تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست چهل و یکم: روزانه های ما!!

سلام سلام

خوبيد؟ خوشيد؟ تعطيلات خوب بود؟ شبهاي قدر چه خبر؟

چقدر تعطيليه وسط هفته خوبه! دوشنبه تعطيله و اين عاليه! هورااااااااااااااا!!!

آخر اين هفته كه خيلي زود گذشت. چهارشنبه ساعت دو رفتم خونه و يكي از دوستام زنگ زد و گريه گريه كه داره مامان ميشه! خيلي خيلي ناراحت بود. دوساله ازدواج كردن و فعلا اصلا نميخواد بچه دارشه. منم اصلا نميتونستم چيزي بگم. چي بگم آخه! راستش اونقدر ناراحت بود كه كلي فكرهاي شيطاني به ذهنم رسيد كه بهش بگم ولي خوب شد نگفتم! به همسر مهربون كه گفتم گفت هيچوقت از اين راه حلها به هيچ كس پيشنهاد ندي ها! منم گفتم چشم! و ديگه پيشنهاد ندادم!

پنج شنبه هم همسر مهربون سركار بود و منم در خانه مشغول امورات كوزتي و در عين حال لم دادن بودم. از چهارشنبه بعد ازظهر هم روزه نبودم و حالي به هولي! خلاصه عصري همسر مهربون با همون دوست دكترمون اومدن دنبالم و رفتيم كرج خونشون. و خانمش حليم درست كرده بود و كلي خورديم و شادي كرديم.  ساعت دو نصفه شب هم خداحافظي كرديم و تا برسيم خونه و بخوابيم سه شده بود.

از شنبه كه از ماموريت اومديم و همسر مهربون سرما خورده تا حالا خوب نشده و منم سرما خوردم. جمعه هم صبح الطلوع يعني سه بعدازظهر از خواب بيدار شديم و يه عالمه ل ا س ت نگاه كرديم و البته يه ديكشنري هم كنارمون بود!! در همون زمان هم قورمه سبزي خوشمزمان در حال پختيدن بود. بعد شام خورديم و دوباره خوابيديم و البته شب قدر بود ولي ما هر دو مريض و بي حال و سرماخورده بوديم و ناي رفتن به مراسم و يا بيدار موندن رو نداشتيم. تازه قورمه سبزي هم كه سرخ كردنيه و اونم با اون حالمون خورده بوديم و ديگه نور علي نور شده بود!

امروز هم كه ساعت كاريمون از ده بود. همسر مهربون هم ساعت كاريش نه و نيم بود. ولي هردو با هم رفتيم سركار و اونم ده رسيد سركارش. بعدش هم رفت ماموريت كرج. 


و اما يكسال پيش در چنين روزهايي!

سه روز پيش از امروز پارسال! بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم فردوسي و يه عالمه گشتيم و بازم هيچي سرويس بهداشتيها رو نپسنديديم. بعد از در يه مغازه رد شديم كه بسته بود و همسر مهربون گفت حس ميكنم ما از اينجا خريد خواهيم كرد و رفتيم يه عالمه گشتيم و هيچي نخريديم و داشتيم برميگشتيم ديديم يه مغازه رو جاگذاشتيم و نرفتيم و رفتيم تو و هرچي ميخواستيم اون داشت. بعد دقت كرديم ديديم همون مغازه ايه كه اولش بسته بود. همسر مهربون واقعا حس ششم بسيار قوي داره ماشا الله. اونقدر تو اون مغازه سرگرم خريد بوديم كه افطار شد. صاحبش يه پيرمرد بود كه اولش خيلي بداخلاق بود و با يه من عسلم هم قابل خوردن نبود ولي اونقدر باهامون دوست شد كه موقع اذان همسر مهربون رفت و سه كاسه آش گرفت و همونجا تو مغازه نشستيم و درش رو هم از تو قفل كرد كه مشتري نياد و افطار كرديم. چايي و اينا هم بهمون داد و خورديم و البته بگم كه هيچي تخفيف نداد. ولي قيمتهاشم انصافا خيلي خوب بود. بعدش رفتيم و يه عالمه گشتيم و يه تلفن خريديم. من هميشه از اين تلفنهاي مدل قديمي كه دسته و پايه بلند دارن خيلي خوشم ميومد و يه عالمه گشتيم و پيدا كرديم و البته يه گوشي بيسيمي هم داشت و خلاصه هرچه خوبان همه داشتن اون يكجا داشت و ماهم زودي خريديمش و خوشحال و شاد و خندان همسر مهربون منو رسوند خونه چون نه گذشته بود و حسابي تهديد شده بودم كه تا نه و نيم بايد خونه باشم. بعد همسر مهربون خودش تنهایی رفت خونمون و وسايل رو گذاشت و رفت خونشون!

دو روز پيش از امروز پارسال! اونروز بعدازظهر با مترو رفتم ايستگاه ش ر ي ف كه اونجا با همسر مهربون قرار داشتيم و رفتيم امين ح ض و ر و دوباره يه عالمه گشتيم چند مدل لباسشويي و يخچال فريزر انتخاب كرديم و يه مدل اجاق گاز. از اين فروشنده هاي ايمن ح ض و ر هرچي بگم كم گفتم كه يه روده راست تو شيكمشون پيدا نميشه! البته همه جا استثنا هم داره !بعد فقط همون اجاق گاز رو سفارش داديم و ميخواستيم در مورد بقيه وسايل فكر كنيم و مشخصات و ايناشون رو نوشته بوديم تا فكر كنيم!. قرار شد فرداش كه پنج شنبه بود اجاق گاز رو برامون بفرستن اين بود كه چون همونجا هم افطار كرده بوديم زودي همسر مهربون منو رسوند خونه و رفتم و در اوج  خستگي خوابيدم خيلي هم دلم براي همسر مهربون تنگ شد تازشم!

يك روز پيش از امروز پارسال! اونروز بابابزرگ و مامان بزرگم به طرز مشكوكي ميخواستن برن بيرون و البته من نفهميدم كجا ميخواستن برن! منم از خدا خواسته چون پنج شنبه بود و ما هم تعطيل بوديم زدم بيرون و به همسر مهربون كه سركار بود زنگيدم و اونم گفت بيا شركت. منم خوشحال و شاد و خندان با يه دنيا حس فضولي كه همكاراي همسر مهربون و شركتشون رو ببينم سه سوته خودمو رسوندم اونجا. همكاراي مهربون و قابل احترامي داشت. البته من اصلا از منشيشون خوشم نيومد. هرچند كه نميدونم چرا هيچ خانمي از منشي شركت همسرش خوشش نمياد! هنوزم نفهميدم! شما نميدونيد چرا؟!!!!

يه ساعتي اونجا بوديم و بعد همونجا با همسر مهربون از اون مدلهاي لباسشويي و يخچال فريزري كه ديروز ديده بوديم يكيشون رو انتخاب كرديم و زنگ زديم به همون اجاق گازيه!!! كه اگه از اون مدلها داره برامون با اجاق گازه بفرسته!! خوشبختانه داشت و قرار شد برامون بفرسته و پولش رو هم تو خونه بهش بديم!!! بعدش رفتيم خونه و منتظر اوردن وسايل شديم و سه بود كه وسايل رو اوردن و يه پسر بچه 15-16 ساله همه رو اورد بالا و من خيلي ناراحت بودم. روزه هم بود. نميذاشت همسر مهربون و راننده كمكش كنه و ميگفت اينجوري راحتتر ميتونم بيارم. دلم ريش شد. همسر مهربون انعام خوبي بهش داد ولي وقتي رفت انگار كه تمام غصه هاش رو براي من جا گذاشت. تا چند روز از جلوي چشمم كنار نميرفت. هنوزم بعضي وقتها يادش ميفتم و گريم ميگيره. داد از دنياي بيرحم! فغان از اين دنياي بيرحم!

بعدش باباي همسر مهربون اومد و لوستر هال رو وصل كرديم و تا افطار بوديم و بعد رفتيم خونه باباي همسر مهربون . همه بودن و افطار و ساعت ده هم خداحافظي كرديم كه همسر مهربون منو برسونه خونه! هرچند از زمان تعيين شده نيم ساعتي گذشته بود و تا ميرسيديم هم ده و نيم شده بود. اين بود كه چون ديديم هوا خيلي خوبه رفتيم چيتگر تو اون نصفه شب. تا دوازده اينا اونجا چرخيديم و بعد رفتيم خونه خودمون و قرار شد همونجا بخوابيم. بدون امكانات!! اين بود كه همسر مهربون رفت و چادر مسافرتيش رو كه هميشه همراش بود از تو صندوق عقب اورد و تو اتاق خوابمون چادر زديم، چون شبا خيلي سرد ميشد و از شوفاژ هم خبري نبود و هنوز روشنش نكرده بودن اون شب تو چادر خوابيديم.

امروز پارسال! اونروز سحري بيدار شديم و فقط چند تا كالباس و چيپس و ماست در خانه موجود بود و همه رو بلعيديم و روزه گرفتيم! تا دوازده هم خوابيديم چون جمعه بود و بعد رفتيم بازار مبل و همه جا رو مغازه به مغازه گشتيم و در حال از حال رفتن بوديم كه جاكفشي-جالباسي و مبل دلخواه را پيدا نموده و تشك رو هم خريديم و قرار شد فردا بريم و بقيه رو هم پيدا كنيم و بخريم و همه رو با هم ببريم خونه. تو همون باز مبل هم افطار كرديم و بعدش رفتيم هايلاي آرياشهر و يه ساندويچ مشتي خورديم و همونجا هم سريال ي ا ن گ و م رو ديديم. چون آب از سرمان گذشته بود و به هر حال دير ميرسيدم خونه با طمانينه كامل و فس فس كنان به سمت خانه پدر بزرگ راه افتاديم و همسر مهربون هم رفت خونشون و منم با دلي لرزان و چشمي هراسان وارد خانه شدم. البته كليد نداشتم و مادربزرگم در رو باز كرد ولي خداروشكر پدر بزرگ در خواب ناز بودند و و فقط قرار بود غرغرهاي مامان بزرگم رو بشنوم و البته بي نصيب نماندم و حسابي از غرغرهاش فيض بردم.

و اما پارسال فردا! اونروز صبح ماموريت بودم و خيلي خسته!  بعدازظهر با همسر مهربون اول رفتيم جاده كرج دم يكي از كارخونه ها و رفت كارش رو انجام داد و رفتيم دوباره بازار مبل و سرويس خواب عزيزمون رو كه البته مدل اصلي مغازه بود ديديم و چون همسر مهربون هميشه به نجارها ميگه خيلي بدقولن و اونام گفتن كه اين مدل مغازمونه و فردا عين همينو از انبار بهتون ميديم ولي همسر مهربون قبول نكرد و گفت پس نميخوايم اونا هم تسليم شدن. بعد رفتيم دو تا صندلي بار و ميز صندلي ناهار خوري رو هم خريديم و يه وانت رو هم كرايه كرديم و جلوتر از وانتيه مغازه به مغازه رفتيم و خريدهامون رو جمع كرديم و تو وانت ريختيم و قرار شد اونم تا دو ساعت ديگه خونه باشه. بعد رفتيم و تو پاركينگ بازار مبل افطار كرديم. اونجا پر بود از زوجهايي كه براي خريد جهيزيه اومده بودن و در واقع انگار افطاري زوجهاي در شرف ازدواج بود و خيلي بامزه بود. حس خوبي به آدم دست ميداد. حس قشنگ زندگي! بعدش زودي رفتيم خونه و وانتي هم رسيد و وسايل رو برديم بالا و زودي همسر مهربون منو رسوند خونه و اون شب سر موقع يعني نه و نيم (گفته بودم كه ماه رمضون نه و نيم و روزاي ديگه ده و بيست دقيقه بايد خونه ميبودم!) و بعد هم يه كم فيلمهاي بيمزه رو نگاه كرديم و خواب


ويژه: همسر مهربونم

عزيز و مهربون و صبور من! وقتي اينهمه بهانه گيريها و بي حوصلگيهاي منو تحمل ميكني و بازم ميخندي شرمنده ميشم مثل هميشه. ديروز كه بهم گفتي كه به هرچي دوست داري گير بده من ميشنوم و منم حتي به ديوار اتاق خواب هم كه چرا اينقدر زاويه داره گير دادم و همش ميخنديدي و دلداريم ميدادي شرمنده شدم بازم مثل هميشه. ديشب بهت گفتم الان هم ميگم من تو رو با تمام دنيا و خوبيهاش عوض نميكنم. تو دنيا و آخرت من هستي زندگي مني. تو تمام مني. خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.

 

 


[ ]
+
پست چهلم: تجهیز خانه!
سلام سلام

كماكان خاطرات اينجانب را با همين فونت ميبينيد و ميشنويد در حال اصلاح آن ميباشيم

دیروز عصر با همسر مهربون رفتیم خونه و دو تا قسمت ل و س ت رو دیدیم و بعدش یکربع مونده به اذان تند تند رفتیم حلیم خریدیم. کوچمون رو هم کندن و وضعیه که بیا و ببین. بعدش افطار فقط حلیم خوردیم و حلیم خوردن همانا و دل درد گرفتن و بی حالتر شدن همانا. بعدش برقمون رفت. ما اصلا امسال تو این خاموشیها برقمون نرفته و البته علتش هم اینه که سر فیدر هستیم و بنابراین دیشب که برق رفت زودی همسر مهربون زنگ زد به حوادث شبکه و نیم ساعته اومدن و برق اون فاز کوچه رو وصل کردن. ما هم تو اون فرصت با هم و ر ق بازی کردیم و مثل همیشه اینجانب با فاصله زیاد باختم. بعدش هم اینقدر نشستیم و تمام بگو مگوهای برنامه ن و د رو نگاه کردیم که دیگه دو بود که خوابیدیم. با اینکه هیچ کدوممون فوتبالی پر و پاقرص نیستیم ها. ولی چون برنامش کلا حاشیه بود و همش حاشیه و حاشیه! خوشمون اومد و نشستیم نگاه کردیم

البته همون موقع هم سحریمون رو خوردیم و دیگه هم سحر بیدار نشدیم

امروز هم که از صبح دوباره جلسه و جلسه و همش هم بیهوده. منکه عین گیجا همه رو نگاه میکنم چون خیلی جلسه های پرباریه جون خودشون


و اما یکسال پیش در چنین روزی

اون روز ساعت سه همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم پرده ها رو گرفتیم و همسر مهربون هم سه تا مانتو برام خرید. هنوزم میپوشمشون. خیلی دوستشون دارم چون خاطره خوبی هستن برام. پرده ها رو که تحویل گرفتیم تا برسیم به ماشین یه عالمه پیاده روی داشت و گاری و اینا هم نبود کمکمون کنه و فکر کنید دو تا نايلون خيلي بزرگ پرده و چوپ پرده و اینا همشون بودن. بنابراین همسر مهربون همه رو گرفت رو دوشش. همش هم میگفت بدو بدو الان آشنایی ما رو میبینه و بعد میره میگه آخی! این بیچاره ها روزا تو بازار کار میکنن! منم عین این شل ممد ها دنبالش میرفتم و میخندیدم. هرچند که یک هفته بعد عروسیمون همین اتفاق افتاد و زمانی که همسر مهربون پارکینگ رو که توش گوسفند قربونی کردیم شسته بود و آشغالاش رو داشته میذاشته بیرون و جارو خاک انداز دستش بوده یکی از خانمهای همکارش  همسر مهربون رو تو اون وضعيت میبینه و قبل از هرچيز ميگه: چه جالب! و تازه بعد سلام میکنه .

خلاصه که پرده ها رو بردیم خونه و قرار شد همه چوب پرده ها رو نصب کنیم و پرده ها رو چند روز قبل عروسی نصب کنیم تا کثیف نشن البته اون موقع هنوز نميدونستيم كه عروسيمون كي ميشه و فكر ميكرديم حداقل سه چهار ماه ديگه است. این شد که همونجا افطار خوردیم و همسر مهربون هم رفت بالای چهار پایه و مشغول دریل کاری و نصب چوب پرده ها شد. منم اون پایین وایساده بودم که کمکش کنم و اگه چیزی خواست بدم دستش. یه کم که اون پایین موندم و دیدم کاری با من نداره رفتم و وضو گرفتم و مشغول نماز خوندن شدم. همسر مهربون چون پشتش به من بود و منو نمیدید فکر کرده بود من هنوز همونجا وایسادم و گفت: اون پیچا رو میدی بهم که من داشتم نماز میخوندم و نتونستنم جواب بدم و كلي هم خندم گرفت. همسر مهربون که جوابی نمیشنوه برمیگرده میبینه که اینجانب در سجده به سر میبرم و کلی خندید. چند روز بعدش هم که داشتیم آیینه دست شویی رو وصل میکردیم بهم گفت برو پیچ گوشتی بیار من رفتم پفک اوردم گذاشتم دهنش و بعد گفت عجب شاگرد زرنگی هستی تو. هرکه مثل تویی دم دستش باشه غم نداره. بعدها یه بار  به بابام گفت که به نظر من بهترین شاگرد دنیا برای اوستاها لیلاست چون اصلا اون کاری رو که میخوای انجام نمیده و سرش تو کار خودشه بابا هم گفت: آره خودم ميدونم اينو و اونم كلي از اين خنگول بازيهاي من گفتخلاصه کارامون که تموم شد ساعت ده رسیدم خونه. اون روزا ماه رمضون بود و بابابزرگم اینا حداکثر ساعت ورود منو به خونه از ده و بیست دقیقه شب به نه و نیم رسونده بودن چون همون نه و نیم میخوابیدن که سحر زود پاشن ولی کو گوش شنوا


ویژه: همسر مهربونم

خوب خوب خوب من، يادته بهت ميگفتم بالاخره يه روزي يه كلمهاي پيدا ميكنم كه خاص خودت باشه و بتونم باهاش بگم چقدر دوستت دارم؟ تا حالا هيچ كلمه اي رو پيدا نكردم با اينكه خيلي گشتم شايد دليلش اينه كه تو اونقدر خوب و پاك و مهربوني كه همچين كلمه اي رو نميتونم پيدا كنم. عزيز مني تو. خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور. 


[ ]
+
پست سی و نهم: ماجراهای من
سلام سلام

بچه ها: كسي ميدونه چطوري ميشه فونت پستهام رو مثل مال پيش فرض خود بلاگفا كنم؟ تو اچ تا ام ال هم تغييرشون دادم ولي نشد. من اين فونت رو دوست ندارم ميخوام همون تا اما ۲ باشه. اونجا با اون تايپ ميكنم ولي اينجا اين شكلي ميشه! كمكككككككككككككككككككككك!! 

دیروز عصر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم خونه. بعد یه قسمت ل و س ت رو با هم دیدیم. تازه شروع کردیم به دیدنش و البته هنوز معتادش نشدیم. بعد دوست همسر مهربون زنگ زد و گفت که برن استخر با هم. همسر مهربون گفت دلم نمیاد تو خونه هستی برم که منم گفتم نه عزیزم برو منم خونه رو مرتب میکنم و غذای سحر رو درست میکنم تا برگردی. بعد یهو نمیدونم چرا قاطی کردم و یه کم اخمالو شدم. بعد همسر مهربون ناراحت شد و منم از دست خودم که چرا اینقدر الکی به یه چیز الکی گیر دادم و این شد که انرژی مثبتهای خونمون پرید. اونوقت کلی زنجیروار همه چی بهم ریخت. اول که سینک ظرفشویی گرفت، همسر مهربون رفت درستش كنه كه زانويي شير هرز شد و آب ميداد. منم تمام وسايل تو كابينت رو ريخته بودم بيرون و آشپزخونه وضعي داشت واسه خودش. بعدش ليوان شربت رو همسر مهربون گذاشته بود روي روزنامه هاي روي ميز و حواسش نبود روزنامه ها رو كشيد و ليوان چپه شد. البت خدا رو شكر رو فرش نريخت و روي روزنامه ها و روميزي ريخت. بعدش خواستم براي افطار نون لواشهايي كه عصر از نونوايي گرفته بوديم رو تو ماكروفر گرم كنم كه همش خورد شد و اپن و ماكروفر همش پر خرده نون شد و حتي رو فرشها هم ريخت. همش هم همسر مهربون ميگفت اشكال نداره روزه بوديم و گرسنگي عصبيمون كرده! خلاصه بعد اينكه همسر مهربون مطمئن شد از استخر رفتنش ناراحت نميشم راضي شد بعد افطار بره استخر و منم غذاي سحر رو اماده كردم و همسر مهربون اومد و كلي عشقولانه شديم و بعدش هم خوابيديم.

امروز هم رفتم سراغ رئيس بزرگ و خيلي آروم و منطقي (بجاي جيغ ويغهاي ديروز) باهاش حرف زدم و اونم گفت مطمئن باشيد ديگه اين مسائل تكرار نميشه! تا ببينيم و تعريف كنيم!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروز عصر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خ شيراز براي خريد وسايل دستش ويي حمام! ولي هيچي نپسنديديم! قيمتها هم كه ديوانه كننده بود. بعدش افطار رفتيم خونه باباي همسر مهربون. بعد افطار بحث يكي از دوستاي همسر مهربون شد كه گفت خيلي دوست داره ازدواج كنه ولي نميدونم چرا نميشه! بعد من گفتم من يه عالمه دوست خوب دارم كه ميتونم بهش معرفي كنم. و بعد با توجه به شرايط دوست همسر مهربون كه خيلي هم مشكل پسند تشريف داشتن يكي از دوستام رو انتخاب كردم. با اون دوستم تقريبا يكسالي بود قهر بودم و حتي شمارش هم نداشتم ولي چون فكر كردم مورد مناسبيه شمارش رو با هزار زحمت گير اوردم و بهش زنگ زدم و گفتم اينجوريه و ميخواي همين امروز با هم بريم بيرون اونم قبول كرد و از اين طرف هم همسر مهربون به دوستش خبر داد. اين شد كه رفتيم دوست همسر مهربون رو برداشتيم و رفتيم دوست منم برداشتيم و رفتيم يه كافي شاپ تا اونا همديگه رو ببينن!  براي اين وصل كردن ما از غرب تهران تا انتهايي ترين نقطه شرق تهران رو رفتيم هردوشون هم شرقي بودن من احساس كردم هردوشون خيلي از هم خوششون اومد. بهشون گفتيم ما ديگه كاري باهاتون نداريم اگه به توافق رسيديد ما رو هم خبر كنيد. بعد مسافرين عزيز رو رسونديم و من ده رسيدم خونه و خوابيدم. البته بگم كه يه يك ماهي اون دو تا با هم رفتن و اومدن، بعدش يه شب اون دوستم بهم زنگ زد و گفت كه بهم خورده و نميدونه چرا. به همسر مهربون گفتم و اونم از دوستش پرسيد و اونم گفته بود من دلم نميخواد از شهر اونا زن بگيرم! و من هم اينجوري شدم: به شهرشون چه! اون خودش دختر خوبي بود. خلاصه كه الان اون دوست من هنوزم مجرده و دوست همسر مهربون هم سه ماه بعدش عقد كرد.

حالا هروقت بحث دوستاي همسر مهربون ميشه كه مجردن به شوخي بهش ميگم ميخواي يكي از دوستام رو معرفي كنم بختش باز شه! آخه چند وقت پيش هم همين كار رو براي يكي از همكارام انجام دادم و اونم يه مدت گفت فكر كنم تا اينكه شنيدم داره ازدواج ميكنه و اون دوستم هم هنوز مجرده!

راستي!

شيوا و تي تي خانمي يه خبر از خودتون بديد ديگه! چي شد يهويي؟


ويژه: همسر مهربونم

عزيز و خوب من، آنقدر كه ناتمام دوستت دارم و عاشقت هستم. عاشق شيطنتهات هستم كه ديوانه كننده است. عاشق اينم كه هميشه باشي، هميشه باشم و هميشه ما باشيم. خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور. 


[ ]
+
پست سي و هشتم: ماموريت و پارسال اين روزها!!!

سلام سلام

اول اينكه مرسي دوستاي گلم بابت راهنماييهاي پست قبل. خيلي دوستون دارم.

شيوا جون من تازه امروز كامنتت رو ديدم. ايشالله شما اومديد تهران حتما ميبينمتون.

هفته پيش اونقدر سرم شلوغ بود كه اصلا نفهميدم چطوري گذشت و حتي فرصت نميكردم آپ كنم. آخه من اونقدر كارمند وظيفه شناس و با وجداني هستم كه فقط از سركار آپ ميكنم!   تو خونه كامپيوتر نداريم!!!.

ما يه حقوق ثابت و يه حقوق متغير داريم و يه چيزي مابين صد تا دويست و پنجاه هزار تومن هستش و البته بسيار بسيار محرمانه است (پيش خودمون بمونه كه من يه جورايي از طريق شبكه حقوقهاي متغير بخش خودمون رو ميبينم!!). كه در واقع حقوق ثابتمون در سال ثابته  و حقوق متغيرمون برحسب نحوه انجام كارها و اينها و روزهاي حضورمون محاسبه ميشه. مثلا مرخصيهامون چه ساعتي، چه استعلاجي و چه استحقاقي و یا سرعت و کیفیت انجام کارها همشون رو حقوق متغير تاثير زيادي دارن. پارسال كه براي عروسي هشت روز مرخصي گرفتم، حقوق متغيرم اونقدر كم شد  و اومد زير صد تومن كه باورم نميشد. اين حقوق متغير رو معمولا بيستم هرماه ميدن چهارشنبه كه رئيسمون برگه حقوق متغير رو داد و ديدم با اينكه اين ماه كه مدير پروژه شدم و كلي كار ريخته روي سرم ولي اصلا به حساب نيوردن يهو منفجر شدم. احساس ميكردم تمام بدنم يه گلوله آتيش شده و همونجا خيلي تند با ريس كوچيكه حرف زدم. گفتم ديگه روي فعاليتهاي من حساب نكنيد، شما هيچ فرقی بين كارمنداتون قائل نيستيدو چه اونایی که کارشون زیاده و چه اونایی که کارشون کمه رو یه جور میبینید. بهش گفتم كه روي اين پروژه جديدي كه دارن ميگيرن منو حساب نكنن. اونم گفت نه! ما ميخوايم شما رو مدير پروژه كنيم كه تقريبا داد زدم و گفتم به هيچ عنوان. من اصلا ميخوام از اينجا برم. شما فقط بلديد مرخصيها رو حساب كنيد و تاخيركارها رو كه فقط كم كنيد ولي كارهاي مثبت رو نميبينيد. خلاصه كه رئيس كوچيكه ديگه نميتونست چيزي بگه (آخه اون حساب ميكنه و بعد رئيس بزرگه تائيد ميكنه ) گفت بريد پيش رئيس بزرگه اون اينا رو دستكاري ميكنهوگرنه من براتون خیلی بیشتر از این رد کرده بودم! خلاصه كه چهارشنبه رئيس بزرگه ماموريت بود و موند يك شنبه يعني امروز كه الان هم تو جلسه است. منتظرم بیاد بیرون بپرم خفش کنم

پنج شنبه هم اومدم سركار و ظهر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه.

جمعه حدود ظهر راه افتاديم به سمت كرمانشاه و عصري رسيديم اونجا. رفتيم هتل گرفتيم و بعد رفتيم طاق بستان و پارك كوهستان و كلي گشتيم چقدر هوا خوب بود، من قبلا خيلي كرمانشاه رفتم ولي ايندفعه يه جور ديگه بود برام.. چون هوا خيلي سرد بود همسر مهربون سرما خورده حسابي. اميدوارم زود زود زود خوب خوب خوب شه بعد رفتيم يه سفره خونه سنتي و شام خورديم. موبايل همسر مهربون هم هنگ كرد و هرچي هم مستر ريستش كرد درست نشد و منم كه از دو ماه پيش (مسافرت نوشهر) موبايلم سوخته و دوربين هم نبرده بوديم و اين شد كه از اون همه زيبايي عكس نگرفتيم

شنبه صبح هم رفتم ماموريتم رو انجام دادم و ظهر هتل رو تحويل داديم و حدود هفت هم خونه بوديم و براي سحر غذا درست كردم و زودي خوابيديم چون خسته و سرماخورده بوديم. شيوا جون چقدر شهرتون قشنگه. من خيلي شهرتون رو دوست دارم.

امروز هم همسر مهربون روزه نگرفت چون خيلي سرماخوردگيش بيشتر شده. منتظرم رئييس بزرگه رو ببينم و برم يه ذره داد و بيداد كنم ديگه تحمل اين مسخره ها رو ندارم. پول هتل رو قراره كه شركت بده بعد امروز رئيس كوچيكه ميگه چون هتل خوب رفتيد ممكنه ندن پولش رو. در صورتيكه چهارشنبه ميگفت اشكال نداره هرجابريد پولش رو ميدن. تازه ما با ماشين خودمون رفتيم دو باك بنزين از خودمون زديم اينا رو حساب نميكنن! امروز هم دوباره كلي داد و بيداد كردم. منشيمون از تعجب دهنش باز مونده ميگه فكر نميكردم اينقدر آتيشي باشي. تازه كجاشو ديده! حتي ممكنه برم پيش رئيس بزرگ بزرگ بزرگ تا حالشون رو جا بياره!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

روز قبل امروز جمعه بود و با همسر مهربون رفتيم مولوي براي خريد پرده. اين در واقع اولين خريد ما براي خونمون بود. البته قبلش فقط يه لوستر براي تو هال خريده بوديم. اونروز تمام پرده فروشيها رو گشتيم  ولي هيچي نپسنديديم! بعدش  رفتيم بازار پارچه تهران و از همون مغازه اي كه چند ماه پيش براي مامان اينا پرده خريده بوديم براي خودمون هم خريديم. البته همون آقايي كه براتون تعريف كرده بودم كه من و همسر مهربون رو بهم معرفي كرد و خانمش رو خاله صدا ميزنم، خونشون تازه جابجا شده بود و به رسم تشكر از اينكه ما دو تا رو بهم معرفي كردن قبلش اندازه پنجره هاشون رو ازشون گرفتيم و اونروز براي اونا هم دو تا پرده با دوخت و اينا  سفارش داديم.

فرداي اون روز يعني امروز هم چون ماه رمضون بود و ساعت دو تعطيل شديم و همسر مهربون اونروز تا عصر ماموريت بود و منم رفتم و مدل پرده ها رو دادم بدوزن و تا برسم خونه ساعت ۶ شده بود. اون شب هم افطار مامان و بابا و خواهر دومي همسر مهربون و خود همسر مهربون مهمون بابابزرگم اينا بودن. مامان بزرگم هم از صبح همه كارها رو خودش تنهايي انجام داده بود و منم اونقدر خسته بودم كه رسيدم ديگه نتونستم بهش كمك كنم. اونم بيچاره چيزي نگفت. خلاصه كه موقع افطار مهمونها اومدن. البته همسر مهربون بعد از اونا اومد و از ماموريت رفته بود خونه و لباساش رو عوض كرده بود و وامده بود و بعد از اذان رسيد. اون شب خيلي شب خوبي بود. مامان بزرگم هم تا ميتونست از من تعريف كرد بعدش هم حدود ساعت ده رفتند و ما هم همه جا رو مرتب كرديم و خوابيديم.


ويژه: همسر مهربونم

مهربون مهربون من، نميدونم چطوري ازت تشكر كنم. مرسي كه بخاطر من اينهمه رنج راه رو تحمل كردي، اينهمه سعي كردي بهمون خوش بگذره. مرسي كه مرخصي گرفتي اونم تو اين شرايطي كه اينقدر كارت زياده. مرسي عزيز و مهربون من.  خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور. 


[ ]
+
پست سی و هفتم: این هفته و ماموريت اون هفته!!!
سلام سلام

این هفته اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت سر خاروندن هم نداشتم. با اینکه ساعت کاری ماه رمضونمون تا دو هستش و تا چهار اضافه کار حساب میشه ولی چند روز مجبور شدم تا پنج هم بمونم

شنبه قراره برم ماموریت کرمانشاه (شیوا جونم دلم میخواست میدیدمت) و چون اگه صبح از تهران راه میفتادیم نمیرسیدم به جلسه و هواپیما هم اونموقع نداره بنابراین رئیسمون گفت که جمعه با همسر مهربون برم و قرار شد بریم هتل و یه اتاق دو تخته بگیریم. قرار بود که ماشین رو هم شرکت بده که دو روز در اختیار باشه که همسر مهربون گفت نمیخواد با ماشین خودمون میریم. البته همسر مهربون مرخصی گرفته بخاطر من.

خلاصه که امروزم اومدم سرکار تا بقیه کارهای عقب افتاده رو جبران کنم و البته یه مقاله هم برای کنفرانس دو ماه آینده تعهد دادم که تهیه کنم و گریزی هم به اون زدم فردا به یاری خدا میریم سفر. جالبه که چندوقت پیش به همیر مهربون گفتم ما تا حالا با هم کرمانشاه نرفتیم و این مسافرت چند روز بعدش جور شد.  

این شد که امروزم فقط در حد یه پست نسبتا کوتاه تونستم بنویسم.

امیدوارم همتون آخر هفته خیلی خوبی داشته باشید و روزگارانی خوب و خوش در انتظار همه مردم دنیا باشه.

موقع افطار دعا برای همه یادتون نره.


ویژه: همسر مهربونم

خوب خوب من، ممنون كه با وجود مشغله كاري زيادت ولي بخاطر من با هم به اين سفر ميريم. چقدر تو خوب و عزيزي براي من.خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.  


[ ]
+
برمیگردم!!!!
سلام سلام

ببخشید سرم خیلی یهویی شلوغ شد. ساعت کاری هم که از نه تا دو شده قوز بالا قوز شده و هرچی میدوم بازم نمیرسم.

امروز اومدم که با دل سیر به همتون سر بزنم که وسطش یه کار فورس ماژور برام پیش اومد.

جمعه و شنبه هم دارم میرم ماموریت البته با همسر مهربون!

اگه تونستم فردا پس فردا میام و به همتون سر میزنم.

دلی جونم ربنا که میشنوم اولین نفر تو میای تو ذهنم.

بچه ها موقع افطار یاد همتون هستم دوستای خوبم

موقع افطار دعا یادتون نره!

 

 


[ ]
+
پست سی و ششم: آش رشته و خواب آلودي من!!!!

سلام سلام

من بعد از سحر خوابم نميبره! هركاري كنم خوابم نميبره و بنابراين تو اين پنج-شش روزه ماه رمضون به شدت بي خوابي ميكشم! فقط روزي چهار ساعت خواب در روز براي كسيكه كمتر از هفت ساعت خواب براش غير قابل تحمله! و اينگونه ميشود كه اينجانب همش در حال چرت زدن بوده و ميترسم كه تو خيابون بگيرن ببرنم ب ا ز پ ر و ر ي!!!


و اما اين چند روز

پنج شنبه اومدم سركار و بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه! اولين افطاري مشتركمون رو در خونه خودمون خورديم!  منم هرچي دم دستم اومد برداشتم اوردم سر سفره! دلم ميخواست سفره رنگارنگي بشه! دلم ميخواست حتي پفك و چيپس هم بذارم! ولي خب خودمو كنترل كردم! امسال روزه خيلي اذيتم كرده! اصلا حال و حوصله ندارم! همسر مهربون كه بدتر از من! دقيقا از سه ساعت مونده به اذان كم حوصله ميشه و عصبي! اونم ميگه امسال خيلي روزه اذيتش ميكنه! من خودمم موندم كه پارسال چطور تو ماه رمضون ميرفتيم خريد عروسي و جهيزيه و اينا! خودمم در عجبم! چه انرژي داشتيم ها! پارسال هم شركت ما ساعت كاري ماه رمضونش از نه تا دو  بود. اما چون همسر مهربون تا چهار بايد سركار بود، منم ميموندم و بعدش هر روزي كه دلمون ميخواست ميرفتيم خريد! هر روزي هم كه دلمون نميخواست ميرفتيم خونمون كه فقط يه زيرانداز دو تا قاشق چنگال و دو تا ليوان و اينا تو ش بود كه مامان همسر مهربون داده بود. يادش بخير. بگذريم.

پنج شنبه عصر هوس كرده بودم آش رشته بپزم. بنابراين حبوباتش رو خيسوندم كه سحر بپزم. سحر هم همه رو ريختم تو آرام پز و تا هفت صبح م ا ه و ا ر ه نگاه كردم و بعد خدا رو شكر خوابم برد  تا ظهر. ظهر هم به امورات نظافت منزل مشغول بودم تا عصر. همسر مهربون هم تا چهار خوابيد. يه قابلمه بزرگ آش پختم. يك ساعت قبل از افطار هم براي خواهر بزرگه، خواهر كوچيكه و مامان باباي همسر مهربون آش برديم در خونه هاشون. چون خونه خواهر بزرگه همسر مهربون نزديك خونه بابابزرگ و داييهايم هستش، وقتي داشتيم ميرفتيم آش ببريم براي خواهر بزرگه همسر مهربون، از اونجا كه رد شديم همسر مهربون گفت كه براي بابابزرگ و داييهات هم آش آوردي؟ گفتم نه! (راستش اصلا نميدونم چرا اونا يادم نبودن!!!)بعد گفت كاش براي اونا هم آش ميوردي، آش داريم بريم خونه براشون بياريم؟ گفتم آره! خلاصه كه تا آشها رو تقسيم كنيم ساعت هفت و نيم شد. بعد از يه حليم فروشي ظرف يكبار مصرف خريديم و تا برسيم خونه اذان گفته بودن! تند تند با چند قاشق آش افطار كرديم. همسر مهربون ميگفت فكر نميكردم چون دفعه اوليه كه آش درست ميكني آشت خوشمزه شده باشه! و من با شنيدن اين سخنان به اين حالت درميومدم

بعدش براي دايي وسطي و بابابزرگم آش برديم. بابابزرگم كه خونه نبودن. آش رو به دايي وسطي داديم و اونم اصرار اصرار كه بريم خونه كه با كلي دوز و كلك راضيش كرديم كه حالا وقت هست حتما ميايم! براي دايي كوچيكه هم آش برديم و نه بود كه رسيديم خونه! ديگه نه من و نه همسر مهربون اشتها نداشتيم و هيچي نخورديم! فقط من يه كاسه انگور خوردم! همين!

سحرهاي امسال اولين سحرهاييه كه من بلند ميشم و سفره رو ميچينم! سحر بلند شدن هميشه برام سخت بوده! اون موقعها كه مامان بلند ميشد و سفره رو ميچيد! بعضي وقتها هم بابا! دانشگاه هم كه رفتم با اينكه سحري رو آماده كردن و سفره چيدناش نوبتي بود اما چون چند بار كه نوبت من بود خواب موندم هم اتاقيهام هم از خير نوبت و ايناي من ميگذشتن و به جاي من همه چيز رو آماده ميكردن و بعد منو بيدار ميكردن! البته اين به اين دليل بود كه من خيلي خوابالو هستم! چند بار خواب موندم و اونا هم گرسنه و ديگه درس عبرتي شد براشون كه من سحر نميتونم پاشم.

اما امسال دختر خوبي شدم و ديگه خونه شوهره ننه جان نميشه سحر بيدار نشد و سيستم خواب آلويي بودن ممكنه خطراتي به همراه داشته باشه! بنابراين امسال موبايل خودمو خاموش ميكنم ميذارم بالاي سرم و رو ساعت! موبايل همسر مهربون هم براي پنج دقيقه بعدش تنظيم ميكنم و ميذارم تو آشپزخونه! وقتي موبايل خودم زنگ ميزنه دستمان رو دراز نموده و تا جان داريم دكمه اش را ميفشاريم تا خاموش شود و لختي بياساييم! اما موبايل همسر مهربون كه زنگ ميزنه تا برم آشپزخونه و خاموشش كنم خوابم ميپره و اينگونه ميشه كه ليلا ديگه سحرها بلند ميشه و همه چيز رو آماده ميكنه، سفره رو ميچينه، چايي ميذاره و بعد همسر مهربون رو بيدار ميكنه.

ديروز بعدازظهر كه همسر مهربون اومد دنبالم و حوصله نداشتيم بريم خونه و تا افطار صبر كنيم، بنابراين رفتيم چيتگر تا زمان زودتر برامون بگذره! كلي اونجا چرخيديم و رفتيم كنار يكي از آبنماهاش و چون باد ميومد قطرات آب رو به سمت ما مي پاشيد و ريز ريز خيس ميشديم. بعدش رفتيم خونه و تند تند سوپ درست كردم و افطار كرديم. غذاي سحر رو هم پختم و به دليل سردرد زيادي كه داشتم ده بود كه خوابيدم.

همسر مهربون هم همونموقع خوابيده بود ولي چون دوست داشت فوتبال رو ببينه ساعت رو روي يك نيمه شب تنظيم كرده بود كه فقط ببينه نتيجه چي شد! يك نيمه شب كه ساعت زنگ زد همسر مهربون بيدار شد كه بره خاموشش كنه كه نذاشتم و اونم خيلي خواب آلود بود و خوابيد و خودم رفتم  و به خيال اينكه سحر شده، غذا رو گذاشتم گرم شه، بقيه مخلفات رو هم درراوردم چيدم، بعد رفتم ساعت رو نگاه كردم كه ببينم اگه وقتشه همسر مهربون رو هم بيدار كنم كه ديدم، اي دل غافل ساعت يك و ده دقيقه است و اينگونه بود كه با خوشحالي پريدم رو تخت و گرفتم خوابيدم تا سحر!


ويژه: همسر مهربونم

چقدر خوبه كه امسال ماه رمضون كنار هم هستيم! هم افطار و هم سحر! چقدر خوبه كه تو تمام آرامش و اطمينان من هستي. ممنونم كه اينهمه به فكر مني. چقدر برايم عزيزي. خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.  


[ ]
+
پست سی و پنجم: پارسال اين روزها!!!
سلام سلام

نماز و روزه همتون قبول

چه خبر از ماه رمضون؟ چیکار میکنید با این روزهای طولانی که انگار سه روز طول میکشه تا افطار بشه؟

منکه از تشنگی میمیرم تا افطار بشه! دیروز آرزو کردم کاش حواسم نباشه روزه هستم و یه دل سیر آب بخورم و بعدش یادم بیفته. من هیچوقت یادم نرفته روزه هستم و بنابراین فکر کنم فقط در حد یه آرزو برام بمونه!

دیروز و پریروز رو افطار خونه بابای همسر مهربون بودیم. عاشق افطارهای دور همی هستم! بنابراین احتمالا امروز اولین افطار دو نفره مشترک من و همسر مهربون در خونه خودمون برگزار بشه! یادش بخیر! پارسال ماه رمضون دنبال جهیزیه خریدن بودیم و افطارهامون هم معمولا تو مغازه ها و اینا بود. دو سه بار تو بازار مبل افطار کردیم، تو پاركينگش كه افطاري هم ميدادن! يه بار هم وقتي رفته بوديم سرويس بهداشتي ها رو بخريم! حالا به مرور به اون روزا كه برسيم تعريف ميكنم!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اون روز چهارشنبه بود و هنوز هم ماه رمضون شروع نشده بود! عصري بعد از كار با همسر مهربون رفتيم د ل ا و ر ا ن و ت ك ا و ر ا ن طرفهاي ر س ا ل ت و تمام مغازه هاي مبلمان فروشي رو نگاه كرديم. البته به قصد خريد نرفته بوديم و فقط رفتيم نگاه كنيم و اگه خوشمون اومد انتخاب كنيم. همسر مهربون چون تو اين سه چهار سال دو تا از خواهراش ازدواج كرده بودن و مبل و سرويس خواب و بوفه و اينا رو سفارش داده بودن بسازن، اونا هم كلي بدقولي كرده بودن ميگفت فقط بايد آماده بخريم چون نجارها جزء بدقولترين آدمهاي روي زمين هستنو اين شد كه ما رفتيم نگاه كنيم و سرويسهاي آماده انتخاب كنيم! و همينطور اين شد كه اينجور وسايل رو همه رو آماده گرفتيم و چيزي سفارشي نخريديم و البته خيلي راحتتر بوديم! حتي سرويس خوابمون رو كه انتخاب كرديم مغازه داره گفت كه اين جز، دكور مغازمون هستش و چون ديگه شب شده بود گفت كه ما فردا از تو انبار مثل همينو براتون ميفرستيم! ولي همسر مهربون قبول نكرد و گفت كه ما همينو و همين الان ميخوايم! اگه ميخوايد فردا بديد بريم يه جاي ديگه! كه اونم همونو داد و البته درست روبروي ورودي مغازش كچل كچل شد

خلاصه كه اونروز  هيچي نپسنديديم و فقط نگاه ميكرديم و من از يه مبلمان خوشم اومد كه همه پايه هاش با چوب بسته شده بود ولي همسر مهربون گفت كه اينا زود زوارشون در ميره! از يه سرويس خواب هم خوشم اومد كه سرخپوستي بود و خيلي عجيب غريب بود. همسر مهرون گفت اگه اينو بخريم زود ازش زده ميشي و دلت رو ميزنه! چون خيلي خاصه و چيزاي اينجوري زود از چشم ميفتن! خوب شد كه اونموقع به حرف همسر مهربون گوش كردم وگرنه مطمئنا تا حالا ازشون زده شده بودم! چون من خيلي زود يه چيز دلمو ميزنه! خلاصه كه شام خورديم و نه و نيم همسر مهربون منو رسوند خونه و خودشم رفت خونه خودشون! اون شب قرار شد فردا كه آخرين تعطيلي قبل از ماه رمضون بود را بريم با ب ل سر.


و اما يكسال پيش در چنين فردايي

اونروز پنج شنبه بود و قرار بود با همسر مهربون اول بريم بيمارستان و بعد بريم مسافرت. منم به مامان بزرگم نگفتم قراره بريم سفر و گفتم ميريم خريد و تا شب نميام! بعد گفتم شب بهش ميگم كه موندم خونه باباي همسر مهربون! الان خندم ميگيره! چقدر آدم تو دوران نامزديش دروغگو ميشه ها! خلاصه كه با همسر مهربون رفتيم بيمارستان و كارم رو انجام دادم و بعد دوازده بود كه راه افتاديم به سمت ب ا ب ل س ر! ترافيك همت وحشتناك بود. ناهار رو جاج رو د رستوران ق ز ل آ ل ا خورديم. جاي شيكي نيست ولي غذاهاش عالي بود. چهار و نيم اينا بودكه رسيديم  و اونقدر شلوغ بود كه خدا ميدونه! هرچي ميگشتيم جا گيرمون نميومد! يعني سه چهار جا هم كه ديديم همسر مهربون خوشش نيومد! تا هفت و نيم دنبال جا بوديم و هوا هم ديگه تاريك شده بود ولي هنوز جا گيرمون نيومده بوديم! كه ناگهان اينجانب قاطي نموده و با همسر مهربون بحثم شد! بهش ميگفتم تو خيلي مشكل پسندي اينهم جا ديديم خب يكيش رو ميگرفتيم ديگه! اونم ميگفت يه شب اومديم مسافرت نميخوام تو هرجايي بمونيم! بعدش ديگه هشت بود كه خيلي اتفاقي خونه گيرمون اومد و رفتيم صاحبش رو از نماز جماعت مسجد برداشتيم و رفتيم خونه! در واقع اونجا طبقه پايين خونه خودشون بود كه دادن به ما! بعد همسر مهربون رفت و كلي چيپس و پفك  و اينا خريد و منم موندم خونه و يه كم استراحت كردم! و اعصابمان را آرام نمودم! يازده شب هم زديم بيرون و همسر مهربون به صاحبخونه گفته بود آدرس يه جاي خوب رو بده! اونم يه جا رو معرفي كرده بود و گفته بود خيلي خوبه! ولي چشمتون روز بد نبينه كه غذاهاش در حد فجيع بود نه كمتر! ولي ما چون گرسنه بوديم و ديروقت هم بود خورديم! البته همسر مهربون هميشه ميگه پيتزا و ساندويچهاي شمال به درد نميخوره و كبابهاشم همچنين! اون شب ناچارا رفتيم كباب بخوريم! بعدش رفتيم لب دريا! پاركينگ ش ه ر داري و خيلي شلوغ بود رو ماسه ها نشستيم و چايي خورديم و دو بود كه برگشتيم خونه.


و اما يكسال پيش در چنين پس فردايي

اون روز بعد از اينكه بيدار شديم تا صبحونه بخوريم و راه بيفتيم دوازده شد. ناهار رو رفتيم كنار درياچه ش و ر م س ت! يه درياچه كوچولو بالاي يه تپه بلند. همسر مهربون قبل از آشناييمون چند بار رفته بود و همش با خودش گفته بود بايد در اولين فرصت همسرم رو بيارم اينجا! و اصلا اون مسافرتمون هم دليل اصليش همون بود. من خيلي خوشم اومد. چايي زعفروني هم خورديم و با حساب دو ساعتي كه ج ا ج ر و د تو ترافيك مونديم نه شب رسيديم تهران و همسر مهربون منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونشون و منم با كلي دلتنگي و بدون اينكه به كسي بگم از مسافرت اومدم يه دوش گرفتم و رفتم خوابيدم! چقدر از همه اونموقع طلبكار بودم ها!


ويژه: همسر مهربونم

مهربون و خوب و پاك من!

با تو به آسمان رسيده ام!

به كهكشان! به جاودان! به بيكران رسيده ام!

بخاطر همه چيز از تو ممنونم. بخاطر اينكه هميشه برايم سنگ تمام گذاشته اي! خوب خوب خوب من! نام تو هميشه مرا مست ميكند بهتر از تمام شعرهاي ناب!

خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور. 


[ ]
+
پست سی و چهارم: چگونه وبلاگ دار شدم!!!
سلام سلام!

بنا بر وبلاگ  آتی جونم جونم این بازی رو انجام میدم

راستش چند سال پیش دختر عموم یه وبلاگ شعر و ادب داشت که منم خیلی دلم میخواست مثل اون یه وبلاگ داشته باشم ولی اونقدر تنبلی کردم که یادم رفت وبلاگ مبلاگ رو

تا اینکه بیستم اسفند هشتاد و شش که داشتم دنبال یه جمله ای تو اینترنت میگشتم که عاشقانه باشه و ماهگرد عقد و اینا هم توش باشه که برخوردم به وبلاگ دلی عزیزم. کلماتی که زده بودم ماهگرد عقد و تبریک و اینا بود که منو رسوند به پست هیجدهم دی وبلاگ این دوست خوبم. اونروز یه عالمه هوس کردم که منم وبلاگ بزنم و چند روز بعدش توی پا*رسی بلاگ یه وبلاگ زدم به اسم: خاطرات یک زندگی عاشقانه. چند روزی توش از هر دری سخی نوشتم و البته همسر مهربون هم اصلا خوشش نمیومد از وبلاگ و اینا! بعد از یه مدت خیلی کوتاه هم به همسر مهربون گفتم که دیگه نمینویسم و ننوشتم!

تا اینکه از طریق وبلاگ دلی عزیزم با وبلاگ خیلی از دوستام که لینک هستن آشنا شدم و روز به روز بر اشتیاقم افزوده میشد! یه روز که تو وبلاگها بازی کارت عروسی بود اونقدر هوس کردم که منم کاش یه وبلاگ داشتم و کارت عروسیم رو میذاشتم! اون شب که رفتم خونه چند تا عکس از کارتمون گرفتم. چند روزی اونقدر درگیر کارهام بودم که وبلاگ سازیم عقب افتاد و وقتی هم وبلاگ رو ساختم دیگه اون بازی هم قدیمی شده بود!

 از ساختن وبلاگ اصلا پشیمون نیستم! وبلاگ یه جاییه که تبادل افکار به راحتی صورت میگیره و در قید و بند رودربایستی و اینا هم گیر نمکنی! خوشحالم از این بابت!


[ ]
+
پست سی و سوم: قحطی!
سلام سلام

دیروز عصر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم فروشگاه شهروند بهرود! چقدر شلوغ بود! انگار قحطی قراره بیاد! همه چرخها پر پر بود و حتی بعضیها دو سه تا چرخ داشتن! جل الخالق! منم فکر کردم حتما داره قحطی میشه و ما نمیدونیم و هرچی دم دستم اومد ریختم تو چرخ! همسر مهربون هم تند تند میگفت ماه رمضون که میشه مردم به جای اینکه کمتر بخورن انگار که داره قحطی میاد همش به فکر انباشته کردن هستن! دیدم راست میگه ها! البته خودمم چرخم پر پر بود و البته جیب همسر مهربون رو هم خالی خالی نمود! موقع حساب کردن هم یه خانم مسن اومد و گفت که بن شهروند داره میخریم ازش؟ همسر مهربون هم دلش سوخت و گفت باشه! ولی وایسا تا وقتی به صندوق رسیدیم خودتون بنها رو بدید بهشون! اونم وایساد و بنها رو داد و تقلبی نبود و ما هم هرچی پول داشتیم دادیم به جای بنها! یه عالمه دیگه هم داشت که بعد از ما رفت سراغ یکی دیگه بهش بفروشه!

نه بود رسیدیم خونه و من تند تند باقالا پلو با گوشت درست کردم و ده و نیم اینا شام خوردیم و زود خوابیدیم که سحر که اولین سحری رسمی خونه خودمون هستش رو زود بیدار بشیم! البته پارسال قبل از عروسی و موقع جهیزیه خریدن چند شب سحر خونه خودمون بودیم! ولی فقط یه زیرانداز داشتیم و خونه خالی خالی از هر وسیله ای بود!

سحر هم زودتر بیدار شدم و همسر مهربون رو هم بیدار کردم و سحری خوردیم! چه حس خوبی که خونه خودمون هستیم! خلاصه که بعدش هم خوابیدیم! هم من و هم همسر مهربون ساعت کاریمون ماه رمضون از نه شروع میشه! من دو تموم میشه! ولی همسر مهربون نازی پنج تموم میشه!

میخواستم در مورد روزه بنویسم! ولی کار دارم!بمون سر وقت!


ویژه: همسر مهربونم

مهربون من، چقدر خوبه كه ما همديگه رو داريم! چقدر خوبه كه تو تمام من هستي!

تمام ناتمام من با تو تمام ميشود.

چقدر امسال سحر ها رو دوست دارم! در كنار تو و با تو و در خونه كوچك زندگيمون!

خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست سي و يكم: چقدر حرف!!!!

سلام سلام

به علت پاره ای از مسائل قالب وبلاگ رو عوض کردم تا بعد یه قالب دلخواه براش پیدا کنم.

ديروز عصر همسر مهربون اومد دنبالم تا بريم فرم خانوار رو تحويل بديم. هرجا ميرفتيم اونقدر شلوغ پلوغ بود كه نگو. يه جا كه شماره ميدادن براي فردا يه شماره گرفتيم و بعدش رفتيم آرياشهر. يه عالمه همه مغازه ها رونگاه كرديم و يهو ديديم سر از فروشگاه نياز دراورديم! چقدر من از مدل اين فروشگاه خوشم مياد. زمان دانشجويي با دوستام اسمشو گذاشته بوديم فروشگاه آويزوني! آخه همه چيزاش آويزونن! هرچند از نظر كيفيت اصلا در سطح حتي متوسط هم نيستن ولي من خيلي خوشم مياد. از هر دري سخني توش پيدا ميشه! تقريبا تمامي آت و آشغالها توش پيدا ميشن! هربار هم بريم حتما چند تا چيز از همين آت و آشغاله ميخرم! ميشه گفت كه بالاي نود درصد از جنساشون چيني هستن اونم چيني درجه سه و چهار. اجناس درجه يك چين رو كه به كا ن ا دا و ام ري كا صادر ميكنن و تاجران عزيز و مهربون ما هم ميرن آت و آشغالها و ضايعاتشون رو فله اي ميخرن و ميارن اينجا و ما هم به خوبي ازشون استقبال ميكنيم!

ديروز از اون جينگولي ژله ايها كه به همه سطوح ميچسبن غير از پارچه ايها از اونجا خريدم! دلم ميخواست همه مدلهاشو ميخريدم ولي خب خودمان را به غايت كنترل نموديم! بعدش ديگه هوا تاريك شده بود كه تصميم گرفتيم بريم خونه! چون كليد خونه باباي همسر مهربون دست همسر مهربون مونده بود رفتيم در خونشون تا كليد رو بديم. همسر مهربون رفت بالا و من تو ماشين موندم. باباي همسر مهربون هي با لحن بچه گانه به همسر مهربون گفته بود بيايد تو! بيايد تو! همسر مهربون هم گفته بود نميايم! كه باباي همسر مهربون با همون لحن گفته بود پس منم باهات قهرم و در رو بسته بود. همسر مهربون كه اينو گفت بهش گفتم كاش يه كم ميرفتيم مينشستيم و ميومديم. ولي يادمون اومد كه مادر همسر مهربون امروز رو روزه بوده و نميخواستيم اينقدر سرزده بريم و مزاحمشون بشيم. ساعت از نه گذشته بود كه داشتيم برميگشتيم خونه كه همسر مهربون يهو گفت بيا بريم پارك م ل ت، آب نماي مو زي كال رو ببينيم. شايد باورتون نشه ولي اول نيا*يش يه عالمه ماشين پارك بود و اصلا جاي پارك نبود. يه عالمه از اين خيابون به اون كوچه، از اين كوچه به اون خيابون گشتيم تا يه جاي پارك اونم چي، درست روبروي پارك پيدا كرديم! واقعا جاي خوب و دنج و خلوتي بود. خودمون هم باورمون نميشد همچين جايي گيرمون بياد. البته يه كم پياده روي داشت ولي خيلي جاي خوبي بود. حدود ده رسيديم كنار آب نما. اونقدر اونجا شلوغ بود كه اصلا جايي براي ديدن نمونده بود. دور تا دورش كه جمعيت غلغله بود. رفتيم روي يكي از سكوهاي كنار پله ها ايستاديم تا ببينيم. منكه فقط نوك آبها رو ميديدم تازه اونم وقتي كه در بالاترين حد ممكن قرار ميگرفت. ولي همسر مهربون ماشالله از اون بالا همه چيز رو ميديد. همون موقع بود كه يكي از دوستام زنگ زد و گفت ارشد قبول شده و مشغول حرف زدن با اون بودم كه ديدم همسر مهربون دستمو ميكشه و ميگه بيا پايين. منم كه گيج حرف زدن با دوستم بودم اومدم پايين و هي باهاش اينور اونور ميرفتم و اصلا نميفهميدم چيكار ميكنه! يه بار وايميستاد و يه كم اونجا رو برانداز ميكرد و دوباره راه ميفتاد و ميرفت جلوتر. دوباره ميومد عقبتر. دوباره ميرفت تو جمعيت گم ميشد و به من ميگفت همونجا وايسا! يه بار از تو جمعيت برام دست تكون ميداد و اشاره ميكرد و ميگفت بيا! منم كه اين دوستم ول كن نبود. هي حرف ميزد و حرف ميزد. اصلا نميفهميدم داره چيكار ميكنه! تا بالاخره يه گوشه رو گير اورد و دقيقا رفتيم اون جلوي جلو كه قشنگ آب نما معلوم بود. همون موقع هم بعد از ده دقيقه دوست عزيزمان رضايت به قطع مكالمه داده و اينجانب را بسي خرسند و مشعوف نمودند. تازه اون موقع بود كه فهميدم همسر مهربون وقتي رو سكو بوديم و ميبينه من نميتونم چيزي ببينم راه ميفته دنبال يه جايي كه بشه حداقل يه چيزي از اين آب نما ببينم و بخاطر من خودش هم درست و حسابي چيزي نديده بود اينقدر گشته بود. خلاصه كه بعد از اينكه دوست گراممان قطع كردن دو سه دقيقه بيشتر نتونستيم با فراغ بال آب نما رو ببينيم كه تموم شد. حدود ده و ده دقيقه بود كه تموم شد و بعدش ده و نيم دوباره شروع ميشد. ولي تو همون فرصت كم هم خيلي خوشم اومد. خيلي زيبا بود. اولش كه رسيده بوديم يكي از آهنگهاي ي ا ن ي پخش ميشد و با اون آبها واقعا ميرقصيدن. من كه خيلي به هيجان اومده بودم. به نظر من خيلي زيبا بود. بعدش ديگه يازده بود كه رسيديم خونه! و منم عينهو نديد بديدها رفتم و اون جينگولي ژله اي ايها رو هرجا دستم ميرسد ميچسبوندم! خودمم از اين كارم خندم گرفته بود همسر مهربون نيز هم!

واي! تا يادم نرفته دو تا اتفاق مشابه رو ديروز ديديم. از آرياشهر كه برميگشتيم تا برسيم به محل پارك ماشين، تو يكي از فرعيهاش خسته بوديم و نشستيم تو يكي از فضاهاي سبز. چند تا دختربچه والي بال بازي ميكردن و چند تا خانم هم اونورتر داشتن با هم حرف ميزدن كه يهو توپ واليبال اومد و محكم خورد به چشم يكي از اون خانما! چند تا آي آي آي بلند گفت و چشمشو گرفت و با درد و گريه نشست. دختره بيچاره يه عالمه ترسيده بود و هي ميگفت ببخشيد! حواسم نبود! ولي مگه اون پيرزنهاي غرغرو ول كن بودن! يكي ميگفت توپش رو بگيريد پاره كنيد! يكي ميگفت مگه اينجا جاي بازيه! يكي ميگفت چرا حواستو جمع نميكني؟ و دختره بيچاره نزديك بود غالب تهي كنه! يه كم كه گذشت بالاخره اون خانمه هم چشمشو باز كرد و همه چيز ختم بخير شد. همسر مهربون هم اون موقع هي سوژه پيدا ميكرد و منم كه در اینجور مواقع نميتونم يه ذره يواشتر بخندم هي قاه قاه ميخنديدم و اگه يه كوچولو اون خانما ميفهميدن داريم به اونا ميخنديدم كه تيكه بزرگمون همون گوشمون بود و لاغير.

بعدش شب هم كه از پارك م ل ت داشتم برميگشتيم به سمت محل پارك ماشين، ديديم كنار دستشويي ورودي دعوا شده و يه خانمه حواسش نبوده و دستش خوردي بود تو چشم يه دختر پونزده شونزده ساله. خانمه با همسرش بود كه خيلي هم بچه بودن آقاهه بيست و دو سه سالش بيشتر نبود و خانمه هم كمتر. مامان و باباي اون دختره هم بودن و مگه ول كن بودن! هرچي خانمه گريه ميكرد و ميگفت من كه عمدي نزدم دستم خورد و با گريه ميگفت ببخشيد اونا ول كن نبودن! همسر خانمه هم كه وايساده بود و اونقدر ترسيده بود كه نگو و هيچي نميگفت. همسر مهربون هم از اينور هي حرص ميخورد كه خب بابا حواسش نبوده اين شوهر بي غيرتش چرا چيزي نميگه كه يهو همسر اون خانمه جوش اورد و گفت اصلا عمدي زده حالا ميخوايد چيكار كنيد و يهو دعوا بيشتر شد. يه كم كه همسر خانمه سر و صدا كرد و دست باباي دختره و كشوند و گفت اصلا بيا بريم كلانتري! اين ميگه حواسم نبوده اونوقت شما بد و بيراه ميگيد و توهين ميكنيد يهو انگار اونا هم ترسيدن و راهشون رو كشوندن و رفتن! منم با چشمهاي از حدقه دراومده داشتم نگاه ميكردم. همسر مهربون هم كلي خوشحال شد و گفت خوشم اومد آفرين به همسرش! من ديشب به دو تا چيز واقعا ايمان اوردم:

1- ما ايرانيها ديگه تحمل هيچ چيز رو نداريم. گذشت و بخشش واژه هايي هستن كه در فرهنگ زندگي ما دارن به افسانه ها سپرده ميشن.

2- اگه سهوا و نه عمدا يه اشتباهي بكنيم و هي عذرخواهي كنيم طرفمون نه تنها نميبخشه بلكه پر روتر و پر روتر هم ميشه!  و واقعا بايد اندازه نگهداريم كه اندازه نكوست.

خب بسه ديگه! مگه من كار و زندگي ندارم!. چقدر حرف زدم من!

 


ويژه: همسر مهربونم

بهترين بهترين من، عزيز من، چقدر سرمست ميكني مرا با حضور خويش

به شهر پر ستاره ميكشانيم

فراتر از ستاره مينشانيم

به شهر شعرها و شورها ميدوانيم

قسم به آن خداي ابرها و آبها

كه تا ابد به دل مرا ستانيم

كه آسمان عشق تو مرا بس است و حامیم

خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.

 

   


[ ]
+
پست سی ام: جلسه زدگي!!!!
سلام سلام

دیروز صبح با همسر مهربون اومدیم سرکار و از صبحش گردنش گرفته و خیلی اذیتش میکنه! منم خیلی ناراحتش هستم. در عرض دو هفته پیش تا حالا دو تا از همکارام گردنشون گرفته! آیا دلیل خاصی داره که داره تو منطقه ما اپیدمی میشه؟

بعدازظهر هم یه جلسه با یه آقایی که از کره جنوبی اومده بود و رئیس یکی از موفقترین شرکتهای برق جهان هستش داشتیم. لهجه اش افتضاح بود و من هیچی تقریبا نمیفهمیدم. اولش خیلی بد اخلاق نشسته بود ولی آخراش شوخی میکرد و حتی کلی در مورد یا*نگوم سر به سرش گذاشتیم!

بعدش رفتیم یه جلسه تودیع که شاید باورتون نشه از پنج تا نه شب طول کشید و دیگه حالم داشت بهم میخورد. من که حدود هشت اومدم بیرون. هزار و شونصد نفر اومدن و حرف زدن! بیچاره اون آقای اصلی که مراسم خداحافظیش بود آخر از همه حرف زد که منم وسطاش زدم بیرون. همسر مهربون هم یه کاری براش پیش اومده بود و خودم تنهایی رفتم خونه و حدود نه رسیدم خونه و تند تند کتلت گوشت درست کردم با پلو و گفتم اینهمه امروز جلسه بودم که چیزی ندادن بخوریم، خودم لااقل به خودم برسم!

امروز هم با همسر مهربون يك ساعت دير اومديم سركار و بعدش هم جلسه كه تا يكربع پيش طول كشيد. دچار جلسه زدگي شدم چون هيچ خروجي مفيدي جلسات ايرانيها ندارن! فقط حرف و حرف و حرف!

خيلي دلم ميخواد فردا رو روزه بگيرم! امسال اولين ساليه كه ماه رمضون شروع شده در حالي كه قضاي روزه دارم! نميدونم چرا ديگه برام مهم نيست! خب قضاي روزه دارم كه دارم! چيكار كنم خب؟ خوب كه فكر ميكنم چقدر از پارسال تا حالا از خيلي از نظرها تعديل شدم! خوبه! اين خيلي خوبه! اين خوبه كه آدم خيلي به خودش فشار نياره! هرجوري دنيا رو بگيري ميگذره!


ويژه: همسر مهربونم

خوب خوب من! عزيز من! مهربون من! اونقدر خوب و مهربوني كه نميدونم چي بگم! وقتي كه با كلي خستگي و بي حوصلگي ناشي از كار روزانه سعي ميكني وقتي مياي خونه پر از انرژي و شادي باشي، حس ميكنم چقدر فراتر از هر آنچه هست تو را دوست دارم و ميخواهم. خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست بیست و نهم: تصمیم میگیریممممممم!
سلام سلام

تعطیلات آخر هفته خوش گذشته ان شاءالله!

همسر مهربون پنج شنبه تا ظهر سرکار بود و ظهر که اومد تا عصر داشتیم فیلم نگاه میکردیم یا بازی میکردیم که من سه بار بهش باختم و در واقع بیست و یک بر سه بهش باختم! پنج شنبه عصری بابای همسر مهربون زنگ زد و گفت بیاین خونمون میخوایم جگر درست کنیم! ما هم از خدا خواسته زودی آماده شدیم و رفتیم اونجا! پارسال یه جگرکی اکباتان بود که همسر مهربون از زمان دانشجوییش که  خونه چند تا از همکلاسیهاش اونجا بود اونجا رو کشف کرده بود و خیلی خوشمزه بود. ولی از امسال اونجا رو کوبوندن و دارن جاش خونه میسازنو بنابراین ما هم از خوردن جیگر محروم شدیم!  البته یکبار رفتیم یه جگرکی تو خیابون شریعتی و البته خیلی جای شیک و تمیزی بود ولی اونجا دوره! دو سه هفته پیش با همسر مهربون تصمیم گرفتیم بریم اونجا که تا رسیدیم ساعت دوازده شب شده بود و داشت تعطیل میشد و بنابراین مجبور شدیم برای اینکه گرسنه نمونیم بریم مغازه کناریش و جاتون خالی کباب بناب بخوریم! که مجری اخبار ورزشی آقای دهقان هم میز کناریمون بود و همش همسر مهربون میگفت اونه! من میگفتم نه بابا! اون خیلی جوونتره و بهتر از اینه! و بیچاره فکر کنم میشنید که من دارم در موردش چه نظرات گرانبهایی میدم ! تا اینکه صاحب کبابی که صداش کرد  و من فهمیدم که واااااای! خود خود خودشه! ولی خدایی چقدر با گریم یه آدم دیگه ای میشن! تازه اینکه مجریه دیگه اون بازیگرها رو چیکار میکنن ننه!

داشتم میگفتم خلاصه رفتیم خونه بابای همسر مهربون و خواهر بزرگه همسر مهربون و همسر و بچه هاش هم بودن و خواهر دومی هم بود و رفتیم بالا پشت بود و همونجا جگر درست کردن و خوردیم و نشستیم! وای که چقدر هوا خوب بود و ما هم تا دو نصفه شب اون بالا داشتیم میگفتیم و میخندیدیم! البته بیشتر از بچگیهای همسر مهربون و خواهرزاده ها شنیدیم و خندیدیم. من تازه دارم میفهمم که همسر مهربون چقدر بچگیهاش شیطون بوده ماشاءالله!بعد که داشتیم میرفتیم خونه داشت نم نم بارون میومد. نزدیک خونه مون بودیم که خواهر بزرگه همسر مهربون زنگ زد و گفت بیاید طرف گیشا که داره حسابی بارون میاد که تا ما برسیم دیگه تموم شده بود و همسر مهربون میگفت چقدر ما آدمها عجیبیم! یه روز از دست بارون خسته میشیم یه شب اونم نیمه شب به دنبال دو قطره بارون اینهمه میگردیم! راست میگه ها!

جمعه هم که تا بعدازظهر همش خواب بودیم! نمیدونم چرا اینقدر خواب جمعه اونم به مقدار زیاد میچسبه! بعدش هم عصری میخواستیم بریم پانتومیم پارک ملت رو ببینیم که اونقدر فیلم نگاه کردیم که یهو دیدیم سریال یوسف (یوزارسیف) شروع شده و دیگه نشستیم اونو نگاه کردیم.

راستی! پنج شنبه با همسر مهربون نشستیم یه حساب کتاب سرانگشتی کردیم دیدیم اصلا به نفعمون نیست از اینجا بریم! چون از نظر مادی که خیلی برامون کمتر نمیفته! و از طرفی هم اینجا که هستیم نه من و نه همسر مهربون اصلا برای سرکار رفتن یا برگشتن به خونه خدا رو شکر ترافیکی نمیبینیم و خیلی برامون راحتت تره! اون شب هم خونه بابای همسر مهربون، خواهر بزرگه همسر مهربون باهام صحبت کرد و گفت من نذر کردم زمانیکه از این خونه میرید برید خونه خودتون و اصلا راضی نیستم از اینجا برید. خب! خدا رو شکر که همیشه حال بنده هاش رو خوب درمیابه. خدايا ممنونم.


ویژه: همسر مهربونم

خوب خوب من! نام تو هميشه مرا مست ميكند بهتر از تمام شعرهاي ناب

دوست و همقدم من! چقدر تو خوبی! چقدر دل بزرگ و دريايي داري تو.

خدا خودش هميشه برايم شاد و سلامت حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست بیست و هشتم: به دنبال سقفی برای زندگی!!
سلام سلام

دیروز عصر با همسر مهربون رفتیم نمایشگاه گل و گیاه که تو پارک گفتگو هست. خیلی سطحش بالا نیست ولی خب بدک هم نبود. جالبه که غرفه گلهای مصنوعی بیشترین تماشاچی و خریدار رو داشت. گلهاش خوب و ارزون بود. همون مصنوعیها رو میگم. ولی من نمیدونم چرا هیچی نخریدم!!!

بعدش با همسر مهربون رفتیم و یه عطاویچ دو طبقه خریدیم و بردیم خونه خوردیم. چقدر خوشمزه بود. من عاشق عطاویچم.

از فردا باید بریم دنبال خونه. یادتونه پست قبل نوشته بودم یک سال شد تو این خونه هستیم. چون اجارش خیلی خیلی زیاده و من نمیخوام این همه اجاره بدیم تصمیم دارم بریم کرج و اونورا یه جای کوچیکتر و البته ارزونتر. میدونم رفت و آمدم خیلی سخت میشه ولی چاره ای نیست.. چیکار کنیم خب؟

هرچند همسر مهربون اصلا راضی نیست که بریم ولی واقعا اجارش اندازه یک سوم حقوققمونه و از پسش با اینهمه وام و قسط بر نمیایم.

امیدوارم یه جای مناسب گیر بیاریم. امروز وقت نکردم درست و حسابی بنویسم. واقعا ببخشید.

تعطیلات آخر هفته خوبی داشته باشید.


[ ]
+
پست بیست و هفتم: دپرس ميشويمممممممم!!!

سلام سلام

ببخشيد كه اين پستم پر از غرغر و دلتنگيه! ولي نميتونستم ننويسم چون آروم نبودم!

ديروز عصري بطور كامل قاطي كرده بودم. احساس فسيلي كامل بهم دست داده بود. حس ميكردم روز به روز عقبگرد كامل ميرم. دو سال پيش كه درسم تموم شد چون فارغ التحصيل ممتاز بودم و بين فارغ التحصيلهاي اون سال نفر اول شده بودم بدون كنكور ميتونستم دكترا بخونم. ولي بخاطر اينكه استاد راهنمام ايران نبود و يك هفته دير اومد منم يك هفته دير دفاع كردم و گفتن بخاطر تاريخ دفاعت نميتوني امسال از اين امتياز استفاده كني و بايد بموني و با فارغ التحصيلهاي سال بعد مقايسه شي و اگه بازم اول شدي سال بعد از اين امتياز استفاده كني. اونموقع استاد راهنمام هرچي نامه نوشت به اينور و اونور كه بابا تقصير من بوده كه ايران نبودم ولي هيچ كس قبول نكرد كه نكرد. استاد راهنمام ميگفت ولش كن اصلا آزمون بده تو كه مشكلي نداري و حتما قبول ميشي ولي من رو لج افتاده بودم و ميگفتم نه! بايد از اين امتيازم استفاده كنم. خلاصه كه اومدم سركار و قرار شد سال بعد دوباره برم دنبالش. دانشجوهاي ممتاز رو ترم بهمن برميداشتن و اونايي كه كنكور ميدادن رو مهر سال بعد و و عملا دانشجوهاي ممتاز يك ترم جلوتر ميفتادن نميدونم چرا اون موقع اينقدر يه ترم عقب جلو برام مهم بود!!. سال بعدش كه با قضيه ازدواجم همزمان شد دوباره پيگيري كردم و بين فارغ التحصيلهاي اون سال هم اول شده بودم و حتي يه گواهينامه ممتازي هم بهم دادن و گفتن ايشالله بهمن دانشجوي دكترا ميشي. نزديك بهمن كه تماس گرفتم گفتن كه امسال بهمن دكترا نميگيريم و قراره با اونايي كه كنكور ميدن مهر بگيريم و شما منتظر باشيد باهاتون تماس بگيريم. استاد من هم كه يه جاي خالي برام نگه داشته بود و مصاحبه و اينا فرماليته قرار بود برگزار شه. خلاصه كه ديروز زنگ زدم ببينم چه خبره كه گفتن دانشگاه در تعطيلات تابستاني قرار داره و  نيمه دوم شهريور تعطيلاتش تموم ميشه! بعد رفتم تو سايتش رو نگاه كردم ديدم نتايج دكتراي امسال اعلام شده و ممتازها رو كه برداشته بودن جلوي اسمشون مشخص شده بود كه با ممتازي اومدن. آه از نهادم براومد. داشتم پس ميفتادم. پس چرا به من زنگ نزده بودن! مگه خودشون گفتم باهاتون تماس ميگيريم!  استاد راهنمام خارج از ايران بود و اطلاع نداشته كه اينكارو كردن! دنيا دور سرم ميچرخيد. باورم نميشد. به همين راحتي يه فرصت طلايي رو ازم گرفته بودن. فرصتي كه حقم بود. من آدمي نيستم كه بخوام از خودم تعريف كنم و اميدوارم با خوندن اين جملات فكر نكيد چقدر از خود راضي هستم. ولي واقعا حقم بود. نميدونستم چيكار كنم. من هميشه تو زندگيم بايد بدوم حتي اگه يه چيزي مال من و حق من باشه بازم بايد براش بدوم. باور كنيد! يه روز دلي عزيزم موقع خونه خريدن نوشته بود كه كارهام از توي سنگ در مياد و هميشه بايد دنبالشون بدوم منم واقعا همونطورم! زمان كارشناسي هم دانشجوي رتبه اول بودم و بعد از اينكه كنكور فوق داديم گفتن رتبه اولها ميتونن بدون كنكور تو همون دانشگاه كارشناسيشون ارشد بخونن و منم اگه زودتر ميدونستم كنكور نميدادم و اينا. و دير فهميدم و اينا و چون يه دانشگاه بهتر قبول شدم از اون امتياز استفاده نكردم و نفر بعد از من كه فوق قبول نشده بود تونست بياد و بجاي من از اين امتياز استفاده كنه! به همين راحتي! خلاصه كه ديروز دپرس دپرس دپرس بودم و تلفني كه با همسر مهربون صحبت ميكردم نتونستم بهش بگم. فقط گفتم حالم خوب نيست و عصبي هستم. همسر مهربون هم زودي اومد دنبالم و رفتيم خونه باباش اينا و با ديدن اونا يه كم آرومتر شدم و شب موقع خواب به همسر مهربون گفتم و اونم خيلي ناراحت شد ولي همش ميگفت اشكال نداره، مهم نيست، هرچي خدا بخواد همون ميشه و منو دلداري ميداد!  هنوز به بابا و مامانم نگفتم. اخه ديروز نتايج كنكور آزاد اومد و داداشم دانشگاهي كه شركت كرده بود پونزده نفر برميداشتن و اين رتبش هفتاد شده بود بين دو هزار نفر و اونم يه خبر دپرس كننده ديگه بود كه ديروز صبح شنيده بودم و ميدونستم كه منم بگم ديگه بابا خيلي ناراحت ميشه. ميدونم حتما يه حكمتي توش بوده هم براي من و هم برادرم. ميدونم كه خدا خودش همه چيز رو بهتر ميدونه ولي نميتونم ناراحت نباشم. خدايا شكرت. خدايا بخاطر همه چيز تو راشكر و بينهايت شكر.

من هيچوقت نه خودم رو جزء آدمهاي باهوش و نه جزء آدمهاي نخبه به حساب نيوردم، باور كنيد. همه اطرافيانم هم هميشه ميگن تو چرا اينقدر خودتو دست كم ميگيري! ولي واقعا وقتي ميگن فرار مغزها خب حق دارن. هيچ كس تو اين مملكت شلم شوربا با درس و علم به جايي نميرسه! پس اگه ميخواد دنبال علم باشه بهتره بره خارج و از شر اين ريش سيبيلوها راحت راحت شه! يكي از دوستام كه تو ارشد البته يه گرايش ديگه بود و با اينكه يكسال زودتر از من قبول شده بود ولي يكسال هم ديرتر از من اونم با معدل خيلي پايين دفاع كرد الان تو دانشگاه پنسيلوانيا داره دكترا ميخونه! تنها كاري كه كرد اين بود كه افتاد دنبالش و رفت. اينو گفتم كه بگم اونايي كه ميرن و اينا لزوما آدمهاي خاصي نيستن فقط هوش اجتماعي بيشتري از بقيه دارن چون ميدونن اونجا راحتتر ميتونن درس بخونن آينده بهتري دارن و زندگي بهتري. يكي ديگه رو هم ميشناسم كه قبلا اينجا كار ميكرده و رفته كانادا و ارشدش رو اونجا خونده و حالا هم دكترا داره ميخونه و تز دكتراش در يه زمينه خيلي ساده و فقط كار با نرم افزاره و برنامه نويسي و اينا هيچي نداره. شايد در حد يه پروژه كارشناسي هم نباشه. ببخشيد كه پرت و پلا حرف ميزنم شايد اينجوري ميخوام خودم رو دلداري بدم! بگذريم چون بگذرد اين نيز هم!!!!


و اما يكسال پيش در چنين روزي

اونروزا شبها كه ميرسيدم خونه خيلي برام استرس زا بود. بابابزرگم يه قانون جديد وضع كرده بود كه حتما بايد ساعت 10:20  دقيقه خونه باشم! حالا اين 20 دقيقه اش از كجا اومده بود نفهميدم. وقتي هم ميرسيدم خونه كه همش بايد جواب مامان بزرگم رو ميدادم. باور كنيد مامان باباي خودم اينقدر سين جيمم نميكردن! اونروزا حتي همسر مهربون هم عصبي شده بود و همينكه اسم خونه رفتن ميومد بهم ميريخت و با ابنكه من خيلي بهش نميگفتم ولي شرايطم رو انگار از تو چشام ميخوند.

پارسال پنج شهريور دوشنبه بود و وسط هفته! اون روز صبح مستاجر خونه خواهر همسر مهربون خونه رو كامل تخليه كرده بود و قرار بود عصري با همسر مهربون بريم و خونه رو كم كم ترو تميز كنيم. عصري يه كم كار همسر مهربون طول كشيد و منم قدم زنان رفتم مركز تجاري نزديك محل كارم و البته نزديك خونه باباي همسر مهربون. هرچي همسر مهربون گفت برم خونه باباش اينا تا مياد، روم نشد كه نشد. بنابراين تا همسر مهربون بياد رفتم و با ديدن مغازه ها خودم رو سرگرم كردم. همسر مهربون كه اومد رفتيم و كلي شوينده و سفيدكننده و طي و اينا خريديم و يه سر هم رفتيم خونه باباي همسر مهربون. تو اون شرايط ديدن چهره آروم و دوست داشتني مادر همسر مهربون خيلي آرومم ميكرد. يه جورايي انگار جاي محبت مامانم رو كه كلي ازش دور بودم برام پر ميكرد. خيلي روزها صبح بهم زنگ ميزد و حالم رو ميپرسيد. به مامان اينا زنگ ميزد و حالشون رو ميپرسيد. بدون اينكه من يا همسر مهربون چيزي بهش گفته باشيم انگار ميدونست كه كم كم خونه بابابزرگم برام داره غير قابل تحمل ميشه و خلاصه خيلي هوامو داشت. اونروزهم كه رفتيم خونشون باز به همون آرامشي كه از ديدنش بهم دست ميداد رسيدم. از چند روز پيشش كه ميدونستن قراره خونه رو تحويل بگيريم برامون يه سبزه نقلي كوچولو ريخته بود تو يه ظرف سفال و اونروز بهمون داد. سبزه هاش پنج-شش سانتي ميشدن و تو اون ظرف كوچولوي خوشگل كه هنوزم دارمش خودنمايي ميكردن. بهمون كلي دستمال و اينا هم براي تميزكاري دادن. يه آيينه كوچولو و يه قران قطع جيبي هم دادن ببريم خونمون. چند تا ليوان، سيني، قاشق چنگال و بشقاب و قوري كتري و اينا هم دادن كه وقتي ميريم خونمون رو تميز ميكنيم حداقل بتونيم چيزي بخوريم. يادش بخير. اون موقع هنوز هيچي جهيزيه نخريده بوديم حتي دريغ از يه ليوان. تنها چيزي كه خريده بوديم آيينه و شمعدون بود كه چند روز پيشش با همسر مهربون رفتيم و از همون كوچه برلن خريديم. ميزش رو هم نزديك عروسي رفتيم خريديم و باهاش ست كرديم. همسر مهربون ميگفت كه روزي كه آيينه شمعدون  رو خريديم و منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونشون، بابا و مامانش آيينه شمعدون رو گذاشته بودن وسط اتاق و كلي دورش خوشحالي كرده بودن. نازي! چقدر مهربونن! اونشب هم ديگه هشت و نيم شب بود كه رفتيم خونه اي كه قرار بود تا چندوقت بعد زندگيمون رو توش شروع كنيم. اون موقع هنوز تاريخ و يا زمان معيني رو براي عروسي تعيين نكرده بوديم و هنوز نميدونستيم كي قراره براي هميشه همخونه بشيم. خلاصه كه اونشب خيلي شب خوبي بود. از اونروز ديگه لازم نبود بعد از سركار بريم و خيابونگردي كنيم و همش تو پاركها و اينا بچرخيم. ديگه ميرفتيم خونه خودمون و حداقل يه كم ترتميزش ميكرديم. اونشب كه رسيديم خونه فقط تونستيم خوشحالي كنيم و چيپس و ماست بخوريم و همش تو اتاقا بچرخيم. خونه كوچولوي فنقولي كه تمام خاطرات قشنگمون براي هميشه توش قرار بود ثبت بشه. بعدش سر موعد مقرري كه بابابزرگم گفته بود همسر مهربون منو رسوند خونه و به اونا هم نگفتم خونه رو تحويل گرفتيم. چون ميدونستم مادربزرگم ميگه خريدن جهيزيه كه كاري نداره ميتوني دو روزه بخري و بريد سر خونه زندگيتون! هرچند كه بعدها اينو بهم گفت و منم خوب جوابشو دادم، خوشم اومد!  اون موقع اصلا فكر نميكردم كه تو دو هفته از ماه رمضون اونم بعدازظهرها بتونيم با همسر مهربون دوتايي كل جهيزيه رو بخريم و زودي مراسم عروسي رو برگزار كنيم. خدا رو شکر.


ويژه: همسر مهربونم

خوب و صبور و پاك من، مهربون من، همدم و همقدم هميشگي من! تو  و وجود پاك و شريف تو را با تمام كائنات عوض نميكنم حتي براي يك لحظه. داشتن تو بزرگترين هديه خداوند به من بوده است. تويي كه مثل من با همه سختيها و رنجها بزرگ شده اي و مال من شده اي. اگر در مقابل هرچيز ديگري كه قرار بوده خدا به من هديه بدهد تو را به عوض آنها داده است پس چه معامله پرسودي كرده ام. خدا هميشه بهترينها را سر راه همه قرار دهد. خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
پست بیست و ششم: این چند روز و عکس

سلام سلام

من اومدم من اومدم

و اما این چند روز

هفته پيش رو فقط دوشنبه سركار بودم و عصرش همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه. قرار بود فرداصبحش بريم شمال. اما همون عصري وسايلمون رو آماده كرديم و 6 راه افتاديم. با اينكه وسط هفته بود و از جاده رشت هم رفتيم ولي جاده هر دو طرفش خيلي شلوغ بود. نزديكيهاي لوشان كه ديگه اونقدر ترافيك بود كه ماشينا رو به يه جاده فرعي باريك و خاكي هدايت ميكردن و از اونجا ميرفتن! خلاصه كه 12 بود كه رسيديم لاهيجان و رفتيم پايين شيطانكوه شام خورديم و همكار همسر مهربون كه قرار بود بريم ويلاشون اومد دنبالمون و 1 بود كه رسيديم ويلا. توي اون تاريكي شب و اونهمه خستگي ديدن يه ويلا كه از دور شبيه خونه مادر بزرگه بود و يه نور سبز رويايي داشت واقعا ما رو به وجد اورد. تو ويلا  بجز همسر و فرزند همكار همسر مهربون، مادر خانم و خواهر خانم و باجناقش هم بودن.

سه شنبه صبح هم تو بالكن ويلا مادرزن همكار همسر مهربون برامون يه ميرزا قاسمي خوشمزه درست كرد و خورديم و استراحت و عصري رفتيم كنار دريا. دو تا ديگه از همكارهاي همسر مهربون هم با اهل و عيال هم قرار بود بيان شمال و عصري رسيدن و همگي از اونجا با هم رفتيم ویلا. بچه يكي از همكارها، يه دختر پنج ماهه خيلي ناز بود كه واقعا دوستش داشتم و اونقدر ناز و شيطون و پر انرژي بود كه الانم دلم براش تنگ شده و اون شب كلي باهاش بازي كردم.

چهارشنبه صبح هم همگي با هم رفتيم كنار دريا و من كه تو آب نرفتم و همسر مهربون و همكاراش رفتن شنا و بعدش هم واترپلو  بازي كردن. خيلي خوش گذشت. ناهار رو هم همونجا خورديم و كلي شن بازي كرديم و عصري هم برگشتيم خونه و يه كم استراحت و شام خورديم و بعدش دوباره همگي رفتيم بام سبز كه در واقع بالاي شيطانكوه ميشه و خيلي خوش گذشت. حیف که دوربین نبرده بودیم وگرنه کلی عکس میگرفتم و میذاشتم! گوشیم هم که یک ماهه سوخته و قابل تعمیر نیست وگرنه حتما عکس میگرفتم! ولی چند تا عکس آخر این پست گذاشتم!

ظهر پنج شنبه هم همگي با هم راه افتاديم اومديم تهران و  عصري رسيديم و يه كم استراحت و بعد با همسر مهربون رفتيم جشن نيمه شعبان كه بابا و مامان و خواهر دومي همسر مهربون هم بودن و البته آخراش رسيديم و در واقع فقط به شامش رسيديم.و شامش هم اصلا خوب نبود!

جمعه هم كه تا بعدازظهر خواب بوديم و بعدش سيستم ولويي در پيش گرفته و همش تلويزيون نگاه كرديم.

شنبه صبح هم بعد از كلي تعطيلي اومديم سركار و  از شنبه مدير پروژه شدم و اميدوارم از پس اين كار بربيام.

امروز هم كه صبح با همسر مهربون اومديم سركار و بعدازظهر جلسه داريم با يكي از كله گنده هاي وزارتخونه كه اميدوارم ختم بخير بشه!. همون جلسه اي كه تا حالا 6 بار كنسل شده!

از اين به بعد روزشمار پارسال رو  اگه وقت كنم مينويسم. چون خيلي بينش وقفه ميفته و روزهاي تعطيل منم تو خونه كامپيوتر ندارم كم كم دارم حس و حال نوشتنش رو از دست ميدم. ولي روزهاي مهمش رو خواهم نوشت.

چند تا عکس از سفره عقد و سبد گل حلقه هامون هم گذاشتم یه کم تنوع باشه!

سبد گل حلقه ها

سفره عقد از نمای بالا

سفره عقد از نمای روبرو


ويژه: همسر مهربونم

بهانه زندگي من،

تا تو ميخندي به رويم با دو چشم مست خويش،

تا تو ميگويي برايم از محبتهاي بيش

تا تو مي آیی برم با دو پاي عشق خويش

تا تو هستی هستیم ای نیک پیش

من همیشه شاد میمانم برایت ای عزیز

خدا هميشه شاد و سلامت برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور.


[ ]
+
سلام سلام

فردا آپم ان شاء الله با کلی حرف

خوش و خرم و شاد باشید


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!