:

رنگ مانتويي كه ديروز خريدم با كفش و شلوارم اصلا جور در نمياد، همسر مهربون گفت بيا بريم كفش و شلوار همرنگش بگير. ولي گفتم نه بابا! بي خيال! يه جوري ستشون ميكنم! اين شد كه همسر مهربون يه داستان برام تعريف كرد به اسم : يك جفت جوراب ابريشمي. اسم نويسندش هم گفت ولي الان يادم نيست. داستان از یه نویسنده خارجیه و از اين قراره كه يه روزي يه آقايي يه مرد ژنده پوش رو ميبينه كه كنار خيابونه ولي به نظر ميرسه كه آدم حسابي باشه! ازش ميپرسه كه آقا! به نظر مياد شما آدم با شخصيتي هستيد، اينجا چكار ميكنيد. آقاهه ميگه راستش من يه كارمند ساده بودم و همسري داشتم كه خيلي آدم قانعي بود. يه روز براي تولدش يه جفت جوراب ابريشمي خريدم و اون خيلي خوشحال شد. بعد از چند روز ديدم جوراباش رو نميپوشه، ازش سوال كردم: گفت: آخه اين جورابا به اين كفشهاي كهنه من نمياد، و روم نميشه بپوشمشون. فرداش رفتم يه جفت كفش براش خريدم و اونم فقط چند روزي كفشها رو پوشيد. ازش پرسيدم چرا كفشها رو نميپوشي؟ گفت: آخه اين كفشها به لباسهاي كهنه من نمياد؟ خلاصه كه لباس و كيف و ماشين و وسايل خونه و همه رو به اين ترتيب به مرور مجبور شدم عوض كنم. حتي يه روز گفت: من با اين تيپ و قيافه اي كه الان زدم به اين محله نميام و بايد بريم يه محله بالاتر و رفتيم. تا اينكه چند وقت پيش گفت: من با اين تيپ و قيافه اصلا به تو نميام و منو از خونه انداخت بيرون و منم كه همه زندگي و پس اندازم رو خرج كرده بودم، آواره كوچه ها شدم.

البته همسر مهربون به اين بحث ميگه: توقعات فزاينده كه البته انگيزه پيشرفت جامعه بشري هم  به نوعي همين توقعات فزاينده بوده كه باعث شده زندگي انسانها روز به روز بهتر بشه و پيشرفت كنه. اينكه انسان به كم قانع نيست و توان فكريش رو هم داره باعث شده كه زندگي  اينقدر متحول بشه. ولي بحث بالا متاسفانه چيزيه كه سالهاي زياديه به طور اسفناکی گریبانگیر جامعه ما شده. تا 30 -40 سال پيش مردم متوسط و يا پايين جامعه به فكر تجملات و اين جور چيزا نبودن. اما الان به خاطر چشم و هم چشميهايي كه هست و خيلي وقتها هم كاملا بيهوده و مسخرست جامعه توي سطحي ترين شكل توقعات فزاينده گير كرده و دست و پا ميزنه. مصداق بارز اين چيزا رو ميشه توي گوشي تلفن همراه، مبل، فرش، پرده، لباس، و . . . ديد. خيلي وقتها صاحب اون وسيله حتي نميتونه از تمامي امكانات اون وسيله استفاده كنه ولي چون مدل بهتريه و بيشتر تو چشمه حتما بايد اون رو داشته باشه. نمونش مادربزرگ خودم كه 10 سالي ميشه موبايل داره. تا همين پارسال هم گوشي 10 سال پيشش رو داشت كه خيلي گوشي ساده اي بود. ولي پارسال رفت و يه گوشي آخرين مدل خريد و ميگفت ديگه روم نميشد با اين گوشيم صحبت كنم. ولي حتي نميتونه تصوير رو صفحش رو هم عوض كنه فقط ميتونه با تلفنش صحبت كنه همين و همين.

بسه ديگه! الان دوباره شیوا ميگه زياد نوشتي

 


ويژه: همسر مهربونم

مهربون من، نميدوني چقدر بهت افتخار ميكنم كه به هر مناسبتي كه پيش مياد، شعر يا ضرب المثل يا حكايتي چيزي بلدي. مرسي كه اينهمه مهربون و عاقلي. خداي مهربون! همه عزيزان همه رو هميشه شاد و سلامت براشون نگهدار. عزیزان ما رو هم.


[ ]
+
تحصیل!!!!

سلام سلام صد تا سلام

ديروز همسر مهربون رفته بود بازرسي يكي از كارخونه هاي اون سر شهر و منم بعد ازظهر همش تو اين فكر بودم كه برم آرياشهر و يه مانتوي ديگه بخرم. آخه چهارشنبه بعد ازظهر رفتم آرياشهر و بعد از 2 ماه گشتن براي يك مانتوي ساده اداري، تو زيرزمين يه پاساژ تونستم يه مانتوي نسبتا ساده و مناسب اداري پيدا كنم. الته چون تنها بودم از خانم فروشنده كه البته خانم مسني هم بود كمك گرفتم كه آيا اين مانتو به نظر شما تنگ نيست؟ كه اونم با اطمينان كامل گفت نه! حتي اگه يه سايز كوچيكترهم بپوشيد تنگ نيست! البته كه منم گوش كردم و بعد از كلي خريد ديگه خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه. همسر مهربون كه عصري اومد و مانتو رو پوشيدم و ديد گفت: اين مانتو براي اداره تنگه و بهتره اون رو بيرون بپوشي! منم كلي به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا حرف خانم فروشنده رو گوش دادم و يه سايز بزرگتر نخريدم! خلاصه ديروز مانتوي نو رو پوشيدم و رفتم شركت. يكي از همكارهاي خانم همون اول صبح مانتوم رو ديد و گفت خيلي خوش رنگه و اصلا هم تنگ نيست! ولي منشيمون كه ديد گفت : شايد خيلي تنگ نباشه ولي تنگه! و براي تو كه اينقدر ساده ميگردي، خيلي تنگه! حسابي گيج شده بودم، تا بعدازظهر به فاصله هر 1 ساعت يكبار ميرفتم تو اسانسور و تو آيينه قدي خودم رو نگاه ميكردم كه ببينم واقعا چقدر تنگه! آخرش هم تصميم گرفتم برم و به مانتوي ديگه بگيرم. عصري كه كم كم آماده رفتن بودم، خواهر بزرگه همسر مهربون زنگ زد و گفت: خونه پدر همسر مهربون هستند و منم اگه ميتونم برم. اين شد كه اينجانب با همسر مهربون تماس گرفته و ايشون هم داشتن به سمت شركت ما ميومدن  و اول رفتيم خونه خودمون و  تندي لباسامونو عوض كرديم و رفتيم خونه پدر همسر مهربون. همينكه رسيديم همسر مهربون مشغول بازي كامپيوتري با خواهرزاده پسريش شد و من و خواهر همسر و مادر همسر و خواهرزاده دختري همسر هم به تعريف و صحبت نشستيم. اونقدر نشستيم و حرف زديم كه شام هم اونجا تلپ شديم و وقتي به خودمون اومديم ديديم مادر همسر مهربون كه خيلي خيلي مهربونه شام و سالاد و بقيه مخلفات رو آماده كرده و بايد شام ميخورديم. شام خورديم و هنوز ميز شام رو جمع نكرده بوديم كه برق رفت! هنوز ساعت 10 هم نشده بود ولي خب كورمال كورمال  وسايلمون رو جمع كرديم نخود نخود هر كه رود خانه خود.

 


 و اما امروز

از آنجا كه ديشب تا صبح زير كولر خوابيده بوديم، صبح از شدت بدن درد نميتونستم از رختخواب جدا شم. ما شبا فقط كولر رو روشن ميكنيم و آبش رو نميزنيم، اين باعث ميشه كه خونه خنك شه ولي بدن درد نگيريم. ولي ديشب اونقدر هوا گرم بود كه نصفه شب بلند شدم و آب كولر رو هم زدم تا هوا خنكتر شه و همين باعث شد كه صبح به سختي بيدار شم و بيام سركار البته همسر مهربون هم تا 8:30 بخوابه. خدا كنه مريض نشه.

. ساعت 11 همسر مهربون زنگ زد و گفت كه يكي از دوستاي پزشكش گفته كه اوابل مرداد ميتونه جا بگيره بريم شمال، دوست داري بريم؟ منم كه دلم براي يه مسافرت چند روزه لك زده بود با شادي فراوان رضايت خويش را اعلام نموده و همسر مهربون را نيز از بابت اعلام رضايت خويش بسي خرسند نموديم. اين دوست همسر مهربون كه پزشكه از دوران سربازي با هم آشنا شدن. خودش حدود 6 سالي از همسر مهربون بزرگتره و همسرش هم كه اونم پزشكه همينقدر از من بزرگتره! حالا اگه گفتيد من و همسر مهربون چند سال تفاوت سني داريم؟ (در واقع منظورم اين بود كه حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را !!).

ما خيلي با اين دوست همسر مهربون صميمي هستيم و تقريبا هر دوهفته يك بار همديگه رو ميبينم. اونا 3-4 ساله كه ازدواج كردن و فعلا هم بچه ندارن و چون ادماي خيلي خوشرو و سرزنده اي هستن، خيلي با هم روابط خوبي داريم و خيلي هم صميمي هستيم. 2-3 ماه پيش هم يه مسافرت يك شبه با هم رفتيم كلاردشت و خيلي خوش گذشت.

خب بسه ديگه! بريم سراغ بحث شيرين امروز :


 و اما افاضات امروز

امروز مصاحبه دكتراي يكي از دوستامه و منم حسابي به فكر فرو رفتم!!! راستش رو بخوايد من از اون دختراي درسخون بودم كه رگ گردنم رو ميزدن حتي يه ساعت هم دير نميرفتم مدرسه. يادم مياد كه چهارم ابتدايي كه بودم و يه روز جمعه رفته بوديم خونه پدربزرگ پدريم و چون من خيلي بابابزرگ و مامان بزرگم رو دوست داشتم به بابا اصرار كردم كه شب بخوابيم همونجا و فردا صبح از همونجا بريم مدرسه. صبح كه بيدارشديم ديديم كه برف خيلي زيادي اومده و ماسين بابا هم آبش يخ زده بود و روشن نميشد. يادش بخير ننه جان، چقدر اون قديم نديما برف ميومد. اي جووني كجايي كه يادت كنم. منم كه هي بالا پايين ميپريدم كه اي واي الان مدرسم دير ميشه و اي واي حالا چيكار كنم و . . .اونقدر غر زدم تا بابا مجبور شد ماشين رو ول كنه و منو برسونه مدرسه. از خونه بابا بزرگ اينا تا جايي كه ميشد يه ماشيني گير اورد و سوارش شد، يه 15 دقيقه اي پياده راه بود و خلاصه من كه هرجوري بود خودم رو به مدرسه رسوندم ولي به خاطر پياده روي اول صبح تو اون برف و سرما، هم من و هم بابا سرماي سختي خورديم. ولي مگه من از رو ميرفتم با اون حالم حتي يه روز هم مرخصي نگرفتم و ميرفتم مدرسه. يادش بخير.

سالها گذشت و عطش مدرسه و درس و كلاس همچنان در وجود من زبانه ميكشيد. بعدش هم رفتم دانشگاه و اين رشته رو انتخاب كردم و بعدش هم بلافاصله ارشد و همينجوري تو روال درس خوندن افتاده بودم و همه فكر و ذكرم هم دكترا بود. چون دانشجوي ممتاز شناخته شدم بدون كنكور ميتونستم دكترا بخونم كه از شانس همون موقع استادم براي فرصت مطالعاتي رفت خارج از كشور و ماجراهايي اتفاق افتاد كه خيلي اعصابم رو بهم ريخت!!! و يه يكسالي پروسه درس خوندن من متوقف شد و تو همين يك سال كه از درس و مشق خبري نبود ازدواج كردم و كلا فكر درس و ادامه تحصيل به دلايلي از سرم پريد. الان هم كه هرچي همسر مهربون و خانوادش و البته بيشتر از همه بابا اصرار ميكنه ادامه بدم نه تنها حس و حالش رو ندارم بلكه حتي نميتونم بهش فكر كنم. البته قراره مهر ماه بدون كنكور برم و دكترا بخونم!!!

درس خوندن تو ايران ديگه ارزش زمان قبل رو نداره، البته اين خيلي خوبه چون يكي از شاخصهاي توسعه و حتي سلامت رواني يك كشور سطح سواد افرادشه. ولي به شرطي كه متناسب با سطح تحصيلات، شغل و درآمد مناسب هم وجود داشته باشه. متاسفانه در كشور ما اصلا و ابدا همچين چيزي وجود نداره و روز به روز هم داره بدتر ميشه. اونايي كه دانشجوي دكترا هستن در به در دنبال اين هستن كه  چطوري ميتونن برن عضو هيئت علمي دانشگاه دارقوز آباد كتول بشن و آينده شغليشون رو تامين كنن! در اينكه هيئت علمي شدن خيلي خوبه و خيلي هم كلاس داره و تازه حداكثر 3 روز در هفته موظفي دارن و از اين مسائل شكي نيست. ولي فكر كنيد، 95 درصد دانشجويان دكترا درس ميخونن كه برن عضو هيئت علمي بشن كه بعدش به يكسري آدم ديگه درس بدن. بعد اون آدما هم برن دوباره هيئت علمي بشن و همينجوري اين دور بچرخه.

يعني اينكه نه تنها انتخاب رشته ما ايرانيها روي چشم و هم چشميه بلكه ادامه تحصيلمون هم روي همين موضوعه و ابنكه به اين فكر ميكنيم كه چطوري ميتونيم زندگي راحت تري داشته باشيم. به خاطر همين هم هست كه اينقدر درجا ميزنيم و هي پسرفت ميكنيم. البته كه هيكدوم ما گناهي نداريم. به هرحال آدما اول بايد به فكر خودشون باشن و بعد به مسائل ديگه فكر كنن. ولي چرا نبايد تو كشور ما يه جوري باشه كه هر كسي از تخصص خودش به بهترين نحو استفاده كنه و تامين مالي و شغلي هم داشته باشه. چرا نبايد دكتراي يه مملكت به جاي اينكه فقط به فكر تدريس و حقوق باشه  به فكر این باشه كه به صنعت و چرخوندن چرخ اين مملكت كمكي بكنه.

ببخشيد كه خيلي جسته گريخته و نامنظم نوشتم، ولي فكر كردن به همه مسائل بالا موجب شد كه  فعلا بشم كارمند يه اداره دولتي و قبول كنم كه در هر صورت هيچ كمكي نميتونستم به كشورم بكنم فقط وقت خودم رو تلف ميكردم و از جوونيم هم چيزي نميفهميدم. هرچند كه شايد تا مهر نظرم عوض شد!!!


 

ويژه : خداي مهربون ما

خداي خوب ما، اله ما، پناه ما، در هياهوي اين روزگار، در پس همه دل نگرانيها و دل مشغوليهايمان، اگر ندانيم كه تو هستي و راهنماييمان ميكني، چگونه توان زيستن خواهيم داشت؟ اگر ايمان به حضورت و به ياريت نداشته باشيم چگونه با عقل اندك خود، در معادلات پيچيده زندگي گم نشويم؟ كمكمان كن و هميشه راهنمايمان باش. حتي اگر آنقدر گستاخ باشيم كه فكر كنيم خودمان راه را پيدا ميكينم، هميشه كنارمان باش و مواظبمان.

 

 


[ ]
+
پست پنجم : آخر هفته

و اما پنج شنبه

پنج شنبه شب مهمون داشتيم. صبح همسر مهربون رفت سركار و منم مشغول تميزكاري هفتگي خونه شدم. همه چيز رو برق انداختم و البته از كت و كول هم افتادم. قرار بود بعدازظهر همسر مهربون زودي بياد خونه تا بريم خريد. ولي يه كاري براش پيش اومده بود كه تو اون گرما مجبور شده بود بره كرج و خلاصه كه حدود ساعت 4 بود كه خسته و تشنه رسيد خونه و فقط در حد خوردن يه آب طالبي بيدار بود و بعد خوابيد. منم كه ديدم همسر مهربون خوابيده پريدم رو تخت و به خواب ناز فرو رفتم. بيدار كه شدم ديدم اي دل غافل كه چه خوابيده ايم كه ساعت 5:30 عصر شده. تند تند آماده شديم و رفتيم از نزديك خونه پدر همسر مهربون خريد كنيم كه اونجا هم ديديم باز اي دل غافل كه كارت شناسايي همراه نداريم و البته پول خرد نيز. ماشالله اونقدر همه به هم اعتماد دارن كه هيچ مغازه اي چك پولمون رو قبول نميكرد و ميگفت فقط كارت شناسايي لطفا!!!

منم كه عين برج زهرمار نشسته بودم و همش غر ميزدم به همسر مهربون كه حواست كجا بود كه كارت شناسايي نياوردي؟ و اونم در حال رانندگي از اين كوچه به اون كوچه بود تا بالاخره مغازه دار آشنايي رو پيدا كنه تا پولمون رو خورد كنه ولي يا مغازه ها باز نبود يا صاحبشون كه همسر مهربون رو ميشناخت تو مغازه نبود. منم كه همش اخم كرده بودم و غر ميزدم و ميگفتم بيا بريم خونه كارت شناسايي بياريم (از اونجا تا خونمون 15 دقيقه راه بود و با احتساب رفت و برگشت بيشتر از نيم ساعت طول ميكشيد). خلاصه يهو به خودم اومدم ديدم دم در خونه پدرهمسر مهربون هستيم و همسر مهربون پريد بالا و با مقدار زيادي پول برگشت. مرسي عزيزم كه هميشه راه حل هاي بهتر به ذهن تو ميرسه.

و خلاصه تند تند خريد كرديم و ساعت 7:20 بود كه رسيديم خونه. من صبح فقط ژله درست كرده بودم و سوپ رو هم از صبح با آرام پز گذاشته بودم بپزه. همسر مهربون ميوه ها رو شست، سالاد ماكاروني رو درست، آب طالبي درست كرد و كلي كارهاي ديگه. منم كباب چوبي درست كردم و پلو و سالاد، فقط همين و در كمال تعجب ديدم در عرض 1 ساعت همه چيز آماده شد.

مهمونها هم 9 بود كه رسيدن و شام خورديم و همونجوري ميز رو به حال خودش رها كرديم و نشستيم به حرف زدن و تعريف كردن. ساعت 3 بود كه مهمونا رفتن و همسر مهربون هم كه خيلي خسته بود 3:30 رفت خوابيد و منم تا 5 همه جا رو مرتب و تميز كردم و ظرفا رو شستم و خشك كردم و بعد در عرض نيم ثانيه از حال رفتم و خوابيدم.


 و اما حمعه

جمعه صبح كه نه، ظهر 12 بيدار شديم و ناهار و ساعت 5 قرار بود يكي از دوستان مجرد همسر مهربون با مادرشون بيان خونمون براي تبريك عروسيمون بعد از 9 ماه. ماهم منتظر و ترتميز و ترگل ورگل نشسته بوديم كه 5 بيان كه زنگ زدن و گفتن كه 7 به بعد ميان منم لباسام رو عوض كردم و لباس راحت پوشيدم. يه كم با همسر مهربون تلويزيون نگاه كرديم و بعدش من خوابم برد. 6:30 بيدار شدم و با خيال راحت نشسته بودم كه زنگ در خونمون رو زدند. كلي هول شده بودم تا دوباره لباسهاي رسميم رو بپوشم اومده بودن بالا و با همسر مهربون گرم صحبت شده بودند. خلاصه كه كلي از مزاياي ازدواج صحبت كرديم تا شايد دوست مجرد كه 4 سال هم از همسر مهربون بزرگتره به راه راست ازدواج هدايت شه كه نشد كه نشد.

مهمونا كه رفتن ديگه 8:30 بود و ما هم شام خورديم و حضرت يوسف رو نگاه كرديم. از برنامه هاي تلويزيون فقط 3*4 و اين سريال رو نگاه ميكنيم و از بقيه برنامه ها هيچ اطلاعي نداريم. بعدش هم لباساي فردا رو اطو و آماده نموده و خوابيديم.


و اما امروز

از صبح كه با 25 دقيقه تاخير اومديم سركار، مشغول كار بوديم و الان هم وقع ناهاره كه اومدم نت و همزمان دارم ناهار ميخورم و الته ميدونم چقدر برام مضره كه ناهار رو پشت كامپيوتر بخورم.


و اما افاضات امروز : اعتماد

پنج شنبه كه هيچ كسي ايران چكي رو كه خودمون از بانك گرفته بوديم قبول نميكرد و اصلا هم فكر نميكنم كه به قيافه هاي من و همسر مهربون بياد كه بخوايم سر كسي رو كلاه بگذاريم همش فكر ميكردم كه چقدر بده كه مردم يه جامعه اي اينقدر نسبت به هم بي اعتماد باشن. يه زماني نه اونقدر دور مثلا 10-12 سال پيش، مردم يه جور ديگه اي به هم اعتماد داشتن و هرجور كه بود به هم كمك ميكردن. ولي اونقدر جامعه ما از چيزي به نام فرهنگ انساني دور شده كه حتي اميدي به بهبود 20 درصدي اوضاع رو هم ندارم.

شايد لازم نباشه كه خيلي هم دور بريم، تا همين پارسال اگه كسي كنار خيابون يا اتوبان با يه ظرف بنزين و يه ماشيون خاموش براي بنزين مي ايستاد در مدت 10 دقيقه كسي پيدا ميشد كه بهش اونقدر بنزين بده كه بتونه خودش رو به اولين پمپ بنزين برسونه. ولي بعد از سهميه بندي يه عده سودجو پيدا شدن و  روزي با يك ليتر دو ليتر بنزين گرفتن از اين و اون، باعث شدن كه اگه يه نفر با زن و بچه، نصفه شب كنار جاده واقعا لنگ 2-3 ليتر بنزين باشه ديگه حتي يه ماشين عبوري هم حتي به فكرش هم نياد كه بخواد به اونا كمك كنه. فقط ميتونم بگم كه :

از ماست كه بر ماست

 


ويژه : همسر مهربونم

مهربون خوب من، مرسي كه با وجود اون همه غرغراي من، پنج شنبه صبورانه كمكم كردي و بيشتر كارها رو انجام دادي و همش هم لبخند ميزدي. مرسي كه اينقدر خوبي. مرسي كه اينقدر با محبتي. مرسي كه اينقدر پاك و بي ريايي. خدا جونم، عزيزان همه انسانهاي دنيا رو هميشه شاد و سلامت براشون حفظ كن. عزيزان من رو هم همچنين.


[ ]
+
پست چهارم : حجاب

ديروز بعدازظهر جناب همسر مهربان زنگ زدند و گفتند با يكي از دوستاش و نامزدش بريم بريم. منم با شادي فراوان منتظر شدم جناب همسر اومدن و اول رفتيم خونه مقداري خودمان را زيبا نموده و از اون حالت خمودي و رخوت حاصل از كار روزانه در اومديم و تبديل به يك عدد ليلاي شاد و مرتب شديم. ساعت 8 هم از خونه زديم بيرون و با دوست جناب همسر و نامزدش قرار گذاشتيم  و يك ساعت بعد همديگه رو پيدا كرديم. اولين باري بود كه نامزد دوست جناب همسر رو ميديدم. با اينكه معمولا كسي در نظر اول زياد توجه منو به خودش جلب نميكنه و سيگنالهاي مثبتي هم از اينجانب دريافت نميكه، اما از اين نامزد خانومي خيلي خوشم اومد چون دختر صاف و ساده و مهربوني بود و اون خصوصيات لوس و خنگولانه دوران نامزدي رو نداشت. خلاصه كه كلي با هم صميمي شديم. يه بي برنامه گي هم از طرف شركت جناب همسر اتفاق افتاده بود كه از ساعت 9 تا 12:30 شب همش با تلفن در حال رفع و حل مسئله بود. خيلي جناب همسر زحمت ميكشه، ولي كو چشمي كه ببينه و گوشي كه بشنوه. ولي مهم اينه كه من قدر تمام زحماتش رو ميدونم. وقتي هم رسيديم خونه 2 صبح بود كه خوابيديم.


و اما امروز:

از صبح زود كه با جناب همسر بيدار شديم و اومديم سر كار، جناب همسر براي قضيه ديشب رفته ساختمان اصلي و هنوز هيچ خبري ازش ندارم، امروز جلسه دعوا بوده خدا كنه به خير بگذره. منم از صبح ماموريت بودم ويك ساعت نشده كه رسيدم و يه كم كارام رو راست و ريست كردم  و اومدم اينجا.


واما فردا :

پنج شنبه ها شركت ما تعطيله و سر كار نميايم. البته فرداشب يكي از دوستان جناب همسر و همسرش رو شام دعوت كرديم خونمون. بيچاره ها همون يكي دو ماهه اول ازدواجمون ما رو پاگشا كردن و هر هفته هم يه جورايي دوست جناب همسر زنگ ميزنه و غير مستقيم منتظره تا دعوتوشون كنيم ولي ما به روي مبارك نمياريم. البته بيشتر من. ولي حالا ديگه از خود گذشته شديم و قراره از قيد تعطيلات و كارهاي عقب افتاده آخر هفته بگذريم و فردا شب مهمونشون كنيم.


 واما دوباره فردا :

فردا 11 امين ماهگرد عقد من و جناب همسر عزيزمه. ماه پيش كه اين عدد دورقمي شد، پر از يه حس ناب شدم. خدا جونم همه عزيزان ما رو هميشه برامون شاد و سلامت نگه دار. راستش 12 ماه شدن اولين روزي كه صداي جناب همسر رو شنيدم يه چند روز ديگه است. همينكه اون روز برسه ميخوام از اون روز به بعد يه مقدار از پستهاي طويل هر روزم رو به مرور خاطرات پارسال تخصيص بدم. پس آماده خوندن پستهاي طويل و پر از ماجراهاي من باشيد. حسابي اين روزا خودتون رو تقويت كنيد تا اون موقع چشمهاتون ضعيف نشه


و اما افاضات امروز.

با توجه به كامنت ديروز دلی جون  امروز ميخوام در مورد حجاب بنويسم. پس :

و اما حجاب:

راستش ما تو دانشگاه يه استادي داشتيم كه بسيار فهميده و منطقي بود و  تاريخ اسلام درس ميداد. سر كلاس بچه ها به راحتي نظراتشون رو ميگفتن و اونم ميشنيد و كلي راهنمايي ميكرد و جالبه كه هيچ تعصب خاصي هم نداشت. يه روز لابلاي حرفاش گفت كه حجاب 19 سال بعد از ظهور اسلام واجب شد. همين يه جمله خيلي منو به فكر فرو داشت. هر چند من خودم حجاب ظاهر رو  حفظ ميكردم و موهام هم هميشه يه كوچولو از زير مقنعه بيرون ميزد. اما هميشه عذاب وجدان داشتم كه حتما يه روزي به خاطر اين دو تا تار مو عذاب وحشتناكي خواهم شد. اين يه جمله باعث شد بشينم و كلي در مورد اين مساله فكر كنم و آخرش به اين نتيجه رسيدم كه آخه يه تار مو چقدر مگه ميتونه مردا رو به انحراف بكشونه كه اينقدر در موردش داد سخن سر داده اند جانم. بنابراين  كم كم عذاب وجداني كه از سوم ابتدايي باهام بود يهو پر كشيد و رفت و من خيلي سبك تر شدم.

چند وقت پيش يه مقاله اي ميخوندم كه توش آرايش زياد زنان ايراني رو از ديدگاه يه روانشناس خارجي كه به ايران سفر كرده بود بررسي شده بود. اون خانم روانشناس معتقد بود چون تو ايران حجاب مو و لباس وجود داره ميل به نمايش زيبايي فطري زنان در مواردي بروز ميكنه كه ديده ميشه. مثلا آرايش صورت، ناخن. لباسهاي بدن نما و نه چندان راحتي هم كه تو ايران كاملا جا افتاده به خاطر نشان دادن زيبايي سركوب شده زنان ايرانيه.

به نظر منم همينه، چون ما زنان ايراني نميتونيم مثلا با يه بلوز شلوار راحت بريم بيرون، بنابراين حس زيبايي و راحتيمون رو تو چيزاي ديگه نشون ميديم. و همين هم هم باعث شده مردان اين سرزمين تا مچ پاي يه پير زن بيرون بيفته چشمهاشون گرد بشه و الخ....  تو پرانتز : (به غير از همسران مهربانمون مگه نه!)

من با حجاب معقول بدن موافقم مثلا به نظر من کسی که با یه دامن کوتاه و یه تاپ نصفه نيمه بياد تو خيابون خيلي بده ولي ميشه با يه بلوز شلوار راحت و موهاي مرتب رفت سركار و امنيت هم داشت و سلامت هم بود. چون موهاي بيچاره ما كه از صبح تا شب زير مقنعه است كه ديگه سلامتي براش نميمونه چون هوا نميخوره

البته من ميدونم اگه يه روزي حجاب آزاد بشه ما بيچاره ميشيم چون ساعت ۵ صبح بايد بريم تو صف آرايشگاه تا موهامون رو بپيچيم و بعدش بيايم سر كار

بسه ديگه، ولي بازم كلي حرفام موند


ويژه: براي همسر عزيزم

مهربون من فردا يازدهمين ماهگرد عقدمونه. مبارك باشه. عقد همه زوجهاي عاشق هميشه مبارك باشه. خدا جونم همه عزيزان همه رو براشون شاد و سلامت نگهدار.

 

 


[ ]
+
پست سوم : اهداي خون

امروز از صبح دنبال كارهاي تعريف پروژه بودم، دو ماه پيش يه ايده به ذهنم رسيد و يه پيشنهاد پروژه دادم ولي از اونجا كه در كشور ما اگر كاري زود انجام بشه يه كم عجيبه، بنابراين رئيس كوچيكه لطف كردن و تازه ديروز نظرشون رو دادند و گفتند چون رئيس بزرگه پيگيري كرده گفته چي شد اون پروژه؟ تا فردا اصلاحات رو انجام بديد تا بره مطرح بشه (ابته بسيار بجا ميدانم عرض كنم كه از زماني كه مطرح بشه تا زمانيكه در بهترين حالت ممكن به قرارداد برسه ميشه يه چيزي حدود 3 ماه).

يادم مياد اوايل كه اومده بودم اينجا، هر كاري بهم ميدادن در عرض سه سوت انجامش ميدادم  و چشمهاي رئيس كوچيكه به اندازه يه پنج تومني گرد ميشد. تا اينكه يه روز توي يه جلسه، كارفرما بهمون يه كاري رو گفت و پرسيد چقدر طول ميكشه جوابش رو براي ما پيدا كنيد و من پريدم وسط و گفتم يك ساعت. بعد رئيس كوچيكه گفت: نه حداقل يك هفته زمان لازم داره.

بعد كه از جلسه اومديم بيرون گفت يادت باشه اينجا ايرانه و هر كاري اگر زود انجام بشه معنيش اينه كه درست و با دقت انجام نشده. من ميدونم اين كار حداكثر براي شما يه نيم روز وقت ميبره ولي يادت باشه اينجا ايرانه و چنين شد كه اينجوري شد، يعني ما كم كم و به مرور زمان تبديل به يك كارمند وظيفه شناس ايراني شديم. بنابراين قضيه ديروز منو تعجب زده ننمود.


و اما ديروز كه جناي همسر مهربون اومدن دنبال ما و قصد عزيمت به سراي خويش را داشتيم يهو فكر كردم چون ساعت 5 هستش ميتونيم بريم خون عزيزمان رو اهدا كنيم. به جناب همسر گفتيم و موافقت ضمنيشون رو گرفتيم و رفتيم براي اهداي خون. به پايگاه خونگيري كه رسيديم به جناب همسر گفتم كه كارت شناسايي همرات هست كه گفت مگه من قراره خون بدم؟ گفتم خب آره، مگه قبلا قرار نشده بود در سال 3 بار خون بدي چون براي سلامتي مفيده و اينجا بود كه فهميدم چه كار اشتباهي كردم و چه سوء تفاهمي پيش اومده و جناب همسر فكر كرده من ميخوام خون بدم. البته منم رفتم كه خون بدم كه چون گفتن آخرين بار اسفند گذشته خون دادي ديگه ازت خون نميگيريم. ولي جناب همسر بيچاره رو خوابوندن و 450 سي سي خون اهدا نمودن.  كه البته منم بسي شرمگين گشته و از كرده خود پشيمان شدم ولي چه سود. خب مگه چيه براي سلامتيش خوبه ديگه.


من خودم از 2 سال پيش شروع كردم و تا حالا 3 بار خون ميدم البته هرچند ما خانما نيازي به اين کار نداريم ولي اونقدر حس خوبي از اينكار دارم كه نميتونم جلوي خودم رو بگيرم.

اولين باري كه رفته بودم برای اهدای خون خانمي كه مسئول اينكار بود ميگفت اگه بدونيد ما هفته بسيج و روزهاي عاشورا تاسوعا چه مصيبتي داريم ، مردم ميان اينجا صفهاي هزار نفري تشكيل ميدن و ميگن خون ما امروز بايد ريخته بشه وگر نه تكليفمون رو بجا نياورديم. هرچي ما هم بهشون ميگيم بابا امكانات و وسايل ما محدوده و در ضمن  نميشه براي مدت زيادي فرآورده هاي خوني رو نگاهداري كرد و اينهمه هزينه كنيم و خونتون رو دور بريزيم كه نميشه. ولي به خرجشون مگه ميره!!!. به چيز جالب ديگه هم ميگفت و اونم اين بود كه يه سري هم نذر خون دارن و اينكه مثلا اگه حاجتشون برآورده شد سالي چند بار بيان و خون بدن.

من خودم اولين بار براي اينكه ببينم خون دادن چه حسي داره رفتم ولي اونقدر حس خوبي بعدش داشتم كه تصميم گرفتم هروقت تونستم و ضررري نداشت برم خون بدم.

بسه ديگه. ولم كنن تا فردا ميشينم و در مورد اين موضوع به منبر ميرم


ويژه : براي همسر عزيزم

مهربون من ديروز كه خون ميدادي معصوميت و پاكي نگاهت بيشتر و بيشتر نمود پيدا ميكرد. چقدر بعدش كه قوي و سرحال انگار نه انگار كه كلي خون ازت گرفته بودن ميخنديدي و ميگفتي حالت خوبه و هيچ احساس ضعفي نداري بهت افتخار ميكردم مثل هميشه. خدا عزيزان همه آدمهاي دنيا رو براشون شاد و سلامت حفظ كنه.

 


[ ]
+
پست دوم : روز زن با 12 روز تاخیر!!!!

امروز صبح كه پا شديم بيايم سركار من هوس كله پاچه كردم و اين شد كه به جناب همسر مهربان كه با اينكه كلي كار داشت و امروز بايد زودتر ميرفت رفتيم كله پاچه خورديم و سر حال سرحال اومديم سركار

با اينكه 12 روز از روز زن ميگذره ولي خب ما هنوز هم در همان حال و هوا به سر ميبريم. شبي كه فرداش روز زن بود جناب همسر با يه دسته گل زيبا (كه به طرز ماهرانه اي در صندلي عقب ماشين جاسازي كرده بودند) و يه عطر خوشبو اولين كادوي اين روز رو به ما تقديم كردند، مباركمان باشد، مرسي همسر مهربونم

و البته اين اولين كادوي روز زن بود كه ميگرفتيم. حس خيلي خوبي بود.

هنوز اون دسته گل رو نگه داشتم، وقتي نگاش ميكنم لبريز از يه حس خوب ميشم. اينم عکسش

بوي اون عطر رو هم خيلي دوست دارم، تصميم گرفتم فقط توي مهمونيهاي رسمي ازش استفاده كنم چون خيلي خوشبوئه و دوست ندارم زودي تموم شه. اينم عکسش

و اما ميخوام يه كم در مورد روز مادر صحبت كنم، در مورد روز زن نظري ندارم چون خيلي خوبه

واما روز مادر:

 هرچند كه خيلي وقت نيست تو كشور ما اين روز رو به عنوان روز مادر ميشناسن ولي سابقه اون تو كشور هاي ديگه به خيلي وقت پيش ميرسه.

با اينكه خودم فعلا نتونستم مادر شدن رو براي خودم هضم كنم ولي عقيده دارم كه مادر يه موجود فرا زمينيه. كسي كه همه وجودش پر از عشق ميشه و خودش رو فراموش ميكنه. اصلا به خاطر همينه كه با فلسفه مادر شدن مشكل دارم. يه مثال :

 فرض كنيد كه يه خانم 24-5 ساله مادر ميشه، خب در 85% موارد (البته اين آمار تا 10 سال پيش 98% بود) خودش كم كم فراموش ميشه، اگه شاغله كه صبح بايد زودتر بلند شه بچه رو آماده كنه، وسايل مورد نياز اون روزش رو جمع كنه و در كنار همه اينها بدخلقيهاي اونو تحمل كنه كه از خواب بيدارش كرده. بعد در بهترين حالت اونو ببره خونه مادر يا مادرشوهرش كه حداقل تا وقتي سركاره خيالش راحت باشه كه با بچه خوب رفتار ميشه و يا اينكه پرستار خونه داشته باشه كه اونهم معايب خاص خودش رو داره. و در بدترين حالت هم اينكه بچه رو بذاره مهد و كلي فكر و خيال بياد سراغش

سركار هم همش زنگ بزنه ببينه چيكار داره ميكنه

اگه هم خونه دار باشه كه ديگه بدتر چون با بچه كوچيك نميشه جايي رفت و يا حتي با خيال راحت يه تلويزيون نگاه كرد.

خب، اين بچه بزرگ ميشه و ميره مدرسه، حالا غصه درسش، دوستاش، اخلاقش، اعتماد به نفسش، ترسش و ... رو بايد بخوره كه چه جوريه ، چه جور ميشه . بعد دانشگاه، كار، سربازي (در صورتيكه فرزند مورد نظر ذكور باشد) ازدواج (بخصوص در صورتيكه فرزند مورد نظر مونث باشد) و . . ..

خب، حالا فرزند مورد نظر به همون سن مامان باباش كه رسيد و ازدواج كرد، حالا اون هم بايد يه فرزند مورد نظر ديگه اي رو به دنيا بياره و الخ...   و اينطوري ميشه كه نسل بشر از يك نظر در دور و تسلسل نه چندان جالبي ميفته.

خيلي حرف در اين مورد  دارم ولي تا همينجا كافيه فكر كنم؛ نبايد خيلي هم تند برم.


ويژه : همسر مهربونم

ميدونم با اينكه اصلا اهل اينترنت نيستي و خيلي سرت شلوغه و حتي وقت نميكني ای-ميلهات رو چك كني، ولي ديروز تا بهت خبر وبلاگم رو دادم اومدي و برام نظر بامزه گذاشتي. ممنونم از نظرات خصوصي قشنگ و مهربونت. امروز با اينكه كلي ديرت شده بود ولي همينكه بهت گفتم بريم كله پاچه بخوريم، كلي استقبال كردي. ميدونم به خاطر من خيلي ديرت شد. مرسي كه اينقدر با محبتي. خدا هميشه برايم حفظت كند.

 

 


[ ]
+
پست اول : به نام خدایی که در این نزدیکیست

 

به نام خدایی که در این نزدیکی ست

سلام سلام

 

من اومدم من اومدم

 

با اخذ تایید اصولی جناب همسر موفق به ثبت این وبلاگ گشتیم.  البته یواشکی هم میشد ولی میخواستیم حلال باشه ننه جان

 

اول معرفی خودم

 

من لیلا هستم ۲۶ ساله و فوق لیسانس یه رشته فنی. حدود ۲ ساله که توی یه شرکت مهندسین مشاور مشغول به کار هستم. پدرم اينها اصفهان زندگي ميكنن و خودم از زمان دانشجويي تهران بودم و همينجا هم ازدواج كردم و موندگار شدم.

حدود ۱ ساله که ازدواج کردم و البته همون حدود یک ساله که جناب همسر عزیزم رو دیدم  چون  هر کدوم ترسیدیم که طرف مقابل از دستمون در بره و بنابر این به سرعت برق و باد برای همیشه همخونه شدیم

یکی از دلایلی که البته بعد از حدود ۴-۵ ماه وبلاگ خونی باعث شد یه وبلاگ داشته باشم اینه که میخواستم یه جورایی خاطراتی رو که یکساله مینویسم اینجا مرور کنم و البته خاطرات جدید رو هم اضافه

 

گلی جون مرسی که تو وبلاگت افتتاحیه وبلاگ منو زدی

 

 

از خدا میخوام که صفحات این وب پر از شادی و شعف باشه

 


ویژه: برای خدای خوبم

خدای مهربان ممنون از بابت همه فرصتهای خوبی که به ما میدهی. کمکمان کن لیاقت نعمتهایت را داشته باشیم و همیشه در کنارمان باش و مواظبمان

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!