شب یلداتون مبارک!
ما دیشب بنا به دلایلی که فردا میگم در خانه بابای همسر مهربون هم یلدا داشتیم و هم تولد!
و بنابراین امشب یه یلدای دو نفره با همسر مهربون داریم!
فقط اومدم بگم که:
همیشه شبهاتون به قشنگی شب یلدا و پر از ستاره و دلاتون پر از شادی باشه! آمین!
ویژه: همسر مهربونم
مهربون من!
امشب دومین شب یلدای در کنار هم بودنمونه!
از خدا میخوام یلداهای در کنار هم بودنمون رو همیشگی کنه!
و ازش میخوام همیشه با هم و در کنار هم خوشبخت و سلامت زندگی کنیم!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما رو نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:7 توسط لیلا
همه خوب و خوشید دوستای خوبم؟
از دست این سرعت اینترنت هرچی بگم کم گفتم! همینجوریشم سرعت اینترنت اداره ما که ماشالله هزار ماشالله فوق سرعت نور بود حالا هم که در کل کشور گریبانگیر شده دیگه نور علی نور شده!
دیروز اومدم تو نت و کلی از وبلاگاتونو با کلی صبر و حوصله باز کردم (بدليل سرعت بالاي اينترنت!!!) و خوندم ولی فقط تونستم برای هلیا و لیلای منتظر پیام بذارم! شرمنده دوستای گلم!
الانم تا نیم ساعت دیگه یه جلسه مسخره با رئیس بزرگه داریم! بايد زودي برم و گزارشا رو آماده كنم!
فردا هم باید برم سمینار، از صبح تا شب! البته فقط حسنش اينه كه تو يه هتل معروف و خوب برگزار ميشه! وگرنه رفتنش همچين چنگي به دل نميزنه!
پس فردا هم به اميد خدا قراره با همسر مهربون بريم اصفهان! چهار ماهه كه نرفتم و دلم براي بابا و مامان و خواهر برادرام يه ذره شده!
راستي آتي جونم! در مورد اون سوالت كه گفته بودي چندمين باره زندايي ميشي؟ بايد بگم كه چهارمين باره!
ديگه اينكه تعطيلات خوش بگذره! ايام به كامتون باشه! هميشه خوش و خرم و شاد و سرافراز و پاينده باشيد!
ويژه: همسر مهربونم
مهربون من آنقدر كه ناتمام،
دوست دارم عزيز دلم
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما رو نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:16 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟ ايام به كامه؟ زندگي خوبه؟![]()
پنج شنبه خبردار شديم كه خواهر كوچيكه همسر مهربون قراره تا هفت و نيم ماه آينده ني ني دار بشن!
و البته كلي هم خوشحال شديم.خواهر كوچيكه همسر مهربون دو سال از من كوچيكتره و يكسال قبل از ما ازدواج كرده، و ميتونم بگم از اون چهره هاييه كه ميتونم بگم واقعا زيباست. هم خوشگله و هم يه آرامش خاصي تو چهرشه! اين خواهر كوچيكه همسر مهربون همونه كه يه بار در مورد خودش و خونواده همسرش كلي نوشتم كه چقدر آدمهاي خوب و دست بخيري هستن! از شنيدن خبر ني نيدار شدنشون خيلي خوشحال شدم. چون مطمئنم كه ني ني اونا كه به دنيا بياد به آدمهاي خوب و مهربون دنيا يكي ديگه اضافه ميشه!![]()
ديشب هم به همين مناسبت مامان همسر مهربون، خانواده شوهر خواهر كوچيكه و ما رو دعوت كرده بود. گفته بودم كه چقدر آدمهاي معتقد و محجبه اي هستن! ولي با اينهمه اعتقادشون اونقدر آدمهاي روشنفكري هستن كه خدا ميدونه! خونواده همسر خواهر كوچيكه شامل اين افراده:
پدر خانواده: يك مرد دوست داشتني و بامزه، شيطون و خوش زبون، همش در حال تعريف خاطرات بامزه است. بي نهايت دوست داشتني!![]()
مادر خانواده: يك خانم بينهايت كدبانو، بسيار خوش خنده (در واقع همسرش تعريف ميكنه و اون ميخنده)، بسيار خير، همش در حال رفت و آمد در انجمنهاي خيريه است، مدام در حال كمك به نيازمندان، خيلي احساس خوبي بهش دارم!![]()
دختر خانواده، يك دختر نجيب و دوست داشتني، بسيار مهربون و درسش تازه تموم شده و بخاطر ممتازي بدون كنكور ميتونه فوق بخونه و در حال انجام كاراشه! ![]()
پسر خانواده كه در واقع همسر خواهر كوچيكه همسر مهربونه و هميشه حواسش هست كه در اولين فرصت بپره و به مادر همسر مهربون كمك كنه! خودم ديشب بارها اين مورد رو ديدم!![]()
ديشب به همين مناسبت ني ني خواهر كوچيكه ما هم كيك خريديم و رفتيم خونه باباي همسر مهربون! اونام كيك خريده بودن و گويا ديروز هم دو تا ديگه از خواهرهاي همسر مهربون به همين مناسبت كيك خريده بودن و برده بودن و خلاصه اونجا كيك بارون بود!
بعد شام كيك ما رو بريدن و خورديم و بقيه كيكيها رو هم مادر همسر مهربون بين همه تقسيم كرد و البته كلي هم غذا داد و اورديم خونه! بنابراين امشب شام داريممممممممم!![]()
مادر همسر مهربون چند وقته كه كاملا معلومه كه چقدر دلش ميخواد ما ني نيدار شيم! ديشب همش ميگفت ايشالله ني ني شما! البته بگم كه اونقدر زن فهميده ايه كه خدا ميدونه! هميشه هم هروقت بحث ني ني ميشه ميگه هروقت خودتون صلاح دونستيد ني نيدار شيد و به حرف هيشكي هم كه مجبورتون كنه زود بچه دار شيد گوش نكنيد.
ولي ديشب معلوم بود كه چقدر دلشون ميخواد ما هم بچه دار شيم. البته بهشون حق ميدم چون همسر من تك پسره با چهار تا خواهر كه معلومه كه چقدر دوست دارن زودتر بچه برادرشون رو ببينن!![]()
ولي من خودم كه فعلا از نظر فلسفي با بچه مشكل دارم! يعني فعلا و در شرايط كنوني جهان!!!!!!!!! فكر ميكنم بچه دار شدن خيلي سخته و از خودگذشتگي زيادي ميخواد كه من ندارم! و البته از طرفي هنوز شرايطش رو نداريم! دلم نميخواد بچمون تو خونه مستاجري به دنيا بياد. دلم ميخواد وقتي به دنيا اومد تمام هم و غمم رو بذارم رو تربيت بچه و نه اينكه دغدغه و نگراني مستاجري و كرايه ماهيانه و جابجايي سالانه رو داشته باشم. ![]()
ديشب كه برميگشتيم تو ماشين با همسر مهربون داشتيم حرف ميزديم حرفي زدم كه خيلي ناراحت شد. هرچند ديشب كلي باهاش حرف زدم و فكر كردم از دلش درومد و امروز صبح هم ديگه حرفي نزديم ولي اونقدر از اون حرفم ناراحتم كه خدا ميدونه! از صبح همينجوري شرشر داره اشكام مياد. نميدونم چرا بعضي وقتا چيزي ميگم كه حتي همون لحظه هم بهش اعتقادي ندارم ولي ميگم و بعدش تا چند روز دپرس ميشم بخاطر اون حرف! بگذريم!
دوستاي خوبم هفته اي پر از شادي و خوشحالي رو براي همه شما و مردم دنيا آرزو ميكنم. شاد باشيد و ماندگار!
ويژه: همسر مهربونم
تو كه ميدوني همه هستي مني!
تو كه ميدوني همه اميد و زندگي مني!
و من ميدونم كه چه دل پاك و دريايي داري،
از من مرنج و منو ببخش!
از خدا ميخوام كه هميشه سايه ات بالاي سر زندگيمون باشه و
خدا همیشه برایم حفظت کند. خدا عزیزان همه را همیشه شاد و سلامت برایشان حفظ کند، عزیزان ما را نیز همینطور. آمین.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:39 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
مثلا گفته بودم اگه كمرنگ بشم بيرنگ نميشم! ولي انگار بيرنگ شدم!
الانم در راستاي همون بيرنگ نشدن اومدم آپ كنم! ![]()
ديشب به همسر مهربون ميگفتم كه دلم ميخواد بريم بلژيك يا نروژ يا فنلاند زندگي كنيم! خيلي احساس خوبي نسبت به اين كشورها دارم! ![]()
بعد امروز خواستم كه اين بازي رو انجام بدم!
كدوم كشورها رو دوست داريد و كدوما رو دوست نداريد:
اول خودم:
بچه كه بودم عاشق هند بودم! بخاطر ساريهاي خوشگلي كه دارن!
جنگلا و سبزيهاي شهرهاش و رقص و آوازاي دسته جمعيشون!
يادمه عموم هميشه بهم ميگفت فكر كردي همينكه از لب مرز بيفتي تو هند با رقص و آواز ميان سمتت!
و من واقعا همينجوري فكر ميكردم!
ولي الان فقط دلم ميخواد يه بار برم ببينم! ديگه اونجوري عاشق هند نيستم!
بزرگتر كه شدم عاشق ژاپن شدم!
هنوزم هستم! از يونيفرماي مدارس دخترونشون خيلي خوش ميومد! اون جوراباي ساق كوتاه سفيد، دامنهاي چين پليسه اي سورمه اي، پيراهناي سفيد با دكمه هاي خوشگل، موهاي بافته شده مرتب
و همه اينا و اينكه ميگفتن خيلي باهوشن!
يادمه وقتي هنوز مدرسه نميرفتم يه آتاري داشتيم كه من و داداشم باهاش بازي ميكرديم! ميگفتن كاردستي بچه هاي مدرسه اي ژاپنه!
و من هروقت بهش فكر ميكردم احساس خنگيت تمام بهم دست ميداد! ![]()
دانشگاه كه رفتم عاشق اين بودم كه برم يه روزي فرانسه رو بگردم! هنوزم هستم! ![]()
و الان دلم ميخواد تو يكي از كشورهاي نروژ، فنلاند، بلژيك زندگي كنم!
البته دليلش هم اينه كه بعد از كانادا هميشه جزء بهترين كشورها براي زندگي اعلام ميشن و همينم باعث شده حس خوبي بهشون داشته باشم!! كانادا رو دوست ندارم چون پر از ايرانيه و حتي شنيدم كه كلي از خلق و خواهي ايرانيها رو تو دوز و دغل بازي اونام ياد گرفتن! ![]()
راستي! دلم ميخواد يونان هم يه بار برم!
و البته نيوزلند هم خيلي دوست دارم برم و يا حتي زندگي كنم !به اضافه آفريقاي جنوبي اونهم فقط براي ديدار! ![]()
البته بگم كه اينا كشورهايي هستن كه بيشتر دوست دارم ببرم! اگه ميخواستم بگم بايد يه عالمه كشور رو اسم ميبردم!
و اما كشورهايي كه بدم مياد:
همه كشورهاي عربي
(فقط مكه رو از تو شهرهاي عربي استثنا بداريد ). مثلا من حتي هيچوقت دلم نميخواد برم دبي! اينهمه ميگن دبي بريم مسافرت من ترجيح ميدم برم تاجيكستان
و نرم دبي!
امسال عيد قرار بود اولش بريم دبي! ولي اونقدر از دبي بدم مياد كه خدا ميدونه! و نرفتيم! حتي بهش فكر نكرديم! دلم نميخواد برم پولمو بدم به اين عربا تا پرروتر و وقيحتر بشن هر روز!![]()
تركيه هم اصلا دوست ندارم برم! به هيچ عنوان! دلايلش براي خودم محفوظه! ![]()
و از بديهيات هستش كه افغانستان، سومالي، كلمبيا، اوروگوئه
و اينجور كشورها رو هيچ كي دوست نداره بره و منم مي تو!
خب ديگه دوستاي خوبم دلي، گلي، آزاده، آتي، هليا، مريسام، سوگلي، سيندخت، روشن، طيبا، آزي، رها، فري شيطونه، نينا، مژي، مونا، شيوا، هدي، ليلاي منتظر و آنيتا رو به اين بازي دعوت ميكنم!
ويژه: همسر مهربونم
درسته كه خيلي جاهاي ديدني رو دوست دارم برم، ولي!
هرجا كه برم ميخوام با تو باشم!
و هرجا كه هستم، چون با تو هستم براي من ديدنيترين و بهترين جاي دنياست!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:17 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
دوستاي خوبم، منم يه مدتي كمرنگ خواهم شد
. اونم بخاطر اينه كه توي يه پروژه درگير شدم كه خيلي كار داره! و خودمم دست تنها هستم!![]()
چهار ماه پيش يه دوره كار با يكي از نرم افزارهاي پيچيده رشته خودم رو رفتم!
و البته من خودم عاشق برنامه نويسي و كار با نرم افزار هستم! و به اصرار خودم منو فرستادن اون دوره!
و البته بازه با پيگيريهاي زياد شركتمون متقاعد شد كه اون نرم افزار گرون رو بخره و تازه الان فهميده كه چقدر خوب شد كه اونو خريد.
دوره اي كه رفتم يه دوره كاملا مقدماتي بود و حالا چون تو محل كارمون فقط من اين نرم افزار رو يه كوچولو بلدم يه كاري بهم دادن كه يه كم و البته بيشتر از يه كم برام سخته!
دو-سه ماهه بايد هم كامل يادش يگيرم و هم شبيه سازي كنم و پروژه رو تحویل بدم!![]()
از ديروز كارم شروع شده و مدير پروژمون هم از اون آدمهاي سخت گيره كه ديروز رئيس كوچيكه ميگفت خدا به دادت برسه! اين مدير پروژه مو رو از ماست ميكشه!
و ميگفت حواستو جمع كن رئيس بزرگه ميخواد با اين پروژه كار تو رو هم محك بزنه!
اينه كه منم لرزه بر انداممان افتاده كه بايد كارم رو خوب انجام بدم!
پس يه مدت كمرنگ ميشم!
البته مطمئن باشيد هم آپ ميكنم و هم به همتون سر ميزنم و براتون كامنت ميذارم! چون كمرنگ ميشم، بيرنگ نميشم كه!
راستي! فردا عيده و عيد همگيتون مبارك باشه دوستاي خوبم!![]()
اميدوارم شاديهاي زندگيتون هميشه پابرجا و مستدام و روزافزون باشه!
شاد و پيروز و كامروا باشيد هميشه!![]()
ويژه: همسر مهربونم
سیمین بری گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
سیمین بری گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
همچون پری افسون گری، آری
دیوانه رویت منم، آری
سرگشته کویت منم، آری
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:30 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
آخر هفته خوش گذشت به همگي؟
منكه سه شنبه شب خواهرم كه دانشجوعه اومد خونمون و خيلي سرماخورده بود!
ولي من مجبور بودم چهارشنبه برم سركار! از سركار همش بهش زنگ ميزدم اونم از شدت سرماخوردگي همش خواب بود!![]()
چهارشنبه بعدازظهر مرخصي گرفتم و رفتم خونه و يه سوپ خوشمزه براش درست كردم و يه كم حالش خوب شد!
بعدش رفتيم و آمپولش رو زديم! شب هم با همسر مهربون و خواهرم كلي و ر ق بازي كرديم!
پنج شنبه صبح كه همسر مهربون رفت سركار و منم افتادم به جون خونه و حسابي تميز كاري كردم و خدا روشكر حال خواهرم هم بهتر شده بود! همسر مهربون ناهار اومد خونه و بعد از ناهار، چون ما شب مهمون داشتيم و خواهرم روش نميشد خونمون بمونه پيش مهمونا، ميخواست بره خونه دايي اينا!
همسر مهربون برد رسوندش و منم داشتم آشپزخونه رو شستشوي هفتگي ميدادم كه يهو به سرم زد كه آب بگيرم و روي كابينت كنار ظرفشويي رو هم با شيلنگ آب بشورم!![]()
شستشوي آشپزخونه كه تموم شد و كفش رو آبگيري كردم اومدم دستم رو بشورم ديدم دستام يه كوچولو ميسوزن!
اهميت ندادم و همينكه اومدم شيرو ببنيدم دوباره دستم سوخت!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي! فهميدم چي شده بود! تمام آشپزخونه برق داشت! داشتم سكته ميكردم!
اول فكر كردم از آرامپز بود كه از صبح با آرامي مشغول پختن سوپ مهموني بود! اونو از برق كشيدم ولي بازم همه جا برق داشت!
ديگه داشتم سكته ميكردم! رفتم بقيه كارامو انجام دادم و همسر مهربون اومد و بهش گفتم كه اينجوريه! اومد هرچي دستش رو زير شير آب گرفت گفت كه برق نداره!![]()
منم با خيال راحت رفتم و شير رو بازكردم و دوباره برق منو گرفت! البته خيلي برقش ضعيف بود! ولي همونم بهم شوك ميداد و داشت عصبيم ميكرد!
ولي جالبه كه همسر مهربون رو نميگرفت! چقدر من ضعيفم آيا؟![]()
بعد يه لحظه جرقه بر مخمان وارد شد
و گفتم احتمالا از ماشين لباسشوييه! چون جاي ماشين لباسشويي ما از ايناست كه زير كابينت جاي مخصوص داره و همون روزي كه اومدن وصلش كردن تو پريز زديمش و همونجوري تو پريزه! و احتمال دادم كه روي كابينتها رو كه شستم آب ريخته رو پريزش! اين بود كه فيوز آشپزخونه رو همسرمهربون كه قطع كرد همه چيز به حالت عادي خودش برگشت!
اين دومين باري بود كه برق منو ميگرفت! اولين بار وقتي سوم ابتدايي بود برق منو گرفت! البته خيلي شديدتر! اون موقع باباي من توليدي پيراهن مردونه داشت و يه بار انبارشون جا نداشت ويه بيست- سي تايي از اين قواره هاي خيلي بزرگ پارچه كه روشون نايلون داشت اورده بود خونه و رويهم چيده بوديم كنار ديوار!
من و برادرم هم كارمون اين بود كه تا چشم مامان و بابا رو دور میدیدیم،
دست همديگه رو ميگرفتيم و به سختي از اونا ميرفتيم بالا و روي نايلوناش ليز ميخورديم ميومديم پايين!
برادرم اون موقع كلاس اول ابتدايي بود و بي نهايت شيطون!
يه بار كه با هم رفته بوديم بالا در عرض نيم ثانيه يه ميخ گنده ديدم تو دستشه و سريع ميخه رو فرو كرد تو پريز برقي كه خيلي از زمين فاصله داشت!
اون موقع خونمون همه پريزاش تو آسمون بود!! ما هم چون دست همديگه رو گرفته بوديم هر دومونو برق گرفت و محكم كوبوندمون به ديوار روبرويي كه يه پنج شش متري از اون پريزه فاصله داشت! در واقع ما به سمت اون ديوار روبرويي پرواز كرديم!![]()
مامانم با صداي كوبيده شدن ما به ديوار اومد و اونقدر جيغ كشيد كه خدا ميدونه! خدا رو شكر چيزيمون نشد ولي يه چند ساعتي هردومون گيج و منگ بوديم
و نميتونستيم شيطوني كنيم و از اون پارچه ها بريم بالا! روزيكه بابا پارچه ها رو داشت ميبرد تمام نايلوناشون پاره شده بود از بس من و برادرم رفته بوديم روشون سرسره بازي كرده بوديم!
يادش بخير! كجا بوديم! آهان!
خلاصه اون شب يه نيم ساعتي در نوركمي كه از سالن تو آشپزخونه ميتابيد استفاده كردم و كارامو انجام دادم و رفتم حموم كردم و مهمونامون اومدن! مهمونامون دوست همسر مهربون و همسرش بودن كه اولين بار بود ميومدن خونمون! شام خورديم و ميز شام رو همونجوري به حال خودش رها كرديم و رفتيم نشستيم به و ر ق بازي كردن! دو سري بازي كرديم! خيليم خنديديم! بعد مهمونا يك و نيم اينا بود كه رفتن و تا حدود سه داشتم ميز رو جمع مكيردم و ظرفا رو ميشستم و چون از صبح همش سرپا بودم خيلي خسته بودم و بقيه كارامو گذاشتم واسه فردا!
جمعه صبح هم بقيه كارامو انجام دادم و يه كم از غذاي ديشب براي خواهرم برداشتم كه شب كه ميرسه خوابگاه شام داشته باشه و با همسر مهربون رفتيم خونه دايي و خواهرم رو برداشتيم برديم ترمينال بليط براي ساعت دو گيرش اومد و سوار كه شد و بغل دستيش هم كه نشست و ماخيالمون راحت شد خداحافظي كرديم و برگشتيم خونه و تا شب داشتيم تلويزيون نگاه ميكرديم، و ر ق بازي ميكرديم، ميوه ميخورديم و كلا سيستم ولويي در پيش گرفته بوديم!![]()
امروز صبح هم كه با همسر مهربون و با نيم ساعت تاخير اومديم سركار!
اميدوارم هفته اي پر از شادي و نشاط پيش روي همه مردم دنيا و ما باشه! آمين!
راستي! چقدر خوبه كه سه شنبه تعطيله! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!![]()
ويژه: همسر مهربونم
فقط ميخوام بگم عاشقتم بيشتر از هر زمان و لحظه ديگري كه عاشقت بوده ام!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:30 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
امروز بعدازظهر اختتاميه ك ن ف ر ا ن س هستش و بايد بعدازظهر برم اونجا! يكشنبه هم افتتاحيش رو رفتم و برگشتم! ديروزم صبح دوباره رفتم و برگشتم!![]()
راستش رئيسمون براي اتمام پروژه رفته شهرستان و منم براي خودم راحت ميگردم! ![]()
ديروز تو كنفرانس يكي از همكاراي قبلي اينجا رو ديدم! با كوشش فراوان داره زبان ميخونه كه از ايران بره!
چند تا از همكاراي ديگه هم ديديم كه همشون در حال زبان خوندن هستن و گرفتن پرمننت ويزا و از اينجور چيزا!![]()
همشم ميگفتن اين ب ح ر ا ن اقتصادي تا دو سال ديگه هيچي از ايران باقي نميذاره و منم همش از بيم ميلرزيدم و با چشماني گشاد حرفاشونو گوش ميدادم! ![]()
من خودم هرشب اخبار اقتصادي رو پيگيري ميكنم! چقدر اوضاع مالي دنيا وحشتناكه! -ب ن ز – و ل و و-كه اعلام ورشكستگي كردن، دولت ا م ر ي ك ا ديروز، ك ا ن ا د ا چند روز پيش و ژ ا پ ن هم يكماه پيش اعلام ركود اقتصادي كردن!![]()
ما هم كه اقتصادمون ماشاء الله هميشه در ركود به سر ميبره ولي هيچوقت اعلامش نميكنيم!
يكي دو هفته پيش يه مقاله اي ميخوندم يه نكته جالب توش نوشته بود! نوشته بود كه اقتصاد ما خيلي جالب از اقتصاد دنيا تاثير ميگيره! همينكه تو دنيا قيمتها ميره بالا كشور ما هم به سرعت اون روند رو دنبال ميكنه و قيمتها ميره بالا! بعد كه تو دنيا قيمتها مياد پايين، تو كشور ما قيمتها همچنان بالا ميمونه و پايين نمياد! ![]()
مثلا الان تو دنيا قيمت خيلي چيزها خيلي زياد پايين اومده ولي در كشور ما پايين اومدنش پيشكش، بالاتر نره كه ميره!![]()
خلاصه كه ديروز حسابي در دپرسين كامل بسر بردم! چند وقت پيش به همسر مهربون گفتم اگه وضعيت اقتصادي كشور از اينم كه هست بدتر شه و اخراجمون كنن اونوقت چيكار كنيم؟ همسر مهربون گفت ميرم مسافركشي ميكنم! بعد من گفتم كه اون موقع كه مسافر نيست كه! گفت چرا؟ گفتم چون همه اخراج شدن و سركار نميرن و پولي هم ندارن كه خريد برن پس از خونه هاشون در نميان و مسافري هم نخواهد بود!
و در آنجا بود كه همسر مهربون فهميد با يك دختر بسيار مثبت نگر ازدواج كرده كه همه چيز رو در بهترين شكل ممكن تصور ميكنه!!!![]()
بعدش ياد يه متن خيلي زيبا افتادم اونو براتون ميذارم چون من خيلي دوسش دارم و ديروز تو اون ذهن آشفته من فقط خوندن اون بود كه آرومم ميكرد:
1- يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار ميارزه، يک توپ بسکتبال تو دست م اي ک ل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه ......
2- يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه، يک توپ بيس بال تو دست ر اج ر-ک ل م ن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه......
3- يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است، يک راکت تنيس تو دست آ ن د ر ه-آ ق ا س ي ميليونها ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه ......
4- يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه، يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه ......
5- يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است، يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه ......
6- دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه، دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه ......
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه ......
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...
بستگي داره تو دست کي باشه.
ويژه: همسر مهربونم
دل سراپرده محبت توست
ديده آيينه دار طلعت توست
بي خيالش مباد منظر چشمم
زانكه اين گوشه جاي خلوت توست
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:43 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
از صبح كه بلاگفا قاط زده و منم اول فكر كردم كه از ادارمون ف ي ل ت ر ش كردن!!!!!
ولي بعدش فهمیدم مشکل سراسریه وحالا مينويسم!!!!!!![]()
ديشب داشتيم تي وي پ ر ش ي ا رو نگاه ميكرديم همون برنامه نك ست- ا س ت ا ر – پ ر ش ي ا رو! برنامه اي كه اونايي كه عشق خوانندگي هستن ميان و ميخونن و داورا روش نظر ميدن!
ياد خودم افتادم! يادش بخير!
از وقتي كه يادم مياد و خيلي بچه بودم مامانم هميشه تو خونه آواز ميخوند و منم خيلي لذت ميبردم!
از همه چي ميخوند، س و س ن، ه ا ي د ه، م ر ضيه و همه و همه! صداشم خيلي خوب بود! هنوزم بعضي وقتها ميخونه! عاشق صداي مامانم هستم!
من و مامانم اختلاف سنيمون دقيقا شونزده ساله و بنابراين وقتي من هفت سالم بوده مامانم 23 سالش بوده!
اينو گفتم كه بگم وقتي من هفت سالم بود
و مامانم 23 سالش، مادربزرگ مادرم فوت كرد، مامانم خيلي اون مادربزرگش رو دوست داشت، و اونقدر غصه دار شد كه خدا ميدونه! اون موقع شروع كرد به خوندن آوازهاي پر سوز و گداز!
اوازايي كه هنوز تو گوشمه و وقتي دلم ميگيره و اونا يادم مياد كلي با همون صدايي كه تو گوشمه گريه ميكنم! (مامان عزيزم چقدر دلم برات تنگ شده، بهت قول ميدم دو هفته ديگه بيايم اصفهان و ببينمت!) من چهار ماهه كه مامانم اينا رو نديدم و خيلي دلم براشون تنگ شده! هيچوقت اينقدر دير نديده بودمشون!
بگذريم!
خلاصه اوايل ترم اول دانشگاه كه بوديم يه بار تو حموم داشتم آواز ميخوندم يكي از بچه ها شنيد و شب همه رو جمع كرد و من رو مجبور كه براشون آواز بخونم!
منم چون خيلي براي خونه دلم تنگ شده بود يه آواز غمگين خوندم! همه گريشون گرفت! بعد عينهو مداحا چراغا رو خاموش كرديم و من آواز ميخوندم و اون جمع هفت هشت نفري گريه ميكردن!
يكي از بچه هاي اون جمع كه اونم اصفهاني بود! همون شبي كه آواز خوندم گفت تو تو خونتون مامانت آواز ميخونه؟ منم با تعجب گفتم چطور؟ گفت من اينجوري حس كردم كه آواز خوندن رو از مامانت ياد گرفتي!
و اينگونه شد كه فهميدم من مادرزاد آواز خوندن بلد بودم!
خلاصه كه كم كم آوازه آواز من به تمام خوابگاه رسيد و هرشب چند نفر ميومدن پيشم كه من براشون آواز بخونم!
البته بگم كه بيشتر آهنگهاي غمگين ميخوندم! چون هم خودم دلم براي خونمون خيلي تنگ ميشد و هم بچه ها! با آوازهاي غمگين روحيمون بيشتر سبك ميشد!
اواخر دانشجويي يعني تو فوق، تو هفته خوابگاهها، يكي از شبا تو خوابگاه جشن ميگرفتن و شام ميدادن و برنامه هاي شاد ميذاشتن!
سال اول رفتم و پشت بلند گو خوندم!
و همه خيلي خوششون اومد! سال بعدشم رفتم و دوباره خوندم! اونقدر بچه ها خوششون اومده بود كه دوباره دوباره گفتن و سري بعد رو همه با هم خونديم! يه فضاي باحالي شده بود! يادش بخير! من كه خودم اشك تو چشام حلقه زده بود! بعدشم بقيه اومدن خوندن و آخر سر نظر سنجي كردن و صداي من اول شد!
جايزه هم يه كتاب بهم دادن! هرچند كتاب كوچولوييه ولي براي من يه شب قشنگ رو تداعي ميكنه!
دوستان عزيز حتما ميدونن كه در حمام چقدر صدا زيباتر ميشه و من استعدادم تو حمام شكوفا شد!![]()
يه بارم تو حموم داشتم ميخوندم و از هر دري سخني خوندم و وقتي اومدم بيرون ديدم يكي از بچه هاي طبقمون كه تازه اومده بود گفت اول كه صداتو شنيدم فكر كردم صداي نواره بعد ديدم آهنگ و موزيك نداره و تازه فهميدم يكي تو خوابگاه داره ميخونه! و اين چنين شد كه اون يكي از بهترين دوستاي من شد!
چند بار هم تو مسافرتا براي همسر مهربون خوندم! ولي چون ديگه تو خونه هاي فسقلي امروزي نميشه آواز خوند الان خيلي وقته آواز نخوندم! ديشب كه اون برنامه رو ديدم هوس خوندن كردم! جالب اينجا بود كه هركسي ميخوند همسر مهربون ايراداشو ميگفت و وقتي داورا هم ايراداشو ميگفتن همون ايرادايي بود كه همسر مهربون گفته بود!
و من نيز لحظه به لحظه شاخهايم بيشتر درميومدن كه چطوري همسر مهربون اينقدر خوب آواز رو ميشناسه!
يكي از اون داورا (ر ا م ي ن- ز م ا ن ي) همون آهنگساز معروفه، هم تو قسمت ديشب و هم يكي دو قسمت قبلي كه ديديم به بعضيا ميگفت: جنس صداتو دوست دارم و اينا، اون يكي داوره (م. ح ي د ر ز ا د ه ) هم كه همش ميگفت صداتون احساس داره، احساس نداره!!!!! همسر مهربونم همش اداشونو با حالت لوسي درميوورد و منم از خده ريسه ميرفتم!
(تو پرانتز، ولي س ت ا ر كه يكي از داورا بود خيلي سنگين و موقر حرف ميزد و ديگه اداي اونو درنميورديم!). كجا بودم؟ آهان!
خلاصه يه سه چهار تا آواز خوندم و قرار شد همسر مهربون نظر بده كه تا شروع كرد به نظر دادن راجع به صدای من با يه حالت لوسي گفت: جنس صداتو دوست دارم، خيلي احساس داره !!!!و منم اونقدر بلند بلند خنديدم
كه هر لحظه بيم آن ميرفت كه همسايگان عزيز بر ما شورش كنند!![]()
خلاصه كه همسر مهربون ايراداي صدامو گفت و گفت كه اگه روش كار كني صدات خيلي عالي ميشه! بعد منم براي اينكه خودم رو لوس كنم گفتم اگه ما هم اونجا بوديم (آ ل م ان) ميذاشتي برم و تست صدا بدم تو اون برنامه!
و همسر مهربان ما فرمودند: بله ميتونستي بري تست صدا بدي ولي وقتي ميومدي ديگه منو پيدا نميكردي!!!
و گفت كه خوانندگي بي خوانندگي!
و اين چنين شد كه از غيرت همسر مهربانمان لرزه بر اندام نحيفمان افتادندي و البت از حرفهايشان قند در دلمان آب شدندي و از براي اينكه هميشه در كنار همسر بماندندي از فكر خوانندگي برون افتندي!
هرچند من بسيار شوخي كردندي چون از خواننده شدن متنفر بودندي!![]()
ويژه: همسر مهربونم
تا تو ميخندي به رويم با دوچشم مست خويش
وحشي زندگي را با همه جان دوست ميدارم عزيز!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:43 توسط لیلا
سلام سلام
دوستاي خوبم، همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاءالله؟
تعطيلات آخر هفته خوش گذشت؟
من كه پنجشنبه اومدم سركار و تا ظهر بودم، ظهر همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم ع ط ا ويچ
(سيندخت جونم ياد تو افتادم كه اون شعبه ايش كه تعطيل شد نزديك خونتون بود) بعدش رفتيم خونه و از ساعت سه تا حدود هفت من و همسرمهربون نشستيم به س و دو ك و حل كردن!![]()
همسر مهربون كه عشق اين جدوله! و چند روز پيش هم رفت يه مجله گ ا گ و گرفت كه همشر از اين جدولا داره!
از اونروز هم با خودش اونو ميبره سركار و يه كوچولو كه وقت استراحت پيدا كنه از اون حل ميكنه و شبا هم ميارش خونه!![]()
يه سري جدول هم براي من طراحي كرده پرينت گرفته اورده خونه و من تو اون جدولا حل ميكنم! ولي نميدونم چرا اون ده دقيقه اي حل ميكنه و من دو سه ساعت هم كه ميشينم حل كنم بازم همشو نميتونم حل كنم!![]()
خلاصه پنجشنبه تا عصر نشستيم به جدول حل كردن و عصري دوست همسر مهربون زنگ زد و با خانومش اومدن نزديكاي خونه ما و با هم رفتيم چيتگر و كلي چرخيديم و بعد گفتن ما بخاطر ع ط ا ويچ اومديم!
آخه خونشون دقيقا شرق تهرانه! ما هم گفتيم ظهر خورديم ولي دوباره رفتيم و ع ط ا ويچ گرفتيم و خيليم خوششون اومد و بارون گرفت و نشستيم تو ماشين غذامونو خورديم! بعد نخود نخود هركه رود خانه خود!![]()
ديروزم صبح من از نه صبح بيدار شدم و تا همسر مهربون خواب بود و نشستم يه كم از جدول جمع اعداد رو حل كنم تا بیدار که شد ببینه من چقدر زرنگم!
ولی حدود ده بود كه همسر مهربون بيدار شد و اومد حلام رو ديد و همشون اشتباه بود و من بسي خجالت كشيدم از بي دقتيهام!!
كم كم داره احساس خنگيت تمام بهم دست ميده همشم بخاطر بي دقتي و عجول و هول بودنمه!! منظورم اينه كه همشم خنگي نيست ها! يه موقع فكر نكيد خداي نكرده آي كيو من پايينه ها!![]()
بعدشم افتادم به جون خونه و يه تميز كاري حسابي انجام دادم!
بعدشم چون خواهر بزرگه همسر مهربون ما رو دعوت كرده بود سينما آماده شديم و رفتيم سينما!
اين اولين باري بود كه با همسر مهربون ميرفتيم سينما! همسر مهربون خيلي از سينما خوشش نمياد و اين بود كه تا حالا نرفته بوديم!
خلاصه رفتيم و با كلي اينور اونور يه جاي پارك تو يه كوچه تنگ گير اورديم!
خواهر بزرگه همسر مهربون و همسر و بچه هاش هم اومدن و ديگه حدود چهار و نيم بود كه فيلم شروع شد! فيلم آ و ا ز-گنج ش ك ها!
(شما فکر کنید که تو این شکلک همشون گنجشک هستند که دارن آ و ا ز میخونن!)خيلي فيلم قنشگي بود! من و همسر مهربون كه خيلي خوشمون اومد! يه موضوع ساده اي رو كه دور و بر هممون داره هر روز اتفاق ميفته خيلي قشنگ به تصوير كشيده بود! ميتونم بگم يه فيلم كم نظيره! من كه خيلي خوشم اومد! با غمهاي اين آدما گريه ميكني و با شاديهاشون ميخندي!
اونجا كه ماهيهاي اون پسر بچه ها ريخت رو زمين دور از چشم همه يه كم گريه كردم! خيلي تاثر برانگيز بود!
از اين فيلماي عشق و عاشقي اصلا خوشم نمياد! كه پسره ميليونره و مرفه بيدرد و تنها مشكلش اينه كه نامزدش ميخواد بره آم ر ي ك ا و اين نميدونه چيكار كنه! يا چه ميدونم تو ماه عسلشون تو ويلاي ده هزار هكتاريشون شبح مياد سرسراغشون!![]()
چند سال پيش هم چند تا فيلم ديدم و هنوزم تو ذهنم هستن! از همين فيلمهاي ساده و بي تكلف! يكيش –زير پ و س ت شهر بود، يكيش مهمان م ا م ان و اون يكي هم نسل سو خ ت ه! بگذريم!
فيلم كه تموم شد و از در سينما اومديم بيرون ديديم تو همون كوچه اي كه ماشينمون رو پارك كرديم درومديم! خيلي بامزه بود! البته چون كوچش تنگ بود منتظر مونديم تماشاچيا كه رفتن ماشينو درورديم! خواهر همسر مهربون اينا رفتن خونه و من و همسر مهربون رفتيم وليعصر يه كم خريد كنيم! چير خاصي گيرمون نيومد و فقط يه نايلون جوراب از انواع و اقسام و رنگهاي مختلف خريديم!![]()
بعدش رفتيم آ ر ي ا شهر و اونجا يه قاب براي عكس عروسيمون خريديم كه بزنيم به ديوار! و بعدش داشتيم ميرفتيم خونه كه ديدم همسر مهربون از يه مسير ديگه ميره و هرچيم بهش ميگفتم چرا از اينجا ميري ميگفت ترافيكش كمتره! و وسطهاي راه بود كه فهميدم داريم ميريم اك با تا ن، جيگر بخوريم!
رفتيم اونجا و جگركي ن ا ر ن ج! چقدرم شلوغ بود و كلي سرپا وايساديم تا جاگيرمون بياد و شام خورديم و برگشتيم خونه!
امروز صبح هم با هم اومديم سركار!
دوستاي خوبم اميدوارم هفته پر از شادي و خوشي و سلامتي پيش روي همتون باشه! آمين!
ويژه: همسر مهربونم
مرسي خوب خوب من!
مرسي كه هميشه ميخواي منو سوپرايز و هيجانزده كني!
مرسي بخاطر همه خوبيهات!
مرسي بخاطر مهربونيهات!
مرسي بخاطر هرانچه كه تو را خوب ميكند!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:49 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوش و سلامتيد انشاء الله؟
ديروز عصر همسر مهربون با آژانس از سركار اومد دنبالم و رفتيم خونه! مادر همسر مهربون با پسردايي همسر مهربون كه گفتم امسال دانشگاه تهران قبول شده ديروز رفتن شهرستان! اين بود كه پدر همسر مهربون قرار شد شام بياد خونه ما!![]()
حدود شش بود كه رسيديم خونه بعد از کلی فکر کردن که چی درست کنم
تند تند باقالي پلو با گوشت درست كردم!
اما يه چيزي كه يادم نبود اين بود كه ذائقه منو و همسر مهربون بعد از عروسي بخاطر طعم غذاهايي كه من درست ميكنم تغيير كرده!![]()
من تو غذا مقدار قابل توجهي فلفل سياه (كه البته خودمون سابيديم و بنابراين خيلي تندتره!)، دارچين، گرد ليمو، ادويه كاري و جزء هندي ميريزم! بنابراين هم غذاهامون خيلي تنده و هم از نظر ادويه پرملاطه! خودمونم ديگه عادت كرديم!![]()
ولي هميشه يادم ميره كه خيليها به اين طعمهاي تند و گرم عادت ندارن!
ديشب هم اينجوري شد! احساس كردم باباي همسر مهربون تو رو دربايستي موند وگرنه طعم غذا براش جالب نبود! يعني اونقدر طعمش زياد بود كه خوشش نيومد!
طعم ملايم خيلي طرفداراي بيشتري از طعمهاي تند و گرم داره! اينو بايد يادم بمونه!
چند روز پيش هم كه همون دوست پزشكمون كه خانمش رفته بود شهرستان اومده بود خونمون و ماكاروني داشتيم بازم همينطور شد! البته از طعمش خوشش اومد ولي ديگه خيلي تند بود!![]()
يه بارم بابا ايناي خودم اومده بودن خونمون! من پدرم چون ميگرن داره نبايد غذاهاي تند و ادويه دار بخوره! مامانم هم حتي زردچوبه هم تو غذاهاش نميريزه چون دكتر گفته براي بابام بده!
ولي من اون شب اين قضيه يادم رفته بود و پدرم هم چيزي نگفت كه غذامون تند و گرميش زياده! و بعد شام سردري گرفت كه خدا ميدونه! دو ساعت تمام اشك از چشماش ميومد از شدت سردرد
و من به خودم بد و بيراه ميگفتم!
اين از اين!
همسر مهربون كمرش يه كم بهتره! ولي هنوز نميتونه رانندگي كنه! امروزم با آژانس رفت سركار! ديشب هرچي باباش گفت كه صبح بيام برسونمت سركار قبول نكرد كه نكرد! ولي صبح باباي همسر مهربون اومد دنبالم و منو رسوند سركار!
دلم ميخواد باباي همسر مهربون امشبم بياد خونمون! خيلي بامزه است! يه يك سالي هم ميشه شروع كرده به شعر گفتن!
اولا به ياد مادرش كه دو سه سالش بيشتر نبوده كه فوت كرده و فقط يه تصوير مبهم ازش تو ذهنش داره شعر ميگفت! اونقدر پر از سوز و گداز بود شعراش كه هروقت ميخوند من گريم ميگرفت!![]()
همسر مهربونم بهش ميگفت: چرا زن منو گريه ميندازي؟ الان منم زن تو رو گريه ميندازم!![]()
بعد كم كم شعراش به طبيعت و اينا كشيده شد! امسال هم كه از حج برگشتن، شعراش كلا حال و هواي حج رو گرفت! ديشب كلي از شعراي حجش رو برامون خوند و من در تعجبم كه مردي كه فقط سواد ابتدايي داره و سواد شعري نداره چقدر قشنگ همه چيز رو در كنار هم گذاشته و اينقدر قنشگ با استعاره و جناسا و خيلي از صنايع شعري كار ميكنه! ![]()
هرچند که شعراش يه ويرايش اساسي ميخواد چون قافيه هاش بعضي وقتها آهنگين نيست!
البته پدر همسر مهربون خيلي باهوشه! همسر مهربون ميگه اصلا خوندن و نوشتن انگليسي بلد نبود و حتي حروفش رو هم نميشناخت! ولي خودش اونقدر تلاش كرد كه الان ميتونه راحت اس ام اس انگليسي بخونه و بفرسته!![]()
چند بار هم شعراش رو برامون اس ام اس كرده تا حالا!
من كه عاشق شعراشم!
به همسر مهربون ميگم بيا شعراشو ويرايش كنيم و چاپ كنيم!!!
خب ديگه! كلي حرف زدم!
ويژه: همسر مهربونم
ميدونم بخاطر كمر دردت خيلي از كارات عقب افتاده!
ميدونم كلي ذهنت مشغوله!
ميدونم كلي نگراني!
ولي ميدونم زود زود، خوب خوب خوب ميشي عزيزكم!
از خدا ميخوام هميشه شادي و سلامتيت رو ببينم عزيزم!
راستي! اين يه اخطاره:
دلم نميخواد براي هركار كوچيكي كه برات ميكنم اينقدر بگي ببخشيد ببخشيد!
من با عشق همه كارايي كه مربوط به تو ميشه رو انجام ميدم! ببخشيد نداره مهربونم!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:9 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاء الله؟
ديروز نبودم من! يعني سركار نبودم! راستش شنبه بعدازظهر همسر مهربون كمرش يهويي درد گرفته بود و بهش زنگ زدم گفت كمرم درد ميكنه ولی فکر نمیکردم خیلی جدی باشه! عصري كه اومد دنبالم تا خونه كه رفتيم خيلي اذيت شد! پشت فرمون بود و پياده و سوار شدن براش خيلي سخت بود! اين بود كه من فقط دنده عوض ميكردم! چون سمت راست كمرش بود دنده عوض كردن اذيتش ميكرد!![]()
تو خونه هم به سختي دراز ميكشيد! من خيلي ناراحت بودم! تو شرکن خم شده بود موبایلش رو از رو زمین برداره یهویی کمرش گرفته بود!![]()
اون شب چهار تا مسكن قوي خورد تا يه كم دردش كمتر شد! من خيلي ميترسيدم! چون پدرم ديسك كمر داره و ديدم كه چقدر اذيت ميشه همش فكر ميكردم خداي ناكرده نكنه همسر مهربونم داشته باشه!
زنگ زدم به بابا و گفتم اينجوريه! اونم با همسر مهربون صحبت كرد و كلي علائمش رو پرسيد و گفت نه خدا رو شكر ديسك كمر نيست!
هرچند دوست دكترمون تلفني به همسر مهربون گفته بود ديسك كمر نيست ولي من باورم نميشد! چون تمام علائمي رو كه من از بابا ديده بودم داشت! خلاصه كه اون شب با هر سختي بود خوابيديم! حتي شام هم نخورديم!
ديروز صبح هم عليرغم تمام مخالفتهاي همسر مهربون موندم تو خونه تا ازش پرستاري كنم! هرچيم اصرار كرد كه تو بري سركار منم همش با خيال راحت ميخوابم دلم نميومد!
صبح حدود هفت بيدار شدم و يه سوپ گذاشتم تا همسر مهربون بخوره! بعد رفتم كه برم نونوايي و نون گرم بگيرم! كه چشمتون روز بد نبينه! يه گربه چاقالوي زشت بيريخت دم در ورودي ساختمون از داخل چمباتمه زده بود! منم كه شجاع!!! هرچي از سه متريش پيش پيش كردم نرفت! ![]()
بعد رفتم و تو طبقات يه آبپاش پلاستيكي پيدا كردم و بردم پرت كردم براش بازم تكون نخورد!
در همين حد به خودش زحمت داد كه چشماش رو باز كرد و يه ابروش رو بالا انداخت و يه نگاهي به اطرافش كرد! يه ده دقيقه اي اونجا موندم كه يه كمكي چيزي برسه! ولي هيشكي رد نميشد!![]()
بعد رفتم خونه و چهار پنج تا نارنگي كوچولو برداشتم و رفتم پايين! همه رو از دور زدم به سر و كله اون گربه تنبل! ولي تكون هم نخورد! فقط نگام ميكرد! منم داشتم ازترس سكته ميكردم!
همشم فكر ميكردم اگه دو تا واحد طبقه اول از چشمي در واحدشون منو نگاه كنن كه دارم چيكار ميكنم آبروم ميره! تمام دم در پر از نارنگيهاي پوكيده بود و يه آبپاش پلاستيكي!! و خيلي زشت بود كسي منو ميديد كه چقدر از يه گربه ميترسم!![]()
منم که دیدم گربه هه از رو نمیره بي خيالش شدم و برگشتم خونه و ديگه سوپم هم آماده شده بود! دقيقا چهل دقيقه من مشغول رفع معبر اون گربه بي خاصيت بودم! اخرشم هیچی!
خيلي بده كه من اينقدر از گربه ميترسم! زمان دانشجوييمون هم يه بار زمستوني يه گربه اومده بود و و دم در ورودي سالن خوابگاه نشسته بود و تكون نميخورد! يه دو روزي اونجا بود! منم تو اون دو روز حتي بيرون نرفتم! با اينكه كلاس داشتم ولي كلاسامم نرفتم! هرچيم به مسئولين خوابگاه ميگفتم بگيد بيان اينو ببرن بهم ميخنديدن!
و اينگونه شد كه من هيچوقت نتونستم بر ترسم از گربه ها و سگها غلبه كنم! جالب اينجاست كه اصلا از سوسك نميترسم!![]()
بگذريم! ديروز هم همش خونه بوديم! و ظهر همون دوست پزشكمون اومد و همسر مهربون رو معاينه كرد و آمپول زد! يه كم بهتر شد ولي خم و راست شدن، نشستن، براش تقريبا غير ممكنه و فقط بايد دراز بكشه!
تا عصر همه همش تلفنمون زنگ میخورد و همکارای همسر مهربون زنگ میزدن و حالش رو میپرسیدن! بعد من یاد خودم افتادم که سه سال هم نرم سرکار هیچ همکاری حال منو نمیپرسه!
دیشب یه خواب بامزه دیدم! خواب دیدم شاگرد انیشتین هستم و سرکلاسش بودم! بعد یه امتحان ازمون گرفت که جوابش بود: تئاتر!!!
بعدش گفت من فیزیک نور رو اول تجربه کردم بعد براش فرمول دروردم! الان میام میبینم که دانشجوها فقط فرمول بلدن خیلی دلم میگیره! هیچ دیدی ازش ندارن!
امروزم با اصرار فراوان همسرمهربون اومدم سركار! ولي دلم پيش اونه! اونم ساعت نه و نيم اينا يه آژانس گرفت كه بره شركت! چون نميتونه رانندگي كنه! و بايد بره و كاركرد تيمش رو تائيد كنه وگرنه حقوق تیمش رو نميدن! هرچي بهش ميگم مگه دكتر نگفت سه روز بايد استراحت مطلق كني ميگه آخه اون بچه ها چه گناهي كردن كه تا حالاشم به خاطر من حقوقشون دو سه روز عقب افتاده!
ویژه: همسر مهربونم
عزیز دلمی که اینقدر به فکر همه هستی!
امیدوارم هیچوقت مریض نباشی عزیزم
خدا کنه همیشه شاد باشی
چقدر تو خوبی!
منکه میدونم چقدر دیروز درد داشتی ولی به روی خودت نمیوردی!
وقتی میخواستی از تخت بری پایین میدیدم که چه دردی رو تحمل میکنی ولی به روت نمیاری که من ناراحت نشم!
امیدوارم و از خدا میخوام زود زود خوب شی و همیشه سلامت و شاد باشی عزیزم
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:37 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوش و سلامتيد ان شاء الله!
تعطيلات خوش گذشته به همگي؟
من پنج شنبه اومدم سركار و تا بعدازظهر بودم! بعد همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم بنزين زديم و همون موقع هم يه بارون ريز ريز شروع به باريدن كرد! خیلی بارون ریز رو دوست دارم! بعدش رفتيم شاسي عروسيمون رو گرفتيم!![]()
ما كه عروسيمون اصفهان بود و شاسي عروسيمونم تازه آماده شده و اون عكاسه اومده بود تهران و برامون اورده بود و گذاشته بود تو يه عكاسي و ما هم رفتيم گرفتيمش! دقيقا شرق تهران بود!![]()
بعدش رفتيم خونه و خواهر بزرگه همسر مهربون زنگ زد و شام دعوتمون كرد تالار محل كارشون!![]()
ما هم تا آماده شيم و بريم و برسيم حدود نه شده بود! خواهر وسطي همسر مهربون و همون دختر كوچولوي نازش هم بودن! شام خورديم و بعدش رفتيم تو سالن بازي و كلي فوتبال دستي بازي كرديم!![]()
من و همسر مهربون يه تيم و پسر خواهر بزرگه و پسر دايي همسر مهربون كه امسال دانشگاه تهران قبول شده و اون شب مهمون خواهر بزرگه بود يه تيم بودن! ما هم برديم! خيلي خوب بود! چقدرم سر و صدا كرديم!![]()
بعدش همگي رفتيم خونه خواهر بزرگه و بابا مامان و خواهر دومي همسر مهربون هم اومدن و كلي شلوغ پلوغ شد! كلي هم به رقصيدن دختر خواهر وسطي خنديديم! يه بلاييه كه خدا ميدونه! همه دورشو گرفته بودیم و میخندیدیم و بهش ذوق میکردیم!!![]()
بعدشم خونه خودمون و البته قبلش كلي تو خيابوناي خلوت ساعت دو نيمه شب شهر، چرخيديم زیر آسمون صاف و مهتابی!![]()
ديروزم كه به امورات كوزتي گذشت و يه عالمه هم با همسر مهربون و ر ق بازي كرديم! ميخواستیم شطرنج هم بازي كنيم كه ديدم من جنبش رو ندارم و اگه ببازم حسابي عصبي ميشم
و چون تا حالا چند بار با همسرم هربون بازي كردم و هر دفعه هم كه باختم بدعنق شدم همسر مهربونم خيلي راضي به شطرنج نبود!
ديگه نه شب بود كه تصميم گرفتيم زود بخوابيم تا فردا زود بيدار شيم! كلي هم آرزو كردم هيشكي زنگ نزنه و بيدارمون نكنه! ساعت حدود ده و نيم بود كه در خواب ناز بوديم كه يهو صداي محكمي بيدارمون كرد و بعد هم قطع شد!
من اولش گيج بودم و نميدونستم دقيقا چيه! اول فكر كردم زلزله بوده! بعد دوباره فكر كردم صداي كشيدن يه چيز سنگين رو زمین بوده! بعد دوباره خوابيديم!
دو سه دقيقه بعد دوباره اون صدا تكرار شد!
اونقدر صداش وحشتناك بود كه خدا ميدونه! هنوزم صداش تو گوشمه! به همسر مهربون گفتم چيه: گفت دارن ميخ ميكوبن! بعد رفتيم تو هال بخوابيم كه او صدا كمتر بياد! ولي اون صدا همه جا رو به يه اندازه پر ميكرد! خيلي عجيب بود!![]()
جالب اينجا بود كه اون صدا هر سه دقيقه يكبار شروع ميشد! ده ثانيه ادامه داشت و دوباره سه دقيقه صدايي نبود و دوباره شروع میشد!![]()
داشتم ديوونه ميشدم! هرچيم گوش ميكرديم متوجه نميشديم كه همسايه راستيا هستن! همسايه چپي اون ساختمون هستن! يا از طبقه بالاست يا با احتمال كمتر از طبقه پايين!![]()
چون صداش تمام اطرافمون رو احاطه ميكرد! تا بلند ميشديم بريم گوشمون رو بزاريم رو ديوارا ببينيم صداي چيه قطع ميشد و ما هم چون خيلي خوابالو بوديم حوصلمون نميشد وايسيم تا سه دقيقه بگذره دوباره صداعه شروع شه!
من اونقدر عصباني بوديم كه از اون بنايي كه اين ساختمون رو ساخته تا اون پيمانكارش تا اون مهندسي كه ساختش رو تاييد كرده و همسايه ها همه رو شستم گذاشتم كنار! ديواراش اونقدر نازكه كه صداهاي خيلي كم هم كاملا ميشه شنيد!![]()
به جرات ميتونم بگم كه هيچ چيز تو تمام عمرم اين اندازه روي مخم نبود! اصلا انگار اون ميخا رو رو جمجمه من ميكوبيدن! يه نيم ساعتي اين وضع ادامه داشت و منم لحظه به لحظه عصبي تر! ![]()
همسر مهربونم هركاري ميكرد منو آروم كنه نميشد!
آخرش همسر مهربون رفت يه گوشكوب چوبي اورد و همينكه صدا شروع شد زد به ديوار شومينه! اونم با قدرت تمام!
چند ضربه زد محکم زد و اون صدا ديگه قطع شد! اونموقع ساعت رو نگاه كردم ديدم از يازده هم گذشته! همسايه هاي بي فرهنگ!
فقط باید مقابله به مثل کرد که بفهمن چقدر کارشون بده! احمقا!![]()
صداش شبيه كوبيدن ميخ به جعبه بود! و جالب اينجا بود كه نميشد تشخيص داد از كدوم طرفه! چون دقيقا رو مخمون بود! تمام فضاي شنواييمون رو گرفته بود!![]()
من كه سردرد شديد گرفتم و نمیتونستم تکون بخورم و همونجا تو هال خوابيدم! خيلي عصبي بودم! تا صبح هم خوابهاي عجيب غريب ديدم!
الانم گيجم هنوز! سردرد هم دارم! فقط هم دارم بد و بيراه ميگم به اون آدم بيشعور احمقي كه حاليش نيست ساعت يازده شب نبايد ميخ بكوبه! اونم به جعبه!
ویژه: همسر مهربونم
چقدر خوبه که تو رو دارم!
هیچ چیز دیشب نمیتونست منو اینقدر آروم کنه،
كه در كنار تو بودن منو آروم ميكرد!
چقدر تكيه گاه و پناه خوبي هستي!
خدا هميشه برايم حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت برايشان حفظ كند. عزيزان مارا نيز همينطور.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:36 توسط لیلا






