تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست بيست و پنجم: تعطيلات
سلام سلام!

دوستان خوبم سلام! اميدوارم تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه!

ما هم آخر هفته رفتيم اصفهان و خيلي خوش گذشت!

گويا پست قبليم مشكل داشته و تا امروز نميدونستم! مشكلش رو حل كردم! ميتونيد عكسا رو ببينيد!

پنج شنبه عصر رفتيم اصفهان و شنبه بعدازظهر اومديم تهران و تند تند آماده شديم رفتيم عروسي دوست همسر مهربون! خيلي خوش گذشت! ايشالله هميشه به شادي و عروسي!

ديروز هم همش خواب بودم! احساس ميكردم هر لحظه بيشتر فشارم به سمت صفر ميل ميكنه!

امروز قرار بود صبح بريم ماموريت ولي به بعدازظهر موكول شد! اينه هفته همسر مهربون تعطيلات تابستونيشونه و منم دلم نميخواد بيام سركار! احتمالا فقط امروز سركار باشم!


و اما يكسال پيش در چنين روزهايي

اولين سفر من و همسر مهربون از دوشنبه شروع شد تا جمعه و خيلي بهمون خوش گذشت. واقعا سفر رويايي بود. تو اون سفر رفتيم جاده عباس آباد و همسر مهربون يه جوجه كباب مشتي درست كرد و عصرش هم رفتيم رودبارك و كلي اينور اونور رفتيم و خيلي خوش گذشت. پنج شنبه همون هفته هم مامان باباي و خواهر دومي همسر مهربون كه مجرده اومدن پيشمون. به خاطر اين اومده بودن كه از اونجا زنگ بزنيم به مامان بزرگ و اونا هم باهاش حرف بزنن كه فكر كنه همه با هم رفتيم مسافرت! باور كنيد! همسر مهربون كم و بيش مامانش اينا رو در جريان رفتارهاي مامان بزرگم قرار داده بود و اونا هم اونقدر مهربون بودن كه به خاطر اينكه من برگشتم خونه هي سين جيمم نكنن و اينا اينهمه راه رو اومده بودن شمال! همون شب هم زنگ زدن و با مامان بزرگم صحبت كردن و منم باهاش صحبت كردم و فكر كرد كه از روز اول با هم رفتيم. با اينكه كلا ۲۴ ساعت بيشتر مامان ايناي همسر مهربون اونجا نبودن ولي خيلي خوش گذشت و كلي غذاي خوشمزه درست كردن و منم كه نذاشتن دست به سياه و سفيد بزنم

فرداي مسافرت هم كه شنبه بود و خيلي دلم براي همسر مهربون تنگ شده بود و عصري رفتيم بيرون و همون پارك دنج هميشگي رو رفتيم و بعدش رفتيم گشتي تو پاساژ ونك زديم و هيچي نپسنديدم و شام خورديم و ۱۰ همسر مهربون منو رسوند خونه و دوباره دلتنگيهام شروع شد

پس فرداش هم يعني امروز عصري همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم محضر و سند ازدواج هميشه ما شدنمون رو گرفتيم و رفتيم كارواش اكباتان كه هميشه همسر مهربون ميره اونجا و كلي منتظر شديم نوبتمون رسيد و بعدش رفتيم پمپ بنزين و از اونجا هم رفتيم جمشيديه و كلي پياده روي كرديم و آش خورديم و شام هم خورديم و همسر مهربون منو رسوند خونه بابابزرگ و با كلي دلتنگي همسر مهربون خوابيدم. حس ميكردم كم كم او تمام من ميشود. اون روز تو دفترم نوشتم: خدايا! حقا كه شاهكار آفرينش تو همانا عشق است و بس.

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

خوب و مهربون من! مرسي كه اينقدر خوب و فهيمي! وقتي تو هر جمعي مثل يه نگين ميدرخشي من پر از حس شكرگزاري از خداي خوبمان ميشم. خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست بیست و چهارم: اولین سفر

ديروز عصر از سركار رفتم و از اون كيك ناپلئونيها خريدم و رفتم خونه و منتظر آمدن همسر مهربان شدم. همسر مهربان اومد و انگار نه انگار كه تمام ديشب و حتي امروز بينمون بحث بوده و هيچ كدوم هم به روي مبارك نياورديم . خلاصه كه شام هم همون كيك رو با چايي خورديم و يه كم با هم واو ر قاف بازي كرديم و خوابيديم.


و اما امروز

امروز هم از صبح دوره آموزشي بودم. امروز شنيدم كه قراره شنبه رو تعطيل كنن ولي از مرخصيهامون هم كم كنن، نميدونم چقدر صحت داره؟ قرار بود شركت ما هم هفته اول شهريور رو تعطيل كنه كه مخالفت كردن و سيستم كنسلاسيون رو حكمفرما كردن! مسخره ها! منم چون هفته آينده همسر مهربون تعطيلات تابستانيشونه، فقط دوشنبه ميرم سركار اونم بخاطر اينكه جلسه داريم و حتما بايد به عنوان يك شنونده خوب تو جلسه باشم! ولي بقيش رو نميام تا حال اين شركت محترم جا بياد و البته نفس راحتي هم از دست من بكشه!


و اما يكسال پيش در چنين روزي:

اونروز دوشنبه بود و من تلفني تا آخر هفته رو مرخصي گرفتم و از صبح وسايلم رو جمع كردم و حمام رفتم كه همسر مهربون بياد و بريم اولين مسافرت دونفرمون! همسر مهربون هم كه ديروز دوتايي با هم ماشين رو برديم تعميرگاه كه مثلا چكاب و بالانسش كنن، تعميركار محترم لطف فرمودن و كلا ماشين رو از بالانس دراوردن و خلاصه همسر مهربون از 8 صبح تا 12 ظهر تو تعميرگاه بود! منم كه هول و همون از ساعت 10 آماده شده بودم كه بريم! مامان بزرگم هم از اونطرف رو اعصابم و انگار روي اسنووز گذاشته بودنش و هر ده دقيقه ميومد ميپرسيد پس كي ميان دنبالت؟ و بنابراين اينگونه ميشد كه منم هر ده دقيقه يكبار يه اس ام اس براي همسر مهربون ميفرستادم كه پس كي مياي؟ و اونم هر ده دقيقه يكبار جوابمو ميداد كه معلوم نيست!

خلاصه كه حدود دوازده و نيم بود كه همسر مهربون اومد دنبالم و منم حسابي ايندفعه به خودم رسيده بودم و يه سايه بسيار جيغ سبز هم زده بودم كه هر به ازاي هر نيم ساعت كه همسر مهربون دير اومده بود چون فكر كرده بودم كه رنگ سايه كمرنگ شده رفته بودم و تجديد سايه كرده بودم! و اينطوري بود كه بسيار بسيار سايه جيغي داشتم و البته خودم خبر نداشتم. همون موقع كه همسر مهربون اومد دنبالم مامان بزرگم و دايي كوچيكم هم كه اونجا بود اومدن پايين و كلي با همسر مهربون خوش و بش كردن! و مامان بزرگم هم كلي مهربون بازي دراورد كه يعني آره! بگذريم! غيبت بسه!

همسر مهربون از تعميرگاه رفته بود خونشون و مادر همسر مهربون بهش ميوه، بشقاب، ليوان، قاشق، چنگال، كارد، نايلون فريزر، چايي، سيني و از اينجور چيزا داده بود و يه دست روتختي نوي نو كه هنوز از جلد خارج نشده بودند هم بهش داده بود ببريم مسافرت. منم كه عين اين شل ممدها فقط خودم بودم و ساكم و سايه جيغم! خلاصه كه ديگه يك بود كه راه افتاديم به سمت كلاردشت و تو راه خيلي خوش گذشت و نه من و نه همسر مهربون ناهار نخورده بوديم! ولي اونقدر از هر دري سخني از همه چيز خورديم كه سير شديم. بعد ساعت پنج رسيديم كلاردشت. بعد رفتيم به يه مجموعه ويلايي متل مانند كه همسر مهربون تا حالا چند بار اونجا رفته بود و البته خيلي هم از اونجا تعريف ميكرد. يكي از دوستاي همسر مهربون هم كه صاحب يكي از اون ويلاها بود و البته اون ويلاها مالك خصوصي داشتن و زمانهايي كه استفاده نميكردن اجاره ميدادن ما رو معرفي كرده بود. خلاصه كه رفتيم و شناسنامه هامون رو داديم و راهنماييمون كردن به سمت ويلا. يه ويلاي دوبلكس بسيار زيبا كه واقعا رويايي بود. داخلش همش چوب بود و دو تا اتاق خواب بزرگ با سرويس بهداشتي مجزا براي هر اتاق، يه هال مبله و آشپزخونه و طبقا بالاش هم از دوطرف بالكن داشت  و تو بالكنهاش هم ميز و صندلي و دو تا تخت كوچولو و شومينه تلويزيون و واقعا جاي قشنگي بود. همش از چوب بود و پلكانهايي كه ميرفتن طبقه بالا و چوبي و باريك بودن نميدونم چرا منو ياد سريال هايدي مينداخت!  اينم چند تا عكس از اون ويلا!

 نمای از بیرون

نما از کنار

نمای روبروی ویلا

پله ها

بعدش يه كم استراحت كرديم و رفتيم بيرون و شام خورديم و برگشتيم ويلا و تا صبح هزار و شونصد بار بيدار شدم و همسر مهربون رو نگاه كردم و از اينكه در كنار همسر مهربون بودم يه جورايي آرامش ميگرفتم.

 

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و مهربون من، خوشحالم كه زندگيمون دوباره شيرين شد و خدا رو شكر ميكنم. ميدونم كه دعوا نمك زندگيه ولي هروقت با هم دعوا ميكنيم يه هفته بايد بگذره كه اثرات منفيش از ذهنم بره و اينه كه خيلي اذيتم ميكنه! ببخش منو كه يه كم عصبيم فقط بخاطر دعواي پريشبه! مرسي كه همراه خوب مني! خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.   


[ ]
+
پست بيست و سوم: روزها!!!

ديروز همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم بنزين زديم كه بريم خونه و همسر مهربون پست ديروزم رو خونده بود و دو تاييمون حسابي رفته بوديم تو حس و حال اونروزا. اين بود كه همسر مهربون گفت ميخواي بريم لواسون مثل پارسال همين موقع؟ منم گفتم بريم و تصميم به رفتن به لواسون همان و در ترافيك عصر همت گير كردن همان. يه يك و نيم ساعتي تو ترافيك بوديم. تو راه كه ياد اون موقعها افتاديم و يهو من ياد يه چيزي كه خيلي برام مهم بوده و هست افتادم و قاطي كردم و دعوامون شد. درجه عصبانيتم از حد آستانه گذشته بود و ديگه نميتونستم جلوي خودم رو بگيرم و فقط حرف ميزدم. خيلي غمگين بودم، يادآوري اون موضوع هميشه ناراحتم ميكنه در حد جنون! تا لواسون اين فقط من بودم كه حرف ميزدم و همسر مهربون فقط گوش ميكرد و چيزي نميگفت. اونجا كه رسيديم رفتيم همونجايي كه پارسال روز عقد رفته بوديم و از همون ذرت مكزيكيها ك ذرتهاي ريز و درسته توشون داره خورديم و هرچي هم همسر مهربون باهام حرف ميزد نميتونستم جوابش رو بدم. يه بغض گنده راه گلوم رو بسته بود. داشتم خفه ميشدم. بعد تو راه برگشت سعي كردم اصلا حرف نزنم و حرف نزدم و رسيديم خونه دوباره شروع كردم. الانم كه ياد ديشب ميفتم ميخوام خفه بشم. چشمام پر اشك ميشه. بعد يه كم در حد ده دقيقه آروم شدم. همسر مهربون هميشه موقع دعوا سكوت ميكنه و اين منم كه فقط عصبي ميشم و حرف ميزنم و هميشه تو دعوا هركي بيشتر حرف بزنه و ابراز ناراحتي كنه در نهايت اون مقصر شناخته ميشه حتي اگه از اول اون مقصر نبوده باشه. تو دعواهاي من و همسر مهربون هم هميشه همينه! من در نهايت مقصر هستم و خودم رو به شدت سرزنش ميكنم حتي اگه ناراحتيم خيلي هم بيخود نبوده باشه. بگذريم.


و اما امروز

امروز غمگين و ناراحت اومدم سر كار، اگه اين دوره آموزشي نبود نميومدم. خيلي برام سخت بود. دلم ميخواست بشينم يه گوشه و فقط گريه كنم. بعدش كلاس و وسطاش همسر مهربون زنگ زد و يه كم با هم حرف زديم و يه اپسيلون آرومتر شدم. الانم كلاسمون تموم شده و دلم ميخواد برم و در حاليكه سرم روي تنم نيست فقط و فقط بدوم و بدوم. چون سرم خيلي سنگيني ميكنه!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروز يك شنبه بود و صبح رفتم سركار و اون هفته رو كامل همسر مهربون تعطيل بود و تعطيلات البته اجباريشونه كه سالي يك هفته و معمولا اواخر مرداد ماه هستش. همسر مهربون ساعت 11 بود با دو جعبه شيريني اومد محل كارم. اين اولين بار بود كه همسر مهربون ميومد تو محل كار من، البته به اصرار خودم اومد بالا وگرنه همون دم در ميخواست شيرينيها رو بده و بره. خلاصه كه نيم ساعتي موند و عكسهاي ديروز رو اورده بود و رو كامپيوتر نگاه كرديم و كلي ذوق كرديم. بعدش همسر مهربون رفت خونشون. عصر هم همسر مهربون اومد دنبالم و گفت كه مياي چند روز بريم كلاردشت؟ و منم ذوق زده شدم و گفتم آره! و بعدش رفتيم صادقيه و يه جفت كفش جينگولي خريدم كه فقط خودم از اون كفشا خوشم ميومد و همسر مهربون و هركي ديگه اونا رو ديد خوششون نميومد. ولي من خيلي خوشم اومده بود و اگه امسال ببينم دوباره يه جفت ديگه ميخرم ازشون! بعد رفتيم محضر و شناسنامه هامونو گرفتيم كه فردا كه رفتيم مسافرت ثابت كنيم بابا جان! ما همسر هستيم و لاغير!!

بعدش باباي همسر مهربون زنگ زد و گفت كه بريم باغشون! ما هم  اول رفتيم تعميرگاه و همسر مهربون اون چكابهاي هميشگي قبل از مسافرت ماشين رو انجام دادن و البته بگم كه كلا ماشين رو از بالانس خارج كردن و باعث شدن فردا تا ظهر همسر مهربون گير تعمير ماشين بشه! خلاصه تعميرگاه تا هشت و نيم طول كشيد و بعد راه افتاديم و با سرعت نور رفتيم  باغ كه حدود نه ونيم - ده رسيديم، اخه باغشون اونور كرجه و خيلي دور بود. وقتي رسيديم همه سرپا استاده بودن و منتظر ما بودن! خواهر بزرگه و بچه هاش و همسرش هم بودن به علاوه بابا و مامان وخواهر دومي همسر مهربون! طالبي خورديم و سهم غذامون هم كه قورمه سبزي بود بهمون دادن و سرپا خورديم! خيلي تاريك بود و همسر مهربون هم كلي نجوم شناسي و اينا يادم داد. و من اونشب كلي از ستاره ها و جهت يابي رو ازش ياد گرفتم. بعدش تا برسيم خونه بابابزرگم ساعت از يازده و نيم هم گذشته بود و قرار شد فردا آماده بشيم و بريم اولين مسافرت دو نفرمون.

براي اينكه مامان بزرگم نفهمه كه ما دوتايي وتنها ميريم، الكي گفتم كه قراره كه بابا و مامان همسر مهربون هم باهامون بيان و چون ميدونستم بگم دوتايي داريم ميريم مسافرت كلي برامون حرف در مياره و همش حجب و حياي اون موقع خودش رو ميخواد به رخم بكشه. به بابا و مامانم هم زنگ زدم و گفتم كه فردا داريم ميريم مسافرت و از خستگي بيهوش شدم و قبل از هر فكري خوابم برد

 

ادامه دارد . . .


ويژه: خداي خوب و مهربونم

خداي عزيز و مهربان ما، اله ما، پناه ما، جز تو كيست كه راهنما و دستگيرم شود؟ جز كيست هياهوياي ذهنم را بشناسد و ياريم دهد؟ خوب ما، عزيز ما، پناه ما، مهربان ما، دلم گرفته و تنگ است. تو خود نيك ميداني كه چرا و چرا؟ كمكم كن. كمكمان كن. هميشه و هميشه و هميشه. آلام دلهايمان را بزدا و شادي و عشق را هميشه مهمان دلهايمان كن. آمين

 


[ ]
+
پست بيست و دوم: عقدكنون!!

ديروز همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم تره بار و كلي خرت و پرت و خنزر پنزر خريديم و برديم خونه! بعد يه كم با هم بازي كرديم و بعدش شام خورش باميه درست كردم و آخرين قسمت 3*4 رو ديديم و چقدر هم خنديديم.


و اما امروز

از امروز تا آخر هفته يه دوره آموزشي هستم و اينا. و تازه الان تونستن بیام و آپ کنم!

 

ببخشید که با یک پست طولانی مواجه هستید! واقعا عذر میخوام!


 

 و اما يك سال پيش در چنين روزي

اونروز عيد مبعث بود و يه روز خوب تعطيل كه صبح ساعت 7 بيدار شدم و رفتم حموم تا به يك عدد عروس مرتب و تميز تبديل بشم. ساعت 7:45 بود كه همسر مهربون اس ام اس زد و گفت: اگه با من ازدواج ميكنيد، زودتر آماده بشيد. راستي يادم رفته بود بگم كه تو اين چند روز اخير، هر روز همسر مهربون گوشزد ميكرد كه به بابا بگي يادش نره شناسنامشو بياره! منم هر روز به بابا ميگفتم: بابا! شناسنامتون يادت نره بياري و بابا رو كچلش كرده بودم اينقدر بهش گفتم. ديشبش كه بابا اينا رسيدن تا بابا منو ديد گفت: اي واي! شناسنامه يادم رفت! و مامان اينا زدن زير خنده و ميگفتن كه بابات گفته كاشكي اين شناسنامه رو چند روز قبلش پست ميكرديم ميرفت تا خيال اين دختره راحت ميشد!

 

خلاصه كه صبحونه كه نتونستم بخورم، بابا و همون آقاي معرف و همسرشون كه من بهش ميگم خاله جون  و تو پست هشتم در موردشون مفصل توضیح دادم،حدود 8:30 اومدن و كلي خاله جون هم خوشحالي و ذوق كرد. گفته بودم قبلا كه اين آقا و همسرش يك شب قبل از بابا مامان من ازدواج كردن ولي بچه دار نميشن و ما رو و مخصوصا منو خيلي دوست دارن!

كم كم همه آماده شديم براي رفتن به محضر. منم كه همش جلوي آيينه بودم و نميتونستم بين يه آرايش محو و ساده و يه آرايش جيغ چطوري ميتونم رابطه برقرار كنم. درست مثل روز خواستگاري كه آخرش فقط رژ و كرم رو صورتم بود، دوباره همونجوري شدم و ديگه گفتم ولش كن حالا! لباسام رو پوشيدم: يه پيراهن سفيد زير مانتوم كه خيلي نازك بود، يه مانتوي سفيد چين چيني جينگولي، شلوار سفيد، جوراب سفيد، كفش سفيد، روسري سفيد كه با هزار زحمت و هزار و پونصد تا سنجاق رو سرم نگهش داشتم! خيلي ذوق داشتم و بابا و مامان و خواهر و برادرم همش دورم ميچرخيدن و خوشحالي ميكردن. منم كه بي جنبه همش اون وسط خوشحالي ميكردم و قر ميدادم! ديگه همه آماده شده بوديم و البته من قبل از آرايش وضو گرفته بودم و به همسر مهربون هم گفته بودم با وضو بياد. به بابا و مامان اينا هم گفتم وضو بگيريد. بابابزرگم هم كه تو عمرش بدونه وضو از خونه نرفته بيرون! و خلاصه مساله وضو رو حل كردم

همه آماده شديم و مامان بزرگم هم همينجوري نشسته بود و بابا بهش گفت كه شما چرا آماده نميشيد مگه نميايد؟ كه گفت نه! من نميام و بعدش خاله جون رو هم كشوند اتاق و بعدش خاله هم اومد بيرون و گفت: منم نميام، چون حاج خانم تنها ميمونه! منم به مامان بزرگم گفتم شما نميايد؟ گفت نه. بعدش به خاله گفتم: ولي اگه شما نياد من خيلي ناراحت ميشم و شما حتما بايد بيايد! بابا و مامان خيلي حرصشون از دست مامان بزرگ گرفته بود ولي هيچي نميگفتن و ديگه هم نگفتن بيا! بعد خاله مهربون گفت باشه ميام! خلاصه كه ساعت 10 زديم بيرون و تا برسيم محضر، 10:20 شده بود و تقريبا همه محضر بودن. واي دلم تالاپ تولوپ ميكرد.هرچي بيشتر به محضر نزديكتر ميشديم ضربان قلبم رو بيشتر ميشنيدم و دستهام هم كه يخ يخ بود. تو محضر براي اولين بار خواهر دومي همسر مهربون كه مجرده رو ديدم و همينطور دامادهاي خانواده همسر مهربون و بچه هاي خواهر بزرگه همسر مهربون! ولي خواهر سومي همسر مهربون كه خونشون كرجه هنوز نرسيده بودن. من هميشه دلم ميخواست سر عقدمون فقط فاميل درجه يك باشن، ولي اون موقع احساس كردم كاش دايي ها و عموهام هم بودن. احساسي كه همون موقع بابا هم داشت و بعدها بهم گفت كه چقدر اونروز احساس غريبي ميكرده! و همه اينا تقصير خودم بود كه دلم ميخواست فاميلهاي درجه يك باشن. هرچند برادر بزرگم هم نبود و نيومده بود.

همينكه رسيدم مادر همسر مهربون چادر سفيد گلداري رو بهم هديه داد و سرم كرد و عاقد هم كه  آ*خ*و*ن*د نبود و خيلي شيك و پيك بود گفت كه عروس و داماد برن بشينن سر جاهاشون. وقتي داشتم ميرفتم احساس ميكردم كه همه دارن صداي تالاپ تولوپ قلبم رو ميشنون! واي! چقدر خجالت ميكشدم! خلاصه كه با همسر مهربون كنار هم نشستيم و حواسمون بود كه بهم نخوريم! خلاصه كه قبلا با همسر مهربون توافق كرده بوديم كه سر دوبار من بله بگم. همون موقع كه نشستيم همسر مهربون گفت كه با خواهرهاش هماهنگ كرده و سر دوبار قراره بله بگي، يادت نره ها! منمن گفتم نه يادم بود! تا عاقد دفترها رو تنظيم كنه و شهود رو بنويسه، من و همسر مهربون قرآن رو باز كرديم و ميخونديم. بعدش يهو همسر مهربون گفت: ولش كن! نميخواد سر دوبار بگي! همون سه بار كه پرسيد بگو! خيلي جالب نيست كه سر دو بار بله رو بگي! منم گفتم: باشه و نفس راحتي كشيدم! خلاصه كه عاقد خوش برخورد همسر مهربون رو صدا كرد و رفت دفترها رو امضا كرد ازش پرسيد: آيا قبلا ازدواج كرده ايد؟ كه همسر مهربون گفت: نه! دفعه اول و آخرمه كه ازدواج ميكنم و همه زدن زير خنده! بعد تشويق كنان و صلوات گويان اومد و نشست. بعد عاقد منو صدا كرد كه همسر مهربون گفت نميشه دفتر رو بياريد اينجا امضا كنن!!!!! كه عاقد گفت: نه! بيان اينجا امضا كنن برا خودشون راحت تره! منم تندي بلند شدم و رفتم! الان كه فيلمممون رو مبينيم به خودم ميگم عجب عروس هولي بودم ها! چون انگار تا پيش عاقد رو دويدم! باور كنيد! خيلي ضايع بودم!  چقدر امضا كه تند تند همه رو امضا كردم و قبل از اينكه عاقد وقت كنه بگه كجا رو امضا كن من همه رو امضا كردم  و همه اينا تو فيلم مستند و موجود هست و گواهي ميده چقد هول بودم. بعدش هم با صلوات و تشويق رفتم نشستم. اون روز يه تشويش و اضطرابي تو چهره پدرم بود كه هيچ وقت يادم نميره! چهرش حالتي از خوشحالي و اضطراب داشت. ولي مامانم بي خيال نشسته بود و فقط بهم لبخند ميزد. خلاصه كه به همون سرعتي كه اومده بودم رفتم نشستم.

عاقد شروع كرد و منم يه موقع هايي حس ميكردم نميشنوم و دو بار كه خوند و منم مثلا  دفعه اول رفته بودم گل بچينم و دفعه دوم هم رفته بودم گلاب بيارم، ولي واقعيتش اين بود كه هر دو دفعه، من كر شده بودم و چيزي نميشنيدم! وگرنه اينقدر هول بودم كه همون دفعه اول بله ميگفتم! خلاصه كه بعد از دفعه دوم يهو خواهر دومي همسر مهربون يادش افتاد كه سفره و قند بالاي سرمون نگرفتن و تا رفتن از اونطرف منشي محضر رو واردن و اونم نشونشون داد كه سفره و قند تو همون سفره عقد بوده و نديدنش، يه دو-سه دقيقه اي طول كشيد و منم يه ذره به خودم اومدم  و بعد عاقد گفت كه حتما عروس خانم زير لفظي ميخوان و مادر همسر مهربون مثل موشك از جا پريد و سرويس طلاها رو اورد داد بهم! منم خوشحال و خندان و با نيش سه و نيم متر باز دفعه سوم گفتم: با ياري خدا و اجازه بزرگترها بله و گيلي ليلي شد و دست و سوت و موج مكزيكي و اينا! و بعدش عاقد همه رو ساكت كرد و  از همسر مهربون پرسيد كه آيا حاضره با من ازدواج كنه؟!!! كه اونم گفت: با اجازه حاج آقا بله! (همسر مهربون به باباي من ميگه حاج آقا) و دوباره گيلي ليلي و سوت و موج مكزيكي و اينا!

بعدش همه بلند شدن و همديگه رو ماچ ماچ كردن و من همسر مهربون مثل اين شل ممد ها وايساده بوديم اون وسط. طوريكه الان تو فيلممون هست كه عاقد ميگه: بجاي اينكه عروس وداماد رو بوس كنيد داريد اول خودتون رو بوس ميكنيد و اينگونه بود كه سيل آدم بود كه به سمت ما سرازير گشت و يادم نيست هر نفر چند بار بوسمون كرد! چون قاطي پاطي شده بود!  خلاصه بعد نوبت هديه ها رسيد! بابا به همسر مهربون يه ساعت كادو داد كه البته با همسر مهربون انتخاب كرده بوديم و همسر مهربون اون ساعت رو خيلي دوست داره. خواهر بزرگه همسر مهربون يه دستبند، خواهر دومي يه جفت گوشواره و خواهر كوچيكه هم يه انگشتر داد و خواهر سومي هم كه به عقد نرسيدن و تو تالار ديديمشون يه نيم سكه دادن. من به بابا اينا گفته بودم كه چون عقد محضريه هيچي برام نخريد و همسر مهربون هم گفته بود كه ما هم عقد خواهرام كه همه محضري بوده هيشكي هيچي نداده و اينا! ولي وقتي كه همه كادو ميدادن بابام خيلي ناراحت بود و تا چند ماهي همش ميگفت ما نبايد به حرف تو گوش ميكرديم و وانجا اونقدر خجالت ميكشيديم كه هيچي بهت نداديم! بازم خوب شد مجبورت كرديم با همسر مهربون بري و براش يه ساعت از طرف ما بخري وگرنه خيلي آبروريزي ميشد. خاله جون هم بعدها بهم گفت ما هم اونروز خيلي خجالت كشيديم و همش تقصير تو بود كه گفتي قراره كه هيچكي هديه نده! منم كه ديدم اوضاع اينجوريه خيلي ناراحت شدم و با خودم گفتم كاش به حرف همسر مهربون گوش نكرده بودم و اجازه ميدادم بابا اينا هم براي من كادو بخرن! خلاصه كه بابا و مامان هنوزم كه هنوزه ميگن كاش ما به حرف تو گوش نكرده بوديم! البته موقع عروسي وپاگشا حسابي جبران كردن.

سرويسي كه مامان باباي همسر مهربون بهم دادن يه سرويس شيك طلا سفيد بود و همونروز مادر همسر مهربون گفت كه ميخواستيم سوپرايزت كنيم و بدون نظر خودت اين سرويس رو خريديم ولي به طلا فروشه گفتيم اگه عروسمون خوشش نيومد ميارم يا عوضش ميكنيم يا پسش ميديم و اونم قبول كرده! ولي من واقعا از سرويسم خوشم اومده بود و عوضش نكردم، حالا عكس سرويس و حلقه هامونو و سفره عقد رو به زودي ميذارم.

بعدش نشستيم و حلقه هامونو دستمون كرديم. اين اولين بار بود كه دست همسر مهربون به دستم ميخورد و يه حس خاصي داشت. احساس مسكردم كه تا نهايت اعلا، سرخ سرخ شدم. دستام يخ بود و دلم گرم گرم از لمس دستان مردانه و پر محبت او. بعدش راه افتاديم  و چون از قبل با همسر مهربون هماهنگ كرده بوديم قرار شد همگي بريم امامزداه عينعلي و زينعلي. بعد همسر مهربون به بابا گفت كه حاج آقا اجازه هست ليلا خانم با من بياد؟ كه بابا به شوخي گفت: ديگه تو و ليلا مال هم هستيد، امروزم كه اومدم و سند به نام زدم و كلي خنديديم. بعدش همه با هم راه افتاديم همينكه راه افتاديم همسر مهربون پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت نور از همه جلو زديم و بعد يهو دستم رو گرفت. داغ شدم. داغ داغ داغ! واي كه چه حسي بود. چقدر لذت بخش بود كه براي اولين بار دستان مرد زندگيت رو لمس كني. چه حسي بود و منم ناخود آگاه اون يكي دستم رو گذاشتم رو دست همسر مهربون! وديگه ولش نكردم! بعد كلي پيچونديم و همسر مهربون هم اين ترانه فرزانه رو گذاشته بود كه:

 

امشب شب دو عاشقه

روبوسيشون، عروسيشون مباركه

 

و خلاصه كه رسيديم امامزاده عينعلي و زينعلي همه رسيده بودن و كلي هم سر به سر ما گذاشتن كه چرا دير رسيديم! بعد اونجا فهميدم كه بابابزرگ وسط راه پيچونده و رفته و با بابا زنگ زده و گفته كه مهمون براش اومده و بايد بره. البته بعدها فهميديم كه مامان بزرگم به بابا بزرگ زنگ زده و الكي گفته كه مهمون داريم و زودي بيا و بابابزرگم رو كشونده بود خونه! من كه اصلا برام مهم نبود. بعدش همون موقع اذان گفتن و همه رفتيم و نماز خونديم و چه نمازي بود اون نماز. يه عكس يكي از خواهرهاي همسر مهربون وقتي دارم سلام نماز رو ميگم از روبرو ازم گرفته كه منم حواسم نيست، ولي خيس عرقم و كاملا معلومه كه تو اين دنيا نيستم. از اونجا ديگه قرار بود بريم تالار. شوهر خواهر كوچيكه همسر مهربون برامون دوغ خريد و بهمون داد كه منم وقتي تو راه داشتم بازشون ميكردم يهو گازشون زد بيرون و تمام ماشين و يه كم لباسام دوغي شد و كلي پيش همسر مهربون خجالت كشيدم و تند تند ميگفتم: دوغ سفيديه! روشنيه! خوبه! (مثل فيلم ن ق ا ب)  بعد رفتيم رستوران رفتاري و خواهر سومي همسر مهربون و همسر و دختر كوچولوشون اومده بودن و اونجا هم اولين بار اونا رو ديدم و چقدر مهربون بودن. و تا ناهار خورديم و اينا ساعت 3 شد و بعد باباي همسر مهربون همه رو دعوت كرد كه بريم خونشون! و براي اولين بار رفتيم خونه باباي همسر مهربون! البته من و همسر مهربون رفتيم و كلي تو خيابونا گشتيم و كلي هم دستهاي همو گرفتيم و عشقولانه شديم. اون لحظه ها دلم ميخواست ميپريدم تو بغل همسر مهربون و بوسش ميردم. ولي خب نميشد كه!

يه يكربعي بعد از همه رسيديم خونه باباي همسر مهربون و برامون اسفند دود كردن و كلي شادي كردن. يه ساعتي نشستيم و هرچي باباي همسر مهربون اصرار كرد كه بابا اينا شام بمونن بابا گفت كه كار داره و نميتونه بمونه و بايد امشب برن اصفهان. چون خانواده همسر مهربون مذهبي هستن هيچ آهنگ و بزن و برقصي در كار نبود و منم خيلي دلم ميخواست كه يه دلم ديمبويي به راه بود. وقتي همه دم در خونه بوديم و بابا اينا داشتن ميرفتن، دو تا اتفاق عجيب افتاد: يكي اينكه همون موقع يه 5 دقيقه اي بارون تندي باريد كه خيلي قشنگ بود و هيچ وقت يادم نميره. باروني كه روز عروسيمون هم همون مدلي باريد و ديگه اينكه دو تا مطرب آوازه خون يه آهنگ شاد داشتن ميخوندن و همون موقع رسيدن دم خونه باباي همسر مهربون و نميدونيد همه چقدر خوشحال شدن! همه ميگفتن چقدر خدا دوستتون داره و چه به موقع اينا رسيدن و كلي هم همسر مهربون كه از همه بيشتر خوشحال شده بود بهشون پول داد. بعد بابا به همسر مهربون گفت كه من ميخوام بهت يك باك بنزين بدم. چون فهميده بود كه همسر مهربون بيشتر سهميه بنزينش رو سوزونده. همسر مهربون هم كه اونقدر ذوق كرد كه خدا ميدونه! بعدش با بابا و مامان اينا و خاله جون اينا رفتيم خونه بابابزرگم با يه جعبه شيريني. و اون موقع حدود ساعت 5 بود و خبري از هيچ مهموني يا رد پايي از مهمونا نبود و مامان بزرگم هم به تته پته افتاد كه فهميد ما فهميديم دروغ گفته. ما هم كه به روش نياورديم. بعد كه سرويسم رو ديد گفت: عه، طلا سفيده! من از طلا سفيد خوشم نمياد! انگار بدليه! آخه خودش يه 4-5 كيلويي طلا داره ولي همشون زردن. منم گفتم آخه من از طلاي زرد خوشم نمياد و از مد رفته و نزديك بود به هم بپريم. مثلا من عروس بودم ولي باور كنيد تبريك گفتنش هم زوركي بود. هيچ وقت هم نفهميدم چرا! بعد نيم ساعتي نشستيم و بابا اينا وسايلشون رو جمع كردن و قرار شد يكراست برن اصفهان. بعد همگي رفتيم پمپ بنزين و بابا يه باك بنزين به همسر مهربون داد و همونجا خداحافظي كرديم. موقع خداحافظي هم من و هم بابا و هم مامانم گريه ميكرديم و انگار دلمون نميخواست از هم خداحافظي كنيم. خواهر و برادرم هم كه با تعجب نگامون ميكردن و خاله جون و همسرش هم حسابي احساساتي شده بودن! بعدش همسر مهربون تو ماشين براي اينكه منو از غصه در بياره بهم گفت: چه باباي خوبي داري، هم دخترش رو بهم داد هم يه باك بنزين! بعدش بابا اينا رفتن خاله جون اينا رو برسونن كرج و بعد برن اصفهان كه شب همونجا مونده بودن و شبش خواهرم بهم زنگ زد و گفت از عصر تا حالا بابا و همسر خاله جون دارن ميرقصن و شادي ميكنن، صداي دست زدنشون هم ميومد و كلي شلوغ پلوغ كرده بودن. چقدر دلم ميخواست اونجا بودم و منم شادي ميكردم و قر ميدادم

 بعد با همسر مهربون رفتيم بهشت زهرا. رفتيم قطعه شهيدان و همسر مهربون بهم گفت كه ببين اينا همه اونايي هستن كه از ليلاهاشون گذشتن و رفتن! و باعث شدن كه ما الان دست ليلاهامون رو تو دست داشته باشيم. باورم نميشد، شنيدن اين حرفها از زبون همسر مهربون خيلي برام عجيب بود. آخه همسر مهربون اصلا اين تريپي نبود، و حالا اين حرفهاش خيلي برام عجيب بود.

بعد از اونجا رفتيم لواسون! ديگه هوا تاريك تاريك شده بود كه رسيديم لواسون، رفتيم رستوران آبي و اونجا شام خورديم و ذرت مكزيكي كه توش از اين بلال كوچولوهاي درسته داره و يه عالمه خرده ريز ديگه هم خورديم. همه هم نگامون ميكردن، چون با اون لباسامون معلوم بود از سر سفره عقد پا شديم اومديم اونجا! بعدش 11 بود كه برگشتيم و چقدر تو راه دلم ميخواست همسر مهربون رو بغل كنم و ببوسمش، ولي خجالت ميكشيدم. همسر مهربون هم كه به روي خودش نميورد و منم دلم ميخواست هرچه زودتر لحظه اي برسه كه براي اولين بار همديگه رو بغل كنيم و ببوسيم.و اون موقع نميدونستم كه بايد دو روز صبر كنم تا اين لحظه برسه!  حدود 12 بود كه رسيديم خونه بابابزرگ و با كلي دلتنگي از هم خداحافظي كرديم. اون شب اونقدر خاطرات اونروز رو مرور كردم تا خوابم برد.

 

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و مهربونم، امروز يكي شدنمان يكساله شد. امروز درست دوازده ما از ما شدنمان گذشت، دوازده ماه از روزيكه براي هميشه ما شديم. و من عاشقتر از قبلم به تو. خدا هميشه برايم حفظت كند، خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور


[ ]
+
پست بیست و یکم: خواهیم آپییییییییییییید!!
سلام سلام دوستای گل و مهربونم

چقدر دلم میخواست امروز صبح آپ کنم! اما از ۸ تا ۹ که یه عالمه کار سرم ریخته شد و از ۹ تا ۴ عصر هم یه دوره آموزش نرم افزار داریم.

الانم موقع ناهار جیم فنگ زدم بیام یه چیزی بنویسم و برم!

۴ کلاسمون تموم میشه و من حتما امروز آپ میکنم. اگه خونه کامپیوتر داشتیم حتما دیشب یع غالمه نوشته بودم.

ولی حتی اگه تا شب موندم اینجا امروز آپ میکنم!

من باید آپ کنم و آپ میکنم

دوستای گل و مهربونم مرسی از کامنتهای زیباتون!

ایشالله خونه دلتون همیشه پر از عشق و شادی باشه!

همتونو میبوسم: آزاده-دلی-روشن-آتی-تی تی-نیکا-شادی-آزی-زهره-مریسام- شیوا-گلی و هانیه عزیز که فردا میره مسافرت و جاش خیلی خالی میشه!

عصر میام حتما!

برمیگردم!


[ ]
+
پست بیستم: آرايشگاه

و اما پنج شنبه:

پنج شنبه با همسر مهربون رفتيم سركار و بعدازظهر ساعت 3 برگشتيم خونه و ناهار خورديم و همسر مهربون منو رسوند آرايشگاهي كه هميشه ميرم كه اونم اونقدر ابروهام رو نازك كرد كه اعصابم خورد شد. سه ساعتي تو آرايشگاه معطل شدم و بعد همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه!

 

و اما جمعه:

جمعه هم تا حدود ظهر خواب بوديم و بعد همسر مهربون اینجانب رو سوپرایز نموده و گفتن که از مدتها پیش برای امروز ناهار برنامه ریزی کردن که بریم رستوران رفتاری! به مناسبت اینکه دقیقا پارسال همین روز رفته بودیم اونجا! منم طوري آماده شدم كه انگار ميخوايم بريم عروسي! آخه اونجا خيلي جاي شيك و با كلاسيه و بايد حسابي مرتب باشي تا وصله ناجور نباشي اونجا!. البته شانس اورديم كه حدود ساعت يك اونجا بوديم وگر نه جا گيرمون نميومد حتي بشينيم. خيلي جاي شيك و تميزيه و در عين حال قيمتهاش نسبت به خدماتش واقعا عاليه! بعدش هم خونه و انجام امورات كوزتي!

 

و اما امروز

امروز هم يك ساعت ديرتر با همسر مهربون اومديم سركار. همسر مهربون سرما خورده و اميدوارم هرچه زودتر خوب خوب شه!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروز جمعه بود و ساعت هفت و نيم بيدار شدم و صبحونه نتونستم بخورم و رفتم حموم يه دوش گرفتم. همسر مهربون هم خبر داد كه ساعت 9 ميان تا بريم آرايشگاه! منم كم كم آماده شدم و اين اولين بار بود كه خواهرهاي همسر مهربون رو مي ديدم! ساعت 9 زنگ در خونه رو زدن و مامان بزرگم كه گفت تو برو جواب بده و خودش اصلا نيومد و خيلي بهم برخورد كه چرا اينجوري ميكنه! منم هرچي اصرار كردم كه بيان تو نيومدن! با كلي دلهره از ديدن خواهرهاي همسر مهربون رفتم پايين. كوچكترين خواهر همسر مهربون كه پارسال ازدواج كرده بود با مادر همسر مهربون تو ماشين بودن. اونقدر تو چهره خواهر كوچيكه محبت بود و با چنان اشتياقي بغلم كرد و بوسيد كه تمام دلهره هام آب شد و رفت! همون لحظه اول ازش خيلي خوشم اومد. يه دختر خيلي خوشگل و ناز و در عين حال ساده و البته خيلي هم با حجاب كه تا مدتها شيفته زيباييش بودم! من و خواهر همسر مهربون عقب سوار شديم و مادر همسر مهربون هم جلو و همسر مهربون هم كه همش از تو آيينه بهم لبخند ميزد. خوب ميدونست كه تو اون لحظات چقدر خجالت ميكشم!

بعدش رفتيم دم خونه خواهر بزرگه همسر مهربون! همينكه رسيديم اونم اومد و از ماشين پياده شدم به رسم احترام! ولي كاملا معلوم بود كه اصلا از من خوشش نيومد! يهو يخ زدم و اشك تو چشام جمع شد ولي خودم رو كنترل كردم! فقط يه لحظه بغلم كرد و رفت از اون يكي در ماشين سوار شد و كنار خواهر كوچيكه نشست و ديگه هم با من حرف نزد! و همش با بقيه حرف ميزد و انگار نه انگار كه منم تو ماشين هستم! منم كه داشتم از بغض خفه ميشدم! بعدش به خودم گفتم كه خوب خوشش نياد، مگه اون بايد خوشش بياد! و يه كم آرومتر شدم! قرار بود بريم آرايشگاهي كه دوست همين خواهر بزرگه همسر مهربون بود كه بهش زنگ زد و اونم گفت يك ساعت ديگه مياد آرايشگاه! همسر مهربون هم گفت كه خب حالا كه يك ساعت قراره معطل بشيم بريم يه صبحونه مشتي يعني كله پاچه بخوريم! رفتيم همون نزديكيها و يه كله پاچه اي كه همسر مهربون مشتري دائميش بوده! خواهر بزرگه كه گفتن من نميام و سيرم و موند تو ماشين! و ما چهار تايي رفتيم! خيلي تو ذوقم خورده بود! فكر نميكردم اينطوري بشه! من كه اينقدر حساس بودم نميدونم چطوري اون لحظه ها خدا كمكم كرد كه اشكام نريزه! وگرنه هاي هاي گريه ميكردم! البته انگار هيچ كس بجز خودم متوجه بي مهري اون نشده بود! بعد كله پاچه رو خورديم و چند تا هم عكس گرفتيم! تو عكسام كاملا ناراحتيم معلومه! بعدش رفتيم دم در اون آرايشگاهه و همسر مهربون قرار شد بره شيريني بگيره و منتظر بمونه تا بهش خبر بديم! وقتي از پله هاي آرايشگاه داشتيم ميرفتيم بالا خواهر بزرگه همسر مهربون گفت كه: ليلا جون، منو يادت مياد وقتي بچه بودي؟ منم فقط گفتم: نه! يادم نمياد اصلا! و تند تند رفتم بالا! اون خانم آرايشگره اون روز بعدازظهر نامزدي دخترش بود و اونروز قرار نبود هيچ مشتري رو قبول كنه كه چون خواهر بزرگه همسر مهربون اصرار كرده بود و با هم دوست بودن قبول كرده بود.

خانم آرايشگر داشت دخترش رو زيبا مينمود و همش با موهاش ور ميرفت! لباس نامزديش هم آويزون بود كه اصلا خوشم نيومد! چقدر هم دخترش فيس و افاده اي بود! واه واه واه!!! اگه اونروز خواهر كوچيكه و مادر همسر مهربون نبودن كه حتما دق كرده بودم! بعدش كه خانمه اومد طرف من، خواهر كوچيكه همسر مهربون گفت چشماتو ببند و تا نگفتم و تا آخر اصلاح چشماتو باز نكن! منم كه اولين بار بود صورتم رو در اين حد اصلاح ميكردم داشتم از درد ميمردم! خلاصه كه تا آخرش خودم رو نگه داشتم و نه آخ و اوخ كردم و نه هيچ عكس العملي نشون دادم و چشام هم كه بسته بود! بعد كه تموم شد، خواهر كوچيكه همسر مهربون گفت: حالا چشماتو باز كن! چشمامو باز كردم و صفحه اول سوره نور جلوي چشمام بود و خواهر همسر مهربون گفت چند آيش رو بخون و خوندم و يه آرامش عجيبي گرفتم! دلم ميخواست بپرم تو بغل خواهر كوچيكه و يه عالمه بوسش كنم! چقدر مهربون بود! تو آيينه نگاه كردم و ديدم چقدر عوض شده ام! احساس ميكردم چقدر زشت شدم! آخه صورتم قرمز قرمز بود! كلي هم اونجا عكس گرفتيم! با اون صورت قرمز و خجالت زده ام! بعدش همسر مهربون شيريني اورد و همونجا يه عالمه شيريني خورديم و رفتيم پايين! از اونجا خواهر بزرگه همسر مهربون رفت خونشون و ما هم رفتيم پروانه ها و يه شلوار سفيد كتون خريدم كه فردا بپوشم! بعدش هرچي گشتيم يه روسري سفيد خوشگل گيرمون نيومد كه نيومد و رفتيم پاساژ گيشا و اونجا رو هم گشتيم و بازم گيرمون نيومد! تو پاساژ بعضي وقتها كه من و خواهر كوچيكه همسر مهربون جلو ميفتاديم، همسر مهربون به مامانش ميگفت: من برم از اون خانم خواستگاري كنم و تند تند ميومد پيش من و ميگفت: خانم! با من ازدواج ميكني! تو رو خدا با من ازدواج كن! و همه كلي ميخنديديم! يادش بخير! هربار كه اينو ميگفت دلم براش غنج ميرفت! بعدش خواهر همسر مهربون رو رسونديم و مادر همسر مهربون رو هم همينطور و حدود ساعت دو بود كه رفتيم چيتگر! چقدر خوش گذشت! تو اون ظهر گرم نميدونم چطوري تا اونجا رفتيم! يادم مياد كه يه زيرانداز از تو ماشين برداشتيم و يه موقع به خودمون اومديم ديديم كه دقيقا كنار دستشويي پهنش كرديم و نشستيم و مردم هم با تعجب نگامون ميكنن! همسر مهربون گفت: الان مردم ميگن اينا ديگه كي هستن كه اينقدر عاشقانه يه همچين جايي نشستن! بعد ساعت 5 اينا بود كه برگشتيم و رفتيم ساندويچ خريديم و تو همون پاركي كه اولين بار همديگه رو ديده بوديم خورديم! بعد همسر مهربون شيريني خريد و داد به من كه ببرم خونه و منو رسوند خونه و خودش هم رفت كه يه كم استراحت كنه! چقدر دلم براش تنگ شد.

هيچوقت اونروز يادم نميره، مادربزرگم درست و حسابي بهم تبريك نگفت! حيف اون شيرينيهاي خوشمزه كه همسر مهربون خريد و اون خورد! حتي نگفت دستشون درد نكنه! از اونروز بود كه كم كم مادربزرگم از چشمم افتاد! خيلي اعصابم خورد بود و  زدم بيرون و رفتم بازار سنتي ستارخان و يه عالمه خرت و پرت براي خودم خريدم. وقتي رسيدم خونه ساعت حدود 9 بود و نيم ساعت بعدش هم بابا و مامان و خواهرم و برادر كوچيكه از اصفهان رسيدن و غم و غصه هام يادم رفت! لباسهاي روز عقد رو پوشيدم و همش جلوي بابا و مامان قر ميدادم و اونا هم هي قربون صدقم ميرفتن! چقدر خوب بود كه اونا بودن! نميدونم چرا دلم ميخواست تا صبح همينجوري ادامه داشته باشه و من لباسام تنم باشه و بابا مامان هم خوشحالي كنن! بعدش همسر خاله مهربون زنگ زد و به بابا گفت كه بره دنبالشون كرج بيارشون تهران كه فردا بيان سر عقد ما!!!!! تو پستهاي قبلي گفته بودم كه اين آقا همسر يكي از فاميلهاي دور مادريمه كه باعث آشنايي من و همسر مهربون شد! خلاصه كه بابا شامش رو خورد و ساعت 11 بود كه رفت كرج و شب هم هونجا موند. منم تا ساعت دو-سه نصفه شب داشتم با همسر مهربون اس ام اس بازي ميكردم و يه حس خاصي داشتم! همسر مهربون هم کلی دلهره فردا رو داشت! اخه فردا قرار بود عقد كنیم و براي هميشه هميشه هميشه من و همسر مهربون مال هم بشيم يعني: هميشه ما بشيم!

 

ادامه دارد . . .


ويژه: خداي خوبم

خداي خوب و مهربان ما، بخاطر هر آنچه به ما داده اي تو را سپاس و بيكران سپاس. كمكمان كن تا قدر نعمتها و داشته هايمان را بدانيم و عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كن، عزيزان ما را نيز همينطور.

 


[ ]
+
پست نوزدهم: خرید حلقه!
دیروز بعدازظهر مسایقه پینگ پونگ دادم و باختم و چهارم شدم. بعد همسر مهربون اومد دنبالم و سر کوچمون که رسیدیم گفت دوست داری بریم خونه؟ گفتم فرقی نمیکنه! اونم دور زد و سر از چیتگر دراوردیم. خیلی اون موقع گرم بود ولی یه دو ساعتی بودیم و همش بدمینتون بازی کردیممثل دو تا رقيب واقعي!! من و همسر مهربون عاشق چیتگریم! خیلی دوسش داریم. بعد همونجا بودیم که پدر همسر مهربون زنگ زد و شام قرار شد بریم خونشون! رفتیم خونه بابای همسر مهربون و خیلی خوش گذشت. چون همه لباسامون خیس عرق بود، مادر همسر مهربون بهمون لباس داد پوشيديم. من پيراهن بچگيهاي همسر مهربون رو پوشيدم و كلي خنديديم.


و اما امروز

امروز چون يه عالمه كار دارم و هفته آينده هم از يكشنبه بايد برم يه دوره ببينم، اومدم شركت كارهام رو راست و ريست كنم!


و اما يكسال پيش در چنين ديروزي

يك سال پيش ديروز، صبح به هيچ كسي نگفتم كه امروز مرخصي هستم و به بهانه اينكه امروز كارم ديرتر شروع ميشه، حدود يكربع به ۹ از خونه زدم بيرون و دو تا كوچه اونطرفتر با همسر مهربون قرار داشتيم. دلم نميخواست كسي بدونه كه ما امروز چه كارهايي بايد بكنيم! نميدونم چرا اونروزها كلي انرژي منفي اطرافيانم اذيتم ميكرد! فقط مامان بابا ميدونستن كه امروز چقدر كار داريم و قراه آزمايش بديم!

خلاصه كه همسر مهربون با ماشين گلزده اومد و گلها رو از شب قبل نكنده بود و با هم رفتيم زير يكي از تقاطعهاي يادگار و سر يه كوچه گلها رو كنديم. مردمي كه رد ميشدن با تعجب نگامون ميكردن چند تا شاخه گل مصنوعي زرد بزرگ هم تو گلا بود كه نگهشون داشتيم و تا مدتها پشت شيشه بودن! از اونجا رفتيم خونه خوهار همسر مهربون رو ديديم كه مستاجرش خونه بود! خوشمان آمد! ولي من بيشتر از اينكه به خونه توجه كنم حواسم به دكور خونه بود. مستاجر اون موقع، يه مرد مجرد بود كه قرار بود به زودي ازدواج كنن! نقاش و خطاط بود. خوهار همسر مهربون سال قبلش خونه رو با اين مستاجره خريده بود! چون از زمان ساخت خونه همين مستاجره توش بود و هونم مجرد! همه چي نو بود! حتي سيمانهايي كه كف ريخته شده بود زمان بنايي همونجوري بود! ولي تمام در و ديوار پر از نقاشيهاي جورواجور بود. از رنگ روغن گرفته تا . . .! خلاصه كه خيلي خونه عجيبي به نظرم اومد! يه چيز جالبتر مجموعه كلسيون خيلي زيبايي از پيپ بود كه رو اوپن روي پايه هاي نگهدارندشون چيده شده بود!

از اونجا با همسر مهربون رفتيم براي آزمايش ازدواج! چون از قبل وقت نگرفته بوديم، اونجا تنها جايي بود كه اونروز راهمون ميدادن و اينو محضردار بهمون گفته بود! اونجا تقريبا پايينهاي شهر بود و شايد من و همسر مهربون جزء پيرترين عروس و دامادهاي اونروز بوديم! آخه اكثر عروسا بين ۱۵-۱۸ بودن و دامادها هم بين ۲۰-۲۲!  خلاصه كه اون كلاس مسخره بدرد نخور آموزش قبل از ازدواج رو هم رفتيم! من كه گوش نميكردم چون همش داشتم با همسر مهربون كه تو كلاس آقايون بود اس ام اس بازي ميكردم! بعد از گرفتن جواب آزمايش كه معلوم شد هيچكدوم معتاد نيستيم رفتيم آرياشهر براي خريد حلقه! تا ساعت ۲ تمام پاساژ كيميا و طلاهاش رو گشتيم و هرچي همسر مهربون بهم نشون ميداد ميگفتم: نه! اين مدلش قديميه! همهسر مهربون هم آخراش ياد گرفته بود و مدلها رو نشون ميداد و ميگفت: اين مدلش خيلي قديمي تره مگه نه؟! همه مغازه ها رو گشتيم، دونه به دونه! تا ساعت حدود ۲ شد و كم كم پاساژها تعطيل كردن تا عصر! بعد رفتيم كباب تركي خورديم! و چون خيلي گرم بود از اونجا رفتيم دوباره جاده سولقون! همون جايي كه تو اين هقته همش رفته بوديم! اون جايي كه ما ميرفتيم يه عالمه تخت داشت و دقيقا چسبيده به سينه كوه! و تا ۶ اونجا بوديم بعد رفتيم كريمخان!

تو دومين مغازه حلقه خريديم! كريمخان واقعا حلقه هاش خيلي شيكتر و متنوعتر از آرياشهر بود! اصلا قابل مقايسه نبود! خدا روشكر كه هردومون حلقه ها اندازمون بود و لازم نبود بديم كوچيك بزرگشون كنن! اونجا همكار همسر مهربون و خانمش رو ديديم كه اونا چند روز ديگه يعني جمعه عقدشون بود. همكار همسر مهربون هركاري كرد كه خودش رو به نديدن بزنه نشد كه نشد! اخه اون زيردست همسر مهربونه و اونموقع بايد سركار ميبود و پيچونده بود و به همسر مهربون هم نگفته بود و از ديدن ما خيلي يكه خورد! كاملا معلوم بود! منكه اصلا ازشون خوشم نيومد چون انگار خودش و خانمش از دماغ فيل بر زمين نزول فرموده بودن!

بعد رفتيم عطاويچ خريديم و همسر مهربون به همون دوستش كه پزشكه  و اون شب تو درمانگاه كشيك بود زنگ زد و گفت با خانمم داريم ميايم اونجا! اونم باور نميكرد و ميگفت: ما رو گرفتي؟ تو كه چند روز پيش گفتي تازه داري ميري خواستگاري، حالا ميگي دارم با خانمم ميام اونجا! خلاصه كه تا منو نديد باورش نشد! با هم عطاويچها رو خورديم و  يكساعتي نشستيم و بعد رفتيم. همسر مهربون اون شب برام يه دفتر خريد كه خاطراتم رو الان از توي اون بازخواني ميكنم و اول دفترم هم يه جمله خيلي خنده دار نوشت كه هنوزم با خوندنش خندم ميگيره! بعدش تلفني گزارشات امروز رو به بابا مامان دادم و  همسر مهربون منو رسوند خونه و با كلي دلتنگي از هم خداحافظي كرديم. خيلي دلم براش تنگ شد، خيلي خيلي زياد!

رسيدم خونه تندي دوش گرفتم و نگفتم كه امروز چيكار كرديم و قبل از اينكه به سوال و جواب برسه رفتم خوابيدم! اونروزا بجز همسر مهربون حوصله هيچ كس ديگه رو نداشتم! دلم ميخواست تا ميرسم خونه فقط بخوابم و با كسي حرف نزنم. انرژيهاي منفي دور و برم رو كه موج ميزدن، كاملا حس ميكردم. نميدونم چرا؟


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروز هم تا عصر سر كار بودم ولي كاري انجام نميدادم چون همش در حال حرف زدن با همسر مهربون بودم! بعدش عصري همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم يه باغ-پارك خيلي باصفا كه فقط محليهاي اون منطقه اونجا رو ميشناسن. خيلي جاي دنج و خوبي بود. تا شب اونجا بوديم و شام گرفتيم و همونجا خورديم و بعد همسر مهربون منو رسوند خونه و دوباره دلتنگيها اومد سراغم!


و اما يكسال پيش در چنين فردايي

اونروز پنج شنبه بود و دختر داييم هم وبال گردنمون شد و گفت منم ميخوام برم خريد و تا يه جايي منم ببريد. خلاصه كه من و دختر داييم سر خيابونمون با همديگه قرار گذاشتيم و چند دقيقه بعد همسر مهربون اومد. همسر مهربون مرخصي گرفته بود و اولين بار بود كه دختر داييم، همسر مهربون رو ميديد و  خيلي از همسر مهربون خوشش اومد و البته همش ميخواست كلاس بذاره و  اينا! رفتيم آريا شهر و اونجا دختر دايي از همسر مهربون پرسيد: ميخوايد چيكار كنيد(منظورش اين بود كه ميخواييد از كجاها براي خريد شروع كنيد) كه همسر مهربون گفت: ما ميخوايم با هم ازدواج كنيم! و كلي خنديديم! يه عالمه سه تايي گشتيم و هيچ چي نپسنديديم. دختر دايي بيچاره هم كه كاملا حس كرده بود چقدر مزاحمه و گفت ميخوام برم خونه! دختر داييم يه چهار سالي از من كوچيكتره! ولي از اون بلاهاي روزگاره! خلاصه كه همسر مهربون گفت كه نميشه تنهايي برگرديد و تا سر كوچشون رسونديمش و رفتيم محضر جواب آزمايشهاي ديروز رو داديم و ديگه ظهر شده بود. از اونجا رفتيم رستوران رفتاری. خیلی جای شیک و با کلاسی بود. منکه عاشق اردورهاش شدم و همسر مهربون هم یکی از سالنهاش رو برای ناهار روز عقدمون رزور کرد. و بعد يه ساعتي همونجا نشستیم و  از اونجا رفتيم بوستان و يه دامن سفيد جينگولي خريدم براي روز عقد! يه جفت كفش سفيد! يه مانتوي سفيد خيلي جينگولي مينگولي براي روز عقد كه اونقدر نازك بود كه فقط همونروز عقد پوشيدمش و زيرش يه پيراهن آستين دار سفيد مجبور شدم بپوشم و  بعد رفتيم يه عالمه گشتيم و  ساعت كادوي عقد خريديم و يه عالمه هم خرت و پرت ديگه! و قرار شد فردا مامان ايناي همسر مهربون بيان و منو ببرن آرايشگاه! و بابا مامان و خواهر برادرهاي خودمم بيان براي پس فردا كه روز عقد بود. بنابراين اون شب 9 بود كه رفتم خونه و تمام خريدها رو دونه به دونه با ذكر قيمت و جزئيات براي مامان بزرگم توضيح دادم و يكي رو ميگفت بد نيست! يكي رو ميگفت جالب نيست و  منم همش ميگفتم ولي من خيلي ازشون خوشم اومده! و شام خورديم و همسر مهربون زنگ زد و گفت كه فردا صبح ساعت 9 ميايم دنبالت بريم آرايشگاه. فرداصبح يعني يكروز قبل از عقد، اولين بار بود كه قرار بود خواهرهاي همسر مهربون رو ببينم و يه عالمه دلهره داشتم. نميدونم چرا اينهمه دلهره داشتم! با اينكه كاملا برام محرز شده بود كه چقدر خواهراي همسر مهربون خوبن كه خواهر شوهر بازي درنياورده بودن و تا اون موقع منو نديده بودن، ولي دلهره داشتم. هرچند كه خاله مهربون، هموني كه همسرش من و همسر مهربون رو بهم معرفي كرد كلي از خواهرهاي همسر مهربون تعريف كرده بود كه چقدر مهربون و آروم و دوست داشتني هستن، ولي نميدونم چرا بازم استرس داشتم! هرچند كه بعدها ديدم كه هر كدومشون براي من مثل يه خواهر ميمونن!

اون شب با استرس اينكه بايد زود بخوابم تا فردا هم پوستم خوب باشه و هم سرحال، راستشو بخوايد اصلا درست و حسابي نخوابيدم!

 

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و مهربون و دوست داشتني من! از اينكه تو هم منو تو هر بازي مثل يه رقيب واقعي نگاه ميكني و هر كدوممون تمام تلاشمون رو ميكنيم كه اون يكي رو ببريم خيلي خوشحالم. چون اين يعني اينكه من و تو در كنار اينكه همسر و دوست هميم، رقيب هم هستيم و اين خيلي خوبه! خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد وسلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.  

 


[ ]
+
چی بگم؟؟!!!
امروز از صبح ماموریت بودم و سمینار که خیلی حالگیری شد.

امروز شاید وقت نکنم آپ کنم.

ولی فردا شاید.

تعطیلات خوبی داشته باشید همگی!


[ ]
+
عکس!!!!!!!!
با عرض معذرت!!

مرسی دوستای خوب و مهربونم!

آتی- آزاده-شیوا-روشن- و بقیه!!


[ ]
+
پست هيجدهم: سوپرایز میشویممممممم!

دیروز عصری خیلی حالم بد بود و رفتم خونه و یه کم استراحت کردم، همسر مهربون كه اومد فقط در حد خوردن شام بيدار بودم و بعد از خستگي غش كردم!


و اما امروز

امروز از صبح درگير كارهاي سمينار بودم و يه كم هم اعصابم قاطي پاطيه.


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروز چون ماشين همسر مهربون، ماشين عروس همكارش شده بود و از صبح هم برده بودن گل فروشي، قرار بود كه همديگه رو نبينيم و فرداش همديگه رو ببينيم و بنابراين از صبح تلفن و اس ام اس بود كه بين ما رد و بدل ميشد و دوتاييمون حسابي دلمون براي همديگه تنگ شده بود. بعدازظهر كه شد همسر مهربون زنگ زد و گفت كه عصري مياد دنبالم! از خوشحالي داشتم بال درميوردم! خلاصه كه ساعت 4 كه شد همسر مهربون اومد دنبالم. ماشين دوستش رو گرفته بود و اومده بود دنبالم. قرار شد تا 5 با هم باشيم و بعد همسر مهربون بره آماده شه كه بره عروسي! رفتيم پارك پرديسان و كلي حرف زديم. يهو ساعت رو نگاه كرديم ديديم، واااااااااي! ساعت هفت و نيم شده و ما متوجه نشديم. خلاصه كه همسر مهربون تند تند منو رسوند خونه و خودش رفت كه آماده شه بره عروسي. همسر مهربون ساعت ده و نيم تازه رسيده بود عروسي و البته خيلي تو ترافيك مونده بود. اون شب بابابزرگم خونه نبود و فقط من و مامان بزرگم خونه بوديم و ساعت 12 كه شد همسر مهربون زنگ زد و گفت كه داره عروسي تموم ميشه و عروس رو بردن رسوندن خونشون و گفت ميخواي با عروس و داماد صحبت كني؟ منم گفتم آره و با هر دوشون صحبت كردم و تبريك گفتم. صداي عروس خانم كه پر از شادي بود و از هيجان ميلرزيد هنوزم تو گوشمه! وقتي با هم حرف ميزديم، تقريبا از خوشحالي داشت جيغ ميكشد تا حرف بزنه!

من هر شب موقع خواب، موبايلمو خاموش ميكنم تا تشعشعاتش در خواب اذيتم نكنه! اون شب همسر مهربون گفت كه امشب تلفنت رو خاموش نكن و هرچي گفتم چرا؟ گفت: همينجوري، شايد دلم اونقدر برات تنگ شد كه خواستم نصفه شب بهت اس ام اس بزنم! خلاصه كه منم كه باورم شده بود، تلفنم رو خاموش نكردم و دوازده و نيم خوابيدم. ساعت از يك گذشته بود و منم در خواب عميق كه ديدم همسر مهربون تلفن زد. البته رو ويبره گذاشته بودم كه مامان بزرگم بيدار نشه! گوشي رو كه برداشتم، همسر مهربون گفت كه مياي پشت پنجره بالاي در حياط؟ منم كه يه قلمبه هيجان اومده بود تو دلم، تندي رفتم پشت همون پنجره و يهويي خشكم زد!

همسر مهربون با ماشين عروس گل زده اومده بود و توي ماشين پايين پنجره بود! باورم نميشد! مثل تو فيلمها كه عاشقا ميرن زير پنجره خونه معشوقشون! تو اون لحظه يهو اون داستانا اومد تو ذهنم و پر شدم از يه حس ناب! از همونجا پشت پنجره با تلفن با هم نيم ساعتي حرف زديم و پچ پچ كرديم. چون خونه بابابزرگم خيلي بزرگه و مامان بزرگ اون سر خونه خوابيده بود خيالم راحت بود كه نور رو نميبينه و صدام هم اصلا نميشنوه! بنابراين با خيال راحت مشغول عشقولانگيهامون بوديم همينجوري كه مشغول حرف زدن بوديم، يهو ماشين گشت پليس سر رسيد، من تندي چراغو خاموش كردم و طوري كه كسي منو نبينه از گوشه پنجره بيرونو نگاه ميكردم. پليسا به همسر مهربون كه وسط خيابون با كت شلوار و كراوات تو ماشين گلزده نشسته بود گير داد كه ما الان ده دقيقه است كه مواظب شماييم، چرا حركت نميكنيد؟ همسر مهربون هم گفته بود كه  امشب عروسي دوستش بوده و يه چيزي عروس و دوماد تو ماشين جا گذاشتن كه هي زنگ ميزنن ميگن بيارش، دوباره ميگن نيارش! و خونه رو گم كرده و داره تلفني آدرس ميپرسه!  پليسام كه از دور ديده بودن كه همسر مهربون با تلفن صحبت ميكرده قانع شده بودن و به همسر مهربون گفتن حركت كن و رفتن! خلاصه كه همسر مهربون رفت دو دقيقه اي گشتي تو كوچه زد و دوباره اومد سر جاي اولش! ولي ايندفعه چون من خيلي ترسيده بودم كه مبادا دوباره بيان، گفتم خوابم مياد و از پشت پنجره دست تكون داديم و نخود نخود هر كه رود خانه خود.

اونقدر هيجان بهم وارد شده بود كه تا يه دو ساعتي نتونستم بخوابم! راستي يادم رفت بگم كه فرداش رو مرخصي گرفته بودم كه با همسر مهربون بريم دنبال آزمايش و حلقه و اينا!


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و عزيزم، وقتي ياد شيطونيهات ميفتم، وقتي ياد كارات ميفتم كه هميشه منو پر از هيجان ميكنه، وقتي ميبينم كه همه تلاشت رو ميكني كه هميشه يه چيزي براي سوپرايز كردن من داشته باشي، خدا رو شكر ميكنم و ازش ميخوام هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه برايشان شاد و سلامت حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست هفدهم: مسابقه و دلتنگي!

ديروز بعدازظهر رفتم مسابقه پينگ پونگ. دو سال و نيم بود كه بازي نكرده بودم ولي گفتم حالا برم ببينم چي ميشه! 16 نفر بوديم كه من دو بازي رو بردم و يكي رو باختم و قراره چند روز ديگه براي سومي مسابقه بدم. خودمم باورم نميشد. آخه من تو عمرم كلا 20 بار بازي نكردم.  خانم داور گفت: با اينكه اصلا تكنيكي نبودي، ولي خيلي خوب بازي كردي.


و اما امروز:

امروز كه صبح در دقيقه آخر كارت زدم و اومدم، فردا و پس فردا شايد برم سمينار و تا ظهر نباشم!


و اما يكسال پيش در چنين روزي!

اونروز رو هم گيج و منگ بودم، شايد باورتون نشه ولي من اونروزا هيچ كاري تو شركت نميتونستم انجام بدم و اصلا تمركز حواس نداشتم. ذهنم پر بود از همسر مهربون! فقط و فقط او! بعدازظهر اونروز همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم دوباره همون جاي ديروزي تو جاده سولقون! همسر مهربون از سردي رفتار من گله داشت، ميگفت كه چقدر من يخ و بي احساسم، ولي خبر نداشت كه تو دلم چه غوغاييه!اونروز بهش گفتم كه من به زمان نياز دارم كه بهت ثابت كنم چقدر دختر با احساسي هستم! فقط به من زمان بده! هر دوتامون خيلي دلمون ميخواست كه دستاي همديگه رو بگيريم، ولي من خيلي خوددارتر از اين حرفا بودم و دلم ميخواست بعد از عقد كه براي هميشه مال هم ميشيم، براي اولين بار دستهاي همو بگيريم! نمیدونم با اون افکار عهد حجریم، اون موقع چجوري همسر مهربون ميتونست تحملم كنه! اونروز بعد از سولقون، رفتيم دم خونه خواهر همسر مهربون كه قرار بود بعد از عروسي ما اونجا بشينيم. مستاجرش نبود و ما فقط از بيرون خونه رو ديديم. يه در سبز بزرگ با سقف شيرووني زرد پررنگ كه من خيلي خوشم اومد! بعد تصميم گرفتيم بريم كريمخان حلقه نگاه كنيم، كه اونقدر هردومون گيج بوديم كه سر از رسالت دراورديم و از اونجا تصميم گرفتيم بريم پارك هلال احمر! همسر مهربون گفت كه تو 21 روزي كه براي كنكور درس خونده اونهمه راه رو از خونشون با دوستاش ميومده اينجا و اينجا درس ميخوندن! اونروز با خودم گفتم كه اگه من اندازه همسر مهربون درس ميخوندم كه حتي مجاز به انتخاب رشته نميشدم و حتما نفر آخر كنكور ميشدم! اين چه جوري با اين وضع درس خودن تونسته بره يه دانشگاه درست و حسابي!  بعدها كه خواهرهاي همسر مهربون هم از اينكه اون فقط سه هفته براي كنكور درس خونده بود برام تعريف كردن، از انتخاب خودم خيلي راضيتر بودم. هميشه دلم ميخواست كه همسرم يه آدم باهوش ولي در عين حال اجتماعي و زرنگ باشه! از آدمهايي كه فقط درس خودندن و دكترا دارن ولي هيچ هنر ديگه اي ندارن هيچوقت خوشم نميومد. خيلي از اين آدمها رو خودم به عينه تو دانشگاه ديدم! باور كنيد!

اونشب كلي تو پارك حرف زديم و حرف زديم! و كلي برنامه ريزي كرديم براي آيندمون و از اينجور حرفها! فرداشب، عروسي همكار همسر مهربون بود و قرار بود ماشين همسر مهربون، ماشين عروس بشه و بنابراين قرار شد كه فردا همديگه رو نبينيم، چون همسر مهربون فرداش ماشين نداشت و بايد از سركار كه ميرفت خونه آماده ميشد و ميرفت عروسي كه اون سر تهران بود و ديگه فرصتي براي ديدار پيدا نميكرديم. بعدش همسر مهربون منو رسوند خونه و با يه عالمه دلتنگي از هم خداحافظي كرديم. اون شب كه ميدونستم فرداش همديگه رو نميبينم، خيلي ناراحت بودم و اعصابم خورد بود! جنبه رو داريد ديگه! از اونطرف هم مادربزرگم راه به راه ميرفت و ميومد و ميگفت كه چيزي بهت گفته؟ حرفي بهت زده؟ رفتيد بيرون كجا رفتيد؟ چي خورديد؟ چي برات خريد؟ و از اينجور سوالا كه واقعا رو اعصابم بود! منم دو سه تا جواب الكي بهش دادم و زودي رفتم بخوابم! ولي شنيدم كه به بابابزرگم ميگفت: يادته وقتي من و تو نامزد بوديم هر موقع ميومدي خونمون، من فرار ميكردم ميرفتم تو كوچه يا بالا پشت بوم، چون روم نميشد ببينمت! ولي الان چقدر زمونه فرق كرده! ولي اون موقعها مردا خيلي همسراشون رو بيشتر دوست داشتن، مگه نه؟ بابابزرگم هم فقط اوم اوم ميكرد، چون حواسش به اخبار بود و فكر كنم اصلا نميشنيد كه مامان بزرگم چقدر از حجب و حياي اون موقعهاش داشت تعريف ميكرد! اين مامان بزرگ من خيلي معتقد به اين اصله كه هيچوقت نبايد به همسرت زباني و لفظا اظهار عشق كني! معتقده كه هرچقدر بيشتر بدويي كه همسرت دنبالت بياد، همسرت بيشتر عاشقت ميشه! خب حداقل مامان بزرگم كه با اين نظريش خيلي تو زندگيش موفق بوده! ولي من اين نظرش رو خیلی قبول ندارم!

اون شب با كلي غصه خوابيدم غافل از اينكه همسر مهربون فردا قراره حسابي منو سوپرايز كنه و فرداشب يكي از قشنگترين و مهيجترين شبهاي زندگيمو رقم بزنه!

 

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و مهربونم! بخاطر مهربونيها و بزرگواريهات، هميشه ستايشت كردم و خواهم كرد! همسر مهربونم، ديشب كه با بابا تلفني صحبت ميكردم و ميگفت كه بيشتر از من، دلشون براي تو تنگ شده، درسته يه كم حسوديم شد، ولي ته دلم خيلي خوشحال شدم كه اينجوري محبوب خونواده مشكل پسند من شدي. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه برايشان شاد و سلامت حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست شانزدهم: یه عالمه ماجرا!!!
ديروز كه رفتم خونه، به يمن مهموني روز پنج شنبه شام داشتيم و منم سيستم ولويي در پيش گرفتم تا همسر مهربون اومد، هفته پيش كه شمال بوديم يه دست شطرنج خريديم و همش با هم شطرنج بازي ميكنيم و قابل توجه دوستان خوبم كه تا امروز كه حدود ۳۰-۴۰ دست بازي كرديم، با اينكه من به نظر خودم، شطرنج باز خوبي هستم فقط ۳-۴ بار تونستم همسر مهربون رو كيش كنم، همين و همين! و در عرض سه سوت مات ميشم! دارم اعتماد به نفسم رو از دست ميدم!


و اما امروز:

امروز صبح خواب بوديم كه پدر همسر مهربون زنگ زد و گفت داره مياد اونجا ما هم تند تند از رختخواب عزيزمان دل كنديم و دست و صورتمون رو شستيم و پدر همسر مهربون اومد و برامون يه عالمه شبرنگ از باغشون اورده بود! خلاصه كه صبحونه يه نيمروي مشتي درست كردم و دور همي خورديم و خيلي هم چسبيد.  و بعدش همه با هم از خونه زديم بيرون و همسر مهربون منو رسوند سركار. بعدش رفتيم جلسه يكي از اين شركتها كه جلسه كنسل شد و دست از پا درازتر برگشتيم! 

راستي، امروز بعدازظهر مسابقه پينگ پونگ دارم و آخرين باري هم كه بازي كردم ۲ سال و نيم پيش بوده! آيا من برنده خواهم شد؟!! چشممان آب نميخورد!


و اما یکسال پیش در چنین روزی!

شب که سوار اتوبوس شدم چون دیروقت بود، گوشيم رو رو ويبره گذاشتم و بعد از كلي اس ام اس بازي با همسر مهربون، كم كم خوابم برد. همسر مهربون گفته بود كه ۲۰-۳۰ كيلومتري مرقد كه رسيدي خبرم كن! منم كه ماشالله خوابم مثل خواب فيل ميمونه! يه موقعي با ويز ويز گوشيم بلند شدم، ديدم اي دل غافل كه چه خوابيدم كه همسر مهربون از نيم ساعت پيشش هزار بار بهم زنگ زده و من در خواب ناز تشريف داشتم. با صدايي كه سعي ميكردم خواب آلودگيش معلوم نباشه جواب دادم و همسر مهربون گفت كجايي؟ گفتم كه نيم ساعت ديگه ميرسيم مرقد! كه گفت الان ميام! اون موقع ساعت ۶ صبح بود و همينكه قطع كردم، از پنجره اتوبوس نگاه كردم ديدم كه تا دو دقيقه ديگه ميرسيم مرقد! واي كه چه اشتباهي كرده بودم! خلاصه تند تند رفتم جلوي اتوبوس و به راننده گفتم كه پياده ميشم! راننده و مسافريني كه جلو نشسته بودن با چشمهاي گرد شده نگام كردن كه اين دختره اين موقع روز چرا اينجا ميخواد پياده شه!منم اهميت ندادم و تندي پريدم پايين! اونجايي كه پياده شده بودم  خوشبختانه يه فضاي سبز هم همون سمت بود و تا رفتم يه دستشويي پيدا كردم و صورتم رو شستم ديدم كه همسر مهربون زنگ زد و گفت كه تا دو دقيقه ديگه ميرسه! باورم نميشد! در بهترين حالت فكر ميكردم كه ۴۵ دقيقه طول بكشه كه برسه ولي بيست دقيقه اي اومده بود!

وقتي ديدمش، احساس كردم كه چقدر تند اومده! خودشم گفت كه حدس ميزده كه من خواب موندم و الكي گفتم كه كجام! و گفت كه با ۱۶۰ تا اومده و خيابونا خلوت بوده، وگرنه چطوري از شمالغرب تهران تا جنوب اونو ميشه بيست دقيقه اي رفت! خلاصه كه چند تا كيك و ويفر و آبميوه و شير كاكائو هم كه گفت از ديشب خريده، بهم داد و خوش خوشان رفتيم كه برم سر كار! وقتي رسيديم نزديكاي محل كارم، همسر مهربون گفت: با كله پاچه چطوريد كه منم از خدا خواسته سريع موافقت كردم!

رفتيم و اولين كله پاچه مشتركمون رو خورديم و منم كه شر شر عرق ميريختم از خجالت و سختي خوردن كله پاچه!!!!! خلاصه كه همسر مهربون منو رسوند و خودش هم رفت سر كار! بعدش ۹:۳۰ زنگ زد و گفت كه شناسنامه و عكس ميخواد براي وقت محضر! بعد با همكارش كه دو روز ديگه عروسيش بود و ماجراي عروسيش رو براتون تعريف ميكنم، اومدن و مدارك رو گرفتن. خواهر كوچيكه همسر مهربون كه پارسال ازدواج كرده بود با كلي دوندگي اونروز موفق شده بود برامون براي هفته بعد يه وقت محضر بگيره! البته خيلي شانس اورديم، چون ما عيد مبعث ميخواستيم عقد كنيم و اونروز هم خيلي محضرها شلوغ بودن!

بعدش عصری همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم پاساژ گیشا برای دیدن حلقه! من از دیدن حلقه ها به وجد اومده بودم و البته نتونستم هیچی انتخاب کنم! چون دلم میخواست تمام حلقه فروشیهای تهران رو بگردم! بعدش با همسر مهربون رفتیم جاده سولقون و تو یه جای باصفا نشستیم و چایی خوردیم. اونقدر اونجا نشستیم و حرف زدیم که شب شد. اونروزا من خیلی خجالتی بودم  و همسر مهربون هم میگفت: الان ما نامزدیم، چرا اينقدر از حرف زدن خجالت ميكشي؟ نميدونم چرا!  خلاصه كه همونجا شام خورديم. بعد همسر مهربون منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونه! همينكه از هم خداحافظي كرديم، دلم براش تنگ شد و اشك تو چشام حلقه زد.

بعدش كه رسيدم خونه و ساعت حدود ۱۰ بود، تا ۱۲ داشتم مو به مو تمامي ماجراي خواستگاري و اينا رو براي مادربزرگم تعريف ميكرديم و با اينكه تند تند ميگفت: ميدونم خيلي خسته اي و تمام ديشب رو تو راه بودي و امروز هم سركار، ولي طاقت نميارم تا فرداشب منتظر بمونم بقيش رو بشنوم! وسط تعريف كردنهام هم كه در حال يا حرف زدن يا اس ام اس بازي با همسر مهربون بودم و حرص مامان بزرگم هم بيشتر درميومد اونموقع سريال يا*نگوم رو پخش ميكردن و مامان بزرگم همش بهم ميگفت از اين يا*نگوم ياد بگير، اينهمه اون افسر مين*جانگو دورش ميچرخه، ولي اون يه بارم بهش رو نميده! آخه من پشت تلفن با همسر مهربون خيلي راحتتر بودم و همش ميخنديدم مامان بزرگم هم نميدونست كه وقتي همسر مهربون رو ميبينمش خيلي خجالتي و كمرو ميشم و فكر ميكرد من همينجوريم و خيلي پررو شدم! منم براي اينكه حسابي حرصش رو دربيارم، بهش ميگفتم: اين يا*نگوم يه عالمه سا*نسوري داره و تو كه نديدي كه چقدر يا*نگوم دختر بديه! و خدا نكنه من مثل اون ج*ل*ف باشم مجموعه عوامل فوق باعث ميشد كه بيشتر و بيشتر مامان بزرگم از دست من يه جورايي حرص بخوره! باورتون نميشه خيلي وقتا به من حسودي ميكرد و ميگفت: بابا بزرگت هنوزم كه هنوزه يه شب اينجوري با من حرف نزده كه همسر مهربون با تو حرف ميزنه!

خلاصه كه اون شبها ماجراهايي داشتيم! يادش بخير . . .

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و دوست داشتني من! اين شبها كه همش در حال مرور خاطرات پارسال با هم هستيم، خيلي بيشتر بهت وابسته شدم. خيلي بيشتر خدا رو بخاطر تو شكر ميكنم. خيلي بيشتر از همه چيز راضيترم و خوشحالتر. خدا برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه برايشان شاد و سلامت حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست پانزدهم: قرار عقد!
سلام سلام

اميدوارم تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه!

ما پنج شنبه شب مهمون داشتيم و همه خانواده همسر مهربون رو دعوت كرديم. به هيشكي نگفته بوديم كه نزديك سالگرد عقدمونه ولي هر كدوم كه از راه ميرسيدن يه كادو دستشون بود و حتي كيك هم برامون اورده بودن و حسابي شرمندمون كردن. خلاصه كه خيلي خوش گذشت!

ببخشيد دوستان خوبم، از امروز ميخوام خلاصه تر بنويسم تا پستهام كوتاهتر باشه!


و اما يكسال پيش در چنين روزي!

يكسال پيش چنين روزي، جمعه بود! نزديك ظهر همسر مهربون و بابا و مامانش با يه دسته گل خوشگل ديگه و يه جعبه شيريني اومدن و نميدونم چرا اونروز اونقدر خجالتي شده بودم! خلاصه كه ناهار رو خورديم كه عموها از راه رسيدن و كلي حرف و گپ و گفتگو! از همسر مهربون هم خيلي خوششون اومد و عمو كوچيكه از همونروز تو دل همسر مهربون جا گرفت! يه بار كه تو آشپزخونه بودم  همسر مهربون اس ام اس زد كه دارن تاريخ عقد رو تعيين ميكنن، كدومو دوست داري؟ عيد مبعث يا نيمه شعيان؟ منم گفتم عيد مبعث! چون هفته بعدش عيد مبعث بود! وقتي رفتم پيش مهمونا همه بهم دوباره تبريك گفتن و بقيه قرار مدارها رو هم گذاشتن. قرار شد محضري عقد كنيم، من خودم هميشه دوست داشتم كه محضري عقد كنيم، از اينكه شونصد نفر آدم سر عقد باشن، هيچ حس خوبي نداشتم و دلم ميخواست كه فقط بابا مامانا و خواهر برادرا موقع عقد باشن! ولي در عوض قرار شد كه يه عروسي مفصل بگيريم و همه رو دعوت كنيم! بعدازظهر هم همسر مهربون اينا خداحافظي كردن و رفتن تهران!

بعد از رفتن همسر مهربون اينا! بابا و عموها در مورد همه چي صحبت كردن و همش هم سر به سر من ميذاشتن! عمو كوچيكه همش بهم ميگفت: باورم نميشه عروس شدي! انگار همون ليلا كوچولويي كه رو پاهام رات ميبردم و دستات رو ميگرفتم! منم كه يه حس نابي رو بيشتر از هفته گذشته تجربه ميكردم!  تا همسر مهربون اينا برسن تهران، يه ۳۰-۴۰ تا اس ام اس بينمون رد و بدل شد كه بعدش فهميدم كه همه رو در حال رانندگي فرستاده!

خانواده خودم هم كه هنوز گيج گيج بودن! بابا ميگفت: من فكر ميكردم فقط يه خواستگاريه نه اينكه نامزدي باشه! ولي عموها اونقدر بهش گفتن كه چه فرقي ميكنه! اتفاقا خيلي هم خوب شد، درست نبود كه اين راه دور رو چند بار برن و بيان! همه چيز رو هم كه خيلي راحت به توافق رسيديد، كش دادنش اصلا درست نبوده و در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست!خلاصه كه آخر شب با بدرقه همه رفتم ترمينال و ساعت ۱۲ شب اتوبوس گيرم اومد كه بيام تهران! ترمينال اصفهان جمعه شبها قلقله است و شانسي يه صندلي خالي گيرم اومد! خلاصه كه نميدونم چرا موقع خداحافظي يه بغض راه گلوم رو بسته بود و بابا مامانم رو كه نگاه ميردم، اشكام ميريخت! همسر مهربون اينا هم ۱۰ شب رسيده بودن تهران و ۱۲:۳۰ بود كه اس ام اس زد كه صبح كه رسيدي نزديك مرقد امام بهم خبر بده بيام دنبالت! منم گفتم باشه و كلي خوشحالي كردم، البته تو دلم! چون خيلي دلم براش تنگ شده بود!

ادامه دارد . . .


ويژه: خداي مهربون

خداي خوب ما! به خاطر همه چيز از تو سپاسگزارم. به خاطر همه چيز. عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كن، عزيزان ما را هم همينطور.


[ ]
+
پست پانزدهم: آخر هفته و نامزدي

         فردا، عيد مبعثه. من و همسر مهربون روز عيد مبعث پارسال، هميشه ما شديم.

           روز عيد مبعث پارسال، من و همسر مهربون عقد كرديم و هميشه ما شديم

 

           البته من به تاريخ شمسي همه خاطراتم رو مينويسم، اشتباه نشه ها!

 

ديروز عصر همسر مهربان اومد دنبالم و رفتيم خونه خواهر شوهر بزرگه، به قصد ديداري كوتاه رفته بوديم اما شام نگهمان داشتند. منم كلي با خواهرزاده پسر همسر مهربون بازي كردم، از پلي استشين گرفته تا فوتبال دستي و خونه سازي با گل! بعد تو راه برگشت به خونه به همسر مهربون پيشنهاد دادم كه آخر هفته يه مهموني بزرگ بديم و همه رو دعوت كنيم. ما تقريبا 9 ماهه كه عروسي كرديم و تو اين مدت فقط يكبار دو تا خواهر كوچيكه و همسرانشان رو دعوت كرديم و دو بار هم بقیه رو. اين آخر هفته فرصت مناسبيه كه يه مهموني درست و حسابي بديم.

 و اما امروز: 

صبح كه در اخرين لحظات كارت زدم و مشغول امور كاري شدم. صبح خواهر شوهر بزرگه زنگ زد و گفت كه 6 تا بليط استخر داره كه خودش وقت نداره ازشون استفاده كنه و ميخواد بدشون به من، منم رو هوا قاپيدم و خلاصه كه از هفته آينده استخر رفتن اينجانب آغاز خواهد شد. براي پنج شنبه شب هم دعوتشون كردم، به مادر همسر مهربون هم زنگ زدم و قبل از اينكه در مورد مهموني چيزي بگم، گفت كه آخر هفته، همه مهمون ماييد، كه با كلي اصرار راضيشون كردم همه خونه ما باشن! فردا كلي كار دارم، بايد تمام خونه رو تر و تميز و مرتب كنم.


چون تا شنبه تعطيليم، ماجراهاي پارسال رو تا شنبه مينويسم!


و اما يكسال پيش در چنين روزي!

اونروز بعد از اينكه از سركار رفتم خونه، با مامانم رفتيم ونك و يه كم خريد كرديم و دير وقت رسيديم خونه و همسر مهربون رو نديدم.


و اما يكسال پيش در چنين فردايي!

اون روز بعد از سركار، مرخصي گرفتم و رفتم كلي خريد كردم و بعدش رفتم خونه، كه ديدم خواهر و دخترداييم منتظر من هستن تا بريم خريد! اين شد كه با هم رفتيم جمهوري و اونا هم خريداشون رو كردن و هرچي هم همسر مهربون زنگ ميزد كه بيام دنبالتون قبول نميكردم. نميدونم چرا دوست نداشتم از همون اول كارهايي رو كه خودم ميتونم انجام بدم، بندازم رو دوش همسر مهربون. خلاصه كه اونروز هم همديگر رو نديديم و من ديگه تحملم تموم شده بود و دلم براي همسر مهربون يه ذره شده بود. اون شب قرار شد من فرداش رو مرخصي بگيرم و بريم اصفهان تا براي خواستگاري آماده باشيم


و اما يكسال پيش در چنين پس فردايي!

صبح زود با مادر و خواهرم با اتوبوس رفتيم اصفهان، تو راه بوديم كه همسر مهربون زنگ زد و وقتي بهش گفتم تو راه اصفهان هستيم، خيلي ناراحت شد و ميگفت من ميخواستم امروز هرطوري شده ببينمت، خودمم دلم يه ذره شده بود. بعدازظهر رسيديم اصفهان و يه كم استراحت كرديم و مشغول تر تميز كردن خونه شديم. در مورد همسر مهربون هم كلي به بابا توضيح دادم و سوالات و دل نگرانيهاشو تا حدودي برطرف كردم. و اونم یه کم از اون حالت بدبینی اولش اومد بیرون!


و اما يكسال پيش در چنين پسون فردايي!

اونروز پنج شنبه بود و قرار بود كه همسر مهربون و مامان و باباش بعدازظهر راه بيفتن كه شب برسن اصفهان، خلاصه كه عصر هم پدر زود از سركار اومد و همه منتظر اومدنشون شديم. يه كم دير رسيدن و فهميديم كه تو راه، بنزين تموم كرده بودن. خلاصه كه وقتي رسيدن، از پنجره آشپزخونه، همه كله هامون بيرون بود و داشتيم نگاشون ميكرديم و همون موقع داداش كوچيكه خيلي از همسر مهربون خوشش اومد. البته بعدها فهميدم كه چقدر اين دو تا كارهاشون شبيه همه و حتي شيطنتهاشونم!

خلاصه كه اينبار هم همسر مهربون يه دسته گل بزرگ خوشگل آورده بود. چون حدود هشت شب بود كه رسيدن، شام نگهشون داشتيم و من و مامان نوبتي تو آشپزخونه بوديم و شام رو آماده ميكرديم. خواهرم هم كمكمون ميكرد. همسر مهربون هم تند تند اس ام اس ميزد و وقتايي كه تو آشپزخونه بودم، خبرا رو ميداد، آخرشم نفهميدم كه چطوري اون لحظه ها ميتونست اس ام اس بزنه و كسي نفهمه!  منم همش در حال رفت و آمد بودم و بابا هم معلوم بود كه حسابي از همسر مهربون خوشش اومده و ديگه اون گارد اوليه رو نداشت! خلاصه كه بحث مهريه و اينا هم شد و من قبلا با بابا و همسر مهربون صحبت كرده بودم، يه بار كه رفتم نشستم، مادر همسر مهربون به بابا گفت: اجازه هست؟ بابا هم گفت: خواهش ميكنم! كه مادر همسر مهربون در يك حركت سريع اول بوسم كرد و بعد يه انگشتر نشون تو دستم كرد و يه قواره چادر رنگي هم كادو شده بهم داد.

همه گيج شده بوديم و بابا از همه بيشتر. بابا به مادر همسر مهربون گفت كه حاج خانوم، من اصلا نميدونستم براي اينكار داريد اجازه ميگيريد، وگرنه خيلي زود بود!

خلاصه كه من كه گيج و سرخ و سفيد و خوشحال و شوكه و ناراحت و همه اينا بودم، دويدم تو آشپزخونه و به خواهرم گفتم و همش هم انگشترم رو نگاه ميكردم. عكسش رو حتما ميذارم. بابا اومد تو آشپزخونه و گفت: من اصلا فكر نميكردم كه اينجوري بشه، برادرام هم بايد ميبودن و خيلي ناراحت بود. از طرفي هم اونقدر مادر وپدر همسر مهربون ساده و پاك و آروم بودن كه بابا دلش نميومد كه بيشتر از اون چيزي بگه. خلاصه كه بابا گفت كه من بايد از فاميل دعوت كنم كه بيان و اينجوري نميخوام دختر شوهر بدم و اينا. وهمونموقع به عموهام زنگ زد و قرار شد هرجوري شده فردا تا ظهر خودشون رو برسونن خونه ما! خلاصه همون خواستگاري شد مراسم نامزدي من! ساده تر از هرچيزي كه فكرش رو بكنم. بعد از شام و بقيه صحبتها، همسر مهربون اينا رفتن هتل و بابا هم كلي از همسر مهربون تعريف كرد و گفت: كه همونيه كه هميشه فكر ميكردم فقط همچين آدمي لياقت تو رو داره. و تا يه دو ساعتي هم با همسر مهربون اس ام اس بازي كرديم، احساسات هردومون مخلوطي از گيجي و شادي و مستي بود.  اون شب با يه حس قشنگ خوشبختي خوابيدم. از اينكه دارم براي هميشه با يك نفر كه خودم انتخابش كردم، يه پيمان مقدس رو ميبندم، پر از حسهاي ناب و آروم بودم و البته تا حد زیادی هم گیج و منگ!

ببخشید بچه ها!  امروز خیلی وقت ندارم، بقيش ميمونه براي شنبه!

 


ويژه: همسر مهربانم

وقتي به يك سال پيش فكر ميكنم، از هر آنچه كه اتفاق افتاده شاد و راضي و خوشحالم. از خداي خوبمان و هرچه و هركه من و تو رو زودتر بهم رسوند، سپاسگزارم. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.

 


[ ]
+
پست چهاردهم: مسافرت و روزشمار

سلام سلام ! من برگشتم  با یه پست طولانی!

و اما چهارشنبه:

عصري همسر مهربون اومد دنبالم، اول رفتيم و تند تند  گشتيم و همسر مهربون دو تا پيراهن خريد و رفتيم خونه! آماده شديم و تا برسيم تولد، ساعت از 9 گذشته بود و البته نصف مهمونا هم هنوز نيومده بودن. كم كم تمام مهمونا اومدن و تا 10 كلي  بزن و برقص و بعدش هم 10 برق رفت. ولي دوست همسر مهربون كه پيش بيني همچين اتفاقي رو كرده بود، يه گيتاريست با خانمش رو دعوت كرده بود و اي كاش دعوت نكرده بود. چون تو اون دو ساعتي كه برق نبود با اون گيتار وصداي وحشتناكش مخمون رو خورد.


و اما پنج شنبه:

پنج شنبه همسر مهربون تا ظهر سر كار بود و منم وسايل سفر رو آماده كردم و همسر مهربون اومد و بعد از خوردن ناهار رفتيم كرج و  دوست همسر مهربون و خانمش رو برداشتيم و رفتيم نوشهر. خيلي جاي قشنگ و دنج و آرومي گيرمون اومد و خلوت هم بود تا دريا هم پياده پنج دقيقه راه بود.  آخر شب رفتيم كنار دريا. چقدر دريا تو شب هم آرامش داره و هم ترسناكه! من كه از سكوت اون شب دريا واقعا به وجد اومده بودم ولي همش منتظر بودم كه يه موج سنگين يهو بياد تو ساحلو منو با خودش ببره!


و اما جمعه:

جمعه تا ظهر خوابيديم و بعدش رفتيم جاده عباس آباد، من و همسر مهربون عاشق اين جاده ايم و دوستامون هم خيلي خوششون اومد. بعدش رفتيم رودبارك كه يه جاده خيلي قشنگ داره و بعد هم كلاردشت و همونجا ناهار خورديم. از اونجا هم رفتيم هم درياچه ولشت. چقدر هم كثيف بود، خيلي خيلي كناره هاش كثيف بود. نميدونم كي ميخواد فرهنگمون درست شه!!! بعدش هم ديگه داشت تاريك ميشد كه برگشتيم خونه.


و اما شنبه:

صبح تا ظهر كه خواب بوديم و بعد رفتيم ناهار خورديم و ساعت 3 بود كه به سمت ماسوله حركت كرديم. تو راه يه كم كلوچه و كوكي از لاهيجان خريديم و وانقدر وايساديم و سوار شديم كه 8 تازه رسيديم انزلي، سر راه هم از عباس آباد، چابكسر، رودسر، آستانه، رامسر، رشت و اينا رد شديم. تو انزلي رفتيم كنار دريا و غروب خورشيد كه پشت كوهها ناپديد ميشد رو نگاه كرديم و برگشتيم. شام رو هم تو دامنه شيطانكوه خورديم و يهويي تو راه موبايلم هنگ كرد و هم خودش و هم سيمكارتش سوخت و هرچي عكس و اينا گرفته بودم پريد. الانم كه يك عدد ليلاي بدون تلفن هستم! ساعت دو صبح بود كه رسيديم خونه. همسر مهريون تمام اين 10-11 ساعت رو رانندگي كرده بود  و من خيلي دلم براش ميسوخت،


و اما يكشنبه:

تا حدود ظهر خواب بوديم و بعد هم يه خبر خوب بهمون رسيد و اونم اينكه پسر دايي همسر مهربون رتبش او كنكور رياضي زير 60 شده و كلي خوشحال شديم، جالب اينجاست كه برادرش كه سال دومشه كنكور رياضي ميده رتبش هفت هزار شده!!جالبه! با اينكه تو يه خونه و با هم و با يه منابع درس ميخوندن. جل الخالق!! بعد رفتيم نور، يه جاي خيلي دنج كه ته يه كوچه خيلي باريك بود و ميرسيد به دريا، چهارتايي رفتيم تو آب و همسر مهربون هم كه هرچي از انواع شنا بلد بود رو برامون اجرا كرد و منم هي جيغ و داد كه مواظب باش. و اونقدر هي جيغ و داد كردم كه همه رو عصبي كرده بودم و خودم هم خيلي ميترسيدم جلو برم و بقيه رو هم نميذاشتم كه خيلي جلو برن و اينگونه بود كه همسر مهربون در يك حركت سريع، كاملا اينجانب رو زير آب قرار دادن و منم كه جا خورده بودم يه لحظه فكر كردم كه دارم خفه ميشم و وقتي اومدم بالا كلي داد و بيداد كردم و مثل كوليها همش داد ميزدم و با مشت مثل بچه ها ميزدم تو دستاي همسر مهربون. خيلي ترسبده بودم. بعدش رفتين ناهار خورديم و 6 بود كه خونه رو تحويل داديم و رفتيم كارتينگ. همه ما بجز همسر مهربون كه كارتينگ از جمله سرگرميهاي ثابتش بوده البته در زمان مجردي، اولين بارمون بود كه سوار ميشديم. خانم دوستمون كه ترسيد و سوار نشد و وايساد و ازمون فيلم گرفت. دوست همسر مهربون هم با اينكه هزار بار همسر مهربون بهش تذكر داد كه مواظب دستش باشه كه نخوره به موتور  و بسوزه، همون اولش دستش خورد به موتور و سوخت. منم كه سر اولين پيچ يهو ديدم كه مستقيم دارم ميرم به سمت ديوار و ترمز و گاز رو با هم قاطي كردم و به جاي اينكه ترمز كنم گاز دادم و محكم خوردم به ديوار. البته كه كلاه ايمني سرم بود و چيزيم نشد و بعدش چون فقط ما سه تا تو پيست بوديم خودم ماشين رو كشيدم بيرون و آخراش هم همسر مهربون رسيد و كمكم كرد دوباره راش انداختيم و رفتيم دور بعدي.  خلاصه يكربعي كه تو پيست يوديم رو ديگه خوب روندم و تو دور آخر، كه ديگه همسر مهربون و دوستش پياده شده بودن و منم داشتم به سمت خط پايان ميرفتم دوباره محكم رفتم سمت نرده ها و خوردم به لاستيكهايي كه جلوم بود و همشون به هوا پرتاب شدن و بازم خدا رو شكر كلاه ايمني سرم بود. مسئول پيست ديد و سريع اومد و نجاتم داد و دوباره با پرررويي تمام سوار شدم و تا خط پايان رفتم و كلي سرافرازانه پياده شدم!!! بعدش هفت و نيم اينا بود كه راه افتاديم و هزار بار تو راه وايساديم و هله هوله خورديم و 11 هم رسيديم كرج و دوستامون رو رسونديم و خودمون هم دوازده و نيم بود كه رسيديم خونه.


 و اما امروز:

صبح به سختي بيدار شدم و دوياره خوابيدم!  با همسر مهربون اومديم سركار و نه و نيم تازه رسيديم شركت. يه كم كارام رو راست و ريست كردم و . . .


و اما يكسال پيش در چنين چهار روز پيشي!

صبحش به خاطر بيخوابي ديشب كه به سرم زده بود گيج و منگ از خواب بيدار شدم ورفتم سركار. راستي قضيه روز اول ديدارمون و لباسام كه يادتون هشت!!! در چند ديدار بعدي هم تصميم گرفتم همونجوري برم تا هر دومون ببينيم چقدر به ظواهر اهميت ميديم. اونروز چهارشنبه بود و چون شركت ما پنج شنبه ها تعطيله به مناسبت تولد حضرت علي كه شنبه بود يه جعبه شيريني بهمون دادن و اينجانب با يك عدد جعبه شيريني با همسر مهربون ديدار نموده و رفتيم مترو ميرداماد، همونجا ماشين رو گذاشتيم و رفتيم دانشگاه تربيت مدرس و كارت خواهرم رو گرفتيم و برگشتيم. بعدش كلي تو پارك طالقاني قدم زديم و حرف زديم. بعدش هم رفتيم نزديك همون پاركي كه اولين و دومين روز آشناييمون رفته بوديم و اولين شام زندگيمون رو با هم خورديم. حدود 10 بود كه رسيدم خونه و با يه ذهن ارومتر كه جواب خيلي از سوالاش رو گرفته بود خوابيديم.


و اما يكسال پيش در چنين سه روز پيشي!

صبح زود مامان و خواهر از اصفهان اومدن و استراحت و امروز همسر مهربون رو نميديدم و كلي دلم براش تنگ شده بود. همش هم به مامانم ميگفتم كه چقدر دلم براش تنگ شده و همسر مهربون هم تند تند زنگ ميزد و اين دلتنگي رو بيشتر و بيشتر ميكرد. عصري هم با دختر داييم و خواهرم رفتيم بوستان و كلي خرت و پرت خريديم و برگشتيم تا خواهر جوني استراحت كنه و فردا سرحال بره كنكور بده.


و اما يكسال پيش در چنين پريروزي!

كنكور خواهر جوني، بعدازظهر جمعه بود و از ديروز هم همش همسر مهريون ميگفت كه من ميبرم ميرسونمتون! من به مامان يواشكي گفتم ولي گفتم به هيچ كس نگه، مخصوصا مادر بزرگ كه ديگه ولم نميكرد و هي سين جينم ميكرد. خلاصه كه ظهر با خواهر جوني زديم بيرون و تو پاركينگ بوديم كه همسر مهربون رسيد و پريديم تو ماشين و رفتيم به سمت محل كنكور. خواهرم كه خيلي خجالت ميكشيد و سرخ سرخ شده بود. از 2:30 تا 18:30 كه خواهر جوني سر جلسه بود، ما هم همون اطراف يا تو ماشين بوديم يا داشتيم ابميوه ميخورديم، يه بار هم رفتيم پنچري ماشين رو گرفتيم!!!! همون موقع همسر مهربون گفت كه حالا كه مادر تون تهران هستن خوبه كه بيايم خواستگاري!!!

يهو داغ داغ شدم! يه حس شيرين و خوبي بهم دست داد. خلاصه كه همسر مهربون همونجا زنگ زد به مامانش اينا و شماره خونمون رو داد تا براي فردا قرار خواستگاري رو بذارن! مامانش زنگ زده بود و مادربزرگم گفته بود كه ما فردا خونه نيستيم و اينا!!

وقتي مادر همسر مهربون به همسر مهربون گفت و اونم به من گفت خيلي عصباني شدم و به مامانم زنگ زدم و گفتم چرا اينجوري گفتيد و آبروي منو برديد؟؟ مامانم هم گفت من سر نماز بودم كه مادر همسر مهربون زنگ زد و نتونستم باهاش حرف بزنم و مادر بزرگت ميگه من آمادگي مهمون اومدن ندارم. خلاصه كه خيلي ناراحت بودم و همسر مهربون هم خيلي بهش برخورده بود. البته چیزی نمیگفت ولی کاملا میفهمیدم که چقدر بهش برخورده!!خواهر جوني از جلسه اومد و رفتيم بستني خورديم و همسر مهربون ما رو رسوند خونه. وقتي رسيدم خونه خيلي ناراحت بودم و جلوي پدر بزرگ و دايي وسطي و دختر داييم به مامان بزرگم گفتم چرا آبروي منو برديد؟ مگه ميخوايد چيكار كنيد؟ و با هم دعواي سختي كرديم!!! نه بخاطر اينكه خواستگاري عقب ميفتاد بلكه به خاطر اينكه احساس ميكردم آبروم رفته و از همه مهمتر اينكه جلوي همسر مهربون و خانوادش سنگ رو يخ شده بودم. بعدش دايي وسطي منو كشوند تو يه اتاق و گفت اشكال نداره، خواستگاري رو بياريد خونه ما.  من اين داييم رو خيلي دوست دارم و اونم منو خيلي دوست داره و اونم كلي از اين قضيه ناراحت شده بود. خلاصه كه زنگ زد و به زندايي گفت و اونم با روي باز استقبال كرد. اون شب شب تولد حضرت علي بود و منم چون خيلي ناراحت بودم با دختر داييم رفتم مسجد كه تو جشن باشم و يه كم آرومتر بشم. به همسر مهربون هم زنگ زدم و گفتم كه اگه بخوان ميتونن بيان خونه داييم اينا.  اونم كلي خوشحال شد و گفت كه مامانم اينا خيلي دپرس شدن و گفتن ما ميخواستيم هر چه زودتر ليلا رو ببينيم. خلاصه كه تو مسجد بودم كه مامانم زنگ زد و گفت كه مادربزرگت گفته كه بيان خونه خودمون خواستگاري و من نميخواستم ليلا رو ناراحت كنم و از اين حرفها. وقتي مامانم اينا رو ميگفت خيلي خوشحال بودم. پدربزرگم آدم خيلي سرشناسيه و البته خيلي خيلي هم پولدار. خودم قلبا دوست داشتم تو خونه مجلل پدربزرگم بيان خواستگاري. الان خودم به اون حسهايي كه داشتم خندم ميگيره! نميدونم ثروت پدربزرگ و خونه مجلل و ماشينهاي پارك شده انچناني تو پاركينگ خونش چقدر ميتونست تو سرنوشت من تاثير داشته باشه! ميدونم كه هيچ. همون موقع با مادربزرگم هم تلفني صحبت كردم و آشتي و به همسر مهربون خبر دادم و تند تند برگشتم خونه. دوباره ساعت ده و نيم اينا بود كه مادر همسر مهربون زنگ زد و با مادربزرگ و مامانم حرف زد و قرار شد فردا عصر كه تعطيل بود و تولد حضرت علي هم بود بيان خواستگاري. واي كه اون شب خيلي شب خوبي شد برام و خداي مهربون رو خيلي خيلي شکر كردم كه خودش هميشه همه چيز رو درست ميكنه.


و اما يكسال پيش در چنين ديروزي!

صبح با مامان و خواهر و مادربزرگ حسابي تر تميز كرديم و مادربزرگ هم رفت از درخت انگور تو حياطشون برگ انگور چيد وظرف ميوه رو خيلي خوشگل با برگا تزيين كرد. من و همسر مهربون هم كه همش با اس ام اس در ارتباط بوديم و هر دومون كلي استرس و هيجان و اينا داشتيم كه چي ميشه. خلاصه كه بعدازظهر دوباره مادر همسر مهربون به رسم ادب تماس گرفتن و گفتن كه پنج و نيم ميان. منم حموم رفتم و كلي به خودم رسيدم ومادربزرگ هم يه چادر گلدار كه توش گلهاي سبز كمرنگ داشت و خيلي شيك بود رو بهم داد و گفت که اینو از مكه اورده و من روز خواستگاري بپوشم. منم از چهار و نيم جلوي آيينه بودم و با اينكه اصلا اهل آرايش نبودم و غليظترين آرايش عمرم تا اون موقع زدن رژ بود، هي آرايش ميكردم و هي پاكش ميكردم. آخر سر كه زنگ در رو زدن تنها چيزي كه رو صورتم بود يه كرم پودر بود و يه رژ كمرنگ. همسر مهربون به همراه پدر و مادرش اومدن. يه دسته گل خيلي زيبا كه يه گل استر بزرگ اون وسطش حسابي خودنمايي ميكرد. مادر همسر مهربون به زن خيلي با حجاب كه چادرش رو خيلي قشنگ رو سرش نگه داشته بود. پدرش هم كه قدش نصف قد همسر مهربون بود و خيلي چهره دوست داشتني و مهربوني داشت. وقتي رسيدن من و مامان و مادربزرگ و پدربزرگ رفتيم به استقبالشون و خواهرم پشت سر ما تكيه شو داده بود به ديوار آشپزخونه كه روبروي در ورودي بود و مامان همسر مهربون فكر كرده بود كه عروس اونه كه اينقدر با حجب و حيا وايساده دورتر نه من كه مثل اين ننه ها رفته بودم و داشتم خوشامد گويي ميگفتم!! تازه وقتي هم همسر مهربون گل و شيريني رو داد دست من بازم فكر كرده بود كه عروس خواهرمه و من احتمالا از فاميلاشونم!

همينكه نشستن منم روي يه مبل دقيقا روبروي مادر و پدر همسر مهربون نشستم و همش لبخند ميزدم!!نمیدون چرا نیشم بسته نمیشد!!! البته اون لبخند بيشتر از روي استرس بود تا پررویی، باور بفرمایید!!. يه كم كه گذشت و مامان گفت كه ليلا جون شربت بيار، تازه مادر همسر مهربون فهميد كه عروسش همينيه كه عين اين پر روها جلوش نشسته و داره لبخند ميزنه و گل از گلش شكفت و پريد بوسم كرد.!! و وقتي گفت كه خواهرم رو به جاي من اشتياهي گرفته تازه فهميدم كه چرا خريدارانه نگام نكرده!! خلاصه كه كلي پدربزرگ نازنين و مادربزرگ شيطون و مامان آرومم توجه مهمونا رو به خودشون جلب كرده بودن و همسر مهربون هم از توي آيينه ديواري بزرگي كه تو پذيرايي نصب شده بود منو نگاه ميكرد و منم لپام قرمز ميشد و جاي رژگونه نداشتم رو حسابي ميگرفت!!! مامان همسر مهربون هم همش با مامان از بچگيهاي ما حرف ميزدن و خيلي جو خوبي بود. صحبت از اين كه شد كه چيكار كنيم و اينا! پدربزرگ گفت كه پدر عروس خانم با ابنكه گفته كه هر چي من بگم و نظرم هرچي باشه قبول داره، ولي اون پدرشه و من و نميتونم چيزي بگم بهتره با خودشون صحبت كنيد. خلاصه كه قرار شد هفته بعد پدر ومادر همسر مهربون بيان اصفهان و رسما منو از پدرم خواستگاري كنن و پدرم هم همسر مهربون رو ببينه!

اون روز روز تولد حضرت علي بود و من يه حس خاصي داشتم و يه آرامش سبكي رو تجربه ميكردم.خلاصه كه مهمونا دو ساعتي نشستن و دايي بزرگه و دايي كوچيكه كه هيچي خبر از خواستگاري نداشتن يهويي رسيدن و كلي تعجب كردن.  بعد رفتن مهمونا،  همسر مهربون زنگ زد و گفت كه مياي بريم بيرون يه چرخي بزنيم؟؟!!: كه گفتم نه نميتونم بيام، و گفت كه چقدر خوشگل شده بودي و اون چادر و روسري سفيد خيلي بهت ميومد! و منم هي از تو آيينه داشتم تو رو نگاه ميكردم و نفهميدم بقيه چيا ميگن!

شب دايي كوچيكه با زندايي اينا اومدن و اين زنداييم كه خيلي آدم تيزيه همينكه دسته گل رو ديد گفت كه معلومه آدم با سليقه و دست و دلبازيه كه همچين دسته گلي آورده!! خلاصه كه پدربزرگم هم خيلي ازشون خوشش اومده بود و همسر مهربون هم تند تند از اونور خبر ميداد كه خيلي پسنديده شدي و از تو خوششون اومده.


و اما يكسال پيش در چنين روزي!

صبح، خوشحال و شاد و خندان رفتم سركار و عصري با همسر مهربون رفتيم پارك طالقاني و كلي از فيدبكهاي مثبت خانواده هامون خوشحال شديم و يه بارون شديد هم گرفته بود كه كلي فضا رو عاشقانه كرده بود. خلاصه كه مامناش اينا زنگ زده بودن و قرار خواستگاري تو خونه خودمون رو با مامانم گذاشته بودن و بعد هم به بابا زنگ زده بودن و اجازه خواستگاري گرفته بودن. خواستگاري شد پنج شنبه همين هفته كه مامان اينا و من بريم اصفهان.!! از اينكه به سرعت داشتيم جلو ميرفتيم يه حس اطميناني بهم دست ميداد كه منو محكمتر و محكمتر ميكرد. از طرفي هم وقتي ديدم كه دايي بزرگه و دايي كوچيكه كه هيچ كس رو قبول ندارن و تا حالا نديده بودم از كسي تعريف كنن، اينقدر از همسر مهربون تو همون ده دقيقه اي كه ديده بودنش تعريف ميكردن، وقتي ميديدم كه چقدر خانواده هامون شبيه هم هستن، از اينكه ميديدم چقدر پدر و مادر همسر مهربون بي ريا و پاك هستن، از اينكه ميديدم كه همسر مهربون چقدر پاك و زلاله و راحت با كج خلقيها و ناآراميهاي من كنار مياد، كم كم جواي تمام سوالات و دل نگرانيهام رو ميگرفتم و تو تصميمي كه داشتم ميگرفتم راسختر ميشدم.


ويژه: همسر مهربونم

همسر عزيزم، از اينكه از روزي كه تو رو ديده ام، تمام تلاشت رو بكار ميبندي كه هميشه من خوشحال باشم، از اينكه تو اين مسافرت فقط به خاطر تو بود كه نه به من بلكه به همراهان سفر مون هم خيلي خوش گذشت و خودشون گفتن كه اگه تو نبودي خوش نميگذشت، از اينكه اينهمه مهربون و صيوري، خدا رو خيلي يه خاطر تو و نعمت داشتن تو شكر ميكنم و ازش ميخوام هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.

 

 

 

 


[ ]
+
پست معذرتخواهانه!!!
با عرض پوزش فراوان از همه دوستان و بخصوص دلی و طیبای عزیز که شخصا قول داده بودم که امروز ۴ روز آینده رو تا خواستگاری تعریف کنم.

ببخشیدَ همسر مهربون میاد دنبالم بریم خونه یه ذره به سر و ضعمون برسیم بعد بریم تولد.

شرمنده

ولی دوشنبه منتظر یه آپ هیجان انگیز و جذاب از طرف اینجانب باشید.

تعطیلات خوش بگذره!

 


[ ]
+
پست دوازدهم: فکر میکنیمممممم!!
دیروز با اینکه اصلا سرحال و شاد نبودم، هرجوري بود تو شركت موندم و كارهام رو البته انجام ندادم. دلم ميخواست مرخصي ميگرفتم ميرفتم خونه. به هرحال كه فهميدم چقدر انسانها ميتونن از تلقين به خودشون سود ببرن. عصری همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم خونه.


و اما امروز

به احتمال 90% و البته به ياري خدا، پنج شنبه بعدازظهر قراره با همون دوست دكترمون و خانمش بريم شمال. احتمالا يك شنبه دوشنبه برميگرديم. اميدوارم تا اون موقع هواي خونمون كاملا آفتابي شده باشه و از اين حالت باروني و ابري در اومده باشه. چون واقعا به اين مسافرت نياز دارم، خيلي هم شديد نياز دارم. هفته بعد هم هرجوري شده ميرم اصفهان و عكسهاي عروسيمون رو بالاخره ميگيرم و ميبينم. آخه ما عروسيمون اصفهان بود و تازه دو ماهه كه آماده شدن و ما هنوز وقت نكرديم بريم عكسامونو بياريم. هيچ عكس ديگه اي هم از عروسيمون نداريم.


و اما يكسال پيش در چنين روزي

يك سال پيش در چنين روزي، اينجانب به صورت يك عدد ليلاي سرماخورده و شايدم حساسيت شده با بدني كوفته از خواب بيدار شدم و دلم ميخواست سر كار نرم. اما هرجوري بود خودم رو رسوندم سركار و  مشغول انجام وظايف محوله شدم. صبح زود همسر مهربون اس ام اس زد و در جوابش گفتم كه خيلي سرماخورده شديد شدم و در ضمن ميخوام چند روزي خوب فكر كنم و جواب قطعيم رو بدم. خلاصه كه با كلي چك و چونه!!!قرار شد ۴ روز فكر كنم و بعد از ۴ روز جواب بدم. البته به همسر مهربون نوشتم كه رخصتي ميخواهم براي انديشيدن، بي حضور شما!!!. كه همسري هم زنگ زد و گفت: چرا نوشتيد بي حضور شما؟ منم گفتم كه ميخوام خيلي عاقلانه و به دور از احساسات تصميمم رو بگيرم و اگه قرار باشه هر روز همديگه رو ببينيم ممكنه احساسات روي تصميم گيري عقلاني من تاثير شديدي بذارن. خلاصه كه همسر مهربون هم  پذيرفت و البته فقط ۴ روز و نه بيشتر و قرار شد ديدار بعدي ما شنبه آينده باشه، چون اونروز سه شنبه بود. ولي تو دلم يه چيز ديگه بود و راستش از اينكه اونروز قرار بود همديگه رو نبينيم يه جورايي دلم گرفته بود و همش به خودم ميگفتم: ديدي كه نميتوني اينجوري تصميم بگيري و چقدر دلت تنگ ميشه. عصري ديگه خيلي حالم بدتر شده بود و سردرد هم شده بودم و از سركار رفتم دكتر و ۲ تا آمپول جانانه نيز نصيب خودم كردم. بعدش حوصله رفتن به خونه رو نداشتم و رفتم گشتي تو مغازه هاي اطراف زدم و هرچي گشتم  حداقل يه كفش بخرم، گيرم نيومد كه نيومد.

ساعت حدود ۸ شب بود و ميدونيد كه اين موقع سال هنوز هوا كاملا روشنه، سر خيابونمون رسيده بودم و داشتم از ماشين پياده ميشدم كه همسر مهربون زنگ زد. همينكه شمارشو ديدم، قلبم شروع كرد به تالاپ، تولوپ. فهميدم كه چقدر دلم براش تنگ شده بود و خبر نداشتم. اتفاقا سر خيابونمون يه فضاي سبز دراز هست دراز از اين نظر كه درازاش حدودا ۱۰ برابر پهناشه و من اونروز اينو كشف كردم چون در تمام مدت حرف زدن با همسر مهربون همش داشتم طول اونو ميرفتم و برميگشتم. خلاصه كه اونقدر حرف زديم تا يه موقعي به خودم اومدم ديدم كه اي واي، فردا قراره همديگه رو ببينيم و چهار روز فكر كرن هم همش كشك شد. جريان از اين قرار بود كه جمعه خواهرم كنكور فني حرفه اي داشت و چون رشتش رو چند جا بيشتر تو ايران نداره بايد ميومد تهران امتحان ميداد و من قرار بود فرداش كه چهارشنبه بود برم و كارت شركت در آزمونش رو بگيرم. اينو كه به همسر مهربون گفتم و گفتم كه فردا نميتونم ببينمتون، همسري دانا فرصت را غنيمت شمرده و فرمودند كه چون راهت دور ميشه، ميام با هم بريم كارت بگيريم. آخه بايد ميرفتم دانشگاه تربيت معلم كارتش رو ميگرفتم. اينگونه شد كه با پيشنهاد همسر مهربون موافقت نموده و در انتظار ديدار فردا تا صبح بال بال زديم.

ساعت نه و نيم شده بود و هوا كاملا تاريك كه به خودم اومدم ديدم مثل لات و لوتها تو پارك يا دارم ميچرخم يا هر از چندگاهي ميشينم رو يه صندلي، تند تند خداحافظي كردم، اخبار موثق را نيز تلفني به اطلاع مادر عزيز رسوندم و قرار شد مامان هم با خواهرم فردا بيان تهران، تا پنج شنبه رو استراحت كنن و جمعه خواهر جوني با خيال راحت برن سر جلسه كنكور. در حاليكه فردا فهميدم كه چقدر مامان اينا، تهران اومدنشون به موقع بود. اون شب كه رفتم خونه مادر بزرگم كلي سربه سرم گذاشت و ميگفت: سرماخوردگيت كاملا مرموزه! همسري سرما نخورده بود كه تو هم ازش بگيري؟. و منم هرچي قسم و آيه كه بابا حساسيت شدم و اينا، بازم حرف خودش رو ميزد و اذيتم ميكرد. خلاصه كه اونشب به زور دارو و درمون يه كم حالم بهتر شد و البته با خيالي راحتتر خوابيدم.

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

چقدر خوبه كه از همون اول يه جورايي پشتيبان و حامي هم بوديم. اونروز كه گفتي سختت ميشه تنهايي اون همه راه رو بري تا كارت بگيري، پر شدم از يه حسي كه اسمشو گذاشتم: حس داشتن يه تكيه گاه هميشگي. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست یازدهم: قاطی میکنیمممممم!!!

مرداد ماه از راه رسید.امروز اولين روز مرداده!

 امیدوارم دلهای همه، هميشه مثل اين ماه گرم گرم گرم باشه.

از خدا ميخوام كه اين ماه و همه ماههاي ديگه رو براي همه پر از شادي و سلامتي و موفقيت قرار بده.

 

و اما دیروز:

دیروز از سرکار که رفتم یه ذره از تره بار خرید کردم و رفتم خونه. شام درست کردم و همسر مهربون اومد و با هم ۳*۴ رو دیدیم. بعدش خيلي شديد بحثمون شد که من فقط گریه میکردم و بعدش هم با هم حرف زديم، يك اپسيلون آرومتر شدم و از شدت خستگي خوابم برد.


و اما امروز:

امروز كه قراره عصري بريم لباس بخريم، من تازه لباس خريدم ولي همسر مهربون همه لباساش كهنه شده و چون چهارشنبه تولد يكي از دوستاش دعوتيم، بايد بريم لباس بخريم، البته كه فعلا خبري نيست!!!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

صبح كه از خواب پا شدم، فكر ميكردم ماجراهاي ديشب رو خواب ديدم و گيج و منگ و مست و از اين دست چيزا بودم. شايد مدتي گذشت تا فهميدم خواب نبوده. تو دفترم نوشتم: خدايا از اينكه ديشب خواب نبوده ازت خيلي ممنونم. از صبح هم  اس ام اس پشت اس ام اس بود كه بين من و آقاي همسر رد و بدل مي­شد. اولين اس ام اس هم از طرف اون بود كه نوشته بود: صبح شما بخير، من ديشب حتي يك دقيقه هم نخوابيدم، شما چطور؟ ولي چون من به خاطر خستگي ناشي از بيخوابي پريشب خوب خوابيده بودم و  واقعا عالي خوابيده بودم. در جواب مثل اين دختراي پر رو نوشتم: صبح شما هم بخير، ولي من ديشب خيلي خوب خوابيدم، پس تا اينجا يك بر صفر به نفع من!!! يكي نبود بگه كه چقدر تو پر رويي دختر! تو كه خودت پريشب، درست و حسابي چشم رو هم نذاشتي حالا چرا اينقدر زبونت دراز شده!!!

البته قابل عرض است كه بعد از اين اس ام اس پر رويانه، دوباره عذاب وجدان گرفتم كه چرا همچين شوخي كردم. حس ميكردم روي يه موج هستم تو دريا كه هرچي هم تقلا بكنم، اون موج منو با خودش ميبره. انگار كارام دست خودم نبود. مني كه اينقدر همه جا مغرور بودم و به هيچ عنوان با يه غريبه شوخي نكرده بودم، مني كه تو دانشگاه همه همكلاسيهام مخصوصا تو ارشد كه تك دختر كلاس بودم، با ترس و لرز بهم سلام ميكردن، البته اگه جرات ميكردن سلام كنن!! حالا چقدر راحت و ساده عوض شده بودم. چه راحت ميتونستم شوخي كنم!!! هرچند از كارام عصبي ميشدم ولي يه چيزي ته ته دلم ميگفت كه مهم نيست، خودتو ناراحت نكن. اين با همه آدمهاي ديگه فرق ميكنه. خلاصه كه تا ظهر فقط داشتم اس ام اس بازي ميكردم. از طرفي هم يه كاري بهم داده بودند كه جستجو در مورد مطلبي بود كه من هيچ اطلاعاتي در موردش نداشتم، حالا بايد در موردش تحقيق ميكردم و هيچي هم تو اينترنت پيدا نميشد و سايتهاي علمي هم كه پسورد نداشتم. حسابي بهم ريخته بودم و عذاب وجدان بله گفتن ديشب هم كه حسابي رو مخم بود.

اونروز هم، كنار همون ايستگاه اتوبوس، ساعت 5:15 همديگر رو ديديم و رفتيم پارك پرواز. از شانس من يه سگ گنده همون اول پارك نشسته بود كه با اينكه بسته بودنش ولي همينكه من ديدمش داشتم پس ميفتادم و قايم شدم پشت سر همسر مهربون و كلي هم خجالت كشيدم. خدا رو شكر كه اون روز گربه نديديم تا درست وحسابي آبروم پيش همسر مهربون بره كه، بعله! اينجانب از گربه هم خيلي زياد مي­ترسم. قابل توجه دوستان عزيز كه براي خودمم جالبه كه از سوسك نميترسم ولي از گربه و سگ و مرغ و خروس و گنجشك و كبوتر و . . . به شدت مي­ترسم.

اونروز خيلي اعصابم خرد بود و همسر مهربون هم فهميده بود و كاريش هم نميتونستم بكنم كه همسر مهربون نفهمه من ناراحتم و عصبي. چون من اگه ناراحت باشم، عالم و آدم از قيافم مي­فهمن! بالاخره به زبون اومدم و به همسر مهربون گفتم كه من از حرفي كه ديشب زدم مطمئن نيستم و من تا حالا اينقدر با كسي صميمي نشدم كه با شما شدم و نميدونم چرا ديشب اينقدر با شما راحت بودم. بهش گفتم كه به خاطر مجموعه عوامل ديشب تا الان، خيلي عذاب وجدان دارم و . . . و از شما چه پنهون يه كم هم گريه كردم.

همسر مهربون هم همش ميگفت، ببخشيد اگه من باعث ناراحتي شما شدم، من خيلي خوشحال شدم كه شما جواب مثبت داديد و بخاطر همين هم بود كه تا صبح خوابم نبرد ولي اصلا فكر نميكردم اين جواب اينهمه باعث ناراحتي شما شده باشه. مي­گفت كه شما ميتونيد جوابتون رو پس بگيريد، ولي من رو پيشنهادم هستم و مصرتر هم شده ام. منم كه هي همش اينجوري بودم. اينم بگم كه من يه جورايي به گل و سبزه حساسيت دارم. اين دو سه روز مدام پارك رفتن باعث شده بود كه  حسابي آبريزش چشم و ب ي ن ي داشته باشم و تمام اعتماد به نفسم رو از دست بدم. خلاصه كه تا 7 اينا اونجا بوديم و بعدش رفتيم پارك پرديسان. ازش خواستم كه اگه عكسي چيزي از خانوادش داره بهم نشون بده و همسر مهربون هم فيلم روز مادر  رو كه با گوشيش چند روز پيش از اين تو خونشون گرفته بود رو بهم نشون داد و من اولين بار از طريق وسايل الكترونيكي با خانواده همسر مهربون آشنا شدم. يادمه اول فيلم از تو آشپزخونه شروع ميشد كه مادر همسر مهربون يه ژله هزار رنگ خيلي خوشگل رو از تو يخچال در آورده بود و داشت ميذاشت تو ظرف كه بياره سر سفره! بعدها خيلي دلم ميخواست كه دوباره اون فيلم رو ببينم كه ببينم الان از ديدن فيلم چه حسي بهم دست ميده كه متاسفانه گوشي همسر مهربون يه روز هنگ كرده بود و تمام اطلاعاتش هم پاك شده بود. بعدش از اونجا قرار شد بريم بيرون و شام بخوريم! رفتيم تا يه جايي پيدا كنيم شام بخوريم كه همسر مهربون گفت چي ميخوريد شما؟ من خنگ دست پاچه هم گفتم: كله پاچه!!! باور كنيد الان كه خودم يادم اومد كلي خنديدم. همسر مهربون گفت: واي، منم خيلي كله پاچه دوست دارم!! و بعدش دوباره عين خنگولا عذاب وجدان گرفتم كه چرا اينو گفتم!!! و يهويي گفتم من شام نميخورم، بريم خونه؟!! همسر مهربون گفت: آخه چرا؟ كه گفتم براي اينكه حسابي سرما خوردم و حالش رو ندارم، اينا رو مي­گفتم و تند تند آبريزش چشمم رو پاك ميكردم كه ديگه خيلي شديد شده بود و ميدونستم كه اون موقع به شدت زشت شدم و كلي هم خجالت ميكشيدم. منم كه ديگه شروع كرده بودم و داشتم قاطي ميكردم و تند تند ميگفتم اصلا من هنوز با بابا حرف نزدم و دلم ميخواد اونم بدونه كه من و شما با هم بيرون ميريم و اين اولين باريه كه من كاري ميكنم كه به خانوادم نميگمو از اينجور حرفها!!. هرچند كه خداييش بابا و مامان من هيچوقت من رو كنترل نكردن و من خودم هميشه بطور خودكار يه دختر منضبط بودم و هميشه خودم بودم كه بهشون ميگفتم كه چيكار ميكنم و كجاها ميرم و اينجور چيزا. ولی اين دفعه خيلي حس بدي داشتم. با اينكه روز اول همسر خاله مهربون به بابا گفته بود و هرجوري بود بابا رو راضي كرده بود كه موافق اين آشنايي باشه، ولي از اينكه بابا نميدونست كه اين دو سه روز چيكار كردم خيلي از خودم بدم ميومد!!! البته به مامانم هر روز ميگفتم ولي روم نميشد به بابام بگم و مامانم هم تا كسي ازش سوال نكنه چيزي نميگه و بابا هم تو اين مدت ازش نپرسيده بود. آخه پدر و مادر من به خاطر کار پدرم اصفهان زندگي ميكنن و من اينجا چون دانشگاه رفته بودم، همينجا هم مونده بودم.

اين بود كه همسر مهربون منو رسوند نزديك خونمون و توي يه فضاي سبز يه ذره نشستيم تا آروم بشم و زنگ زد به پدرش و گفت كه همين الان زنگ بزنه به باباي من و بگه كه اينا دارن با هم صحبت ميكنن و از نظر شما اشكالي نداره؟  همونجا نشستيم تا باباي همسر مهربون به باباي من زنگ زد و بهش گفت كه قضيه از چه قراره و از نظر شما اشكال نداره كه اينا با هم چند جلسه صحبت كنن؟ باباي روشنفكر منم گفته بود، من ليلا رو خوب ميشناسم و بهش اعتماد كامل دارم، ميدونم اون هميشه به درستي تصميم ميكنه و عمل ميكنه. خودش همه حد و حدودها رو خوب ميدونه و اگه خودش تشخيص داده كه چطوري بايد جلو بره منم كاملا قبولش دارم. خلاصه كه اينا رو كه باباي همسر مهربون به همسر مهربون گفت و اونم به من، حس و حالم عوض شد و كلي خودم رو گرفتم و يه جورايي از اين همه اعتماد بابا به خودم، به خود باليدم!! !بعد ساعت 10 بود كه رفتم خونه و مادربزرگ مثل دو روز گذشته منتظر شنيدن حرفهاي من بود و منم همه چيز رو براش تعريف كردم و به اونجا كه رسيدم كه فيلم خانواده همسر مهربون رو هم ديدم، باران سوالاتش شروع شد كه: خونشون چه شكلي بود؟ مامانش چه شكلي بود؟ خواهرش چه شكلي بود؟ چند سالشون بود؟ وضعشون خوبه و از اينجور سوالا كه من اصلا دقت نكرده بودم. فقط فكر ميكردم خونشون دوبلكسه و بهش گفتم خونشون دوبلكس بود و اونم ميپرسيد: از خونه ما قشنگتر بود؟؟ كه البته روزي كه رفتم خونه باباي همسر مهربون ديدم كه خونشون دوبلكس نيست و من تو فيلم نميدونم چرا اينجوري ديده بودم.

 اون لحظه فكر ميكردم كه چقدر مادربزرگم بچه شده بود و منم با حوصله تا جايي كه ميتونستم جواب سوالات كودكانش رو ميدادم، در حاليكه اون نميدونست كل فيلمي كه من ديدم دو دقيقه هم نميشد!!!. اون شب رو با يه سري حس ترس و دلهره نا آشنا و بیم از آينده اي كه نميدونستم چطوري بايد براش تصميم بگيرم به خواب رفتم.

 

ادامه دارد . . .


ويژه: همسر مهربونم

اين روزا كه دارم خاطرات پارسال رو مرور ميكنم و ياد اونهمه ترس و دلهره و نگراني ميفتم، چقدر از اينكه اينهمه صبورانه تمامي ناشكيباييها، ناملايمتها و تلخيهاي منو تحمل كردي و آروم و صبور كنارم موندي، لبريز از حس سپاس ميشم. اول سپاس از خداي مهربون كه من و تو رو سرراه هم قرار داد و دوم از تو كه چقدر مهربون بودي و هستي. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه برايشان شاد و سلامت حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!