تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست پنجاه و دوم: دلتنگی و عکس!!!

سلام سلام

ساعت یک بعدازظهر نوشت: همین الان همسر مهربون زنگ زد گفت یکی از همکاراش زنگ زده گفته شب خانوادگی بریم پارک ا ر م؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم با کمال میل قبول کردم! چون اونجا رو خیلی دوست دارم و فقط یه بار تا حالا با همسر مهربون رفتیم اونجا!

دلم میخواد امشب همه بازیهای ترسناکش رو سوار شم!!

همه خوب و خوش و سلامت هستيد ان شاء الله؟

ما و همون دوست همسر مهربون كه دو ماه پيش رفتيم عروسيش پنج شنبه ظهر داريم ميريم مسافرت به خطه سرسبز ك ل ا ر دشت!!!

من و همسر مهربون پارسال سه روز بعد از عروسي رفتيم ماه ع س ل همينجايي كه اين هفته داريم ميريم! يعني پارسال همين موقعها رفتيم ماه ع س ل همينجايي كه اين اخر هفته داريم ميريم!!! البته بعد اونم دو بار ديگه رفتيم و قبلش هم يه بار رفته بوديم!!!! حالا بيابيد پرتقال فروش را!!!

همسر مهربون چند روز پيش كه اين دوستش و خانمش رو ديديم پيشنهاد داد يه ماشينه بريم و البته با ماشين ما! ولي من از اونجايي كه دلم ميخواد وقتي ميريم مسافرت فقط من و همسر مهربون تو ماشين باشيم ناراحت شدم! خب چيكار كنم! بعدشم يه كم (البته بيشتر از يه كم!!!) دعوامون شد! همسر مهربون ميگه كه تو باعث شدي من از خيلي از دوستام ببرم و اينكه با ترس و لرز باهاشون رفت و آمد كنم! ميگه كه تو خيلي آدم بدجنسي هستي!

اون موقعها هم بابام چون خيلي اهل رفت و آمد با فاميل بود هميشه اينو بهم ميگفت! ميگفت تو اصلا اجتماعي نيستي! ولي من در مورد خودم اينجوري اصلا فكر نميكنم!

الانم كه همونا رو دارم از زبون همسر مهربون ميشنوم و كم كم داره باورم ميشه كه اينطوري هستم! و كم كم دارم در مورد خودم اينجوري فكر ميكنم! و بنابراين كم كم دارم افسرده ميشم!

چندباري هم كه با همون دوستامون كه پزشكن رفتيم مسافرت و البته بازم به پيشنهاد همسر مهربون يه ماشينه و با ماشين ما رفتيم دوباره كلي دعوامون میشد

 و چند روز هم اعصابمون خورد ميشد!

خب من چيكار كنم! آيا اين خوخواهي و بدجنسيه كه دلم بخواد با همسرم تو جاده تنها باشيم؟

آيا اين خودخواهي و بدجنسيه كه دلم ميخواد دو ماشينه بريم؟ اونجوري به نظر من صفاش بيشتره!

ديگه اينكه متاسفانه هروقت ميخوايم بريم مسافرت من نميدونم چرا يه چيزي ميشه كه من بدجوري عصبي و بداخلاق ميشم كه حتي تحمل خودمم ندارم! اونوقت به همسر مهربون حق ميدم كه بهم ميگه چرا هروقت قراره دوستامو ببينم يا باهاشون بريم مسافرت تو بداخلاق ميشي!

خب من چيكار كنممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من امروز بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است!!!!

منم ديشب به اين نتيجه رسيدم كه خيلي آدم بد و پررو و غرغرو و لوس وننري هستم و كلي زدم زير گريه!

كم كم داره باورم ميشه آدم بدجنسي هستم! الانم كه يادم افتاد دوباره بغض گلومو بسته!

همسر مهربونم ميدونم كه مياي و اين پست دلتنگانه منو ميخوني! ولي با كمال جرئت و جسارت بايد بهت بگم كه به نظر من تو و پدرم يه كم افراطي هستيد! خيلي خيلي هم از تو و هم از پدر نازنينم عذر ميخوام! ولي هيچوقت نگاه نميكنيد ببينيد طرفتون چقدر براتون مايه ميذاره و به بهانه اينكه اينجوري خيلي خوش ميگذره كلي از خودتون مايه ميذاريد! و همينه كه هميشه منو آزار ميده! خيلي هم آزار ميده! خيلي خيلي هم آزار ميده!!!

دوستاي خوبم! به خاطر قول ديروز براتون عكس گذاشتم! هرچند كه حسش نبود! ولي قول داده بودم!

 دوباره عكس گذاشتم و دوباره كيفيتش خوب نيست! دوربينم مثلا دو مگا پيكسله ولي در حد نيم مگا پيكسل هم كيفيت نداره! واقعا ببخشيد!

ولي از شمال قول ميدم هرجوري شده كلي عكس با كيفيت بگيرم بيارم! اُكي؟

تي تي جونم همون جايي ميريم كه دو سه هفته پيش شما رفتيد ها!! حالا هي هيچ خبري از خودت نده!

ليلي جونم اين چند وقتي كه نيستي خيلي دلم برات تنگ ميشه! زودي برگرد!

عکس تاجم

لباس عروسم

حلقه من

حلقه من دوباره

 

اینم همونایی که به نینای عزیز دیروز قول دادم!

کریستال

طرح دست کریستالها


ویژه: همسر مهربونم

میدونم که خیلی اذیتت میکنم! ولی اونقدارم آدم بدی نیستم! باور کن!

خیلیم دوست دارم!

من آدم خودخواه و بدجنسی هم نیستم!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست پنجاه و یکم: عکس میگذاریممممممممم!!
 

سلام سلام

الوعده وفا!

امروز بالاخره عکس گذاشتم! فقط شدیدا ببخشید که خیلی بی کیفیت هستن! دوربینم تو روز عکسهاش خیلی بهتره! اینا رو شب گرفتم! خیلی خیلی ببخشید!

بازم عکس خواهم گذاشت البته با کیفیت خیلی بهتر!

لباس حنابندون

متن کارت عروسی

کارت عروسی

یه عکس دیگه از کارت عروسی

تاج

قسمتی از سفره عقد روز عروسی

گردنبندی که مادربزرگ همسر مهربون شب حنابندون بهم داد


[ ]
+
پست پنجاهم: سالگرد آزدواج

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامت هستيد ان شاءالله!

امروز سالگرد عروسيمونه! سالگرد روزيكه براي هميشه همخونه شديم.هوراااااااااااااااااااااااااااااااا!

پنج شنبه شب هم به همين مناسبت مهموني گرفتم! بابابزرگ و مامان بزرگم، دو تا داييهام و اهل و عيالشون و خواهرم كه دانشجوست و اومده بود تهران! مهموني خوب بود خدا رو شكر!

دلی جونم مرسی از  اس ام اس روز پنج شنبه ات! ممنوم دوست خوبم!

امروز ديگه تاعروسي رو مينويسم!

 

چهارشنبه بيست و پنجم مهر پارسال:

 اونروز صبح با همسر مهربون رفتيم دنبال آتليه و فيلمبردار! باورتون ميشه؟ درست دو روز قبل از عروسي! خدا رو شكر آتليه خوبي گيرمون اومد! اما فيلمبردار نبود كه نبود! اخرش هم يه جا قول داد بهمون بياد و اومد! البته اصلا كارش رو قبول نداريم و همش از در و ديوار فيلم گرفته! هنوزم نداديم فيلممون رو ميكس كنن! بعد رفتيم و با گلفروشي هماهنگ كرديم و مدل دسته گلمون رو هم سفارش داديم و بعد رفتيم دنبال خريد وسايل آرايش! قبلا پرس و جو كرده بودم و از هرماركي اوني رو كه بهم گفته بودن برداشتم! البته چون خيلي اهل آرايش نيستم وسايلم هم هنوز تقريبا نو موندن! همسر مهربون هم لوازم آرايش مورد نيازش رو برداشت. بعدش رفتيم دنبال خريد كيف و كفش براي من! اما هيچي گيرمون نيومد! بعدش پسر خاله همسر مهربون اومد و ناهار مهمونمون كرد تو باغشون! ناهار رو رفتيم باغ و كلي خوش گذشت. بعدش رفتيم خونه خودمون و با خواهرم و همسر مهربون رفتيم خريد و كلي گشتيم تا بالاخره يه جفت كفش مناسب پيدا كرديم! چون قد من خيلي از همسر مهربون كوتاهتره بايد حسابي كفش پاشنه بلند ميخريدم! ضمن اينكه تاجم رو هم خيلي بزرگ و بلند برداشتم كه قدم بلندتر ديده بشه! بعدش رفتيم و با اون آرايشگره كه يادتونه گفتم دلم پيشش مونده بود قرار گذاشتيم! اون يكي آرايشگره هم كه بهش بيعانه داده بوديم پولمون رو پس نداد!! ديگه هوا تاريك شده بود كه همسر مهربون ما رو رسوند خونه و خودش رفت هتل! دوست نداشت خونه اقوام بره و ميگفت ميخوام فقط استراحت كنم! البته پسر خالش شب رفت پيشش! ما هم شام خورديم و كم كم مهمونا اومدن! عموها و زنموها، خاله و شوهرخاله ها همگي با بچه هاشون، دختر عموم و همسرش و مادربزرگم هم بودن! همه هم ميگفتن دوماد كجاست! منم دلم پر ميكشيد سمت دوماد ناز خودم! خيلي اون شب دلم تنگ شده بود براش! با اينكه عصرش يه دعواي مختصر رو به شديد هم با هم داشتيم! همشم سر عصبي شدن من و قضيه كفشها بود! بعدش هم مهمونا رفتن و البته به مامان و بابا حسابي كمك كردن در جمع و جور كردن خونه و چيدن طبقه پايين و از اينجور كارا! منم با هزار فكر و خيال خوبيدم! يه حس معلق بودن داشتم نميدونم چرا؟

 

پنج شنبه بيست و ششم مهر پارسال: حنابندون

صبح زود بابا بلند شد و رفت دنبال اون آشپزخونه اي كه قرار بود شام حنابندون رو برامون تهيه كنه! منم  با خواهرم رفتيم بازار و كلي خرت و پرت و گلهاي ريز كاغذي براي كادوهامون خريديم! بعدش خواهرم رفت خونه و منم رفتم آرايشگاه و فقط صورتم رو اصلاح كرد! تا اونروز من فقط يه كم ابروهام رو مرتب ميكردم و پشت لبم رو اصلاح! اونروز كه براي اولين بار صورتم رو كامل اصلاح كردم يهو يه عالمه سفيد مفيد شدم! بعدش ظهر كه رفتم خونه نميدونم چرا عصبي بودم! با بابا داشتيم كادوها رو جينگولي ميكردم كه يهو زدم زير گريه و كلي گريه كردم! بابا هم بدون اينكه چيزي بگه يا بپرسه اونم زد زير گريه! بعد به خودم اومدم ديدم مامانم، خواهرم و مادربزرگم هم اومدن نشستن كنارمون و دارن گريه ميكنن! يه بغض خاصي اونروز همه ما رو گرفته بود! الانم كه اينا رو مينويسم شرشر اشكام مياد.

آرايشگره بهم گفته بود كه برم حموم و آب داغ رو باز كنم بخار شه و بعد با روشور صورتم رو حسابي بشورم! منم بعدازظهر يه دو ساعتي تو حموم داشتم در بخار آب خفه ميشدم! همسر مهربون هم رفته بود دنبال ميوه و شيريني واينا! عصري داداشم منو رسوند آرايشگاه! وقتي رسيدم دو تا عروس اونجا بودن كه ديگه تقريبا آماده شده بودن! خيلي هم ناز شده بودن! يه خانمي هم بود كه به يكي از دستيارهاي آرايشگره داشت ميگفت عروس ما هم مياد اينجا! اسمش ليلاست! من پريدم وسط كه من ليلام، اسم دوماد چيه اونم اسم همسر مهربون رو گفت! و در آنجا بود كه من براي اولين بار يكي از دخترخاله هاي همسر مهربون رو ديدم! موهام رو پيچيد و چون لباسم آبي بود آرايشم هم آبي شد! موهام رو كه باز كرد اونقدر خوش حالت وايساده بود كه گفت حيفم مياد برات بپيچم و همينجوري باز بمونه! بعدش 4 تا سنجاق سر كرد تو موهام! و من از درد جيغ كشيدم! اينجوري:

كم كم خواهرم و دخترخالم از راه رسيدن و موهاشونو پيچيدن و بعد كمكم كردن لباسم رو پوشيدم! وسط آرايشم هم همش همسر مهربون زنگ ميزد ميگفت: خانم، با ما ازدواج ميكنيد؟ تو رو خدا با من ازدواج كنيد! چند بار هي زنگ زد و اينو ميگفت و منم ميخنديدم و ميگفتم آقا مزاحم نشيد لطفا! آرايشگره گويا صداي همسر همربون رو ميشنيده و آخرش طاقت نياورد و گفت: هنوزم خواستگار داري؟ خب بهش بگو شب عروسيته تا دست از سرت برداره و من از خنده غش كردم! بعد بهش گفتم بابا اين خود آقاي داماده كه زنگ ميزنه و همه اهالي اون سالن زدن زير خنده! ميگفتن: حتما هنوز باورش نشده داري باهاش ازدواج ميكني! ساعت هفت و نيم همسر مهربون اومد دنبالم! شنلم رو رو سرم انداخته بودم و هيچي نميديدم و مثل كورا دستمو گرفته بودن! همينكه رسيدم دم در و همسر مهربون دستم رو گرفت از گرماي وجودش تمام خستگيهام در رفت. خلاصه كه خواهرم و دختر خالم هم اومدن با ما! تو ماشين هم همسر مهربون هي آهنگا رو عوض ميكرد و دست ميزدن! منم كه زير اون شنل كلفت چيزي نميديدم! همسر مهربون هم به دخترخالم و خواهرم ميگفت: دس دس دس!

رسيديم دم خونمون! سرم رو بلند كردم ديدم چقدر دم در شلوغه! بالاي خونه رو ريسه كشيده بودن! صداي شادي از تو خونه ميومد! مامان بابا و خواهرهاي همسر مهربون هم همون موقع  با ما رسيدن و كلي دم در شلوغ پلوغ شد. البته بگم كه خواهر وسطي همسر مهربون بخاطر فوت پدربزرگ همسرش نيومد! هنوزم خانواده همسرش نميدونن ما عروسي گرفتيم! خواهر كوچيكه همسر مهربون هم چون خيلي مذهبي هستن و تو عروسيهاشون از آهنگ و بزن و برقص خبري نيست نيومدن! بنابراين فقط خواهربزگه و خواهر دومي اومدن! خلاصه ما رو بردن بالا و بيش از نود درصد فاميلهاي هم ما و هم داماد تا حالا داماد يا عروس رو نديده بودن! طرف عروس به داماد زل زده بودن و طرف دوماد به عروس! منم خيلي خجالت ميكشيدم! داشتم تمام اعتماد به نفسم رو يهويي از دست ميدادم! بعدش ديگه مراسم نيناي ناناي شروع شد و منم همش با يه تعارف اون وسط در حال قر دادن بودم! دست همسر مهربونم ميكشيدم و اونم ميبردم! و البته از اينكه همسر مهربون مردونه ميرقصيد  خيلي خوشم ميومد. چون ناخن مصنوعيام رو خوب نچسبونده بودن دونه دونه كنده ميشدن! منم هي حرص ميخوردم! بعدش كلي هم دسته جمعي رقصيديم! خونمون خيلي شلوغ بود! مهمونامون حدود صد و بيست نفري بودن! مردها طبقه پايين بودن و همسر مهربون با اينكه اصلا آدم خجالتي نيست اما توي اون جمع كه همه خانوم بودن يه كم خجالت ميكشيد! بعد موقع شام همسر مهربون يه لحظه كار داشت رفت پايين كه مردها نگهش داشته بودن و من شام رو تنهايي خوردم! يعني اصلا نخوردم! ميل به هيچي نداشتم! بعد از شام كه داشتن سفره رو جمع ميكردن پيرزنها و مسنهاي فاميل شروع كردن دست زدن و شعر قديمي خوندن! اونقدر قشنگ ميخوندن كه خدا ميدونه! نميدونم فيلمبرداره كجا بود كه اونجا رو فيلم نگرفت البته اگه هم ميگرفت فرقي نداشت! براتون ميگم چرا!

بعدش هم همسر مهربون اومد و دوباره نيناي نيناي شروع شد! مادربزرگ همسر مهربون هم يه زنجير طلا با يه فيروزه خوشگل آبي گردنم انداخت و خيلي به لباسم ميومد! از اون روز هميشه اون تو گردنمه! بعد مراسم حنا بود! يه ظرف حنا ما و يه ظرف هم خانواده همسر مهربون درست كرده بودن و هركدوم كلي تزيينش كرده بودن! من و همسر مهربون ظرفهاي حنا رو دستمون گرفته بوديم و تو مهمونا ميچرخونديم! هركي هم حنا ميخواست با ته يه شاخه گل رز تو دستش حنا ميذاشتيم! من كه خودم سريع رفتم حنا رو شستم كه دستم رنگ نگيره! خواهر بزرگه همسر مهربون هم با دوربين خودش فيلم ميگرفت و بعد فيلمبرداره ميره بهش ميگه كه يه لحظه دوربينتو بده من دوربينم خراب شده با اين فيلم بگيرم! فرداي عروسي فيلم حنابندونمون رو زده بودن روي يه وي اچ اس و بعدها كه برديم بريزن رو سي دي فهميديم كه فيلم خواهر همسر مهربون كه نيم ساعت بيشتر نبوده رو به جاي فيلم حنابندون داده بهمون! و ديگه هم دستمون به جايي بند نبود! چون تسویه كرده بوديم! حدود يازده و نيم اينا همين دوستامون كه پزشكن خودشون و مادرخانومش و خواهر خانومش و همسرش اون موقع رسيدن و رفته بودن هتل! همسر مهربون براشون رزرو كرده بود! مهمونا دوازده و نیم اينا كم كم رفتن و منم تا فاميلاي نزديك داشتن به مامان كمك ميكردن رفتم و يه دوش گرفتم و تمام آرايشم رو شستم! آخر شب كه بابا و برادرا اومدن بالا گفتن چرا صورتتو شستي ميخواستيم ببينيم چه شكلي شده بودي! منم كلي دلم سوخت! بعد خاله هام و زنداييهام پيش ما خوابيدن و عناصر ذكور نيز به طبقه پايين هدايت شدن! منم از فرط خستگي بيهوش شدم!

و اما عروسي:

جمعه بيست و هفتم مهر پارسال: عروس ميشويممممممممم

صبح هفت بيدار شدم و يه دوش و همه بيدار شدن و همسر مهربون هشت و نيم منو رسوند آرايشگاه! موقع آرايش دختر عمه و دختر عموم و دو تا از همسراي پسرعمه هام اومدن پيشم و هي ميگفتن كاري نداري؟ منم ميگفتم نه! مامانم و خواهرم و دختر خاله هام و زندايي كوچيكه هم اومدن! كم كم داشتم آماده ميشدم! همسر مهربون هم دوباره زنگ زد و گفت: اگر با من ازدواج ميكنيد تا يك ربع ديگه بيام دنبالتون! منم كه بي جنبه، گويي در دلمان كارخانه قند آب كني راه انداخته بودن!

اينو هم بگم كه همسر مهربون ميگفت من دوست دارم بعد از عروسي برم خونه خودمون! و همين نظريه ايشون باعث شد كه عروسي ما ظهر باشه كه بعدش حركت كنيم به سمت تهران! البته من عروسي ظهر رو به هيچ وجه به هيچكي پيشنهاد نميكنم! چون به هيچ كاري نميرسي! خلاصه كه يازده و نیم همسر مهربون اومد دنبالم! اومد تو سالن و كلي فيلم بازي كرديم! بعدش همان شنل معروف و سنگين رو انداخت رو كله من و كشان كشان رفتيم بيرون! بعدش رفتيم آتليه كه ديگه دوازده  گذشته بود رسيديم! اونقدئر هي ميگفتيم خانم زود باش كه خدا ميدونه! اونم هي ميگفت بعدا پشيمون ميشيد ها! از عروسي فقط عكسش براتون ميمونهه! و الان من بسيار پشيمونم! عكسامونم بيست و چند تا بيشتر نشد! همشونم داديم چاپ كردن! خلاصه بعدش ديگه يك هم گذشته بود كه رسيديم تالار و نيناني ناناي دوبياره! هشت تا از دوستا و همكاراي همسر مهربون هم اومده بودن! صبح زود از تهران حركت كرده بودن! يكي از دوستاي منم با خانوادش اومده بود! يكسال از من بزرگتر بود و يكماه بعد از عروسي ما ازدواج كرد! خلاصه تالار هم كه ديگه همه ميدونن چه خبره! ولي بگم كه تورم هي كنده ميشد و وقتي براي خوشامد گويي ميرفتيم سر هرميز نفر اول اون ميز مامور اينكار بود كه تورم رو درست كنه! چون كنده ميشد تا به اونا برسيم! آخرش زن پسرعموم خيلي ماهرانه چنان سنجاقها رو كرد تو كله من كه ديگه توره تكون نخورد كه نخورد! بعدش هم ناهار و عكس و بابام و برادرا و عموها وپدر همسر مهربون هم اومدن تو جايگاه عروس و دوماد و يه عكس دسته جمعي مردونه با من و داماد گرفتن! بعدش جيم فنگ زديم با فيلمبردار به سمت يه باغ خيلي قشنگ! اونجا هم كلي فيلم هندي بازي كرديم و بارون ريزي شروع كرد به باريدن! خيلي لحظه نابي بود! به چشماي همسرم مهربون كه نگاه ميكردم لبريز از يه حس ناب ميشدم! يادش يخير!

بعدش برگشتيم خونمون و بازم كلي مهمون اونجا بودن! يه گوسفند جلو پامون قربوني كردن كه بابام به موقع به دادم رسيد و نذاشت ببينم وگرنه اون صحنه رو ميديدمو حالم بد ميشد! خلاصه يه نيم ساعتي هم تو خونه دوباره نيناي ناناي كرديم و بعدش مراسم خداحافظي كه اشكام همينجوري ميومد! برادر بزرگم هم كه خيلي مغروره اومد و گفت خيلي دلم برات تنگ ميشه خواهر خوبم مواظب خودت باش! مامان هم كه همينجوري فقط نگام ميكردو اشك ميريخت! بابا كه بغضش و گريه هاش با هم يكي شده بود! فقط داداش كوچيكم واسه خودش شاد بود! خواهرم هم به خاطر بابا اينا جلوي گريش رو ميگرفت! ديگه ساعت چهار اينا بود كه خداحافظي و فيلم عروسي و حنابندون رو داغ داغ گرفتيم و همونجا همسر مهربون تسویه كرد باهاشون رفتيم دم هتل و يه نیم ساعتي تا همسر مهربون تصفيه كنه منتظر موندم و بعد تو ميدون آخر شهر كه رسيديم بابا اينا، عموهام، خاله ها، داييها كه با ما اومدن تهران، دو تا از پسر عمه ها با اهل و عيالاتشون و اومده بودن اونجا بدرقه! من كه اونجا ديدمشون دوباره اشكام جاري شد! بابا گفته بود كه طاقت نميارم پاشيم بريم يه جايي ببينيمشون و يه ايل باهاشون اومده بودن! اسم اون ميدون از اون روز به بعد شد ميدون عروسي!

خلاصه كه اونقدر گريه كرده بودم كه زير چشمام سياه شده بود! زندايي كوچيكه هم كلي دعوام كرد. ديگه پنج بود راه افتاديم! ناگفته نماند كه من لباس عروسم تنم بود و شنل هم رو سرم! تا تهران همونجوري اومدم! گردنم درد گرفت زير اون شنل سنگين! ماشينايي كه با ما اومدن شامل ماشين باباي همسر مهربونة خواهر بزرگه همسر مهربون، دايي وسطي من و دايي كوچيكم بودن! همسر مهربون هم چون به گلفروشه گفته بود ميخوايم تا تهران بريم گلامون رو محكم چسبونده بود و تو اون ميدون عروسي هم با كمك بابا و پسر خالش روشون نايلون كسيد كه تو راه كنده نشن! آخه هوا ابري بود و داشت بارون ميومد! تو ق م وايساديم و از ناهار عروسي هرچي اضافه اومده بود تو ظرفهاي يكبار مصرف پشت ماشين باباي همسر مهربون بود! اونجا همه شام خوردن! اما من و همسر مهربون ميل نداشتيم! داييها هم به ما رسيدن و البته همون دوست پزشكمون هم به ما رسيد! خيلي جالب بود! من با لباس عروس و كلي آدم دور و برم دم اين رستوراهاي تو راهي! تو جاده هركي رد ميشد برامون بوق بوق ميزد! يه ماشين عروسم از كنارمون رد شد و براي همديگه دست تكون داديم! ديگه يازده شب بود كه رسيديم خونه! داييها روشون نشد بيان خونه و همون اويل تهران راهشون رو كج كردن رفتن خونه هاشون! رسيديم دم در خونه، خواهر كوچيكه همسر مهربون و همسرش كه گفتم چون مذهبي هستن عروسي نيومدن، دم در با يه پيك نيك كوچولو منتظر ما ايستاده بودن و همينكه رسيديم برامون اسفند دود كردن! هروقت ياد اين كار خواهر كوچيكه ميفتم دلم ميخواد همون موقع پيشم بود تا ميپريدم و بوسش ميكردم! بعدش وسايل و كادوهاي عروسي رو همگي برامون اوردن بالا!

رسيديم تو خونه باباي همسر مهربون از اون شعرهاي قديمي عروسي ميخوند و بقيه دست ميزدن! خواهربزرگه همسر مهربون هم فيلم ميگرفت! كه البته فيلم نگرفته! چون فكر كرده داره فيلم ميگيره و دوربين روشن نبوده! اينم يكي از صحنه هايي بود كه دلم مي خواست فيلمش بود! اما خب!

بعدش همگي رفتند و من موندم و همسر مهربون! با يه عالمه سنجاق تو سرم! ولي خدايي ارايشگره بهم گفته بود آرايشت بيست و چهار ساعته است، و وقتي همه رفتن و فرصت شد خودم رو تو آيينه ببينم با اينكه كلي گريه كرده بودم و از صبح آرايشم بود و اينهمه راه و خستگي، ولي آرايشم ثابت ثابت مونده بود!

مرسي از حوصله همتون دوستان خوبم!

با اينكه سعیكردم خيلي خلاصه بنويسم و خيلي جاها رو ننوشتم ولي بازم خيلي زياد شد. ببخشيد.


ویژه: همسر مهربونم

عزیز و مهربون و خوب من!

یک سال از همخونه شدنمون برای همیشه گذشت.

تو این یک سال خیلی چیزا ازت یاد گرفتم

یاد گرفتم صبور باشم

یاد گرفتم شادتر باشم

یاد گرفتم مهربونتر باشم

یاد گرفتم بخشنده تر باشم

یاد گرفتم با گذشت باشم

و

یاد گرقتم بهتر باشم

همه را از تو یاد گرفتم

ممنونم مهربون من

ممنونم بخاطر:

 تحمل بی حوصلگیهای و ناصبوریهای من

 تحمل نامهربانیهای من

 تحمل بد اخلاقیهای من

تحمل کارهای بچگانه من

ممنونم و عاشقانه میپرستمت

من تو را از آسمانها

من تو را از بیکرانها

من تو را همچون اهورا

من تو را همچون مسیحا

دوست دارم میپرستم

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+
پست چهل و نهم: تا عروسی!!!!!

سلام سلام

دوستاي خوبم امروز ديگه خاطرات تا دو سه روز قبل عروسي رو مينويسم براتون!

دوشنبه بيست و سوم مهر پارسال: چند روز پيشش كه خونه دايي كوچيكه بودم مجله پ ي ك برتر محلشون رو از زندايي گرفتم از براي يافتن جايي مناسب جهت ا پ ي ل ا س ي و ن كامل ب د ن! كلي مجله رو زير و رو كردم تا يه جاي مناسب گير اوردم و زنگ زدم و جا رزرو كردم! من خنگ هم بهشون گفتم كه چند روز ديگه عروسيمه و عروسم! از اين جهت ميگم خنگ چون همين جمله من عروسم باعث شد دوبرابر ازم پول بگيرن! پرروها! خلاصه اونروز كارت دعوت عروسيمون رو هم به يكي از همكارام كه الان ديگه از اينجا رفته دادم! ميدونستم اينهمه راه رو نمياد ولي بهرحال كارت رو دادم! بعدازظهر هم فقط از همون همكارم و مسئول دفترمون خداحافظي كردم و گفتم ميروم كه عروس شوممممممممممممم! حتي از رئيسمون هم مرخصي نگرفتم و اين خودش بعدا برام دردسري شد كه بيا و ببين! بدون اجازه 7 روز كاري رو مرخصي گرفتم از براي خودمان! بعدش رفتم همون سالن مذكور در سطور فوق! الان كه فكر ميكنم كه چه جرئتي داشتم كه تنهايي رفتم دلم ميخواد جيغ بزنم از ترس! در واقع اونجا يه آرايشگاه بود كه يه سالنش هم مربوط به همون امر نامبرده ميشد! وقتي اسمم رو گفتم اونا هم گفتن عه شما همون عروس خانمه هستيد؟ منم گفتم بله! و دوزاريم افتاد كه حسابي بايد اونجا پياده ميشدم! خانمي كه مسئول اينكار بود قدش در حد 190 سانت، توپر و هيكلي بود. و از ديدنش ترس بر انداممان افتاد كه اي ديوانه نونت نبود آبت نبود آخه اين كارت ديگه چي بود! تو اون لحظات همش فكر مكيردم كاش با يكي رفته بودم اونجا! البته همسر مهربون ميدونست كه قراره برم براي اون امر خطير و هرچي هم اصرار كرد با يكي برم من قبول نكردندي كه نكردندي! چون بسيار شرم كردندي از حضور غير در آن مكان!

خلاصه اون خانمه اومد و گفت ل خ ت شو! من داشتم سكته ميكردم! گفتم ديدي چه غلطي كردم! خلاصه مرحله به مرحله و با شرم فراوان اندكي خويش را ع ر ي ا ن نموديم! خيلي برام سخت بود! من تو خونمون جلوي مامانم يا حتي توي خوابگاه هم ش ل و ا ر عوض نكرده بودم! بگذريم كه اونروز با تمام دردهاي وحشتناكش چطوري بر من گذشت! وسطاش از درد يه لحظه بلند شدم كه پا به فرار بذارم كه اون خانمه چنان كوبوندم روي تخت كه اگه سه سال ديگه هم طول ميكشيد اينجانب را حتي مجال انديشدن به فرار نيز در مخيله خطور نميكردندي! بعدش همونجا دوش گرفتم و مبلغي گزاف پياده شدم! دم در كه داشتم ميرفتم به اون خانمه گفتم ممنونم خانم، امروز اونقدر درد كشيدم كه بهتون قول ميدم تا اخر عمرم گذرم به همچين جاهايي نيفته و فرار كردم! با همسر مهربون همون نزديكيها قرار گذاشتم و تا اون بياد فرصت كردم بشينم و اندكي بر ديوانگي خويش انديشه كنم كه چگونه چنين كاري كردم! و اندكي نيز دردهايم را التيام بخشم! همسر مهربون اومد و قرار شد بريم ه ف ت- ح و ض براي خريد لباس حنابندون و البته گرفتن كت شلوار جناب داماد عزيزمان! يكي از فاميلاي يكي از دوستاي همسر مهربون خياط بسيار بسيار معروفيه در ن ا ر م ك! حدود دو سه هفته پيش يه روز همسر مهربون كه گذرش به اونجا افتاده بود سفارش كت شلوار دوماديش رو به اون آقاهه داده بود البته اين رو در سفارش اكيد و پي در پي از طرف دوست همسر مهربون به آقاي خياط ضرب كنيد! كه باعث شد اينقدر سريع آماده بشه! پارچه رو هم از اونجا خريده بود! كجا بوديم؟ آهان! تو چ م ر ا ن داشتيم ميرفتيم كه باباي همسر مهربون زنگ زد و گفت كه ختم پدربزرگ همسر خواهر وسطيه توي مسجد سعادت آ ب ا د! و ما هم بريم! پدربزرگ همسر خواهر وسطي همسر مهربون!! شنبه فوت كرده بود و همين باعث شد اونا به عروسي ما نيان! ما هم تندي دور زديم و رفتيم! نيم ساعتي نشستيم و بعد جيم فنگ به سمت ه ف ت- ح و ض! اول رفتيم كت شلوار رو گرفتيم! خيلي دوختش عالي شده بود اما طرح پارچش جالب نبود! و من تازه چند روزه كه فهميدم كه چرا اونجوري بود! چون من به سليقه همسر مهربون ايمان دارم تو هر چيزي! قضيه از اين قراره كه پارچه اي كه همسر مهربون انتخاب ميكنه دو رويه است و اون رويي رو كه همسر مهربون انتخاب ميكنه خيلي قشنگ و ناز و با كلاسه و يه كم براقه و قابل مقايسه با اون روي ديگه اش كه تيره تر و ماتتره نيست! و همسر مهربون به خيال اينكه جناب خياط هم كه ديده كه همسر مهربون كدوم طرف پارچه رو انتخاب كرده چيزي نميگه و اينجوري ميشه! البته اين رازيه بين من (كه چند روزيه تازه همسر مهربون بهم گفته و كلي هم خنديديم با هم) و خود همسر مهربون! و حتي آقاي خياط هم از اين راز خبر نداره! بعدش رفتيم و كلي گشتيم و مگه لباس پيدا ميشد! روز قبلش كه رفته بوديم براي خريد حوله و اينا   ش ا ن ز ل ي ز ه و اونورا تمام پاساژهاش رو هم براي لباس گشته بوديم وهيچي گيرمون نيومده بود! ساعت نه شب بود و من هنوز هيچي نپسنديده بودم! هردومون هم خسته، گرسنه، عصبي بوديم! تا اينكه توي يكي از مغازه ها لباس قشنگم رو پيدا كردم! تقريبا از خوشحالي جيغ كشيدم! وقتي به فروشنده گفتيم گفت همين يه دونه رو دارم و اونم مدل ويترينمونه و نميتونم بهتون بدم! و آه از نهاد من براومد! در اينجا بود كه همسر مهربون با اون روابط اجتماعي خوبش به دادم رسيد و در عرض يه چشم به هم زدن اين من بودم كه داشتم ميرفتم تو اتاق پرو و اون لباس زيبا تو دستم بود و خدا خدا ميكردم اندازم بشه! چون همون يه سايز رو داشت! پوشيدمش و همسر مهربون اومد و زيپ پشتش رو برام كشيد و اندازم شد! اصلا انگار اونو خياط براي من دوخته بود! شب حنابندون هم همه از لباسم تعريف ميكردن و ميگفتن دادي دوختن برات و وقتي ميگفتم خريدمش با چشماني گرد و از حدقه دراومده مواجه ميشدم! دقيقا به اين شكل:  ولي يه مسئله اي كه وجود داشت قيمتش بود كه خيلي زياد بود! و  همسر مهربون فهميد كه من از اينكه اينهمه پول بخواد بابت اين لباس بده چقدر ناراحتم و با مهربوني بهم گفت كه اين لباس ارزش اين پول رو داره و خدا رو شكر ميكنم كه دارم براي شاديهامون پول خرج ميكنم و من دوباره در لذتي عميق غرق گشتم! خلاصه اون شب ديگه نه كفش گيرمون اومد و نه كيف! البته همسر مهربون كه هميشه كفشهاش رو از يه مغازه دست دوز تو ا س ت ا د- م ع ي ن ميخره كفشاش رو خريده بود و اونشب رفتيم و از مغازه ر ج ن ت هم دو تاپيراهن، كراوات، سنجاق كراوات، چند جفت جوراب و بقيه وسايل خصوصي داماد رو خريديم! اون شب همسر مهربون براي برادرام و پدرم هم از همون مغازه پيراهن خريد! از يه مغازه هم من و همسر مهربون چند دست لباس راحتي تو خونه خريديم! هنوزم ميبينمشون ياد اون شب ميفتم! يادش بخير! ديگه ده و نيم شب بود كه خريدامون تموم شد و برگشتيم خونه!

 

سه شنبه بيست و چهارم مهر پارسال: اونروز صبح همسر مهربون رفت سركار و من كارهاي باقيمونده خونمون رو انجام دادم! شايد به جرئت بگم كه من جزء معدود عروسهايي هستم كه تمام خونش رو خودش تنهايي چيد (البته در كنار كمكهاي بي دريغ همسر مهربون)- و البته اين برام بي نهايت لذت بخشه!

وسط نوشت به همسر مهربونم: همسر مهربونم ميدونم همين الان كه بهت خبر بدم آپ كردم مياي و اينجا رو ميخوني، فقط ميخوام بهت بگم بخاطر همه چير ازت ممنونم! بخاطر اينكه در خريد وسايل پا به پاي من بودي، بخاطر تخفيف گرفتنهاي زيادت و بخاطر اينكه خستگيهاتو ازم مخفي ميكردي تا من شرمنده نشم! ممنونم و عاشقانه ميستايمت.

راستي، دو تا مطلب رو تو پستهاي قبلي يادم رفته بود بنويسم! يكي اينكه من و همسر مهربون دو سه هفته قبلش رفته بوديم ج م ه و ر ي و تلويزيون و سينماي خانگي و ميز تلويزيون ديده بوديم ولي قرار بود يه بار ديگه بريم و بيشتر بگرديم كه فرصت نشد و خريدنشون موند براي بعد از عروسي! مايكروفر رو هم چون فرصت نكرده بوديم بازم موند براي بعد از عروسي كه  دو روز بعد عروسي تلويزيون و مخلفاتش و دو هفته بعد هم مايكروفر خريداري شدند. تقريبا يه هفته قبل عروسي هم با همسر مهربون رفته بوديم و لباس عروس ديديم! اونم كجا؟ ن ا ز ي-آ ب ا د. يكي از دوستاي همسر مهربون آدرس اونجا رو داده بود كه هم قيمتاش خوبه و هم مدلهاش! البته ما تو همون كوچه ب ر ل ن  و اونورا هم لباس عروس ديديم ولي من خوشم نيومد! چند روز پيشش كه رفتيم همون خيابوني كه آدرس گرفته بوديم بيش از بيست سي تا مغازه لباس عروس ديديم و من باز چيزي نپسنديدم! و ديگه داشتيم بي خيال ميشديم كه بريم خونه كه آخرين مغازه رو كه با بي ميلي نگاه ميكرديم من لباس عروس زيبايم رو تو ويترينش ديدم! البته من نميخواستم لباس رو بخرم! چون خيليها بهم توصيه كرده بودن لباست رو نخر! چون فقط همون يه روز قراره بپوشيش و تو اين خونه هاي كوچيك امروزي وبال گردنت ميشه و بعد يه مدت هم مجبوري ببخشيش به يكي! اين بود كه خودمم تمايلي به خريدن لباس نداشتم! خلاصه رفتيم تو و لباس عروس رو با نام خدا پوشيديم! اندازش كاملا به من ميخورد! حتي اون خانمه هم گفت: كمتر عروسي رو ديدم كه لباس اينطوري تو تنش بشينه بدون اينكه بخوايم سايزش رو درست كنيم! منم خوشحال از اين تعريف به همسر مهربون نگاه ميكردم كه يعني بعله! و البته اونقدر اون خانمه از من و همسر مهربون خوشش اومد كه راضي شد كرايه يك شب رو بگيره در حاليكه ما چون داشتيم ميرفتيم شهرستان 5 شب اون لباس دستمون بود! اونقدر از لباسه خوشم اومده بود كه ميخواستم قيد تمام توصيه ها رو در مورد نخريدن لباس عروس بزنم و بخرمش ولي حدود يك ميليون پولش بود! چون تمامش كار دست بود و پارچش هم خيلي پارچه خوبي بود و قيمتش رو كه فهميدم همون لحظه قيد خريدش رو زدم! و حتي به زبون هم نيوردم كه دلم ميخواد بخرمش و براي هميشه مال من بشه!

خب برگرديم سراصل مطلب! اونروز سه شنبه حدود ظهر ديگه كارام تموم شد و همسر مهربون اومد! چون مامانم اينا  تو خریدن جهیزیه نبودن و اینکه مراسم جهاز دیدنون هم نداشتیم خیلی دلم میخواست وسایل و خونم رو ببینن این بود که به همسر مهربون گفتم و اونم گفت که ازشون فیلم میگیریم! بنابراین قرار شد كه از تمام وسايلم فيلم بگيريم و ببريم اصفهان! اين بود كه همون حدود ظهر خواهر كوچيكه و باباي همسر مهربون اومدن و از تمام وسايل فيلم گرفتن! چون دوربین دست اونا بود و خواهر کوچیکه فیلمبرداره بسیار ماهریه که خدا میدونه! من و باباي همسر مهربون نشسته بوديم و همسر مهربون راهنمايي ميكرد و خواهرش هم فيلم ميگرفت! همسر مهربون هم همش وسايل رو با طنز معرفي ميكرد و ما ميخنديديم! اونقدر اون فيلم با حرفهاي همسر مهربون بامزه شده كه هركي ميبينه اونقدر ميخنده كه اشك از چشماش مياد!! خلاصه كه فيلمبرداري هم يه ساعتي طول كشيد و ناهار هم تن ماهي خورديم و خواهر و باباي همسر مهربون رفتن و البته دوربين رو براي ما گذاستن! ما هم وسايل رو برديم پايين و سرراه با خواهر بزرگه همسر مهربون قرار گذاشتيم و دوربين عكاسيش رو برامون اورد بعدش رفتيم لباس عروس و تاج و تور  رو كه داده بودن خشكشويي تحويل گرفتيم و ديگه هوا تاريك شده بود كه از تهران خارج شديم! ده و نيم هم رسيديم خونه بابا اينا! خونه بابا اينا دو طبقه هستش و طبقه پايين مستاجرش دو ماه پيش رفته بود! بابا هم داده بود رنگش زده بودن و وسايل توش چيده بودن كه شب حنابندون مهموناي مرد اونجا باشن و خانما هم كه طبقه بالا خونه خودمون! اونشب كه رسيديم از دور معلوم بود كه كلي مهمون تو خونمون هستش! مادر و مادربزرگم هم داشتن تو حياط طبقه پايين وسايل رو جابجا ميكردن! خلاصه از دور بوي شادي و خوشحالي ميومد! خونمون يه عالمه مهمون بود كه اومده بودن كمك! خاله هام و بچه هاشون! عموهام! دخترعموم و همسرش هم بودند! تا رسيديم كلي تبريكات فراوان دريافت نموديم! دخترعموم و همسرش هم اولين بار همسر مهربون رو ميديدن!  خلاصه كه شام خورديم و مهمونا رفتن و فيلم جهيزيه رو گذاشتم و بابا اينا ديدن و كلي به دوتاييمون خسته نباشيد گفتن! و البته قاه قاه خنديدن از حرفهاي همسر مهربون! و اونجا بود كه بابا اينا فهميدن چقدر دامادشون شوخ طبعه! و بعدش تا همسر مهربون رفت ماشين رو بذاره تو پاركينگ لباس عروسم رو پوشيدم و كلي قر دادم و بابا و مامان كه كم مونده بود از خوشحالي گريه كنن! خلاصه اون شب با كلي حسهاي خوب خوابيديم!

ادامه دارد . . .

دوستاي خوب و نازم! اين همراهيه شماست كه به من دلگرمي ميده كه اين خاطرات رو بنويسم و از مرورشون بيشتر لذت ببرم! از همتون ممنونم! و ببخشيد اگه خيلي طولاني ميشه!

 


ويژه: همسر مهربونم

اين روزها كه خاطراتمون رو مرور ميكنم بيشتر و بيشتر عاشقت ميشم عزيز من. چقدر تو پاك و زلالي و با محبت. بازهم جمله نيافتم و ميگويم: دوستت دارم با تمام وجود

مرسي بخاطر همه چيز. مثل هميشه بهت افتخار ميكنم. تو عزيز دل مني. عمر مني. عشق مني. تو تمام مني

نام تو مرا مست ميكند بهتر از تمام شعرهاي ناب

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+
پست چهل و هشتم: بازم پارسال اینروزها

سلام سلام

كلي از ماجراهاي عروسي دور افتاديم! امروز به اندازه يك هفته مرور خاطرات با شما هستم!

پس عينك آهنين بزنيد و پيش به جلو!

يكشنبه پانزدهم مهر پارسال: اونروز سحر خونه دايي كوچيكه بودم وبعدش هم بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم بازار م ب ل و عسلي (سه تا عسلي شيبشيه اي شكل گل شبدر) و بوفه خريديم! بوفه داخلش لامپ نداشت و همسر مهربون گفت برامون توش لامپ وصل كنن و موند براي فردا كه برامون بيارنشون! همونجا تو زيرزمين بازار م ب ل افطار كرديم و بارون ريز و خوشگلي هم ميباريد. اولين بارون پاييزي پارسال اونشب باريد. بعدش با همسر مهربون رفتيم چيتگر و كلي زير بارون قدم زديم! حدود ده شب هم رفتيم خونه خودمون و براي سحر دو تا مرغ آب پز درست كردم و تا ساعت سه نيمه شب داشتيم خونه رو مرتب ميكرديم و سحري رو هم خورديم و خوابيديم!

 

دوشنبه شانزدهم مهر پارسال: اونروز كه رفته بوديم و مبلا رو خريديم يه تشك هم خريديم ولي يه شب امتحاني روش خوابيديم همسر مهربون گفت خيلي تشك خوبي نيست اين بود كه چون نايلوناش رو هم نكنده بوديم اونروز دوشنبه من از صبح زنگ زدم به نمايندگيش كه من اين تشك رو نميخوام! خلاصه قبول كردن و البته قرار شد شصت هزارتومن هم اضافه كنيم كه بهترين تشكشون رو برامون بفرستن! اصلا فكر نميكردم تشكه به اندازه خود بوفه برامون آب بخوره! خلاصه كه بعدازظهر همسر مهربون يكراست رفته بود بازار م ب ل و تشك رو پس داده بود و تشك جديد رو گرفته بود و يه ماشين گرفته بود و به همراه بوفه و تشك و عسليها سوار يه وانت كرده بود بيارن خونه! منم چون ساعت دو تعطيل ميشديم رفتم آ ر ي ا شهر و دو تا گلدون شيشه اي براي ميز جلو مبلي و ميز ناهارخوري، گل براي داخلشون، خاك رنگي براي توي گلدونا، يه ست روتختي صورتي دم دستي، يه جفت نمكدون شيشه اي كه كلي دنبالشون گشتم تا پيدا كردم، و كلي خرت و پرت ديگه كه الان يادم نيست خريدم و يه جا با همسر مهربون قرار گذاشتيم كه همديگه رو ببينيم منم دو تا دستام پرپر بود و داشتن كنده ميشدن! جايي كه پياده شدم راننده گفت اينجا حكيمه! در صورتيكه ستاري بود و همين باعث شد بيست دقيقه اي من و همسر مهربون دنبال همديگه بگرديم! بازم به هوش همسر مهربون كه هي ميگفت اون جا كه هستي ستاريه ها! منم پررور پرور ميگفتم نه حكيمه! خلاصه رفتيم خونه و وسايل هنوز نرسيده بود! يه افطار هول هولكي و بعد همسر مهربون منو رسوند خونه بابابزرگم كه از شهرستان اومده بودن و خودش سريع برگشت خونمون تا وسايل كه رسيد تحويلشون بگيره! بعدش اس ام اس زد كه بوفه خيلي تو خونه خوشگلتر نشون ميده! جاي تو خاليه! و من غرق در دلتنگي همسر مهربون شدم!

 

سه شنبه هفدهم مهر پارسال: اونروز از صبح ماموريت بودم و بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم رفتيم خونه خودمون و خيلي ذوق داشتم بوفه رو تو خونه خودمون ببينم و كلي خوشم اومد! آخه رنگش كاملا قهوه اي سوخته بود و قتي ميخريديمش فكر ميكردم به وسايلم كه همه خيلي روشنتر بودن نمياد! يه كم خونه رو مرتب كردم و افطار خورديم و همسر مهربون خيلي خسته بود منو رسوند خونه و خودشم رفت خونشون استراحت كنه! منم بازم دلتنگ همسر مهربون شدم بي نهايت!

 

چهارشنبه هجدهم مهر پارسال: اونروز هم خريد نرفتيم چون خيلي خسته بوديم و افطار خونه باباي همسر مهربون بوديم.  همسر مهربون براي بابا، مامان، خواهر و برادرام كادو خريده بود و مامان همسر مهربون همه رو كادو كرده بود و  قرار شد فردا كه رفتيم با خودمون ببريم!  اونشب به مناسبت عيد فطر كه چند روز ديگه بود باباي همسر مهربون يه ربع سكه بهم داد و بعد هم رفتم خونه خودمون و يه كم به مرتب كردن وسايل گذشت و بعدش سحري خورديم و خو ابيديم!

 

پنج شنبه نوزدهم مهر پارسال: صبح جمع و جور كرديم و رفتيم شركت همسر مهربون تا يه كم كاراشو راست وريست كنه و بريم اصفهان براي پخش كارتهاي عروسي! چون مسافر بوديم و روزه نبوديم ناهار رو بين راه خورديم و عصري رسيديم اصفهان و كلي بابا و مامان و خواهر برادرا از ديدن كارتها خوشحال شدن و كم كم همه داشت باورشون میشد كه جمعه آينده من عروس ميشم! هديه ها رو هم داديم! اون شب با همكاري همديگه همه كارتها رو نوشتيم! البته اولين كارت رو براي خودمون و دوميش رو براي بابا اينا نوشتيم و كلي هم خنديديم!

 

جمعه بيستم مهر پارسال: اونروز همسر مهربون تا ظهر رفت و كلي از كارتها رو پخش كرد و بعدازظهر با همسر مهربون و مامان و خواهرم و خاله و دخترخاله ها رفتيم و دو سه تا ارايشگاه ديديم و به يكيشون هم بيعانه داديم! در حاليكه دلم پيش يه آرايشگاه ديگه بود كه البته تازه هم اومده بود اونجا! بعد رفتيم با مامان اينا دم خياطي كه قرار بود ملافه تشكهام رو بدوزه و دورشو گلدوزي كنه اونم گفت حاضر نيست و فردا آماده ميشه! خالم هم عصباني شد و گفت يه هفته است ما رو مياري و ميبري! اگه فردا آماده نباشه ازت پسشون ميگيرم! بعدش خاله اينا رو رسونديم خونشون و رفتيم خونه خودمون و دورهمي با بابا و مامان و خواهر برادرها ار هر دري سخني گفتيم! تا اون شب فكر نميكردم دلم چقدر براي اون جمع و اون خونه تنگ ميشه! چون من سالها بود بعد از رفتن به دانشگاه تقريبا از اون خونه رفته بودم! ولي هر يك ماه يكبار دو سه روز رو ميرفتم خونه! اونشب اونقدر دلم تنگ شد و گرفت كه رفتم تو دستشويي و هرچي دلم خواست گريه كردم!

 

شنبه بيست و يكم مهر پارسال: اونروز عيد فطر بود و تا نزديك ده خوابيديم و بعدش هم همسر مهربون رفت و بقيه كارتهاي عروسي رو داد و كارتهاي فاميلهاي ما رو هم برادرام رفتن و پخش كردن! هم همسر مهربون و هم برادرام از كت و كول افتاده بودن! بعد از ناهار و استراحت تشكها و بالشهايي كه مامان داده بود برام درست كرده بودن رو چيديم تو صندوق عقب و بقيشون رو هم رو صندليهاي عقب گذاشتيم و تا سقف پر شد و همسر مهربون ديد نداشت و مامان هم همش نگران بود كه تو جاده مواظب باشيم! دو تا بالش خيلي كوچولوي ناز هم مامان برامون داده بود درست كرده بودن از براي آنكه اگر مهماني بر خانه داشتيم و كودكي در آغوش داشت!!!!! بعدش رفتيم سراغ همون خياطه كه گفت آماده نشده و من ميخواستم دونه دونه موهاشو بكنم! ديگه هم نميشد كاريش كرد! گفت فردا حتما اماده ان!  به مامان زنگ زدم و گفت شما بريد به سلامت من خودم ميرم سراغش! از قضا همون شب مامان و خالم رفته بودن سراغش و اونقدر دعواش كرده بودن و گفته بودن دخترمون چند روز ديگه عروسيشه و روز عروسيش بايد اينا رو بهش بديم ببرن و كه اونم از رو رفته بود و فرداش بهشون ملافه ها رو داده بود! البته بعد ها مامانم گفت وقتي به زنمو كوچيكم قضيه رو گفته اون گفته اگه ميدونستم ميخوايد به اون خياطه بديد اينا رو ميگفتم بهتون چقدر بدقوله چون من پارسال پرده هاي خونمون رو دادم برام بدوزه و هنوزم بهم نداده! البته الحق كه كارش حرف نداره و خيلي خوش سليقه است و البته خيلي خيلي زياد سرش شلوغه و خيلي خيلي زياد هم بدقوله! خلاصه كه يازده شب بود رسيديم خونه و تو راه ساندويچ خورده بوديم و از فرط خستگي به حالت نيمه بيهوش خوابيديم!

 

يكشنبه بيست و دوم مهر پارسال: اونروز بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم سركار و با هم رفتيم از براي خريد يك سري لوازم خ ص و ص ي! رفتيم همون طرفهاي كوچه ب ر ل ن! اونروز فوتبال بود و تمام مغازه ها داشتن فوتبال نگاه ميكردن و هرازچندگاهي از توي مغازه ها صداي جيغ و داد ميومد و من به همسر مهربون ميچسبيدم كه اگه لولو بود منو نخوره!!!! اول رفتيم و حوله هامون خريديم! هركدوم يه ست حوله پالتويي كه به همراهش يه حوله دست و صورت و يه جفت دمپايي و يه ليف از جنس خودش بود! من صورتي و همسر مهربون آبي خريد! فقط رنگهاشون متفاوت بود! با اينكه خيلي گرون خريديم ولي واقعا ازشون راضي هستيم! بعدش يه ست دوتايي چمدون لوازم آرايش نقره خريديم! البته جزء بي مصرفترين چيزاييه كه خريديم! كلي هم پولشونو داديم و هيچ استفاده اي هم ازشون نميكنيم! اصلا چرا خريديم خدا ميدونه و الله اعلم!! بعدش رفتيم و يه چمدون بزرگ مسافرتي به رنگ سورمه اي ضد خش گرفتيم! عاشق اون چمدونمون هستم! با اينكه خيلي بزرگه و به درد مسافرتهاي دو سه روزه نميخوره ولي من بازم عاشقشم!  بعد رفتيم به اندرون يكي از همون مغازه هاي اونجا كه تمامي وسايل آرايش و لباس ز ي ر و ايناي عروس رو داره! و اينجانب با شرم فراوان و در حاليكه شرشر عرق از جبينمان جاري بود، هرچه ميخواستيم لباس ز ي ر و لباس خواب برداشتم! از هركدام چند سري! هنوز هم برخي را مجال استفاده نيافته ايم! و بدين صورت جيب همسر مهربانمان را صفايي داه و خالي نموديم! بعد رفتيم وكارتهاي پسرعموهاي همسر مهربون و داييهاي خودم و بابابزرگم اينا رو داديم و رفتيم خونه باباي همسر مهربون! كارت بابا و خواهرهاي همسر مهربون رو هم داديم! بعدش رفتيم خونه خودمون و خوابيديم!

 

با عرض پوزش فراوان از اطاله كلام اين پست!

 


ويژه: همسر مهربونم

با اینکه همیشه دنبال یه کلمه یا جمله ای هستم که خاص و ناب باشه و تکراری نباشه که بتونم تمام احساسم رو بهت بگم، هنوز نتونستم اون كلمه يا جمله رو پيدا كنم. هرچند تكراريه ولي دنيايي از حرف داره اين جمله اي كه عاشقانه بهت ميگم: دوستت دارم با تمام وجود

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.

 


[ ]
+
پست چهل و هفتم: ماهگرد عقد!
سلام سلام

امیدوارم همتون آخر هفته خوب و خوشی رو پشت رو سر گذاشته باشید و روزهایی خیلی قشنگتر هم در انتظارتون باشه!

امروز از آخر هفته و فردا از آخرین روزهای قبل عروسیمون میگم!

امروز هم چهاردهمین ماهگرد عقدمونه و صبح که اومدم سرکار زنگ زدم به همسر مهربون و بهش تبریک گفتم! میخواستم من پیشدستی کنم! اوندفعه همسر مهربون زودتر گفت! خدا جونم ممنونم

چهارشنبه: عصر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتیم خونه و حسابی مرتب و شیک و پیک کردیم و رفتیم آتلیه که برای سالگرد ازدواجمون عکس بگیریم. با اینکه قبلش وقت گرفته بودیم ولی اونقدر شلوغ بود که یکساعتی هم معطل شدیمبعدش چند تا عکس گرفتیم و از عکاسی هم مستقیم رفتیم کرج عروسی دوست دوران دانشگاه همسر مهربون! عروسیشون خیلی خوش گذشت! هم من و هم همسر مهربون عروسی دوستامونو خیلی بیشتر دوست داریم تا فامیل! چون عروسی دوستا خیلی بیشتر خوش میگذره! من و همسر مهربون هم تا اونجا که میتونستیم نی نای نانای کردیم! بعدش چون خونه عروس دوماد تهران بود منتظر موندیم که عروس کشون (به کسر کاف و نه به ضمش) رو انجام بدیم که گفتن همچین رسمی ندارن و همه دوستان دست از پادرازتر به خانه هایشان رهسپار شدن!

پنج شنبه: همسر مهربون صبح رفت سرکار و منم دستی بر سر و روی خانمان کشیدیم و مرتبش کردم! همسر مهربون ظهر اومد و رفتیم خونه دایی وسطیم  آش پشت پای پسرش که دانشگاه قبول شده بود رو بخوریم! آش رو خوردیم و تا عصر نشستیم و هی حرف زدیم و هی حرف زدیم! بعدش رفتیم خونه بابابزرگم که یه کم هم سرماخورده و مریض بود. مامان بزرگم هم گله که چرا اینورا نمیاید!  منم زبونم دراز مثل همیشهدایی اینا هم باهامون اومدن و اونجا هم کلی نشستیم و بعد چون باید میرفتیم خونه بابای همسر مهربون که همسر مهربون با خواهرزاده بزرگش درس کار کنه در مقابل اصرارهای همه برای شب در آنجا موندن مقاومت نموده و راهی خونه بابای همسر مهربون شدیم. همینکه رسیدیم خواهر دومی همسر مهربون با خواهرزاده بزرگه داشتن میرفتن تا سر کوچه که ما هم باهاشون رفتیم و بعد گردش کنان رسیدیم به پارکی که همسر مهربون کلی از بچگیهاش از اونجا خاطره داره و آب هویج بستنی خوردیم و دو ساعتی به حرف زدن گذشت و بعد هم خونه بابای همسر مهربون که خواهر بزرگه هم با همسرش و پسرش اومدن و شام خوردیم و نخود نخود هرکه رود خانه خود!

جمعه: صبح ساعت نه بابای همسر مهربون زنگ زد و بیدارمون کرد چون ظهر مهمون بودیم. تا آماده شیم و از خونه بزنیم بیرون ده شد. ناهار مهمون پدربزرگ همسر خواهر کوچیکه همسر مهربون تو د م ا و ن د بودیم. خواهر وسطی همسر مهربون هم صبح با دختر کوچولوی ناز شیرین زبونش از کرج اومده بودن خونه بابای همسر مهربون! همسر مهربون هم چند تا شیر کاکائو  و کیک گرفت تا تو ماشین بخوریم از برای ضعف نکردن در اثر گرسنگی! تا برسیم به د م ا و ن د ساعت از یازده گذشته بود. ما و بابای اینای همسر مهربون و خواهر وسطی و خواهر بزرگه یه جا قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم و با هم رفتیم خونشون! خیلی خونواده مهربون و صمیمیمی بودن! پدر و مادر همسر خواهر کوچیکه بعلاوه خود خواهر کوچیکه و همسرش هم بودن و خیلی خوش گذشت. ناهار رو هم تو حیاط باصفاشون خوردیم! خواهرزاده کوچیکه همسر مهربون که یه دختر دو سال و نیمه خیلی نازه و عاشق گربه ها خیلی با شیرین زبونیهاش همه رو میخندوند! خودش تو خونشون چهار تا گربه داره به اسمهای: پنبه! شنبه! دم بریده و مرتضی! که هیچکی نمیدونه این اسما رو از کجا اورده! دیروز هم همش با گربه ها بازی میکرد و به قورمه سبزی هم میگه گربه سبزی! بعد از ناهار ما مهمونا به همراه پدر و همسر و خود خواهر کوچیکه همسر مهربون پیاده رفتیم و گشتی در کوچه های زیبای اونجا زدیم و از یه تپه بلند هم بالا رفتیم. خیلی خوش گذشت خدا رو شکر. بعدش دیگه نزدیک غروب بود که برگشتیم خونه بابابزرگه و برامون یه آش رشته خوشمزه درست کرده بودن و حسابی هم شرمندمون کردن! بعد از اونهمه پیاده روی تو هوای ملس عصر پاییزی خوردن یه آش رشته خوشمزه و داغ چیز دیگه ای بود. منم اونقدر آش رشته خوردم که هر لحظه بیم آن میرفت که بترکم! موقع خداحافظی هم مادربزرگه بهم کادو داد به عنوان پاگشا (۵۰ هزار تومن) و مادر همسر خواهر کوچیکه هم یه قواره پارچه و یه روسری خیلی ناز و خوشگل بهم هدیه داد. یه دوربین دستم بیاد عکس اینا و تمام اونایی که قبلا قول دادم رو براتون میذارم! قول میدم! بعدش خداحافظی کردیم و همسر و خواهر کوچیکه همسر مهربون هم تا عسل فروشی ما رو رسوندن و عسل خریدیم! عسلش عالیه و ما هم سه شیشه خریدیم از برای تهیه شربت عسل آبلیمو!

خانواده و خود خواهر کوچیکه همسر مهربون خیلی دست خیر دارن و همش تو خیریه و اینا مشغول فعالیتن! دیشب هم از مرغوبترین عسل اون مغازه سی شیشه برای خیریه خریدن! منم دلم میخواد مثل اونا باشم خب! ولی من خیلی بدجنستر از این حرفام! دلمم خیلی میگیره! خونشون تو سعادت اباده و همسر مهربون میگه که یه پیرمرد دوره گرد که چاقو تیز میکرده و چند بار تو محلشون دیدنش رفتن تحقیق کردن دیدن واقعا نیازمنده بردن بیمه اش کردن! یا یه بار هم مادر همسر خواهر کوچیکه همسر مهربون! از خونه میاد بیرون و میبینه که یه ماشینه با یه گربه تصادف میکنه! سریع میره ورش میداره میبرنش بیمارستان حیوانات! و دست و پای گربه رو که شکسته بود درمون میکنن که سه چهار سال پیش سیصد هزارتومن خرجش میشه! این خانواده واقعا انسانهای نازنینی هستن! من خیلی دوسشتون دارم! خیلی مومن هستن ولی خشک مذهب نیستن و آدم خیلی باهاشون راحته!

خلاصه که برگشتیم تهران و با همسر مهربون پازل سه بعدی ب ر ج* م ی ل ا د رو که چهارشنبه روزنامه ه م ش ه ر ی توزیع کرده بود درست کردیم! البته من فقط تیکه ها رو از تو جاشون در اوردم و بقیه کاراشو همسر مهربون انجام داد! آخه اون خیلی دقیقتر و با حوصله تر از منه خب! بعدش هم سریال ی و س ف رو دیدیم و خوابیدیم!

فردا میام با کلی خاطره!


ویژه: همسر مهربونم

امروز چهاردهمین ماهگرد عقدمونه! تو عزیز منی! بهترین منی! همه زندگی منی! عاشقانه دوست دارم و دیوانه وار عاشقتم! از اینکه همیشه صبورانه بداخلاقیها و غیر قابل تحمل بودنهای منو تحمل میکنی سپاسگزار و شرمندت هستم مثل همیشه!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+
پست چهل و ششم: وبلاگم چرا؟
سلام سلام

بچه ها!

قالب وبلاگم بهم ریخته! درست هم نمیشه! حالا چیکار کنم! نمیخوام کوچ کنم از اینجا!

الان نوشت: فهمیدم چرا اینطوری شده!

روز یکشنبه از وبلاگ دلی عزیزم لینک اون سایتی رو که اسم رو به زبان میخی مینویسه گذاشتم تو وبلاگم و اسمم رو به اون زبان اینجا کپی  کردم یهوو همه چیز بهم ریخت. مجبور شدم همون موقع اون لینک و اسم رو حذف کردم ولی درست نشد. امروز با جستجوی فراوان فهمیدم که کپی کردن اون اسم باعث شده که کدهای اون پستم بهم بریزه!

اون پستم رو که ثبت موقت میکنم همه چی درست میشه! امروز چون وقت ندارم اون پستم رو ثبت موقت میکنم تا درستش کنم!

در مورد سمینار هم بگم که خیلی خوب بود. سمینارش به زبان انگلیسی بود و مدرسش هم از خارج اومده بود. جزء معدود سمینارهای مفیدی بود که تا حالا رفتم.

دوستون دارم! در اولین فرصت میام و یه آپ بلند بالا میکنم! به همتون هم سر میزنم دوستان خوبم!

آخر هفته و روزگارانی خوب و خوش داشته باشید.


[ ]
+
کلک به بلاگفا
چون بلاگفا منو آپ نشون نمیده اینو نوشتم تا آپ نشونم بده دیدم آپ نشونم داد.

پست اصلی همون پایینیه هستش!


[ ]
+
پست چهل و چهارم: يه عالمه گردش!!!
سلام سلام

**اين قالب هم موقتي هست! دارم دنبال يه قالبي كه ديگه نخوام عوضش كنم ميگردم** 

اميدوارم تعطيلات به همگي خوش گذشته باشه.

ما هم كه همش اينور اونور بوديم. فقط بگم كه با پستي طويل و سراسر اينور اونرو رفتني مواجه ميباشيد!

سه شنبه عصري همسر مهربون قرار بود بياد دنبالم اين بود كه رفتم و يه دسته گل كوچولو ولي با يه دنيا عشق براش خريدم و منتظرش موندم و وقتي ديدمش يا يه دنيا عشق تقديمش كردم. بعد با هم رفتيم طرفهاي خيابون ه ج ر ت كه همكار همسر مهربون آدرس يه كباب ب ن ا ب ي خوب رو بهش داده بودهرچي گشتيم پيداش نكرديم. آخرش از يكي پرسيديم و گفت رفته چند خيابون بالاتر. ما هم كه شكمو و نزديك افطار بود و دوباره رفتيم كه پيداش كنيم. در همون اثنا بود كه به يه ا م ا م زاده رسيديم كه خيلي با صفا بود و يه حياط خيلي بزرگ و باحال داشت. من و همسر مهربون بارها و بارها از نزديكيهاي اونجا رد شده بوديم ولي هيچوقت فكر نميكرديم همچين جاي بزرگي اونجا باشه اين بود كه با چشماني گردشده و با يه دنيا پر از حس فضولي رفتيم تو! خيلي خوب و باصفا بود. همونجا هم افطار كرديم.

بعد دوباره رفتيم دنبال همون كبابيه! پيداش كرديم ولي چون موقع افطار بود و داشت ح ل ي م ميداد گفت نيم ساعت ديگه بياييد! ما هم دوباره رفتيم و چرخون چرخون رسيديم به يه كوچه باريك و باصفا و يه مغازه خشكبار از اون قديميها توش بود و رفتيم و كلي تخمه و بادوم خريديم. اونم خيلي چسبيد. بعد دوباره رفتيم كبابيه كه باز گفت نيم ساعت ديگه! ما هم كه گرسنه بوديم بي خيالش شديم و  داشتيم دنبال جايي براي شكم ميگشتيم كه چند تا جوون داشتن آبميوه و كيك به مناسبت عيد فطر (اون موقع تازه ساعت هفت و نيم بود و هنوز تلويزيون اعلام نكرده بود عيده!!!)ميدادن و البته ماشينشون رو هم روشن كرده بودن و از اين آهنگهاي تند و باحال گذاشته بودن! آدم فكر ميكرد عروسيه! منكه خيلي خوشم اومد! بعدرفتيم همون نزديك يه رستوران با صفا با درختان بزرگ و يه چشمه آب طبيعي كه از توش رد ميشد. منم دوباره خيلي خوشم اومد. ولي همسر مهربون ميگفت خيلي جالب نيست اينجا! من از اون آب روون و تخت و درختهاش خيلي خوشم اومد. هرچند كه كاملا معلوم بود صاحب بي ذوق و بي سليقه اي داره!

بعدش يه جعبه شيريني خريديم و رفتيم خونه باباي همسر مهربون! خواهر بزرگه همسر مهربون اينا هم اومدن و بعد اعلام شد عيد فطره و دور هم نشستيم و فيلم سينمايي ك ل ا ه ي براي با را ن رو ديديم.

چهارشنبه صبح هم با همسر مهربون رفتيم نماز عيد و چون نه بود كه رسيديم به مسجد با گروه سوم نماز خونديم و اونم خيلي تند تند تموم شد. بعد رفتيم گ ي ش ا و و يه كله پاچه درست و حسابي نوش جان كرديم و رفتيم خونه خواهر بزرگه همسر مهربون! و همسر مهربون يه مقدار با خواهرزاده كنكوريش درس كار كرد و بعد رفتيم و ل ي ع ص ر و يه عالمه گشتيم و من يه مانتوي خوشگل مجلسي خريدم. خيلي دوسش دارم. بعدش هم چهار اينا بود كه رفتيم خونه و خوابيديم تا هفت شب.

هفت هم دوباره خواهر بزرگه همسر مهربون زنگ زد و گفت شب مهمون اوناييم تو باشگاه بانكشون! ما هم تند تند آماده شديم و رفتيم اونجا! و شام خورديم و بعدش من و همسر مهربون يه گروه و خواهرزاده پسر و همسر خواهر بزرگه هم يه گروه شدن و تو باشگاه فوتبال دستي بازي كرديم و همه هم مارو نگاه ميكردن و اونقدر سروصدا كرديم و جيغ و داد كه خدا ميدونه! بعدش هم خداحافظي كرديم و رفتيم يه ساعتي هم توي پارك ه ل ا ل* ا ح م ر و با همسر مهربون ياد ايام كرديم. البته آيينه بغل ماشينمون رو هم شكوندن!

پنج شنبه صبح هم با همسر مهربون رفتيم بيرون و اون رفت سركار و منم رفتم خريد و يه عالمه خرت و پرت واينا و يه كادوي بامزه براي عروسي امشب خريدم. ديگه دوازده و نيم ظهر شده بود كه همسر مهربون اومد دنبالم كه بريم خونه و من رفتم آرايشگاه. البته در اقدامي شجاعانه رفتم و يه آرايشگاه جديد و بدون اينكه چيزي ازش بدونم و بشناسم! ولي از كارش اونقدر راضيم كه ديگه ميخوام هميشه برم اونجا! دوباره همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه و يه ناهار كنسروي خورديم و همسر مهربون رفت كارواش و منم به امورات كوزتي پرداختم و بعدش ساعت شش بود كه همسر مهربون اومد تند تند دوش و آرايش و اينا و رفتيم عروسي.

عروسي تو كرج بود. توي باغ كه البته چون سرد بود تو سالن نشستيم! عروس رو من تولد خواهرزاده كوچيكه همسر مهربون تو فروردين ديده بودم و اون موقع به نظرم دختر زيبايي اومد. ولي اون شب اونقدر زشت شده بود كه فكر كردم در اين مدت عروس عوض شده و يكي ديگه عروس شده! باور كنيد! عروس به اين زشتي و درهم برهمي نديده بودم! از موهاش گرفته تا لباسش و آرايشش فجيعترين نوع ممكن بود. نظر من رو هم همسر مهربون و هم مادرش كاملا تائيد كردن! نميدونم چرا اينقدر بيچاره رو زشت كرده بودن! همه چيزش خيلي بد بود. عروسي قاطي بود و از هفت و نيم كه ما رسيديم عروسي تا دوازده شب همش اون وسط عروس بود كه داشت بين رقصندگان ميرقصيد و قيافش هم لحظه به لحظه در اثر خستگي و فعاليت زياد فجيعتر و فجيعتر ميشد. آخر عروسي كه شبيه آدمي شده بود كه بعد از طي كشيدن تمام طبقات و اتاقهاي يه هتل ۱۰ طبقه يه لباس عروس پاره تنش كنن! ليت عروسيوشون رو هم كه روي چوب چاپ شده بود بهمون دادن! اونم با اينكه حدود ساعت دو و نيم بعدازظهر گرفته شده بود در همون حد فجيع بود (ساعتش رو از روي ساعت دست عروس تو عكس فهميدم).

ولي شامشون عالي بود. جوجه كباب، زرشك پلو با مرغ، باقالي پلو با گوشت، بره درسته، اولويه، جوجه چيني و اونواع مختلف دسر و سالاد و اينا! خيلي شامشون خوشمزه بود. تك خوهار داماد كه از ك ا ن ا دا با شوهرش اومده بودن اونقدر ساده و مهروبن بود كه خدا ميدونه! اونقت بقيه مهمونا خودشونو خفه كرده بودن از شدت آرايش و لختي پختي! دلم براي خودمون سوخت. چقدر ماهايي كه تو ايران زندگي ميكنيم كمبود مورد توجه قرار گرفتن داريم! حدود دو بود كه رسيديم خونه و در اوج خستگي بيهوش شديم.

جمعه ساعت ده با صداي تلفن بيدار شدم. قبل از اينكه چشمام رو باز كنم همش ميگفتم چرا همسر مهربون گوشي رو برنميداره كه چشمامو باز كردم ديدم خبري از همسر مهربون نيست. رفتم گوشي رو برداشتم ديدم همسر مهربون بود كه رفته بود بنزين بزنه و گفت پاشو تنبل خانم مگه قرار نيست بريم آ ه ا ر! تازه يادم افتاد كه امروز قراره بريم آ ها ر. تند تند خونه رو مرتب كردم و همسر مهربون اومد و بعدش هم همون دوستاي دكترمون از كرج اومدن و صبحونه خورديم و ديگه يازده بود كه راه افتاديم به سمت آ ه ار. اين دومين بار بود كه ميرفتيم! البته همسر مهربون چون خيلي اهل كوه و اينا بوده و چند بار هم به دماوند صعود كرده بيست و چندمين بارش بود كه ميومد. يك بود كه رسيديم و شروع كرديم به راهپيمايي و خانوم دوستمون وسطش هي ميگفت نميام! حال ندارم و دوباره همسر مهربون ترغيبش ميكرد كه بياد. ديروز فهميدم كه همسر مهربون چه روانشناس ماهريه! و بازم بهش افتخار كردم مثل هميشه! يه جا هم همسر دوستمون دچار اسپاسم حنجره شد و داشت خفه ميشد. من خيلي دلم براش سوخت اما نميتونستم چيزي بگم چون خودشون دوتا پزشك هستن و ميدونستن تو اون لحظه چيكار كنن! خلاصه كشون كشون ساعت ۴ رسيديم بالا به ا م ا م زاده! ناهار تن ماهي با خودمون برديم خورديم و بعد يكساعته برگشتيم پايين! و ترافيك خيلي زيادي همون ابتداي اوشون ف ش م بود كه باعث شد هشت و نيم برسيم خونه! دوستامون ميخواستن برن كه با اصرار فراوان نگهشون داشتيم و يه لوبيا پلو خوشمزه درست كرده و فيلم عروسيمون رو هم ديديم و عكس عروسي ديشب رو هم كه بهشون شون ديدم گفتن چقدر عروس درب و داغون بوده قيافش!و اونا رفتند و ما هم از خستگي غش كرديم!

اين بود خاطرات اين چند روز من!!!

خوش بوند دوستان و عزيزان من!!


ويژه: همسر مهربونم

عزيز و خوب و يار من

بهترين بهترين من

خيلي دوست دارم. عاشقانه دوست دارم. هميشه بهت افتخار ميكنم و خدا رو شكر ميكنم كه تو رو سرراه من قرار داد. بي تو من يعني هيچ. به اين ايمان دارم.

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+
پست چهل و چهارم: تصمیم گرفتیمممممممممم!
سلام سلام

اول اینکه عید همگی پیشاپیش مبارک. ایشالله همیشه خوب و خوش و سلامت باشید

دوم اینکه ممنون دوستای عزیزم. چقدر خوبه که آدم همچین دوستایی داشته باشه. مرسی عزیزانم از راهنماييهاي خوبتون در پست قبل و با تشكر ويژه از دلي و آتي عزيزم

سوم اینکه من و همسر مهربون دیروز ظهر اول رفتیم دانشگاه خودمون و کلی معطل شدیم تا برگه تاييد ممتازین رو بهم دادن!!! خیلی حس خوبی بود که با همسر مهربون رفته بودم. چون اون زمان که من اونجا درس میخوندم همسر مهربون رو هنوز نمیشناختم!!!بعد يكساعتي رانندگي كرديم تا رفتیم دانشگاه آ ز ا د واحد . . . که میدونستیم هیئت علمی دانشجوی دکترا میخوان. با رئیس دانشگاهش صحبت کردیم و اونم خودش واضحا گفت اگه بتونید سراسری بخونید برای خودتون خیلی بهتره و ما حتما بورستون میکنیم. ولی در مورد آ ز ا د گفت که به نفعتون نیست که بورس شید. البته مدارکمون رو گرفت و گفت من میفرستم هسته گزینش و کلی هم تحویلمون گرفت. تو راه برگشت کلی با همسر مهربون صحبت کردیم و قرار شد نرم!!!! و بدین ترتیب قرار شد اگه خیلی همت داشتم برم سراسری بخونم!!! این شد که پنج شنبه یعنی پس فردا که قرار بود برم برای بردن مدارکم برای ثبت نام و گفته بودن حتی اگه تعطیل رسمی هم بود مدارکم رو باید صبح ببرم مرکز آ ز م و ن دیگه کنسل شد و برای خودمون برنامه سفر به م ا س و ل ه گذاشتیم که با همون دوست همسر مهربون که یک ماه و چند روز پیش عروسیشون بود بریم م ا س و له!!!

اما شب که افطار خونه بابای همسر مهربون بودیم به نوعی نظرمون عوض شد و قرار شد پنج شنبه شب بریم عروسی برادر همسر خواهر وسطی همسر مهربون!!! نسبت فامیلی رو دارید دیگه؟!!!

بعد ساعت نه شب بود که تصمیم گرفتیم بریم ۷ ت ی ر و مانتو بخریم و نیم ساعت هم نتونستیم بگردیم چون ده و نیم شد و مغازه ها همه تعطیل و دست از پا درازتر برگشتیم بر منزل خودمان!!!

امروز هم خوشحال و شاد و خندان در حالیکه من به شدت به آرایشگاه جهت زیباسازی، لباس جهت عروسي، پول جهت خريد، كادو جهت هديه و . . . نياز دارم دارم براي خودم ميچرخم و شادم همينطوري!!! چون بانك هيچ پولي بهمون نداد چون پول نداشت!! ايران چ ك هم نداشت!! عابر بانكها هم تعطيل هستند مثل هميشه!!! و منم خوشحال و شاد و خندانم

حالا بريم سر اصل مطلب كه خوشتر است !!!


يكسال پيش چنين روزهايي

يكشنبه هشت مهر پارسال، اونروز بعد ازكار همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم چيتگر و با يه آقاي خيلي پير كه جزء اولين فارغ التحصيلهاي ن س ا جي بوده آشنا شديم و كلي از مصاحبتشون لذت بريديم. بعد تصميم گرفتيم بريم كرج همون كباب ب ن ا ب ي مخصوص كه هميشه ميريم. تا اونجا رفتيم ولي نميدونم چرا تعطيل بود! آيا بخاطر ماه رمضون بود؟خلاصه كه افطار تو راه يه چيزي خورديم و رفتيم ظ ه ي ر اسلام براي گرفتن كارتهاي عروسي كه آماده شده بود. اونا رو گرفتيم و رفتيم  و از سر كوچه باباي همسر مهربون كباب گرفتيم و برديم خونمون و دوتايي با هم اونا رو بلعيديمممممم! و همونم سحريمون شد و خونه خودمون كه ديگه كم كم داشت پر از كارتون وسايل ميشد خوابيديم.

دوشنبه نهم مهر پارسال، اونروز ساعت دو تنهايي رفتم بازار و چون شنبه كه با زندايي رفته بودم و سجاده هاي ترمه اي كه خريده بوديم وقتي اونا رو بردم خونه متوجه شدم كه اشتباهي بهم داده بنابراين اونروز رفتم دوباره بازار و اتفاقا فروشنده هم گفت همينكه شما رفتيد متوجه شديم كه اشتباهي بهتون داده بوديم و سجاده هاتونو نگهداشتيم كه بياييد و ببريد. بعدش تو بازار چرخيدم و يه سوريس آركوپال خيلي خوشگل و فانتزي ديدم كه هنوزم هركي مياد خونمون عاشق اونا ميشه و منم خيلي دوستشون دارم و ديدم و زودي رفتم و خريدمشون. البته سرويسش شش نفره بود و منم شش تاي ديگه بشقاب ميوه خوريش رو اضافه خريديم. بعد ديدم همون مغازه مثل سرويس چوبيهايي كه دو روز پيش خريده بودم رو داره البته همش رو نه و بعضيهاشو داشت. منم از سر فضولي قيمت سرويس ملاقه كفگير ايناي پايه دارش كه عينهو مال من بود رو پرسيدم و از تعجب شاخ در آوردم!!! چون ديدم كه قيمت اينا دقيقا نصف مال من بود!! سرويس چاقوهاي آشپزخونه و ترازو و اينا رو هم پرسيدم و ديدم كه هركدوم رو من از حدود ده هزار تومن تا بيست هزار تومن تومن گرونتر خريدم!!! هرچي نگاشون كردم ديدم مثل مثل مال خودم هستن!! گيج گيج بودم. خلاصه كه از همون مغازه يه سطل زباله چوبي و جاي دستمال كاغذي چوبي به رنگ قهوه اي سوخته خريدم و يه عالمه خرت و پرت ديگه هم همش سرراه گرفتم مثل جعبه فانتزي خلال دندون و گوش پاك كن، حوله عروسكي آشپزخونه و كلي خنزر پنزر ديگه كه الان يادم نيست و هرچي ميخريدم تو همون مغازه ميذاشتم و ميرفتم يه مغازه ديگه و آخر سر هم يه گاري گرفتم و دونه به دونه مغازه ها رو رفتم و همه رو بار زدم و رفتم سر سراغ همون فروشنده اي كه سرويس چوبيها رو ازش خريده بودم و اون موقع من اين شكلي بودم:

رفتم و بهش گفتم كه چرا اينقدر به من گرون داديد و اونم انكار ميكرد و ميگفت جنسهاي من خيلي عالي هستن و ماركشون اينه و پشتشون اينو نوشته و چوبشون اينطوريه و خلاصه كه كلي گفت جنس خوب خريديد و اينا و البته انصافا جنسهاش الان كه استفاده ميكنم عالي عالي هستن و بعد از اينهمه شستن اونها هنوزم مثل روز اول هستن و خيلي چوبشون خوبه! من يه كتري قوري ازاينا كه رنگي و فانتزي هستن و در قوريه با رنگ كتري و دسته كتري با رنگ قوري يكي هستن رو هم ازش خريده بودم و اونم پونزده هزار تومن بهم گرونترداده بود و همش هم ميگفت ببين زير كتري من اينو نوشته!! خلاصه كه گفتم باشه! من الان يادم نيست ولي ميرم خونه و همه رو با دقت نگاه ميكنم و اگه كلاه سرم گذاشته باشيد واي به حالتون كه با من طرفيد!! اونقدر با عصبانيت باهاش حرف ميزدم كه نميدونم چطوري قالب تهي نميكردالبته كه اينجور فروشنده ها پرروتر از اين حرفها تشريف دارن كه بترسنو بعد ماشين گرفتم و تا مترو آ ز ا دي رفتم و از اونجا هم همسر مهربون اومد دنبالم و وسايل رو ريختيم تو ماشين و برديم خونمون. همه چيزايي رو كه از اون فروشنده خريده بوديم نگاه كردم و تو فاكتور ديدم و مشخصاتشون هموني بود كه امروز تو بازار ديده بودم و سرانگشتي حساب كردم ديدم بيشتر از صد و پنجاه هزار تومن سرم كلاه گذاشته!!! آه از نهادم براومد و بهش زنگ زدم كه ديگه مغازه نبود و خودم رو اماده كردم كه برم سرسراغش و حالشو بگيرم!!!

بعد با همسر مهربون افطار كردم و بعد وسايل حموم دستشويي رو وصل كرديم كه يه عالمه طول كشيد و منم چون خيلي شاگرد خوبي هستم همسر مهربون ميگفت بهم پيچ گوشتي بده من پفك حلقه اي ميذاشتم دهنش و عين اين شل ممدها نگاش ميكردم كه چرا اينجوري منو نگااه ميكنه بعدش همسر مهربون منو رسوند خونه بابابزرگ و كلي مهمون داشتن و منم گفتم كه كارتهاي عروسي رو گرفتيم. و بعد رفتن مهمونا خوابيده بوديم كه ساعت دوازده شب زنگ زدن و به مادربزرگم خبر دادن كه همسر خواهرش به رحمت خدا رفته و اونم شبونه با اون يكي خواهرش كه اومد دنبالش رفتن شهرستان. اونشب خدا رو شكر كردم كه بهشون گفتكم كه كارتها رو گرفتيم وگرنه عروسيمون ممكن بود عقب بيفته و بهر حال خطر از بيخ گوشمون گذشت.


ويژه: همسر مهربونم

ماهى همیشه تشنه ام  

در زلال لطف بیكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه میل اوست 

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغكان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

 اى زلال پاك

جرعه جرعه جرعه میكشم ترا بكام خویش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو

اى همیشه خوب 

اى همیشه آشنا

  هر طرف كه میكنم نگاه  

تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه میكند شنا 
در میان بازوان تو  

ماهى همیشه تشنه ام  

اى زلال تابناك
یك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى  
ماهى تو جان سپرده روى خاك

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


 

 


[ ]
+
پست چهل و سوم: همچنان سرماخورده هستیم!!!!

سلام سلام

بعدا نوشت: من اونقدر قالب وبلاگمو عوض میکنم تا بلاگفا از رو بره!

همه خوب و خوش و سلامتيد؟

چقدر يهويي هوا سرد شده ها! من الان از سرما دارم ميلرزم به خودم!!

مرسی دوستای خوبم که همش حالمو میپرسید. همتون رو خیلی دوست دارم عزیزانم.

همه کامنتهای پر محبتتون رو خودنم. ببخشید که فرصت نشد جواب بدم

آتی جونم وقت نکرده بودم بهت سر بزنم وگرنه خیلیم دوست دارم عزیزم.

تی تی جونم برات آدرس رو ای-میل فرستادم. به دستت رسید خبرم کن

اگه وقت کنم به همتون سر میزنم و همه پستهای عقب افتادتون رو باید بخونم

من و همسر مهربون كماكان بيمار و سرماخورده هستيم و بهبوديمون خيلي كند پيش ميره! ديشب كه من نه شب از شدت بيماري و سردرد و بي حالي خوابم برد تا امروز صبح. امروز ديگه روزه نگرفتم! روزه هم خيلي ضعيفمون كرده!

دكتراي آزاد (سهميه ممتازين )قبول شدم و هنوز نميدونم برم يا نه! البته هزينش وحشتناكه! و اگه بخوام برم بايد حتما حتما يه جايي رو پيدا كنم بورسم كنن! اين چند روز بدجوري فكرم درگيره! شايدم حتي نرم دنبال بورسش و بي خيال شم. بعد از اون قضيه دكترا كه براتون تعريف كردم و خيلي راحت حقم رو خوردن ديگه از همه چي زده شدم و هيچ حس و حالي ندارم.

بي خيال دنيا! بريم سر قصه خريدهاي جهيزيه!!!!


و اما يكسال پيش در چنين روزهايي!

پنج شنبه پنجم مهر پارسال، اونروز همسر مهربون رفت سركار و منم حسابي سرويس بهداشتي و ايناي خونه رو ترتميز كردم. ظهر همسر مهربون اومد و هر دو روزه بوديم و يه كم خوابيديم و بعد اومدن يخچال و گاز و ماشين لباسشويي رو وصل كردن! من چون با ماشين ظرفشويي مخالفم بنابراين نخريديم. اون تميز كردن و چيدنش تو ماشين به نظرم چون كلي وقت ميبره نمي ارزه. البته شايد دليل اصليش اين باشه كه من خيلي تند و سريع ظرفها رو مي شورم و هروقت با كسي ظرف مي شوريم دادش درمياد كه يواشتر!!! و بنابراين نيازي به خريدش حس نميكنم!! چقدر پررو تشریف دارمَ نه!!!بعدش عصري رفتيم تره بار نزديك خونمون رو شناسايي كرديم و كلي خرت و پرت خريديم به اضافه يه عالمه لامپ كم مصرف و يه گوشي تلفن براي اتاق خوابمون. افطار مختصري خورديم و شام رو رفتيم جگركي بهار نارنج تو اكباتان. از اونجا هم رفتيم چيتگر. بعدش ديروقت بود رسيديم خونه خودمون و پرده اتاق مطالعه رو هم نصب كرديم و براي سحر يه چيزي سرهم كردم و همون موقع خورديم و خوابيديم.

جمعه ششم مهر پارسال، اونروز صبح كه از خواب بيدار شدم خيلي دلم گرفته بود. نميدونم چرا. اين بود كه به همسر مهربون گفتم منو ببر خونه بابابزرگم، زود باش منو ببر خونه بابابزرگم!!!! اونم هرچي مي گفت چت شده، جوابي نداشتم بدم چون خودمم نميدونستم چمه! فقط ميدونستم كه به شدت تو اون لحظه بي قرار و افسرده ام!!! راه افتاديم بريم خونه بابابزرگم كه یهو به همسر مهربون گفتم منو ببر دم مترو ميخوام برم يه كم تنهايي بگردم!!!! اين بود كه همسر مهربون هرچي گفت با هم بريم و منم ميگفتم نه ميخوام تنهايي برم. البته از قبل قرار بود اونروز بريم ش و ش براي خريد چيني و آركوپال!!! همسر مهربون با دلخوري منو گذاشت دم مترو آ ز ا د ي و رفت!! ده دقيقه هم بدون اون نتونستم دووم بيارم و بهش زنگ زدم و گفتم برميگردي پيشم؟ انتظار داشتم يه كم داد و بيداد كنه و نياد، بگه كه خودت به زود منو فرستادي برم حالا ميگي كه برگردم! ولي مثل هميشه خوب و مهربون زودي برگشت و هيچي ديوونه بازيهام رو به روم نيوورد و منم مثل هميشه شرمسار محبتهايي خالصانش شدم. ماشين رو همونجا گذاشتيم و با مترو رفتيم ش و ش. همه مغازه ها رو گشتيم و از آركوپالهاشون اصلا خوشم نيومد و فقط يه سرويس چيني ديدم كه خيلي تك بود و سريع اونو خريديم و ديگه چون ساعت دو بود و جمعه بود مغازه ها هم داشتن تعطيل ميكردن و سرويس رو برديم خونمون. براي افطار هم آبميوه گيري رو سرهم كرديم و براي اولين بار باهاش آبميوه كه نه، آب هويج گرفتيم و آب هويج بستني خورديم!!! شام هم رفتيم عطاويچ و دلي از غذا دراورديم و بعد همسر مهربون منو رسوند خونه بابابزرگ و خودشم رفت خونشون! همينكه از هم خداحافظي كرديم دلم گرفت، بدون اون هيچوقت نميتونم زندگي كنم! اينو مطمئنم!

شنبه هفتم مهر پارسال، صبحش از خونه بابابزرگم زدم بيرون و حس سركار رفتن نبود، اين بود كه به زندايي كوچيكه كه خيلي هم دوستش دارم زنگ زدم و گفتم مياي با هم بريم بازار خريد خرت و پرتها!! اونم قبول كرد رفتم دنبالش و با هم رفتيم بازار. زندايي خوب و مهربونم تو چند روز گذشته يه ليست بالابلند از تمامي وسايل خرده ريز خونه تهيه كرده بود و خودش مي گفت تو خوه راه ميرفتم و هرچي ميديم زود تو اين ليست مينوشتم!!

خلاصه رفتيم و اول ادويه ها و سبزيجات خشك و زعفرون و اينا رو خريديم بعد هم و كل سرويس چوب(جاي سيب زميني پياز، تخته گوشت، سرويس چايي و كافه و شكر، زعفرون ساب، فلفل ساب، آبليمو خوري و سركه خوري دو تايي، قند و شكر روميزي، هاون و ظرفش و غيره رو كه همه رو چوبي خريدم!!) و بعد از چوب لباسي پشت در حموم و اتاق خوابا گرفته تا اسفند دود كن و دستمال آشپزخونه و سرويس دم كني و دستگيره و پيش بند و دستكش فر و سيني بزرگ مجلسي، ست سيني  و يه سيني نقره بزرگ و سيني دم دستي و چند نوع مختلف ظرف تو يخچالي و ظرف آب و ظرف آبليموي دم دستي و  . . . ) آرام پز، زودپز دوقلو، پلوپز،ميز اتو، طناب سيار، و سرويش قابلمه هام رو هم يه سرويس 20 تيكه چدن برداشتم و البته دو دست قابلمه لعابي هم گرفتم براي خورش!! همه رو خريديم. اينا چيزاييه كه يادم مونده كه اونروز چي خریديم وگرنه خيلي بيشتر از اينا بود و در خريد توي يك روز اونم در عرض چهار پنج ساعت انقلابي بود در نوع خودش. يادش بخير. خلاصه كه اونروز نزديك سه ميليون خرج كردم و هرچي پول داشتم دادم. بعدش چهارتا تا چرخي گرفتيم و همه بارها رو ريختيم توي چرخا و يادمه كه داشتيم از باز ميومديم بيرون كه زندايي يه جاي مايع ظرفشويي ديد كه شكل قو بود و چشم الكترونيكي داشت و گفت اينو هم بخر كه ديدم پنج تومن بيشتر پول همرام نيست و اونم چهارده تومن پولش بود. زودي رفتم اونور خيابون و از عابر بانك پول گرفتم و اومدم خريدمش. خلاصه كه هردومون روزه بوديم و حسابي از كت و كول هم افتاديم. اونقدر خرت و پرت خريده بوديم كه يه ماشين گرفتيم و پرش كرديم وسايل و رفتيم خونمون!! تازه وسط راه يادم افتاد كه كليد همرام نيست!! زنگ زدم همسر مهربون اونم رفته بود كرج ماموريت و اين بود كه به باباش زنگ زد و اونم زودي يه دسته كليد زاپاس برامون اورد. سه تايي با هم وسايل رو برديم بالا. هركدوم هفت هشت باري از پله ها رفتيم و اومديم تا بالاخره همه وسايل رو برديم بالا. واقعا داشتم از پا ميفتادم. زندايي اولين بار كه رسيد تو خونه يه گيلي لي لي بلند كشيد و كلي شادي كرد و اسفند دود كرد.  همسر مهربون هم تا ما وسايل رو برده بوديم بالا خودشو رسوند و اونم كلي شادي كرد. بعدش چون خونه دايي كوچيكه و باباي همسر مهربون خيلي به هم نزديك بود باباي همسر مهربون داشت ميرفت خونشون و زندايي هم باهاش رفت چون بچه هاش از مدرسه اومده بودن و هنوزم وقتي ياد اون روز ميفتم كلي ممنون زندايي كوچيكه ميشم كه با دلسوزي تمام و صبر و حوصله تمام ريز و درسشتهاي آشپزخونه و خونه رو باهام خريد . البته يه بار ديگه هم دوباره باهام اومد خريد. مینویسمش!!!

با همسر مهربون افطار كرديم و بعد منو رسوند خونه بابابزرگ و به اونا نگفتم با زندايي كوچيكه رفتم خريد. چون اونوقت ميگفتن چرا به ما نگفتي باهات بيايم!! و منم اصلا سليقشون رو قبول نداشتم. چون زندايي كوچيكه به خوش سليقگي معروفه و زبانزد خاص و عام. بارها خودم پيشش بودم كه مثلا دوست خواهرش يا دخترخاله همسايشون زنگ زده و در مورد خريد و اينكه چي بخره و چجوري باشه و از كجا بخره بهش زنگ زده و اونم راهنماييشون كرده. سليقش خيلي تكه و عالي. و من و همسر مهربون هم خيلي دوستش داريم. مرسي زندايي خوبم.


ويژه: همسر مهربونم

ای همیشه ماه من

ای تمام هستیم

ای تمام جان من

با تو به خلوتی نگفتنی رسیده ام. به آسمان به کهکشان به جاودان رسیده ام

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+
پست چهل و دوم: اي هميشه خوب!!!

سلام سلام

بعد از يه تاخير نسبتا طولاني اومدم. ماه رمضون فرصت خيلي كمي برام ميذاره كه اونم صرف كارهاي شركت ميشه. این روزها من و همسر مهربون به شدت بیماریم. همسر مهربون که خیلی بدتره. نمیدونم چیکار کنیم خوب شیم!!!

بگذريم و زودي بريم دنبال يكسال پيش اين روزها.


و اما يكسال پيش اينروزها

درست از اون روزي كه از پست قبل ننوشته بودم مينويسم.

يكشنبه اول مهر سال گذشته

از چند روز پيشش حساب كرديم ديديم ميتونيم همه چيز رو سريع جمع كنيم و زودي عروسي بگيريم. اين بود كه همسر مهربون به بابا زنگ زد و باهاش صلاح و مشورت كرد و بابا هم قبول كرد كه زودي عروسي بگيريم. قرارمون هم شد اولين جمعه بعد عيد فطر!!! به همين سرعت!!!! بنابراين اونروز بابا رفته بود و برامون تالار رزرو كرده بود. ما ميخواستيم جمعه بعد ماه رمضون عروسيمون باشه كه اون موقع گيرش نيومده بود و براي دو جمعه بعدش رزرو كرده بود. خيلي خوشحال شدم. به همسر مهربون زنگ زدم و اونم كلي خوشحال شد. تصور اينكه كمتر از يكماه ديگه عروس ميشم تو يه لباس سفيد و پاك برام خيلي زيبا و رويايي بود. لباس سفيد عروسي چيزيه كه جزء  آرزوهای قشنگ  هر دختري ميتونه باشه. خلاصه بعدازظهر همسر مهربون اومد دنبالم و يه آدرس مامان بزرگم داده بود براي خريدن فرش كه دوست بابابزرگم بود و گفت فرشهاي خوب بهتون ميده ما هم رفتيم همونجا ولي تعطيل بود. بعدش گفتيم ولش كن ميريم م و ل و ي. خلاصه ماشين رو دم مترو آ ز ا د ي گذاشتيم و رفتيم اونجا. يه عالمه گشتيم و گشتيم و گشتيم تا رسيديم به يه فرشفروشي و اونم آدرس انبارشون رو داد و گفت بريم از اونجا بخريم كه قيمتهاش هم مناسبتره و هم طرحهاش متنوعتر. وقتي رسيديم اونجا همسر مهربون اونجا رو شناخت و گفت كه پارسال براي خواهر كوچيكش هم از همينجا فرش خريده بودن.

خلاصه كه فرشها و پادري و نيم دري و پشتي و اينجور خرت و پرتها رو همه رو خريديم و بعد يه ماشين گرفتيم و تا مترو ما رو رسوند. البته كه از زمان افطار هم يه يك ساعتي گذشته بود و ما اونقدر سرگرم خريد بوديم كه متوجه نشده بوديم. از مترو هم فرشهاي بزرگ رو همسر مهربون بست رو طاق ماشين و بقيه رو رو صندلي و كاپوت عقب گذاشتيم و رفتيم خونمون. طاق ماشين  بخاطر سنگيني فرشها خوابيده بود ولي همسر مهربون تقي بهش زد و صاف شد. دو تايي اون همه فرش رو از پله ها برديم بالا و بعد ساعت نه شب بود كه تازه افطار كرديم!!!!. و رفتيم شام هم بيرون خورديم و حدود ده هم همسر مهربون منو رسوند خونه بابابززرگم و خودش هم رفت خونشون.

دوشنبه دوم مهر پارسال

و اما اون روز دوم مهر پارسال و دوشنبه بود. ما اندازه يكي از پنجره ها رو نميدونم چرا كمتر گرفته بوديم و پرده و چوب پرده اش يه نيم متري كوچكتر شده بودن. اين بود كه اونروز صبح همسر مهربون رفته بود و چوب پرده خريده بود و برده بود نصب كرده بود. وسط كارش رفته بود سر سراغ تجهيز خونه!!! عصري هم يه كاري براش پيش اومد و نتونست تا 5 بياد  دنبالم اين بود كه منم چون حوصلم سر رفت زودي پريدم سوار ماشين شدم و رفتم شهروند ب ه ر و د و كلي اونجا چرخيدم. همسر مهربون هم بهش گفتم ميرم اونجا ولي نميدونم چطوري تو اون فروشگاه به اون بزرگي منو پيدا كرده بود و یهو دیدم یکی پشت سرم بهم میگه خانم با من ازدواج میکنید!!! برگشتم دیدم همسر مهربونه که داره میخنده!!! ساعت 5 بود كه همسر مهربون رسيد و خلاصه اونجا كلي گشتيم و بعد به سرمون زد و رفتيم دوباره امين ح ض و ر و ابميوه گيري، غذاساز، اتو، جاروبرقي، چرخ گوشت و از اينجور خرت و پرتها رو خريديم. اول جهیزیه خریدنمون بابا برام پول ریخته بود به حسابم و اونروزا هر روز صبح ميرفتم بانك و یه مقدار از پولا رو برميداشتم. اين بود كه هميشه پول همرام بود و وقتي از اين تصميمات ناگهاني ميگرفتم پول همرامون بود كه چيزي بخريم. همونجا هم افطار كرديم و وسايل رو برديم خونه و با همسر مهربون پنجره ها و در و ديوار و كف اتاق خواب رو تميز كرديم و سرويس خوابمون رو چيديم.این اولین چیدمان خونه کوچم ما بود همسر مهربون هم با بابا زنگ زد و در مورد غذا و ميوه و اينا براي تالار با هم صحبت كردند و چون ديگه خيلي دير شده بود به مامان بزرگم اينا خبر دادم كه شب خونه باباي همسر مهربون ميمونيم. از همون دروغهاي شاخدار هميشگي!!! و بعد رفتيم و كلي خوراكي خريديم براي سحر و همونجا خوابيديم.

و اما سوم مهر پارسال

اونروز با همسر مهربون رفتيم سركار و بعدازظهر هم همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونمون و دوباره دو تايي كوزت كاري كرديم. اون شب شركت همسر مهربون مراسم افطاري داشت و بنابراين برخلاف هرشب، عصر با يه زبون دراز سه و نيم متري كه كسي جرات نداشته بپرسه چه خبرا رفتم خونه بابابزرگ و همسر مهربون هم رفت آماده شه بره به قول خودش: افطار پ ا ر ت ي!!!

و اما چهارم مهر پارسال

اونروز قرار بود بريم و كارت عروسي سفارش بديم. و اين در حالي بود كه هنوز خريد نصف بيشتر جهيزيه مونده بود، چيدنش كه ديگه هيچي!! لباس حنابندون و مهموني و هيچ نوع لباس ديگري نه براي عروس و نه داماد تهيه نشده بود، با هيچ فيلمبردار و عكاسي صحبت نشده بود، آرايشگاه قرار بود يه روز بريم اصفهان و بريم بگرديم و تازه يه آرايشگاه پيدا كنيم كه اينجانب را در روز عروسي زيبا نمايند و يه عالمه كار انجام نشده ديگه! ولي من و همسر مهربون اونقدر عجله داشتيم كه زودتر بريم خونه خودمون كه اين چيزا اصلا برامون مهم نبود. خدا كمكمون كرد وگرنه خيلي خل بازي بود كه با اونهمه كار مونده قرار بود كمتر از يكماه ديگه هم عروسي كنيم. اونم در حاليكه هر دومون سركار بوديم، بابا مامان من يه شهر ديگه بودن و در واقع همه كارها رو قرار بود خودمون انجام بديم!!!

خلاصه كه اونروز با همسر مهربون اونم با مترو رفتيم ظ ه ي ر اسلام دنبال كارت عروسي. يه عالمه گشتيم و بازم هيچي نپسنديديم. تا افطار شد. اونجا تو ميدون ب ه ا ر س ت ا ن نمايشگاه د ف ا ع مقدس بود و موقع افطار رفتيم و افطار صلواتي خورديم. يادش بخير. بعد افطار دوباره كلي گشتيم تا اينكه كارت عزيزمون رو پيدا كرديم و پسنديديم و سفارش داديم. عاشق كارت عروسيمون هستم ديوانه وار. حالا حتما عكسش رو ميذارم!!! از قبل سرانگشتي حساب كرده بوديم چند نفر مهمون داريم. حدود چهارصد و بيست سي نفر  نفر ميشدن و بنابراين حدود كارتها رو هم ميدونستيم و حتي سي چهل تا هم اضافه سفارش داديم كه اگه يكي رو از قلم انداخته بوديم و حساب نكرده بوديم بهش كارت بديم!!! و البته كه هيشكي رو از قلم ننداخته بوديم و همه اون كارتهاي اضافه موند براي خود خودمون بعدش چون تازه ساعت ده بود كه از اونجا راه افتاديم بريم خونه اون شب هم از خيز خونه بابابزرگه و مامان بزرگه گذشتم!!! و دوباره رفتيم خونه خودمون. چون هنوز يخچال رو وصل نكرده بوديم و قرار بود فردا بيان و تازه وصلش كنن اين بود كه دوباره رفتيم و براي سحر كالباس تنوري و نون و نوشابه خريديم!!! بله عزيزان من اون روزها ما با كالباس و نوشابه سحري ميخورديم و لاغير و زير نور شمع درس ميخونديم. امكانات نبود كه ننه جان!!!!. نميدونم چطوري ميتونستيم با اون تغذيه نامناسب روزه بگيريم و عصر هم بريم خريد جهيزيه كه اقرار ميكنم جزء زيباترين، پرهيجان ترين، بهترين  و در عين حال كلافه كننده ترين خريدهاي من بود.


ويژه: همسر مهربونم

 اى همیشه خوب  

ماهى همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه میل اوست
موج دیدگان مهربان تو  

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!