تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست شصت و چهارم: لیوان کاغذی!!

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاء الله؟

همونطور كه گفته بودم ديروز رفتيم پارك ف ن ا و ر ي اطلاعات. به نظر من كه خيلي جاي خوب و مفيديه! چقدر حسرت خوردم كه دوران دانشجويي با اينجور جاها آشنا نبودم! براي انجام پروژه و اينا كه عاليه!

مونا جون خوش به حالت كه پروژت رو داري اونجا انجام ميدي!

يه فضاي خيلي وسيع با كلي ساختمونهاي شيك و پيك و عظيم! همشم بحث تحقيقات و اينا بود. من كه خيلي خوشم اومد! اونجا از ايده هاي نو واقعا حمايت ميكنن! اينو با كنكاش زياد خودم متوجه شدم!

يه نمايشگاه هم داشت كه محصولات چند تا شركت توش بود! هر كدوموشون تو زمينه خودشون تو دنيا بي نظير بودن! از دارو و كود گياهي گرفته تا اينورترهاي قدرت! به هرحال عليرغم پس زمينه ذهني منفي كه داشتم از اونجا خيلي خوشم اومد!

تازه اونقدر خوشم اومده بود كه به سرم زده شرايط رو بسنجم و ببينم ميتونم برم اونجا كار كنم و با وانا همکاری کنم!

از يه چيزي كه خيلي خوشم اومد استفاده از ليوانهاي كاغذي بود كه تو همه قسمتهاي اونجا به اون بزرگي استفاده ميشد! من عاشق ليوانهاي كاغذيم! ليوانهايي كه در مدت چهار پنج هفته در طبيعت كاملا تجزيه ميشن! فناوري دوستدار محيط زيست توشون استفاده شده! خيلي خوشگل و خوشرنگ و متنوع هستن! هيچگونه عوارضي ندارن! خوراكيها و يا نوشيدنيهاي داغ رو با خيال راحت از اينكه هيچ ضرري ندارن ميشه توشون خورد! از همون ليوناي كاغذيش فهميدم كه اونجا يه جاي درست و حسابيه!  از ليوان كاغذي خاطره دارم يه عالمه!

تو دوران دانشجويي بوفه دانشگاهمون ليوان كاغذي داشت! از همونجا من عاشق اين ليوانا شدم! با يكي از دوستام موقع استراحتمون ميرفتيم و به عشق اون ليوان كاغذيا چايي ميخورديم! يادش بخير! اون موقع خيلي جاهاي محدود ليوان كاغذي داشت!

اولا ميرفتيم تو بوفه اي كه نزديك اتاق پروژمون بود و از اونجا چايي ميگرفتيم! دانشگاهمون دو تا بوفه داشت! كه اون يكي خيلي ازمون دور بود و يكربع تا اون بوفه راه بود! ولي اين يكي بوفه نزديكمون بود و اراده ميكرديم، تو بوفه بوديم!

ما هم همش اين بوفه نزديكه بوديم و اون يكي بوفه رو نميرفتيم اصلا! تا اينكه يه هفته من و دوستم رفتيم خونه و وقتي اولين روز برگشتيم دانشگاه و رفتيم پيش به سمت ليواناي كاغذي، ديديم تو اون بوفه رامون ندادن! روشم زده بودن : بوفه مخصوص برادران" ورود خواهران ممنوع!

ولي من و دوستم با پررويي تمام رفتيم تو و اون آقا فروشندهه گفت نميتونيم بهتون هيچي بفروشيم! بوفه خواهران برادران جدا شده و بريد اون يكي بوفه كه مخصوص خواهرانه! برامون مسئوليت داره! ما هم كلي غرغر كرديم و بحثهاي روشنفكري كرديم و به سمت اون بوفه راه افتاديم!

ولي اونجا ليواناش از اين پلاستيكيا بود كه هم سرطانزا هستش! هم چايي توش خيلي بدمزه است! هم خوشگل نيست! هم تو محيط زيست تجزيه نميشه! و ما هم چاييمونم نخورديم!

اونروز گذشت و فردا دوباره موقع چايي خوردن من و دوستم دپرس بوديم كه چيكار كنيم!

شايد باورتون نشه! تمام عشق من و دوستم اين بود كه بريم از اون چاييا تو ليوان كاغذي بگيريم و بريم همون نزديكيا كه يه جاي دنج پر از درخت بود و بشينيم رو چمنها و چايي بخوريم! يادش بخير!

اونجا يه عالمه درخت داشت و خيلي دنج بود! در هر ده سال شايد يه نفر از اونجا رد ميشد! خيلي خوشگل بود! من و دوستم هم همش صمغ درختها رو ميكنديم! اسمشم گذاشته بوديم صمغ دوني!!

اونروز ديديم بدون اون ليواناي خوشگل ديگه چايي خوردن هيچ مزه اي نداره و رفتيم نزديك اون بوفه و داشتيم نقشه ميريختيم كه چه جوري بريم تو! يكي از نقشه هامون اين بود كه يكيمون خودشو به بي حالي بزنه و اون يكي تند تند بدوه تو بوفه و بگه يه ليوان چايي بديد! چه فكر مسخره اي! الان يادش ميفتم ميبينم كه عشق اون ليوان كاغذيا چقدر ديوونمون كرده بود!

ولي همون موقع فروشندش اومد بيرون و دويديم جلو و گفتيم كه بهمو چايي بده و كلي براش توضيح داديم و اونم قبول كرد و قرار شد هروقت ميخوايم چايي بخوريم بريم و پشت در شيشه اي بايستيم و نريم تو بوفه و اونم برامون چايي بياره بيرون بوفه! اين شد كه ما هم به ليواناي كاغذي عزيزمون رسيديم!

خب و اما بحث امروزمون:

بعضي وقتها ما انسانها به كوچيكترين چيزاي زندگيمون اهميت ميديم در حاليكه از بزرگترين اونا غافل ميمونيم!

نمونش همين ليواناي پلاستيكي كه هرجا ميخواي چايي بخري تو اينا بهت چايي ميدن! چقدرم ضرر دارن! هم خوردن غذا و نوشيدني داغ توشون ضرر داره و سرطانزاست! هم بدمزشون ميكنه! و دو تا عيب بد ديگه اي كه دارن اينه كه تو محيط زيست تجزيه نميشن و از همه بدتر اينكه از مواد بازيافتي تهيه ميشن! يعني به راحتي بازيافت ميشن و دوباره ازشون ليوان ميسازن!

ماها هم كه با فراغ بال هر بار كه ميخوايم بيرون چايي بخوريم تو اونا ميخوريم! من و همسر مهربون كه جديدا از اين ليوان كاغذياي خوشگل ميخريم و تو ماشين ميذاريم!  هروقت بيرون ميخوايم چايي بخوريم ميگيم تو اونا برامون بريزن و خيالمون هم راحته راحته كه هيچي ضرر ندارن! البته من هرچي در مورد اين ليوانا ميدونم از همسر مهربون ياد گرفتم! اون خيلي خوب اين ليوانا رو ميشناسه و حتي يه بار پروسه ساختشون رو كامل برام توضيح داد!

ولي كمتر فروشنده اي رغبت به ارائه سرويس تو اين ليوانا داره! چون اون يكيا ارزونترن! فقط همين! و ما سلامتيمون رو به خاطر ده بيست تومن ارزونتر ميديم دستشون!

خيلي چيزا رو به راحتي ميشه تغيير داد! خيلي چيزا رو به راحتي ميشه فرهنگش رو تو جامعه وارد كرد! چند وقت پيش همون دوست پزشكمون كه از طرفداران پر و پاقرص ليوان كاغذيه ميگفت يه فيلم سينمايي ديده كه تو سال 1982 ساخته شده بوده و توي اون فيلم ليوان كاغذي رو ميزاي رستوراناشون بوده!

اونوقت ما چي! تو همه كشورهاي پيشرفته و حتي خيلي از كشورهاي جهان سوم ليواناي پلاستيكي ممنوع هستن! ولي تو كشور ما چي! به نسبت تعداد فروشندگان، كمتر جايي هستش كه از ليوان كاغذيا استفاده كنه! اونم محدود ميشه به جاهاي خوب و شيك و يا جاهايي كه شعور فروشنده به اين ميرسه كه ليوان پلاستيكيا چقدر ضرر داره!

خيليامون هم شايد تفاوت اين دو تا رو ندونيم! ليوناي كاغذي به هيچ عنوان قابل بازيافت نيستن! روشون يه روكش پی ای هستش و بنابراين نميشه بازيافتشون كرد! فناوريشو هم ما ايرانيا نداريم! كاغذاش وارداتيه! ولي در مدت چهار پنج هفته تو محيط زيست كاملا تجزيه ميشن! استفاده ازشون هيچ ضرري نداره! تازه كلي هم متنوع هستن و رنگها و طرحهاي خوشگلي دارن! دقيقا بر عكس ليواناي پلاستيكي كه همشون عيب و ضرره!! ليواناي پلاستيكي فقط ده بيست تومن ارزونترن همين!

ماها اگه هربار كه ميريم بيرون و تو اين ليواناي پلاستيكي بهمون سرويس ميدن نخريم و بگيم كه چون اين ليوان پلاستيكيا سرطانزا هستن نميخريم و خيلي مضرن كم كم اين فرهنگ تو جامعمون جا ميفته! شايد به نظر كار كوچيكي بياد ولي نتيجش عاليه! ديگه اين كه دست خودمونه و نميتونيم گردن دولت و كشور و مسئولين بندازيم!

اینم بحث شیرین لیوان کاغذی!

 


ويژه: همسر مهربونم

دوست دارم عزيزم!

دوست دارم مرد من!

دوست دارم متفكر كوچولوي من!

خيلي چيزا ازت ياد ميگيرم هر روز و هر روز!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 

 


[ ]
+
پست شصت و سوم: من اومدم! من امدم!!

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاء الله؟

من اومدم! من اومدم!!!

از صبح هرچی آپ میکنم شکلکهاش نمیاد! نمیدونم چرا! بنابراین این پست فاقد شکلک میباشد!

ميگم چقدر منم دارم كم كم كمرنگ ميشم ها! از چهارشنبه نبودم! ديروزم ماموريت بودم!

ديروز من ماموريت بودم و همسر مهربون هم تحويل پروژه داشتن! از نه صبح تا چهار بعدازظهر تحويل پروژشون طول كشيده بود. اين روزا همسر مهربون خيلي فشار كاري رو داره تحمل ميكنه، كلي استرس روشه و منم هيچ كاري از دستم برنمياد براش بكنم!

ديروز صبح هفت و نيم قرار بود كه بريم ماموريت! همسر مهربون سر راهش تا شركتشون ترافيك نداره اما چون منو ميرسونه، هم مسيرش كلي دورتر ميشه و هم صبحها كلي تو ترافيك معطل ميشه و منم بسي شرمنده! ديروز اونقدر سر راهمون ترافيك بود كه يه ربع دير رسيدم! مسيري كه تا يكي دو ماه پيش هيچوقت ترافيك نداشت حالا پر از ماشيناييه كه مثل مورچه بايد راه برن! هر يك متر ده دقيقه!

وقتي رسيديم دم شركت، رئيس بزرگ و مدير يكي از بخشهاي ديگه منتظر وايساده بودن! رئيس بخش خودمون هم كه رفته بود ماشينش رو پارك كنه و بياد! با كلي خجالت پياده شدم! ولي به روم نياوردن! بعدش پيش به سوي ماموريت به يك شهرستان همجوار!!

وقتي رسيديم دو تا از دكتراهاي كله گنده كه عضو هيئت علمي هم بودن داشتن سمينار ميدادن! يك سمينار آبكي! من كه خودم روم نميشه برم و همچين سميناري رو بدم! اونا چطوري روشون شد الله اعلم!

سمينار تا ظهر طول كشيد و ناهار رو هم مهمون اون شركته بوديم و بردنمون يه رستوران خيلي شيك كه وسط راه گمشون كرديم! داشتيم فكرهاي شيطاني ميكرديم كه احتمالا مارو پيچوندن كه نميدونم شماره رئيس بزرگ رو از كجا گير اورده بودن كه بهش زنگ زدن و اونا رسيده بودن و كلي به ما آدرس دادن و هر ده دقيقه هم زنگ ميزدن كه چرا هنوز نرسيديد! و ما هم كه از هركي آدرس ميپرسيديم اشتباهي راهنمايي ميكرد! البته اين بخاطر اون بود كه اون شهر هرميدونش سه تا اسم داشت! اسم محلي، اسم مذهبي، اسم علمي!

بعد از ناهار هم بازم جلسه و ديگه ساعت شش بعدازظهر بود كه رسيديم تهران!

رفتم خونه و شام" اسفناج از نوعي ديگر" درست كردم! باور كنيد! اسمشو از تو كتاب خوراكيها پيدا كردم و اسمش همين بود! همسر مهربون هم پرسيد اسمش چيه و منم اسمشو گفتم فكر كرد كه خودم اين اسم رو روش گذاشتم!

امروز صبح هم با همسر مهربون اومديم سركار! فردا صبح هم ميخوان ببرنمون پارك ف ن ا و ر ي اطلاعات! دوست دارم ببينم تو اين پاركها دقيقا چيكار ميكنن! حالا ميامو تعريف ميكنم!

ديگه اينكه يكي از دوستام كه فوق مهندسي پزشكيه و پارسال دكترا قبول شد و نرفت جمعه بهم زنگ زد و گفت امسال فوق مشاوره شركت كرده! جل الخالق! حالا جالبه كه يكي از همكارامون كه سال 82 دكترا يه دانشگاه عالي قبول شده بود و يه ترم خونده و انصراف داده بوده و اومده سركار! چون به اين نتيجه رسيده بوده كه نمي ارزه كه كلي وقت صرف كنه و درس بخونه! حالا امسال دوباره رفته و امتحان داده و دوباره همون دانشگاه خفن دكترا قبول شده و داره ميخونه! و از شركت ما هم انصراف داده و البته پروژه اي مياد اينجا و كار ميكنه! ميگم عجب دوره زمونه ايه ها! يه گوشش مايه خندست يه گوشش مايه گريست!

مطالب بالا رو فقط براي خالي نبودن عريضه گفتم! ميگما اگه من خبرنگار بودم، ماه اول كه نه، ولي ماه دوم حتما اخراجم ميكردن! چون كلي سوژه ميومد تو ذهنم و هيچكدوم رو هم دنبال نميكردم چون نميشد از بينشون يكي رو انتخاب كنم و بنابراين هيچ سوژه اي براي نوشتن به ذهنم نميرسيد!!!

الانم دوست ندارم تو وبلاگم فقط روزمرگي ها رو بنويسم و دلم ميخواد هربار يكي از موضوعات روزمرگي رو به چالش بكشم و نظر شماها رو بدونم ولي اونقدر موضوع مياد تو ذهنم كه نميدونم به كدوم بپردازم و اين ميشه كه نه اين نه اون! و ياد اين ضرب المثل ميفتم كه كاچي به از هيچي!!!

خب ديگه فردا هم تا بعدازظهر نيستم! ولي سه شنبه خواهم بود! شايد تا اون موقع يه كم ذهنم رو مرتب كردم و با يه موضوع جنجالي، هيجان انگيز، جالبناك و مهيج اومدم و نوشتم!


ويژه: همسر مهربونم

خوب خوب من!

مرسي كه از خواب صبحت بخاطر من ميزني!

مرسي كه كلي راهتو بخاطر من دور ميكني!

مرسي كه خيلي وقتها غرغراي منو تحمل ميكني!

مرسي كه مثل كوه استواري!

مرسي كه با مشكلات زندگي داري مردانه ميجنگي!

بهت افتخار ميكنم نه مثل هميشه، بلكه خيلي بيشتر از هميشه و خيلي مطمئنتر از هميشه!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.

 


[ ]
+
پست شصت و دوم: يه كم دلتنگانه!!!
سلام سلام!

امروز نمیخواستم آپ کنم ولی چون شنبه ماموریت هستم و نخواهم بود گفتم بیام و یه آپی بکنم!

دیروز یه روز پر از استرس بود برای همسر مهربون و بنابراین برای ما!

شنبه یه پروژه مهم رو باید تحویل بدن!

چند روزه که قراره بمونن تا اخرشب شرکت و روش کار کنن و هربار نمیشه!

يه بار همكارش نمياد! يه بار جور نميشه! يه بار اينجوري! يه بار اونجوري!

دیروزم نشد! و كلي استرس بيشتري بر همسر مهربون وارد شد!

بعد وسط روز داشت تلفنی با من صحبت میکرد یهو صدای ماشین دراومد و رفت و اومد بهم زنگ زد گفت قاب آیینه بغل ماشین رو شکوندن!

موبايل منم قاط زده بود و هرچي همسر مهربون به گوشيم زنگ ميزده و فكر ميكرده من ورنميدارم! در صورتيكه گوشيم نه زنگ ميخورد! نه ميسكال ميفتاد ونه هيچ چيز ديگه! تلفنهاي اداره هم كه قربونشون برم هيچوقت درست نيستن! از هر ده بار به بار ميگيرن كه اونم ديروز همون موقعي بود كه قاب آيينه ماشين همسر مهربون رو شكوندن!

و چند تا اتفاق ريز و درشت ديگه كه ديرزو حسابي رو اعصاب همسر مهربون بود! 

امروز صبحم زنگ زد و گفت که موبایلش قطع شده!

دیروز عصر که اومد دنبالم و رفتیم خونه خیلی دپرس بود! ولی سعی میکرد که به روی خودش نیاره!

من دلم میخواست همه دق دلیها و غصه هاش رو سر من خالی کنه تا آروم بشه! ولی اون خوددارتر از این حرفاست! حتي كلي هم با هم و ر ق بازي كرديم!

نمیدونم چی بگم!

بعضی وقتها دلم میسوزه! دلم براي خودمون و جوونيم ميسوزه!

امروزم آپ آتی رو دیدم و منم ديدم كه اينروزا مثل اون فكر ميكنم!

نميدونم چي بگم!

همه عمر رو بايد بدويم و بدويم و در خوشبينانه ترين حالت توي ۵۰-۶۰ سالگي يه كم آروم و قرار بگيريم و استرسامون كمتر شه! كه چي بشه؟ اونموقع ديگه نيروي جووني رو نداريم!

البته شايد خيليام اينطوري نباشن! از همون اول زندگيشون تامين باشن! خانواده هاشون پشتيبانشون باشن! اونا روكار ندارم!

خودمون رو ميگم كه فقط خودمون و خودمون هستيم! خودمون بايد همه چيز رو بسازيم! خودمون بايد از صفر شروع كنيم و بريم رو به جلو!

نميخوام بيشتر از اين انرژي منفي بدم!

ولي وقتي اين چيزا مياد تو ذهنم يه چيز خيلي آرومم ميكنه! اونم اينه كه:

خدا خيلي بالاتر از حساب كتاباي ماست!

خيلي بزرگتر از اون چيزيه كه ما با ذهن محدود و خودبين خودمون بتونيم فكرشو بكينم!

و مطئنم كه ما رو ميبينه و فقط ميخواد كه ما هم نتيجه و آخر همه تلاشامونو به اون واگذار كنيم تا بهترينها رو برامون رقم بزنه!

خداي خوبم!

به همه ما كمك كن! يار هممون باش! مواظب هممون باش!

دست هممون رو بگير و ياريمون كن!

هممون رو هميشه خوشبخت و شاد بدار!

آمين!


ويژه: همسر مهربونم:

مهربون من!

تمام خستگيها و ناراحتيهات رو به جون ميخرم!

باور كن!

باور كن!

كه نميخوام براي اينكه نميخواي من درگير نگرانيهات بشم اينقدر به خدت فشار بياري!

مگه ما شريك هم نيستيم؟

پس تو چرا شريك عادلي نيستي؟

چرا فقط خوشيهات و شاديهات رو با من قسمت ميكني هان؟

فقط ميتونم از خدا بخوام كه:

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست شصت و یکم: داستان سرماخوردگی ما!

سلام سلام!

الان يك عدد ليلاي سرماخورده كه در هر سه دقيقه يكبار يه عطسه نيم ريشتري ميكنه داره براتون مينويسه!

ميگم چقدر هواي پاييز متغيره ها! يه روز بايد كلي لباس گرم بپوشي و بياي سركار و يه روز هم آفتابي آفتابيه!

و اينجوري ميشه كه سرما ميخوريم! و منم سرما خوردم!

امروز داشتم دفتر خاطرات پارسالم رو ورق ميزدم! ديدم پارسال اينروزا من و همسر مهربون خيلي سرماخورده و مريض بوديم!

و اما داستان سرماخوردگي ما!

تا سال اول دانشجويي خيلي معمولي سرما ميخوردم! ولي بعد از اون ديگه سرما نخوردم!

هركاري ميكردم سرما نميخوردم! دوستام هميشه اذيتم ميكردن و ميگفتن اگه سرما نخوري يعني يه بيماري خطرناك داري! خودمم كم كم داشتم نگران ميشدم كه چرا سرما نميخورم!

منم يه شب زمستوني خيلي سرد كه كلي هم  برف اومده بودبراي رو كم كني اونام كه شده رفتم حموم و با موهاي خيس رفتم تو حياط خوابگاه! يه دو ساعتي همينجوري تو حياط قدم زدم! چون واكمن گوشم بود و داشتم س ي م ي ن- غ ا ن م گوش ميدادم اصلا گذشت زمان رو نميفهميدم!

كه يكي از هم اتاقيهام متوجه غيبت من شده بود و كلي همه جا و اتاقاي دوستام رو گشته بود و بالاخره تو حياط پيدام كرد!

وقتي دستام رو گرفت از سرماي بدنم لرزيد! دستام يخ يخ يخ بود! صورتم هم از سرما كبود! ولي بازم سرما نخوردم! اون شب اون دوستم كلي دعوام كرد و يادش بخير! آخي! دلم براش تنگ شد! يه زنگ بهش بزنم امروز!

خلاصه گذشت و گذشت و تا اينكه سه سال پيش يه سرماي حسابي خوردم و از اون به بعد معمولي شدم! يعني مثل بقيه و عادي سرما ميخوردم!

تا پارسال كه هنوز دو سه هفته اي از عروسيمون نگذشته بود كه من و همسر مهربون يه سرماي شديد خورديم! اونقدر شديد كه خدا ميدونه!

اصلا حال سركار رفتن نداشتيم! و از اونجا كه تنها دو سه هفته پيشش يه هفته مرخصي ازدواج گرفته بوديم نميتونستيم ديگه مرخصي بگيريم!

يه شب همسر مهربون خيلي سرماخوردگيش بدتر ميشد يه شب من!

همسر مهربون وسط روز ميرفت خونه و ميخوابيد! منم تو اداره ميرفتم تو نمازخونه و ميخوابيدم!

سرماخوردگيمون نه تنها بهتر نميشد بلكه روز به روز بدتر و بدتر ميشد!

زير چشمامون گود افتاده بود! يه عالمه لاغر شده بوديم! دو تا پله كه بالا ميرفتيم از نفس ميفتاديم!

تو اون مدت چند بار دكتر رفتيم! حتي يه بار ساعت سه نصفه شب بود كه اونقدر حالم بد شد و گردنم رو نميتونستم تكون بدم كه پاشدم زدم زير گريه و همسر مهربون كه خودشم حالش خيلي بدتر از من بود منو برد بيمارستان!

رفتيم پيش يه  دكتر ديوونه! دكتر ديوونه شماره يك! البته تو اون نصفه شب معلومه كه دكتر اورژانس بود!

بهم گفت آرتروز گردن داري و بايد بري 10 جلسه فيزيوتراپي! دكتر ديوونه! دكتر مسني هم بود و جوونم نبود كه بگم تجربه نداشت!

فرداي اونروز كه همسر مهربون به همون دوست پزشكمون گفت عصري اومد خونمون و يه چند تا حركت گفت انجام بدم و بعدش گفت: آرتزور نيست! اسپاسمه و اون آمپوليم كه ديشب برات زده اون دكتره باعث ميشه كه خيلي ديرتر خوب شي! ولي حتما خوب ميشي! نبايد اون آمپول رو ميزدي! و اين شد كه اينجانب تا دو هفته چرخش گردن به چپ و راست برايم دشوار بود و دشوار!

گردن هردوتامون به هفته كامل گرفته بود!

شلغم ميخوريدم! س ا ن س ت و ل ميخورديم! سوپ در انواع مختلف ميخورديم، جگر ميخورديم يه ذره جون بگيريم و خوب نميشديم كه نميشديم! يه دو هفته اي گذشت و يه روز سركار يه جلسه اي بوديم و رئيس بزرگ هم بود! در كسري از ثانيه احساس كردم يه مايعي تو گوشم تكون خورد و اونقدر حالم بد شد كه چشام سياهي رفت!

با اينكه رئيس بزرگ خيلي حساسه كه وسط جلسه خيلي مرتب بشيني و يه هيچ عنوان حتي تكونم نخوري، ولي فكر كنم خودشم متوجه حال بي حالي من شد و دلش سوخت!

منم ديدم اگه بمونم الانه كه ببخشيد حالم بهم بخوره و آبروم بره! پريدم از اتاق بيرون و تا برسم نمازخونه و يه كم دراز بكشم درد گوشم اونقدر زياد شد كه چند بار نزديك بود بخورم زمين!

آخي! نازي ليلا!!!!

به همسر مهربون زنگ زدم و اونم ماموريت رفته بود كرج و تا خودشو برسونه يه كم حالم بهتر شد! اومد و رفتيم دكتر! اونقدر مطبش شلوغ بود كه خدا ميدونه! يه عالمه نشستيم كه نوبتمون شد! اونم چون حالم خيلي بد بود بين مريض رفتيم تو! وگرنه براي يك ماه ديگه وقت ميداد!

يه دكتر متخصص ديوونه! دكتر ديوونه شماره دو! من روي گوشم يه خال دارم تا اومد گوشم رو نگاه كنه و اون خالم رو ديد اصلا يادش رفت برا چي رفتيم اونجا و به همسرمهربون گفت اين خالش رو در بياره خيلي بهتره، من ميتونم بدون اينكه جاش بمونه براش درش بيارم و داشت سر و صورتمم نگاه ميكرد كه بقيه خالها رو هم شناسايي كنه و كيسه بدوزه براي خودش!

همسر مهربون هم خيلي عصباني شد و گفت: آقاي دكتر، اين داره از گوش درد ميميمره اونوقت شما خالش رو ميبيند!

دكتر ديوونه پولكي!

خلاصه كه اونقدر حواسش به اون خاله بود كه درست و حسابي معاينه ام هم نكرد و چند تا قطره نوشت و ما هم با عصبانيت اومديم بيرون!

از مطب كه اومديم بيرون همسر مهربون به همون دوستمون زنگ زد و اونم گفت برو اين داروها رو بگير و به شوخي هم گفت كه منم يه چيزايي حاليم ميشه! هروقت مريض شديد به من يه زنگ بزنيد! و من و همسر مهربون بسيار شرمنده شديم!

از اونروز به بعد هروقت ميخوام برم دكتر ميرم پيش همون دوستمون! از هزار تا متخصص بيشتر قبولش داريم! سوادش خيلي بالاست و خيلي مطالعه داره! پدر من ميگرن داره و بيشتر از بيست تا دكتر متخصص رفت و بهتر نميشد! تا بالاخره يه دكتر خيلي خوب بهش معرفي كردن و رفت پيش اون و اونم چند تا دارو بهش داد كه خيلي كمكش كرد! يه بار كه دكتر خونمون بود و بابام زنگ زد داشتم حالشو ميپرسيدم كه سرت خوبه يا نه كه دكتر گفت مگه چشه و همسرمهربون براش توضيح داد و اونم چند تا سوال از من پرسيد در مورد سردرد بابا و منم از بابا(آن-لاين) اونور تلفن ميپرسيدم و بعد گفت اين داروها رو بگيره براش خوبه! و همون داروهايي بود كه اون پزشك معروف به بابا داده بود! و در اونجا بود كه من و همسرمهربون و بابا به علم اين دوست پزشكمون ايمان اورديم!

خب ديگه بسه! چقدر حاشيه رفتم!

اونشب بعد دكتر ديوونه شماره دو رفتيم خونه باباي همسر مهربون و اونقدر بهمون رسيدن كه خدا ميدونه! اون شب از پرستاريهاشون كلي حالمون بهتر شد!  گرماي محبتشون هم حسابي گرممون كرد كه از اون شب به بعد رو به بهبودي رفتيم. خدا رو شكر.

ولي اون سرماخوردگي پارسال من و همسر مهربون رو خيلي ضعيف كرده! هنوزم كه هنوزه نتونستيم اون توان و نيروي پارسال رو به دست بياريم! و هميشه هم ميگيم كه اون مريضي خيلي اذيتمون كرد.

خب دوستاي خوبم! اميدوارم شما هيچوقت مريض نشيد و هميشه سلامت و شاد باشيد.


ويژه: همسر مهربونم

چقدر تو خوبي!

هروقت خاطراتمون رو مرور ميكنم جز خوبي تو چيزي در ذهنم نمياد!

ياد پرستاريهاي پارسالت افتادم!

يادته چقدر با حوله گردنم رو گرم ميكردي!

يادته چقدر نصفه شب بيدار ميشدي و رومو ميكشيدي!

با اينكه تو هم به اندازه من و شايدم بيشتر مريض بودي!

خيلي مهربوني! يه پرستار خوب و دوست داشتني كه مريضش، عاشقشه!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 

 


[ ]
+
پست شصتم: اگر من مرد بودممممممممممممممم!
سلام سلام!

امروز با اینکه شدیدا دلم میخواست آپ کنم ولی سوژه ای به ذهنم نمیرسید!

تا اینکه همین الان این سوژه به ذهنم رسید!!!

میخوام یه بازی وبلاگی راه بندازم!

شاید قبلا بازی شده شایدم نشده! نمیدونم!

از اونجا که تمامی دوستان وبلاگی من خانم هستن بازی اینه که:

اگه شما یک مرد آفریده شده بودید چی کار میکردید؟

اولم خودم بازیش میکنم:

اگر من مرد بودم:

۱- همیشه با دوچرخه میرفتم سرکار! رکاب زنان تا اداره!

۲- حال تمام اون دخترا و زنای لوسی که بجز چشم و ابرو اومدن و آرایش کردن و لباسای جورواجور خریدن هنر دیگه ای نداشتن رو اساسی میگرفتم!

۳- عضو تمام ان جی او های انسان دوستانه و محیط زیست دوستانه میشدم!

۴- هر روز غذای اماده و فست فود نمیخوردم!

۵- تا چهل سالگی ازدواج نمیکردم و حسابی اینور اونور میرفتم(همسر مهربونم: لطفا بدآموزی نشود! توجه کن که گفتم اگر مرد بودم!!!)

۴- لوس بازیها و بی حوصلگیهای خانوما رو به پای هورمونهای بیچارشون نمینداختم و تا شور کاراشونو در میوردن تصمیماتی اتخاذ مینمودم از این قبیل:

چیز بیشتری به ذهنم نمیرسه! اگه رسید میام و مینویسم!

همه دوستای خوبم رو به این بازی دعوت میکنم!

الان نوشت: همين الان خبردار شدم كه ممكنه و البته تا الان به احتمال ده درصد تا يك ماه آينده ماموريت بريم ت ب ر ي ز!

گلي جونم! خودت رو براي پذيرايي جانانه از دوست خوبت آماده كن!


ويژه: همسر مهربونم

دوست دارم عزيزم!

مرسي كه بخاطر من صبحها زود بلند ميشي و منو ميرسوني!

ميتوني يك ساعت بيشتر صبحها بخوابي!

ولي بخاطر من از خوابت ميزني كه منو برسوني!

مرسي عزيز دل ليلا!

نميدونم در جواب اينهمه خوبي تو چي بگم فقط ميگم:

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.

 


[ ]
+
پست پنجاه و نهم: پروسه كاري من!
سلام سلام!

همه خوب و خوش و سلامتید ان شاءالله؟

تعطیلات آخر هفته خوش گذشت؟ خدا رو شکر!

اميدوارم هفته اي پر از سلامتي و نشاط و شادي پيش روي شما و همه مردم دنيا باشه! آمين!

من که پنج شنبه رو اومدم سرکار! اومدم سرچ کنم! آخه روزهای دیگه اونقدر سرعت اينجا پایینه که خدا میدونه! البته سرچهام هم نتیجه ای نداد!

شرکت ما برای گرفتن پروژه یه پروسه طولانی داره!

اول باید یه ایده به ذهنت برسه!

دوم باید ببینی اون ایده چقدر نو و جدید هستش!

سوم باید بری تحقیق کنی که آیا نتیجه اون ایده عملی خواهد بود یا خیر!

اگر عملی بود که میری مرحله بعد وگرنه پایان!

در مرحله بعد میری و کلی سرچ میکنی در مورد چگونگي تعريف پروژه نمودن اون ايده!

بعدش یه پیشنهاد پروژه در میاری!

بعد کلی مکاتبات با جاهای مختلف داری که در بهترین حالت بین سه تا ۶ ماه طول میکشه که با کلی کنه شدن و پیگیری از طرف ما جواب نه رو به ما بدن!

اولین جواب نصفه و نیمه تایید رو که شنیدی باید بپری به مرحله بعد!

اون پیشنهاد پروژه میره تو شورا و اگر تصویب شه که میری مرحله بعد اگر نه که پایان!

در مرحله بعد میری و یه گزارش کامل از کاری که قراره انجام بدی در میاری!

بعد یه عضو هیئت علمی دانشگاه و یه نفر از صنعت رو پیدا میکنی!

بعد اونا باید گزارش تعریف پروژت رو بخونن و  تایید کنن!

اگر تایید کردن که میری مرحله بعد وگرنه که پایان!

وقتی گزارش پروژت تایید شد حالا سود و هزینه های پروژه رو درمیاری!

بعد میری تو شورای پژوهشی و با کلی داد و بیداد باید از پروژت دفاع کنی!

اونجا کلی از هزینه ها رو برات میزنن، چراشو  نميدونم!

بعد تو میمونی و یه پروژه با سود کم که اگر شانس بیاری و سر موقع شروع شه دیگه ممکنه اون ایده جدید نباشه! چون یکسال پیش جدید بوده و حالا نه!

حالا بیابید پرتقال فروش را!

در همین راستا بود که من پنج شنبه اومدم سرکار!

حقوق ثابتمون که هیچ! ولی حقوق متغیرمون و نیز ارتقاء عمودی و افقیمون همش بستگی به این گرفتن پروژه ها داره كه بايد خودمونو بكشيم تا يه پروژه فسقلي بگيريم!

و در اینجاست که ما به ترتیب نقشهای زیر را باید ایفا کنیم!

۱- نقش یک متفکر برای رسیدن ایده به ذهن

۲- نقش یک بازاریاب برای فروختن پروژه

۳- نقش یک محقق و پژوهشگر

۴- نقش یک دکترای علوم ارتباطات! برای ارتباط بهینه با اساتید و صنعتگران عزیز!

۵- نقش یک گزارش نویس!

۶- نقش بک حسابدارَ حسابرسَ حسابگر!

۷- نقش یک پیمانکار برای اجرا!

خب دیگه! حالا من نمیدونم اون رئیس روئسا اين وسط چیکاره ان خدا میدونه! همه كارها رو خودمون باي انجام بديم!

تازه از خیلی از کارهای جانبی مثل پیگیری تلفنی، اجراي سمينار، نامه نگاري و اينا در فوق صرفنظر شده است!

خب بسه ديگه! اين از پنج شنبه!

جمعه رو هم همش با همسر مهربون خونه بوديم و شطرنج، و ر ق، سو د و ك و بازي نموديم! و من دوبار با چهار حركت همسر مهربون در شطرنج مات شدم! آخراش هم اشكم دراومد!

امروزم با هم اومديم سركار! يه عالمه هم تو ترافيك مونديم!


ويژه: همسر مهربونم! 

چقدر تو خوبی!

چقدر داشتن تو خوب است!

چقدر تو همبازی خوب و صبوری هستی!

خیلی صبور و خوبی!

مهربونی!

ماهی!

پاکی!

زلالی!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.  

 


[ ]
+
پست پنجاه و هشتم: کمی من!!!

سلام سلام

با اين هواي قشنگ و دلنشين پاييزي چيكار ميكنيد؟

من كه عاشق بارونم و بوي نم برگها و بوي پاييز!

روزها هم كه دارن ميگذرن و ميگذرن!

ديروز رفتم ي و گ ا! عالي بود! حس كردم كم كم دارم انرژيها رو ميگيرم!

ولي هنوزم بر اين باورم كه م د ي ت ي ش ن يه تجربه ديگه است!

بعد همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه باباي همسر مهربون! چقدر اونجا حس بچه بودن بهم دست ميده! چقدر خوبه كه ماها هنوز بزرگتر از همه نيستيم!

وقتي خودمون بابازرگ و مامان بزرگ بشيم ديگه اين حسهاي بچه شدن رو نخواهيم داشت و بسي دلمان خواهد گرفت!

امروزم رفتيم يه جلسه م ن ا ق ص ه و برنده نشديم!

نميدونم خوبه كه تو شركت د و ل ت ي هستم يا نه!

چون به دليل دولتي بودنمون رد شديم اونم فقط به خاطر اينكه رتبه بندي نداشتيم و رتبه رو هم به شركتهاي دولتي نميدن!

هفته پيش يكي از همكارايمون كه چند ماهه رفته ك ا  ن ا د ا اومده بود يه سر بزنه بهمون! خيلي راضي بود! خيلي زياد!

چقدر دلم ميخواد ما هم بريم خارج زندگي كنيم! هرجايي غير از آس ي ا و همچنين آ ف ر ي ق ا!

ديگه اينكه يه بازي قبلها توي وبلاگا بود كه ميخوام امروز انجامش بدم!

اسمش اين بود: شما چه جور آدمي هستيد:

خب منم الان ميگم چجور آدمي هستم:

اول خصوصياتي كه هميشه خودم رو آزار ميده ميگم:

1-      اول از هر چيزي بايد بگم كه به شدت احساسي هستم! سريع دلم ميگيره! اين خيلي بده!

2-      خيلي حساس و زودرنج و اين هميشه منو تو زندگي عذاب ميده و پايه و اساس همه دعواهاي من و همسر مهربونه!

3-      خيلي عجول و كم حوصله! دلم ميخواد در كمترين زمان ممكن، بهترين كار ممكن رو انجام بدم!

4-      وقتي دارم به حرف يكي گوش ميكنم و اون حرف ميزنه اونقدر سرم رو تكون ميدم و با چشم و ابرو و صورت حالتهاي تعجب، خنده، ناراحتي در ميارم كه اعصابم به هم ميريزه! هر چيم تمرين ميكنم كه در هنگام گوش دادن به حرفها خيلي آروم و بدون حركات اضافي گوش كنم نميشه!

و جالب اينكه با چند نفر فقط اينطوري نيستم: بابا، مامان و خواهر برادرام و همسر مهربون! فقط با اوناست كه حرف ميزنم هيچ فشاري روم نيست! باور كنيد!

5- خيلي تند حرف ميزنم و تند راه ميرم! هيچ نرمش و لطافتي تو حرفام و رفتارم مشاهده نميشود! هميشه به همسر مهربون ميگم اگه ازدواجها بر اساس ناز و عشوه بود آخرين نفري كه ازدواج ميكرد من بودم!

6- يا صفرم يا يك! ديجيتال ديجيتال! هيچ كدوم از رفتارام آنالوگ نيست!

7- نيمه خالي ليوان رو هزار برابر نيمه پرش ميبينم! اين خصوصيت افتضاحه!

و اما خصوصيات خوبم (دوستان عزيز، لطفا حمل بر خودستايي نشود!)

1- همه ميگن خيلي مهربوني!

2- هميشه سعي ميكنم بخندم!

3- خوش برخوردم!

همين!


ويژه: همسر مهربونم!

دوست دارم دوست خوب من!

جاي همه چيز و همه كس رو برام پر ميكني عزيزم!

اونقدر خوبي كه دلتنگي دوري از خانوادم رو حس نميكنم!

مثل يه دوست صميمي هستي برام!

مثل يه پدر، يه مادر، يه برادر و حتي يه خواهر خوب و دلسوزي برام!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست پنجاه و هفتم: اگر نامرئی بودم چی میشددددددددددددد!!!!!!

سلام سلام دوستاي خوبم!

امروز ميخوام در مورد اينكه اگه نامرئي بودم چيكار ميكردم بگم! بازي اي كه در وبلاگهاي گلي و آلاله جون ديدم!

ولي قبلش يه كم در مورد ديروز بگم!

ديروز از ساعت 3 تا 5 جلسه داشتيم و من به كلاس يوگام نرسيدم! از دست پرچونگي اين رئيسا!

بعدش همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم عطاري نزديك خونمون يه كم خريد كرديم و داشتيم ميرفتيم خونه كه يهو تصميم گرفتيم بريم كرج!

به همون دوستامون كه پزشكن زنگ زديم كه با هم بريم بيرون كه خانومه گفت كه به شدت سرماخورده! و اصرار كرد بريم خونشون! ما هم قبول كرديم!

وقتي رسيديم كرج اول رفتيم دم در خونه يكي از همكاراي همسر مهربون كه يه دختر هفته ماهه داره و من وهمسر مهربون خيلي دوسش داريم! اصلا نميخواستيم بريم تو خونشون! ولي دخترشون رو نياوردن پايين ما ببينيم و ميگفتن بايد بيايد تو خونه!

ما هم رفتيم و نيم ساعتي نشستيم و كلي دخترشون رو بغل كرديم و بوس بوسيش كرديم! خيلي دوست داشتنيه! خدا حفظش كنه!

وقتی داشتيم ميرفتيم خونه همون دوستامون كه يه فكري به سرمون زد:

رفتيم از بقالي يه جعبه گرفتيم و يه دونه شلغم، يه بسته قرص كلد استاپ، يه كمپوت سيب، يه كنسرو بادمجون، يه بسته ليوان كاغذي، يه جعبه دستمال كاغذي كه تو ماشين همسر مهربون بود و دو سه تا بيشتر توش نبود رو با چسب تو كارتون چسبونديم و رفتيم خونه همون دوستامون!

كارتونه رو هم با خودمون برديم تو! وقتي پرسيدن اين چيه؟ همسر مهربون گفت كه اين وسايلمه تو ماشين بود كه ترسيدم دزد بزنه با خودم اوردم خونه! و بعد گرم صحبت شديم! خواهرزاده خانوم دوستمون هم كه دو سه ماهه عقد كرده اونجا بود!

حال همسر دوستمون خيلي بد بود و همش سرفه هاي خيلي خشك و بدي ميكرد! همسر مهربونم همش اذيتشون ميكرد و ميگفت مثلا شما دوتا دكتريد! بيچاره ما مريضا! ولي من يه دكتر خوب ميشناسم كه بريد پيشش با يه نسخه خوب خوب ميشيد!

بعد همسر مهربون گفت كيتهاي جديدي اومده به اسم كيت سرماخوردگي كه اگه يه دونش رو استفاده كنيد ديگه اصلا سرما نميخوريد! شما خبر نداريد؟

اونام دو تا با تعجب گفتن نه!

 همسر مهربون گفت اتفاقا يه دونشون همرام هست و به جعبه اشاره كرد و همگي رفتيم سر جعبه! و وقتي بازش كردن از خنده منفجر شدن! حيف كه از تو جعبه عكس نگرفتم!

 پرسيدم كه چند وقته اينقدر شديد سرما خورديد كه اونا گفتن يك ماه!

 در جواب اينكه چرا خوب نشديد گفتن كه چون نميتونم هر دارويي رو مصرف كنم!

 گفتم نكنه ني ني داريد؟

اونام گفتن آره!

و منو همسر مهربون دو تايي جيغ زديم!

اولش باورمون نميشد! ولي فهميديم كه راست ميگن!

بعد خانوم دوستمون گفت يادتونه يك ماه پيش كه رفتيم آ ه ا ر من نميتونستم از كوه بالا برم! اون موقع حالم بد ميشد؟ چون ني ني داشتم و نميدونستم!

 ديگه من و همسر مهربون كلي شادي كرديم! تا آخر شبم از خوشحالي نيشمون همش باز بود!

به مناسبت ني ني يك ماه و نيمه هم رفتن و از بيرون يه شام خوشمزه و درست و حسابي گرفتن و خورديم! خيلي خوش گذشت! ديگه يك بود كه رسيديم خونمون!

امروز صبح هم با همسر مهربون اومديم سركار! هنوزم دوتاييمون به خاطر ني ني دوستمون خيلي خوشحاليم! اميدوارم خدا به همه شادي و سلامتي بده! آمين!

 

و اما از هرچه بگذرريم سخن نامرئي شدن خوشتر است!

اگه من نامرئي بودم:

1- اول از همه ميرفتم پيش رئيس بزرگه و همه دفترهاش رو پاره پوره ميكردم!

2-بعدش ميرفتم تو خونه اونايي كه برام جالبن و زندگيشون رو با دقت زير ذره بين ميگرفتم

3- تو سيستم اداريمون دستكاري ميردم و حقوقم رو چند برابر ميكردم!

4- ميرفتم شركت همسر مهربون و اون مدير عامل عقده ايشون رو تا ميخورد كتك ميزدم! و بعدشم مجبورش ميكردم حقوق همسر مهربون رو چند برابر كنه!

5- ميرفتم خونه بابابزرگم و به صورت يه وحي ظاهر ميشدم و مجبورش ميكردم يه ميليارد به من بده تا بريم باهاش یه خونه بخريم!

6- بعدشم از خواب ميپريدم و ميديدم كه همه اينا فقط روياست . . .


ويژه: همسر مهربونم

آخه شيطون بلاي من!

چقدر تو شيطوني آخه!

شادي هر جمعي عزيز دلم!

نشاط خونموني!

عزيز مني تو!

همه زندگي مني تو!

مرسی که منو بخشیدی! واقعا مرسی مهربون و بی کینه من!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست پنجاه و ششم: كمي ما!!!
سلام سلام

دوستاي خوبم!

چقدر خوبه كه تو اين روزگار كه آدمها خيلي بيشتر از قبل احساس تنهايي ميكنن دوستايي رو داريم كه اگرچه تا حالا نديديمشون ولي قلبشون پر از مهره و خالصانه كمكمون ميكنن!چقدر خوبه همه با هم دوست و همصداييم

منم به همين خاطر از تك تك شما دوستاي خوبم بخاطر راهنماييهاي ديروز واقعا ممنونم!

ديشب كه رفتم خونه كلي به حرفهاي تك تكتون فكر كردم و تصميمهاي مهمي گرفتم!

اول كه اميدوارم كه اونقدر خوب و آروم بشم كه ديگه با همسر مهربون دعوا نكنم و دوم كه آرزو ميكنم كه در مواقعي كه عصبي ميشم بتونم خودم رو كنترل كنم و سكوت كنم بجاي اينكه حرفهاي آزاردهنده و ناراحت كننده بزنم!

بازم مرسي دوستاي خوبم!

براي همتون از خدا شادي، سلامتي، خوشبختي و عمرزياد و باعزت در كنار عزيزانتون رو  ميخوام!

خب و اما ما!!

ديروز كه از وبلاگ دلي عزيزم  اون نرم افزار چهره فرزندتون رو ببينيد رو گرفتم، وقتي عكس خودم و همسر مهربون رو وارد كردم و عكس بچمون رو ديدم نميدونم چرا يهو يه حس مادرانه بهم دست  داد و بلند بلند گفتم: الهي قربونش برم من!

خوب شد تو اتاقم هيچ كي نبود وگرنه آبرويمان برباد ميرفت و از فردا همه جا جاز زدندي كه ليلا خل شدندي!

شب هم تا به همسر مهربون گفتم كه عكس بچمون رو ديدم گفت با همون نرم افزاره طراحي كردي؟

و دوباره فهميدم چقدر اون آپديت تر از منه! امروزم عكس ني ني گولومون رو براش فرستادم! و گففتم چقدر بچمون شبيه مامانشه و اونم گفت به گرد پاي مامانش نميرسه! مامانش خيلي خوشگلتره!

ديروز بعدش عكس بابا مامان همسر مهربون رو كه تو كامپيوتر شركت داشتم تو نرم افزار بارگذاري كردم!

جالب بود! ته چهره عكس بچه با عكس بچه ما يكي بود!

بعد يه فكر شيطاني به سرم زد:

دو تا از عكسهاي ماي پيكچر ويندوز رو دادم!

فكر ميكنيد نتيجه چي بود:

عكس يه بچه كه بازم خيلي شبيه بچه ما بود!

بعد از هر دري سخني بهش عكس دادم و همه بچه ها تقريبا يكي بودن! يعني ته چهره ها يكي بودن!

بعد فهميدم نرم افزاره ميخواسته سرمون كلاه بذاره!

بعد دوباره همون دو تا عكس اولي خودم و همسر مهربون رو دادم! يه عكس ديگه داد!

ولي من همون عكس اولي بچمون رو خيلي دوست دارم! چون قيافش خنگ و بامزه بود!

خب ديگه!

ميخوام تو اين هفته بازيهاي دوستام رو كه تو وبلاگ دارن انجام ميدن انجام بدم!

فردا در مورد نامرئي شدن سخن خواهيم راند!


ويژه: همسر مهربونم

همه زندگي من

اميد من

عشق من

چقدر پاكي و زلالي!

حتي به روم هم نمياري رفتارهاي بدم رو!

حتي يه كلمه هم در مورد اونهمه بديهاي من چيزي نميگي

و اينا ننتيجشون فقط يه چيزه:

اونم اينكه من شرمنده تر و شرمنده تر بشم!

مرسي كه اينقدر خوبي، مرسي كه اينقدر فهميده اي و چقدر خوبه كه تو رو دارم

خدا يا آنقدر كه نا تمام تو را شكر!

عزيز دل مني همسر مهربونم

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
یه پست پر از دلتنگي!!!!
سلام سلام دوستای خوبم!

همه خوب و خوشید ان شاء الله؟

دلی جونم مرسی که اینقدر خوب و مهربونی! مرسی از اس ام اس های پر مهرت که حالمو میپرسیدی

آزاده جونم دیشب خواب دیدم اومدم خونتون! اونقدر مهمون نواز بودی که خدا میدونه!

 

و اما من!

امروز يه كم اين پستم دلتنگانه است.

چهارشنبه سرکار نیومدم و تو خونه موندم!

یه فکری باید به حال خودم بکنم!

هیچ کنترلی در زمان عصبانیت روی رفتار بدم ندارم!

خیلی از دست خودم اعصابم خورده!

چهارشنبه هم به همین دلیل و اینکه سرما خورده بودم سرکار نیومدم!

هرچی هم کتاب میخونم فقط همون لحظه است و بعدش یادم میره!

وقتی عصبانی میشم اونم بیخود و بی جهت، همه چيزاي خوب و قشنگ رو خراب ميكنم!

حرفهايي ميزنم كه نبايد بزنم و خودمم هيچ اعتقادي بهشون ندارم!

حرفهايي ميزنم كه بعدا كه يادم ميفته باورم نميشه من اونا رو گفتم!

دوستاي خوبم!

من اينجا رو درست كردم براي حرفهايي كه دلم ميخواست بزنم!

دلم ميخواد داد بزنم!

هرچي سعي ميكنم رفتارم رو اصلاح كنم بدتر و بدتر ميشه!

همسر مهربون خيلي صبور و خوبه!

هيچ كي نميتونه اين رفتاراي بد منو تحمل كنه! ولي اون هميشه ساكت و آروم همه بدرفتاريها و اذيتهاي منو تحمل ميكنه!

 سه شنبه شب قاطي كردم و همه چيزاي قشنگ رو خراب كردم و هنوزم ذهنم خسته است از اون عصبانيتها! از اون داد و بيدادها! از اونهمه بي حياييها! از دست خودم خسته ام!

دلم براي همسر مهربون بيشتر ميسوزه! اون چه گناهي كرده كه بايد منو تحمل كنه! چرا بايد اون اونهمه خوب و آروم و صبور و من ديوونه و وحشي باشم!

نميدونم چرا؟ نميدونم چرا كه وقتي عصباني ميشم تمام كنترل خودم رو ميدم دست اون افكار مسخره اي كه مياد تو ذهنم! ديگه هم هيچي نميفهمم!

فقط يكي از اون رفتارهاي بد من كافيه كه تمام زندگيم رو بهم بريزه، فقط يكيشون!

ولي من هزار تا هزار تا از اون رفتارهاي بد دارم! هزار تا هزار تا اخلاقهاي بد دارم!

همسر مهربونم، شرمنده تو هستم! نميدونم چرا با من گير افتادي تو!

مشاور هم نميتونه كمكم كنه! چون خودمم نتونستم به خودم كمك كنم!

كتابم ديگه نميخونم!

ديگه از دست خودم خسته شدم!

ببخشيد دوستاي خوبم!

نميدونم چرا اينا رو نوشتم!

فقط ميخواستم بنويسم همين!

همسر مهربونم: نميدونم شرم رو تو چشام ميبيني يا نه؟ روم نميشه ديگه مثل هميشه تو چشات نگاه كنم!

روم نميشه مثل قبل باشم باهات! چون اون تصويري كه از من تو ذهنت داشتي رو براي هميشه شكوندم!

ولي باور كن دست خودم نيست!

این پینوشت هم به پیشنهاد دلی عزیزم گذاشتم! بازم مرسی دوست خوبم!

بعدا نوشت به همسر عزیزم:

مرسی که اینقدر صبورانه منو تحمل کردی ، فکر کنم این هورمونهای زنانه به رابطه خوب من و تو حسودی میکنن ولی قول میدم از این به بعد اجازه ندهم هورمون زنانه ام باعث از بین رفتن این عشق یکسال و دو ماه و سه هفته ایی بشه ....بوس بوس

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست پنجاه و پنجم: و اما من!!!
سلام سلام!

ديروز كلي آپيدم! ولي اونقدر اينجا سرعتش پايين بود! كه دو روز طول كشيد بارگذاري شه و منم وسطاش بي خيالش شدم!

عصر يكشنبه كلاس ي و گ ا داشتم! داشتم ميرفتم كلاس به همسر مهربون زنگ زدم و از دهنم در رفت كه بسي هوس آبگوشت نموده ام! و ديگه هم يادم رفت!

كلاسم كه تموم شد، همسر مهربون زنگ زد و گفت باباييش دم در منتظرمه! منم تند تند رفتم و ديدم كه مامان باباي همسر مهربون اومدن دنبالم! همسر مهربون بهشون گفته بود ليلاي (شكمو) هوس آبگوشت كرده و بدين ترتيب شام خودمان را در منزل بابايي همسر مهربون ولو نموديم! قابل توجه گلي!!!!

سر راه هم رفتيم و عكسهاي آتليه اي سالگرد ازدواجمون رو گرفتيم! عكسها بدك نبود! من با اينكه نه آرايش بلدم و نه اهل آرايش كردن هستم، اونروز كه رفتيم عكس بگيريم در كمال پررويي نرفتم آرايشگاه و البته ميدونستم همچين عكسم جالب نميشه!

موهام رو فقط سشوار كشيدم همين! ولي تو عكس خيلي خوب شده! شبيه اين پيرزنهاي باكلاس خارجي شدم!

اما خدا پدر مخترع فوتو شاپ را قرين رحمت و مغفرت فرمايد كه به دادمان رسيد و از آن چهره فجيع در عكس خبري نبودندي!

خلاصه، از موضوع اصلي دور نشيم كه همسر مهربونم اون شب هشت و نيم بود كه اومد و خودمون رو كلي از براي بزرگترها بچه نموديم و حالش را برديم!!!!

ديروز و امروزم همش مشغول بپر بپر در راهرواهاي اداره بوده ام، از براي اندكي نان حلال كه آخر هر ماه در كف دستانمان قرار ميدهند!

خيليم سردم ميشه! نميدونم چرا امسال اينقدر سردم است!

و اما عكسسسسسسسسسسس!

عكسهاي مسافرتمون رو گذاشتم!  بابت كيفيت عكسها، موضوع عكسها كه هيچ جنبنده اي در انها مشاهده نميشود و همچنين بابت تاخير، بسيار پوزش ميطلبيم!

عباس آباد، همونجايي كه آش خوردندي!

بالكن ويلا

بالكن ويلا از نمايي ديگر

بيرون ويلا

اون يكي بالكن ويلا

و اما بازهم بالكن

پله هاي داخل ويلا

پله هاي ويلا از بالا!!

شومينه


ويژه: همسر مهربونم

همسر عزيزم

بارها گفته ام و بار دگر ميگويم:

كه تويي تار پود تنم و گلبويم

عمر مني مني تو!

عشق مني تو!

شيطون بلاي مني تو!

عزيز دل مني تو!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+
پست پنجاه و چهارم: مسافرت ما!

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامت هستيد ان شاء الله؟

اميدوارم تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه!

من و همسر مهربون هم ديشب از سفر برگشتيم!

پنج شنبه صبح همسر مهربون رفت سركار و منم مشغول نظافت جانانه منزل و كوزت گري شدم و حدود ساعت يازده بود كه هنوز وسايل سفر رو آماده نكرده بودم، نصف آشپزخونه رو بهم ريخته بودم و مرتب نبود، حموم نرفته بودم و . . . كه همسر مهربون زنگ زد كه يازده و نيم راه بيفتيم خوبه؟ و من مثل هميشه ديوونه شدم و داد و بيداد كه مگه من هزارتا دست دارم هنوز كلي كارام مونده، چرا اينو ميگي؟ و هرچي هم همسر مهربون ميگفت خب هرساعتي تو بگی ميريم، من بي جنبه عصباني همش داد و بيداد ميكرديم!

اصلا نميدونم چرا اين روزا اينقدر عصبيم! در ده روز گذشته همش در حال پيدا كردن موضوعي براي دعوا بودم!

واقعا همسر مهربون خيلي صبوره! نميدونم چرا اينقدر اينروزا س گ شدم!

فكر كنم به كم بايد در اين زمينه مطالعه كنم!

بعدش همسر مهربون دوازده اومد و منم عين اين طلبكارا منتظرش بودم!!

بعدش يك اماده شديم و تا خود كرج كه با دوستامون قرار داشتيم سركار علیه كه همين بنده باشند عين برج زهرمار تو ماشين نشسته بود! هرچند كه  از خونه كه داشتيم راه ميفتاديم يه ه ا ي پ همسر مهربون بهم داد بخورم كه انرژي بگيرم و آروم شم ولي اونم افاقه نكرد!

بعدش ديگه دو بود كه دوستامونو ديديم و راه افتاديم! جاده خيلي شلوغ نبود  تو راه كم كم  ديگه من همون ليلاي هميشگي شده بودم! كلي تو ماشين با همسر مهربون زديم تو سر و كول همديگه البته با حالتي عشقولانه

و پنج و نيم رسيديم ويلا! من وهمسر مهربون عاشق اين ويلاهاي اونجا هستيم! يه ويلاي دوبلكس با دو اتاق خواب مجزا و سرويس كامل و يه اتاق در بالا و شومينه چوبي و دو تا بالكن در طرفين! عكساشونو براتون گذاشتم پايين همين پست!

بعد از اتمام پست نوشت: اونقدر سرعت اینترنت اینجا افتضاحه که نتونستم عکسها رو بذارم! فردا میذارم! البته اگه سرعت یهتر شد!

يه كم استراحت و رفتيم بيرون شام خورديم! اونقدر سرد بود كه خدا ميدونه و زودي برگشتيم ويلا!

بعد من وهمسر مهربون يه گروه و دوستمون و خانمش هم يه گروه شدن و ر ق بازي كرديم! گروه ما هفت سه برنده شد! هوراااااااااااااااااااااااا!

بعد همسر مهربون شومينه رو روشن كرد و رفتيم بالا و قرار شد خانمها آقايون بشيم! يه مسابقه حساس  شش بر شش مساوي بوديم و در لحظات آخر بازي سيزدهم ما خانومها برنده شديم! بازم هورااااااااااااااااااا! قرار شد هركي ببازه سرشو سي ثانيه بذاره روي ميز! همسر مهربون و دوستش هم مجبور كرديم سرشونو بذارن روي ميز و ما هم بلند بلند ميخنديديم!

كلي هم هله هوله خورديم و خوبيديم! ولي من شب خيلي سردم شد!


جمعه صبح هم آقايون رفتن و نون داغ و صبحونه گرفتن و صبحونه رو كه خورديم رفتيم جاده ع ب ا س آباد كه بازم من و همسر مهربون عاشقشيم! يه جا وايساديم و آش خورديم و چقدر هم تو سرما چسبيد! جاتون خالي! چقدر اونجا هوس تاب سواري كرده بودم!

بعدش رفتيم لب دريا و خيلي نمونديم چون آبش خيلي كثيف بود و يه كم چرخيديم و دوباره از همون جاده برگشتيم ك ل ار دشت! حدود ساعت پنج بود كه رسيديم و هنوز ناهار نخورده بوديم! من كه از پنج تا هشت خوابيدم! همسر مهربون اصلا نخوابيد! دوستامونم يه ساعت خوابيدن و بعد آقايون رفته بودن بيرون و جوجه گرفته بودن و هشت همسر مهربون اومد و بيدارم كرد!

بعد رفتيم و تو بالكن جوجه ها رو درست كرديم و شام خورديم و سريال ي و س ف رو ديديم! ديگه از يازده  و نيم گذشته بود كه آقايون خوابشون گرفت و رفتن خوابيدن! من و خانوم دوست همسر مهربون نشستيم و فيلم سينمايي ترسناك شبكه سه رو ديديم و بعدش رفتيم كنار شومينه و تا حدود چهار صبح داشتيم حرف ميزديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


شنبه صبح هم صبحونه و ناهارمون يكي شد و خورديم و دوباره يه دور بازي كرديم! ايندفعه هركي ميباخت بايد سرشو دو دقيقه رو ميز ميذاشت! ما خانوما البته در كمال صداقت و راستي كه در بازي داشتيم (برعكس اقايون) هفت بر چهار باختيم و مجبورمون كردن دو دقيقه سرمونو رو ميز بذاريم! دوست همسر مهربون فيلم ميگرفت و همسر مهربون هم برامون نوحه ميخوند! اونقدر خنديديم كه خدا ميدونه! براي اينكه كم نياريم يه آقايون گفتيم كه اگه شما ميباختيد كه ما اينقدر نميخنديديم! و ما از بهر خنده عمدا باختيم!

بعدش وسايلمون رو جمع كرديم و ويلا رو تحويل داديم و تو راه يه كم از اين خرت و پرتهاي چوبي خريديم و يكساعت هم تو ترافيك م ر ز ن آباد مونديم و تو راه هم چند بار ايستاديم و چايي خورديم! جاده چالوس يكطرفه رو هم كه ديگه حالي به حولي! از جاده د ي ز ي ن هم برگشتيم! و نخود نخود هركه رود خانه خود!

ولي ما نرفتيم خانه خودمون چون اينجانب هوس كباب س ن ب ل  به سرم زد و رفتيم اونجا شام خورديم و بعد رفتيم خونمون! تا وسايلمون رو جمع و جور كنيم و يه دوش بگيريم ساعت يازده شد و خوابيديم و من و همسر مهربون كلي خواب بامزه ديديم!


امروز صبح هم با همسر مهربون با حدود يكساعت تاخير اومدم سركار! الانم داره ريز ريز بارون مياد!


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و مهربونم

مرسي كه اينقدر با محبتي!

مرسي كه اينقدر صبوري!

مرسي كه اينقدر مسافرت با تو خوش ميگذره! اينو فقط من نميگم هركي با ما اومده مسافرت اينو ميگه!

چقدر دوست دارم عزيزم!

تو باهوش مني!

تو عشق مني!

همه زندگي مني!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 

 


[ ]
+
پست پنجاه و سوم: پارک!!
سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتید ان شاءالله؟

اول آبانماهتون مبارک! امیدوارم ماه خوبی برای همه مردم دنیا باشه!

من و همسر مهربون هم خوبیم! خدا رو شکر!

دیروز عصر که اومد دنبالم رفتیم خونه و کلی با هم صحبت کردیم و عشقولانه شدیم

بعدش رفتیم پارک ا ر م! دو تا از همکارای مرد همسر مهربون با همسراشون و یه همکار خانومش اونم با همسرش و بچشون اونجا زودتر از ما رسیده بودن! همه چی هم با خودشون اورده بودن! من و همسر مهربون هم که خودمون با دستامون تو جیبامون رفته بودیم! خیلی بسیار زیاد هم خلوت بود!

بعدش رفتیم و کلی بازی سوار شدیم! اول رفتیم ر ن ج ر سوار شدیم! کلی هم جیغ زدیم! خانومای دیگه هیچکدوم نیومدن فقط من رفتم و تا نفس داشتم جیغ زدم! همسر مهربون هم الکی جیغ میزد و همه میخندیدیم!

بعدش رفتیم س و ر ت م ه سوار شدیم! خانوما هم اومدن! من آخراش خیلی ترسیدم و جیغ ویغ کردم! همسر مهربون هم که پایه این چیزا! اونم جیغ میزد و منم دلم میخواست یه گاز محکمش بگیرم

بعدش دوباره آقایون به اضافه من رفتیم و ت ر ن هوایی سوار شدیم! اونجا فقط چشمام بسته بود! اولین بار بود اونو سوار میشدم! اونجا دختر خوبی شدم و جیغ نزدم!

بعدش نشستیم و شام خوردیم! شام ساندویچ خوردیم! همشم میخندیدیم و میگفتیم فردا از ت ن خ و ا ه شرکت کم میکنیم!

بعدش رفتیم  ف ر ی ز بی سوار شدیم! فقط هم ما بودیم! اونم خیلی خوش گذشت! همسر مهربون همش شوخی میکرد و میگفت چرا پارک داره میچرخه؟ همدیگه رو نگاه میکردیم و اینجوری میشدیم:

بعدش دوباره یه بار دیگه هم سوار شدیم! چون دو تا از خانوما سری قبلی سوار نشده بودن! اون آقاهه مسئولش هم برامون خیلی تندش کرد!

بعدش دیگه یازده و نیم بود و تعداد ادمایی که تو پارک بودن به تعداد ما بود! یعنی همه رفته بودن! رفتیم و کنار پارکینگها چایی خوردیم! چون سرد بود خیلی چسبید!

پارکینگ خالی خالی بود و فقط ماشین ماها توش بود! بعدش خداحافظی کردیم و نخود نخود هرکه رود خانه خود!

خیلی جمع همکارای همسر مهربون رو دوست دارم! خیلی شاد و صمیمی و مهربونن!

فردا هم به امید خدا میریم مسافرت!

دوستای خوبم روزهایی پر از شادی و سلامتی رو برای تک تکتون از خدا میخوام!

خوش بگذره و خوش باشید!


ویژه: همسر مهربونم

مرسی عزیز دلم که بازم صبور و آروم به حرفام گوش دادی!

مرسی همه زندگیم که اینقدر خوبی تو!

مرسی که یه فرشته ای برای زندگی من!

دوست دارم عزیز من!

خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور. 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!