تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست هفتاد و هفتم: شعر
سلام سلام!

امروز بخاطر قول دیروز آپیدم!

یکی از اولین سروده های پدرهمسر مهربون رو براتون میزارم!

فقط قبلش بگم که چون بابای همسر مهربون وقتی ۳ سالش بوده مادرش رو از دست داده و خودش میگه بهم گفتن مادرت رفته حموم! میگفت هر روز میرفتم مینشستم دم در حموم تا مامانم بیاد! بعد یه روز یکی بهش میگه مامانت دیگه نمیاد! هیچوقت نمیاد! خودش میگه یادمه اونقدر گریه کردم که همه فامیل جمع شدن خونمون و اونام کلی گریه کردن!

واقعا خیل از شعراشو که با صدای خودش میخونه من گریه میکنم و همسر مهربونم به شوخی به باباش میگه چرا اشک همسرمو درمیاری؟

الان خیلی از شعراش مربوط به مادره! ازش اجازه میگیرم چند تا دیگه هم براتون بزارم!

كودك بودي خوار و ذليل

مادر تو را كرده دلير

با مادر خود مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش

آن چه كسي بود جز مادرت

دستهايش بود زير سرت

ماه و ستاره مي­شمرد

تا وقتي كه خوابت مي­برد

 *********************************************************

خوشا آنان كه مادر يارشانه

بهشت جاودان بازارشانه

به گلستاني سفر كردم كم و بيش

بديدم مادري، فرزند در پيش 

سلام كردم با قلبي شكسته، پاي لرزان

كه حال مادرم را تو كن نمايان 

ندارم رد پائي و نشاني و مكاني

تو بودي دوست او، از او چه داني


ویژه: همسر مهربونم

نمیدونم چطوری باید از خودگذشتگیهاتو حتی سپاسگزاری کنم عزیزم!

نمیدونم چی باید بگم مهربونم!

خودت میدونی منظورم چیه عزیزم!

مرسی بخاطر گذشتهات و بخشیدن کارهای نابخردانه من!

خیلی دوست دارم صبور من!

عاشقتم عزیز دلم

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست هفتاد و ششم: آخر هفته ما

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد دوستاي خوبم!

آخر هفته خوب بود؟ خدا رو شكر!

راستش من قرار بود پنج شنبه بيام سركار و بعدازظهرش هم برم خونه دائي اينا كه به دختر دائيم تو درساش كمك كنم، ولي پنج شنبه صبح كه از خواب پاشدم حساب كتاب كردم ديدم اگه بخوام برم سركار و بعدازظهر هم برم خونه دائي اينا اونوقت نظافت هفتگي خونمون رو بايد جمعه انجام بدم كه همسر مهربون خونه است و دلم نميخواد يه جمعه كه خونه هستيم رو به كار خونه بگذرونم!

آخه من پنج شنبه هايي كه ميام سركار نهايت تا ساعت سه بمونم و بعد كه ميرم خونه تميزكاري هفتگي خونه رو تا شب انجام ميدم كه باز جمعه هام خالي باشه!

و اين شد كه پنج شنبه خونه موندم و همسر مهربون رفت سركار و تا بياد منم كارهامو انجام دادم و همسر  مهربون يه جلسه اي داشتن كه تا ساعت سه طول كشيد و وقتي اومد خونه از سه و نيم گذشته بود و تا ناهار خورديم و استراحت كرديم شش شد كه ديگه منم بي خيال خونه دائي اينا شدم!!!!! و اين شد كه اونروز نه رفتم سركار و نه رفتم خونه دائي اينا!

جمعه صبح هم كه باباي همسر مهربون زنگ زد و گفت امشب همگي مهمونشون هستيم و خوش خوشانمون شد و بعد هم كه تا ناهار درست كردم و خورديم حدود ساعت يك شد و تا چهار هم خوابيديم و دوباره رفتن به خونه دائي به تعويق افتاد! ميگما وقتي آدم دلش نميخواد يه كاري رو انجام بده حسابي هي همه چيز دست به دست هم میده كه اون كار سروقتش انجام نشه!!!

 بعد تا بيدار شديم و آماده شديم بريم خونه دائي ساعت از پنج گذشت و رفتيم خونه دائي اينا و دو ساعتي با دختر دائيم رياضي كار كردم و كلي هم سرش غر زدم كه كي اين درساي تو تموم ميشه من راحت شم!!!! و بعدش يكراست رفتيم خونه باباي همسر مهربون و همه اونجا بودن و شام و كلي خوش گذشت.

امروز صبح هم كه كار و شروع يه هفته اي كه اميدوارم براي همه پر از شادي و شادكامي باشه.

راستي! يادتونه گفته بودم باباي همسر مهربون شعر ميگه! من شعراشو گرفتم كه زمان بيكاري و استراحتم سر كار براش تايپ كنم! ما تو خونمون كامپيوتر نداريم! يعني داريم (دو ماهی میشه که صاحب کامپیوتر شدیم!)ولي تو انباريه و به همسر مهربون ميگم از صبح تا شب سركار با كامپيوتر سر و كار داريم و تو خونه نميخوام فعلا كامپيوتر رو وصل كنيم و اينه كه در انباري خونه در حال استراحت ميباشند  و البته يه دليل ديگه هم اينه كه ميخوام يه بار برم و دنبال يه ميز كامپيوتر كتابخونه اي بگردم و هنوز اون يه بار پيش نيومده!

اينو گفتم كه بگم از فردا سعی میکنم  از شعراي باباي همسر مهربون رو براتون بذارم.

هفته خیلی خوب و خوشی رو داشته باشید


ويژه: همسر مهربونم

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

 مرسی از حافظ خوندنت عزیزم که همیشه مستم میکنه مهربونم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.  


 


[ ]
+
پست هفتاد و پنجم: یه کم حرف!!!!
سلام سلام!

همه خوب و خوش و سلامتید دوستای خوبم!

اول اینکه:

آزاده جونم: به لیلی خیلی سلام برسون و بهش بگو دلم براش تنگ شده خیلی زیاد! یه روز میریم خراب میشیم رو سرش!

طیبا جونم! اون آدرس رو که بهم دادی هرچی میزنم خطا میگیره! دوباره برام بفرست!

مریسام جون! از وقتی قالب وبلاگت رو عوض کردی بعضی پستهات نصفه میاد و نمیشه نظر گذاشت!

 دوم اینکه:

امروز اومدم آپ کنم که دیگه اون آپ برفی پست اول وبلاگم نباشه چون دیروز و امروز که هوا کاملا آفتابی بود!

امروز تو محل کارم یه سمیناره که البته من اگه حوصله کنم میرم و یه کم تو بحثاشون شرکت میکنم و فردا هم باید بیام سر کار و البته فردا بعدازظهر هم برم به دختر دائیم که دانشجوعه ریاضی یاد بدم! از وقتی این دختر دائیم دانشگاه قبول شده من بیچاره شدم!

پارسال که هنوز ازدواج نکرده بودم که هفته ای دو سه بار همه تمرینات زبان و ریاضیشو من حل میکردم! و از وقتی هم ازدواج کردم که تا حالا یکی دوبار رفتم بهش درس یاد دادم و چند بار هم براش تحقیق انجام دادم! البته فقط به خاطر داییم میرم تو درسا کمکش میکنم چون این دائیمو خیلی دوست دارم!

بهش میگم من با تو یه مدرک حسابداری هم خواهم گرفت! اونم که خوش خوشانشه و هر روز یه جور به خودش میرسهَ و ترم پیش که رفت دندوناشو ارتودنسی کرد و این ترم هم رفته بینیش رو عمل کرده و احتمالا دو روز دیگه هم میخواد بره پوستش رو لیزر کنه! و منم که موقع امتحانات آماده به خدمت ایشون هستم!

اون موقع ما چطور درس میخوندیم حالا این بچه  های امروز چطوری درس میخونن!

بگذریم!

راستش دیروز عصری  اومدم تو نت و تو یه وبلاگ چیزی دیدم که یه کم دلم گرفت!  نمیدونم و نمیخوام چیزی بگم!

بگذریم! خدا خودش بزرگ و ناظر و شاهد همه چیزه!

خب دیگه! دوستای خوب و واقعی من!

امیدوارم تعطیلات و آخر هفته خیلی خوبی داشته باشید.

 


ویژه: همسر مهربونم

قربون اون کامنتهای خصوصیت برم من عزیزم!

چقدر تو خوبی ماه من!

از تمام دلداریهات هم بی نهایت ممنونم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.  


[ ]
+
پست هفتاد و چهارم: یه آپ برفی!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلام

 

بعدا نوشت:

امروز با کلی هیجان بخاطر برف آپ کردم و فکر کردم اولین برف زمستونیه ولی آلی و فهیمه جون گفتن که اولین برف نیست و چندمین برفه!

وقتی چیزی رو میخواید بگید یه کم مهربونتر هم میشه گفت! مخصوصا تو فهیمه جون! من گناه دارم خب!

برای من که همون اولین برف زمستونیه و من که امسال برف ندیدم تا حالا!

به افتخار اولين برف زمستاني امسال: هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

به افتخار آدم برفيهايي كه امروز ديگه از ظهر كم كم ساخته ميشن: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

به افتخار همه اونايي كه با ديدن برف امسال هيجانزده شدن: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

به افتخار همه چاييهاي داغي كه امروز پشت پنجره برفي نوشيده ميشن: هورااااااااااااااا!!

به افتخار تمام آرزوهايي كه امروز با بارش بركت خدا برآورده ميشن: هوراااااااااااااااااااااااااااااا!!

به افتخار تمام سرزمينهايي كه امروز برف اونا رو سپيد سپيد ميكنه: هورااااااااااااااااااااااااااا!!

به افتخار همه خوبيها و شاديها و قشنگيهاي دنيا: هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

بالاخره اولين برف امسال هم  اومد و اين زمستون هم رنگ سرما و يخبندان به خودش گرفت!

به به برف! به به برف! به به برف! به به برف!

خيلي خيلي خوشحالم بخاطر برف!

خدايا شكرت! خدايا آنقدر كه نا تمام تو را شكر!

دوستاي خوبم پريروز يه اي-ميل خيلي قشنگ به دستم رسيد كه خيلي به دلم نشست: اونو براتون اينجا ميزارم (البته با اندكي تلخيص!!)

به اميد روزيكه تمام لحظات زندگي انسانها پر از اميد و شادي و امواج مثبت باشه!

به افتخار خودتون: هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!

 

بسياري از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظير ايسترهيکس نظريه جالبي دارند. آنها ميگويند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانيه روي چيزي که واقعا ميخواهد تمرکز کند يک زنگ بزرگ در کاينات به صدا در مي آيد که توجه کل هستي را به سمت اين شخص جلب مي کند.

اگر اين 18 ثانيه بتواند تا 68 ثانيه ادامه يابد ديگر کار تمام است و کل هستي به تکاپو مي افتد تا براي فکر متمرکز شده يک راه حل پيدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برايش جوابي بيابد.

در نگاه اول شايد اين عدد 68 ثانيه خيلي کم و ناچيز به نظر برسد. 68 ثانيه يعني فقط يک دقيقه و هشت ثانيه و بسياري از افراد ميگويند که تمرکز به مدت 68 ثانيه هيچ کاري ندارد؟!

خوب آيا شما هم همين طور فکر ميکنيد؟ بسيار عالي است! امتحان کنيد. خواهيد ديد که هنوز 18 ثانيه اول رد نشده فکرتان منحرف ميشود. ايده اي جديد بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر ميشود و نجواگر دروني تان به سخن در مي آْيد که جدي نگير و دست از اين بازي ها بردار و به مسايل مهم تر زندگي بپرداز و ...

 ولي بايد همين الان هر کاري که داريم زمين بگذاريم و به سراغ ذهن ناآرام خود برويم و 68 ثانيه آن را مهار کنيم. 68 ثانيه به شرايطي که الان در آن قرار داريم بينديشيم. 68 ثانيه بعد به اين که واقعا در زندگي چه مي خواهيم فکر کنيم. 68 ثانيه بعد به خوشبختي هاي خودمان بينديشيم و 68 ثانيه ديگر به اين فکر کنيم که چقدر آرام مي شويم وقتي روي مسائل زندگي خودمان با آرامش فکر مي کنيم.

کاينات بيرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را مي خواهيم به او ابلاغ کنيم. اما به يک شرط و آن اين است که موقع دستور دادن اين طرف و آن طرف نپريم. 68 ثانيه يک جا بايستيم و صريح و شفاف بگوييم چه مي خواهيم آن وقت مي توانيم کناري بنشينيم و معجزه عدد 68 را در زندگي خود ببينيم.

شاد و پيروز و سربلند باشيد و معجزه عدد 68 را هر لحظه در زندگيتان ببينيد!


ويژه: همسر مهربونم

اشتياقي كه هر لحظه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.  


[ ]
+
پست هفتاد و سوم: و اما این چند روز تعطیلی ما!!!

سلام سلام

دوستاي خوبم، خوبن؟

زودي بريم سر اصل مطلب و اين چند روز:

دوشنبه: عصري رئيسمون يه فيش پاداش بهم داد كه كلي خوشحالم كرد و همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم يه سر خونه بابابزرگم! فرداظهرش بابابزرگم نذر حليم داشتن و اون موقع كه ما رسيديم نذريشون آماده بود!!!!! اونقدر مامان بزرگم هوله كه خدا ميدونه! فكر كنيد كه 18 ساعت قبل از اينكه مهموناشون بيان نذريش آماده بود! منم همش به شوخي به زنداييهام ميگفتم كه مامان بزرگم رو بيهوش كنيد و آخرشب نذري رو ببريد تو هياتها تقسيم كنيد وگرنه تا فرداظهر بايد همش كنار ديگ نذري باشيد.

بعد از اونجا رفتيم خونه خودمون و آماده شديم و رفتيم هيات همسر مهربون! همتون رو دعا كردم دوستاي خوبم! و شاممون رو گرفتيم و من تو ماشين منتظر موندم تا همسر مهربون يه كم كمك كرد و ديگه يازده گذشته بود كه در به در دنبال عابر بانك تو ميدون ك ا ج بوديم! اونجا هم كه كلي بانك داره! همه رو امتحان كرديم ولي هيچكدوم وصل نبودن! حتي رفتيم ايران ز م ي ن ولي اونجا هم جواب نداد! و ما هم برگشتيم خونه!

سه شنبه: صبح آماده شديم و ساعت نه از خونه زديم بيرون! بازم رفتيم عابر بانك و وصل بود ولي پولي به حسابمون نيومده بود! و اين از عجايب بود! چون وقتي فيش رو ميدن كه حقوق تو حسابت باشه! خلاصه ما هم به سمت اصفهان حركت كرديم و ساعت يك گذشته بود كه رسيديم خونه بابا اينا!

ظهر تاسوعا بابا اينا نذري دارن! مهمونا بودن و البته نذري هم خورده بودن و تقسيم هم كرده بودن و سهم ما رو نگهداشته بودن! اونروز اونقدر خسته بوديم كه هيج جا نرفتيم و البته مامان بزرگم هم كمك مامان بود و فقط شب با همسر مهربون رفتيم بيرون و يه چرخي زديم و مامان بزرگم رو رسونديم خونشون و اونم گفت كلي ترشي برام انداخته و بايد ببرمشون!

چهارشنبه: صبح همگي آماده شديم و رفتيم هيات! من كلي از فاميل رو ديدم و با اينكه دلم براي فاميل خيلي كم تنگ ميشه ولي وقتي ديدمشون فهميدم كه چقدر از ديدنشون خوشحالم! ناهار هم مهمون عمه بزرگم بوديم كه نذري داشت! عمه كوچيكه و بچه هاش و عروس داماداش و همسرش هم كه چون خيلي خيلي مذهبي هستن عروسي ما نيومده بودن و البته خيلي دوست داشتن همسر مهربون رو ببينن، بالاخره موفق شدن همسر مهربون رو ببينن!

بعدازظهر هم رفتيم خونه مادربزرگم كه عصر عاشورا نذري داره و يه كم كمكش كرديم و شام هم اونجا مونديم و غذاي نذري خورديم و برگشتيم خونه و كلي دور هم نشستيم و تعريف كرديم!

پنج شنبه: صبح بابا و برادرا و همسر مهربون رفتن دنبال كار تعمير ماشين همسر مهربون! آخه چند وقت پيش تو ترافيك يه كاميون اومده بود و زده بود به ماشينمون و در عقب رو سوراخ كرده بود! ناهار هم همه دور هم بوديم و تا عصري كلي تعريف كرديم! و البته منم كلي دكور خونه بابا اينا رو تغيير دادم! هرچند برادارم هميشه ميگن وقتي تو مياي و ميري ما تا چند روز بايد دنبال وسايلمون بگرديم! ولي من گوش نميدم و كار خودم رو ميكنم!

جمعه: هم حدود ظهر خداحافظي كرديم و خواهرم هم با ما اومد كه برسونيمش خوابگاه و قرار بود كه تا يه مسيري همراه ما باشه و از اونجا به بعد با اتوبوس بره ولي همسر مهربون مثل دفعه پيش خواهرم رو تا دم در خوابگاه رسوند و در واقع 2 ساعت زمان و حدود 150 كيلومتر مسيرمون دور تر شد! مرسي همسر مهربون و پاك من! چقدر تو خوبي عزيز دلم!

بعدش هشت شب بود كه رسيديم خونه و شام هم نخورديم چون خيلي اشتها نداشتيم و سريال يوسف رو نگاه كرديم و خوابيديم!

شنبه: با همسر مهربون اومديم سركار و جالب اينجا بود كه رفتم بانك و فيش صورت حسابم رو گرفتم و همون دوشنبه پول رو ريخته بودن به حسابم ولي نميدونم چرا تو فيش عابر بانك نشون داده نميشد! مسئول بانك گفت كه تا حالا همچين چيزي نديده بودم! جل الخالق!

ديروز تو وبلاگ هدي جونم ديدم كه گفته بود ماكاروني رو با پنير پيتزا درست كرده و خوشمزه شده و به همسر مهربون گفتم ميخوام برات ماكاروني با پنير پيتزا درست كنم كه گفت نه لازانيا برام درست كن و اينچنين بود كه من سه عدد لازانياي خوشمزه و در عين حال بسيار بيريخت پزوندم! با اينكه لازانياي مورد نظر از جمالات بهره اي نبرده بود اما كمالات خوبي داشت! اين بدان معناست كه خوشمزه شده بود!!!!

ديشب همسر مهربون دنبال دسته كليدش ميگشت كه كليداي شركت هم بهشون وصله و من گفتم تو كيف منه! چون يادمه كه اونروز كه رسيديم اصفهان من دسته كليدا رو برداشتم ولي هرچي گشتم پيداشون نكردم! امروز زنگ زدم به برادرم و گفت كه يه دسته كليد عجيب غريب اينجا جا مونده و فهميدم كه دسته گل به آب دادم و كليدا رو اونجا جا گذاشتم! حالا بايد فكري به حال انتقال اونا به تهران بكنيم! البته دايي و پسرداييم رفتن اصفهان ولي فكر نميكنم تا يه هفته ديگه هم بيان تهران كه با خودشون بيارن! و بنابراين بايد به روشهاي ديگه اي متوسل بشيم!

امروز هم كه سركار و نون حلال و اينا!

آلي جونم: بازگشت پيروزمندانه شما را به جمع اهالي وبلاگستان تبريك و شادباش عرض ميكنم!

شاد و خرسند و پايدار باشيد دوستاي خوبم!


ويژه: همسر مهربونم

چي بگم بهتر از اين:

كه همش عاشقتم!

چي بگم شادتر از اين:

كه تويي جان و تنم

چي بخوام خوبتر از اين:

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 

 

 


[ ]
+
پست هفتاد و دوم: من . . .
سلام سلام!

از پنج شنبه آپ نکردم! خودم میدونم!

 راستش من دیروز سرکار نبودم! چون دوباره دیوونه شده بودم و با همسر مهربون سر هیچ و پوچ دعوا کردم! البته قبلش خودمو چشم زده بودم! چون حساب کردم دیدم دوماهه که به همسر مهربون گیر ندادم، الكي بهانه گيري نكردم، منطقي بودم، خيلي حساس نبودم، و همه اينا و ودرست روزيكه از خودم خيلي راضي بودم و با خودم فكر ميكردم ديگه رفتارم درست شده شبش با همسر مهربون دعوام شد!

و همونقدر كه همسر مهربون تو دعوا آروم و ساكت و منطقيه من همونقدر حرص ميخورم و از سكوت و آرامش اون حرصيتر ميشم و البته ديوونه تر!و داد و بيداد ميكنم! به همين راحتي!

و اين شد كه ديروز دل و دماغ سركار اومدن رو نداشتم و موندم تو خونه! هرچند همسر مهربون ميگفت ديگه تموم شده و بهش ميگفتم منو ببخش ميگفت چي رو بايد ببخشم، منكه چيزي يادم نمياد و همش آرومم ميكردو من در عوض هي شرمنده و شرمنده تر ميشدم!

حالا هم همچنان در شرمندگي به سر ميبرم! بگذريم!

به ياري خدا و احتمال زياد فردا بريم اصفهان! بابا اينا ظهر تاسوعا نذري دارن! البته من پارسال تهران موندم و رفتيم خونه بابابزرگم كه اونم ظهر تاسوعا نذري داره!

ديگه اينكه بابا مامان و خواهر دومي همسر مهربون ديروز رفتن يزد كه براي عاشورا تاسوعا اونجا باشن!

و اينكه طبق قولم قرار بود از كرامات هيئت همسر مهربون اينا بگم:!

اول اينكه همسر مهربون ميگه وقتي يك ماه مونده بوده سربازيش تموم شه خيلي نگران كار بوده و اول محرم كه قرار بوده برن هيئت رو آماده كنن ميره و خيلي گرفته بوده و ميگه كه نگران كاره و بعد يكي از دوستاش ميگه حالا بيا اين خيمه رو برپا كنيم همين فردا يه كار خوب گيرت مياد! و اينجوري ميشه كه همون فردا كه همسر مهربون  استخدام ميشه! يك ماه قبل از اينك سربازيش تموم شه!

دوم اينكه همين چند شب پيش يه مشكلي داشتيم و دوباره همسر مهربون نگران بود و رفته بود هيئت و گفته بودن غصه نخور به زودي درست ميشه و جالب اينكه همون فرداش درست شد! باور كنيد!

سوم اينكه خانوم يكي از دوستاي همسر مهربون كه مرتب ميومده هيئت و باردار بوده و چون خيلي هم لاغره ممكن بود زايمانش سخت باشه و يه شب نمياد هيئت و فرداشبش با بچه مياد هيئت! فكر كنيد!به بچه يه روزه!

 مادر همسر مهربون ميگفت فقط يه شب نيومد  و اون شب خيلي راحت زايمان كرده بود و فرداش با بچه قنداقش اومده بود هيئت وگفته بوده كه من اين بچه رو بخاطر نذرم تو اين هيئت راحت به دنيا اوردم!

و كرامات ديگري دارد كه اگه وقت كردم بازم براتون ميگم!

ما ديشب نرفتيم ولي امشب ميرم و براي همتون دعا ميكنم دوستاي خوبم!

هميشه خوش و خرم و شاد و سلامت باشيد!


ويژه: همسر مهربونم

همسر خوب و صبورم!

ديدي نتونستم مدت زيادي خوب باشم!

بازم شدم همون ليلاي ديوونه!

اصلا ميدوني چيه!

من از خوبيهاي تو حرصم ميگيره!

از حوصلت عصبي ميشم!

خب تو هم يه كم داد و بيداد كن خب!

يه چيزي بگو دلم بسوزه خب!

بگم كه من فقط يه چيز از خدا ميخوام، اونم اينه كه:

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست اصلی!
نمیدونم چرا بلاگفا آپ نشونم نمیده! بنابراین اینو گذاشتم که آپ نشونم بده!

پست اصلی را در زیر مشاهده مینمایید!


[ ]
+
پست هفتاد و یکم: سال نو و یه بازی!!!!
سلام سلام!

سال نوی میلادی مبارک!

از خدا میخوام که این سال پر از صلح، آرامش، دوستي، شادي، سلامتی، عشق، اميد و سرمستي براي تك تك مردم دنيا باشه!

دیشب تا آخرشب نشستم و کلی برنامه های سال نو رو نگاه کردم! . چقدر سال نوی خودمون خوبه ها! یه برنامه هم در مورد پیشینه سال نو و انواع سال نوی کشورهای مختلف رو هم دیدم! میدونستید سزار روم، اولین بار اول ژانویه رو اول سال نو قرار داده! در حالیکه دو هزار سال قبلش ایرانیها اول بهار رو اول سال نو میدونستن! و اينكه بابانوئل هم از هزارسال پيش وجود داشته ولي لباسش رو كارخونه كوكا كولا روي يكي از تبليغاتش اولين بار زده و از اون موقع اين لباس مرسوم شدهخب بگذريم!

بله دوستان! اين ليلا است كه در پنج شنبه از اداره مينويسد! مجبورم پنج شنبه ها هم بيام سركار! اونم بخاطر همون پروژه اي كه گفته بودم يه كم سنگينه!

امروز صبح دلم ميخواست با همسر مهربون تو خونه ميمونديم و از پشت پنجره باريدن برف رو تماشا ميكرديم!

و اما يه بازي:

امروز ميخوام يه بازي راه بندازم و همه دوستاي خوبم رو هم به اين بازي دعوت ميكنم!

اينم بازي: ۵ تا ۱۰ تا  از شكلكهايي رو كه خيلي دوست داريد بگيد و بگيد چرا!

اول خودم:

۱-- چون يه معصوميت خاصي تو نگاشه! عاشق اين شكلكم!

۲- - چون خيلي خيلي خنگه!

۳- - چون خيلي با اشتها منتظره خوردن غذائه!

۴- - چون هم بچه هه خنگه و هم مامانه خيلي بامزست!

۵- - چون يكي از حالات من و همسر مهربون دقيقا همينه!

۶-  چون خيلي پر انرژي و بامزه هستن!

۷-  - چون خيلي قيافش مسخره است!

۸- - چون يه متفكر خنگه قيافش!!!!!

۹- - چون كوزتي رو به معناي تمام نشون ميده!!

۱۰- - ياد خودم ميوفتم كه از گربه چطوري فرار ميكنم!

منم هم دوستاي خوبم رو يعني: دلي، گلي، آزاده، آتي، روشن، طيبا،مريسام، ساناز، آزي،هليا، نيكاي كم پيدا، رها، سيندخت، فري شيطونه بيوفا، خانم گلي، نينا، مژي، سوگلي، هدي، شيوا، مونا، ليلاي منتظر، آنيتا و همان زن عزيزم رو به اين بازي دعوت ميكنم!

راستي! دوستاي خوب پرشين بلاگي (مريسام جون، ساناز عزيز، طيباي مهربون، سوگلي دوست داشتني و ليلاي منتظر شيطون) وبلاگاتونو ميخونم ولي چرا تو پرشين بلاگ نميشه كامت گذاشت چرا؟

يه راستي ديگه: آزاده جونم خوشحالم كه حالت خوبه! مريسام جون به من گفته بود كه داريد جابجا ميشيد و خوشحالم كه خودتم آپ كردي و گفتي عزيزم! زودي برگرد بيا! آفرين دختر خوب!


ويژه: همسر مهربونم

عزيز مهربون من!

فداي خستگيهات بشم!

من قدر همه كارايي رو كه براي زندگيمون ميكني ميدونم عزيزم!

از خدا سلامتي و شادي روز افزونت رو هميشه خواسته ام و ميخوام!

اميدوارم سال جديد هم پر از شادي و سلامتي برامون باشه مهربونم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.

 


[ ]
+
پست هفتادم: یه عالمه حرف و خبر!!!

سلام سلام

ميگما رفته رفته دارم بيرنگ و بيرنگتر ميشم ها! زودي بريم سر اصل مطلب!

طيبا جونم: اوني رو كه گفتي چرا من نميتون مپيدا كنم! آيا خنگ شده ام!

بعدا نوشت: دوستاي خوبم! اين اينترنتمون اونقدر كنده كه امروز دقيقا يكساعت طول كشيد كه آپ كنم! فردا ميام و به همتون سر ميزنم! چون دلم خيلي براتون تنگ شده!

راستي! آزاده جونم كجايي؟

و اما ما!

ديروز عصري همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم بازارچه سنتي س ت ا ر خان و يه كم به امر خطير خريد درماني پرداختم چون خيلي وقت بود خريد نرفته بودم! من ويترين مغازه ها رو ميبينم روحم تازه ميشه حتي اگه چيزي نخرم!

ديشب داشتم به همسر مهربون ميگفتم كه اگه بخوام روحيم رفرش رفرش بشه، بايد يه روز برم تمامي مغازه هاي آ ر ي ا شهر و برج س ا م ا ن و بازارچه سنتي س ت ا ر خان رو بگردم! اونم گفت تنهايي؟ من گفتم نه، با شما! و بعد بحث كشيده شد به اينكه چقدر آقايون تو خريد حوصلشون از خانما كمتره!

البته از حق نگذرم چون تمام جهيزيه مو با همسر مهربون دو نفري رفتيم و خريديم، واقعا صبر و حوصلش خيلي خوب بود و پا به پاي يه خانم مشكل پسند كه بايد تمامي مغازه ها رو اول يه دور بگرده بعد تصميم بگيره از كدوم خريد كنه ميومد و هيچي نميگفت و من خسته ميشدم كه اون نميشد!

همينجا و يكبار ديگه ازت ممنونم همسر مهربون و عزيزم!

بعدشم تو همون بازارچه يه آش رشته اي هست كه من قبلا هم كه مجرد بودم و با مامانم يا مامان بزرگم ميرفتيم اونجا آش رشته ميخورديم و خيلي ميچسبيد، ديشبم اونجا يه آش  رشته مشتي هم خورديم! جاتون خالي! و البته نميدونم قبلا گفتم يا نه، من و همسر مهربون هرجا ميريم خريد پاقدممون اونقدر خوبه كه مغازه پر مشتري ميشه! از خودَ تعریف میکنیمممممممممممم!!! ديشبم همينكه نشستيم آش رشته بخوريم، همسر مهربون گفت: ببين الان كه ما اومديم ميان صف ميكشن براي آش رشته و البته همونم شد و كلي خنديديم! و يه خانومه روبرومون فكر كرد به اون ميخنديم!

بعدش رفتيم خونه و تند تند آماده شديم رفتيم هيئت! اين هيئت رو همسر مهربون با يه سري از دوستاش وقتي راهنمايي دبيرستان بودن تاسيس كردن و حالا همشون ماشالله بزرگ شدن و زن و زندگي و بچه دارن!

پارسال كه تازه ازدواج كرده بوديم همسر مهربون فقط در حد شركت تو مراسم اونم سه چهار شب دهه اول ميرفت هيئت و همش دوستاش مسخرش ميكردن كه بابا، بي جنبه، بيا كمكمون كن ما تازه عروسي كرده بوديم همه كاراي هيئت رو خودمون انجام داديم و اينا و كلي ميخنديديم! البته شايان ذكر است كه امسالم خيلي نتونست بره!

از هيتئتشون بخوام بگم كه من هيئتشون رو خيلي دوست دارم! فقط تو هيئت عزاداري ميكنن و بيرون نميرن و راه بیفتن تو کوچه پس کوچه ها و اينش رو خيلي دوست دارم! خيلي هم منظم هستن! ساعت نه شب مراسم شروع ميشه تا يازده شب! هيچ مزاحمتي هم براي همسايه ها ندارن! فقط هم سينه ميزنن و ادا اصول الكي در نميارن و اين شده كه هر سال بر خيل مشتاقان اون اضافه ميشه! البته بگم يه هيئت كوچولو موچولوعه ها! خواستيد تشريف بياريد، خوشحال ميشيم!

در روزهاي بعدي بيشتر در اين مورد و اتفاقات بامزه اون براتون خواهم گفت!

ديشب همسر مهربون در راستاي اينكه صبحها خيلي خواب آلوده و دوست داره بيشتر بخوابه، زنگ ساعت موبايلش رو عوض كرده و صداي خودش رو گذاشته روش كه تند تند و پشت سرهم ميگه:

بيداري خوبه! بيداري خوبه! خواب بده! خواب بده! البته با لهجه اصفهاني! و من صبح با اون صدا بيدار شدم و اول صبحي كلي خنديدم!

ديگه اينكه امروزم صبح رفتم يه جايي براي استخدام! راستش چندوقت پيش تو اينترنت يكي از سازمانهاي بزرگ دولتي آگهي جذب نخبگان زده بود و منم رفتم فرم پر كردم و چند روز پيش بهم زنگ زدن كه بيا! امروزم باباي همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم اونجا و حتي قسمتي هم كه بايد برم مشخص شد! ولي همه اونايي هم كه اونجا بودن و حتي با 6-7 تا از رييساشون صحبت كردم گفتن اشتباه ميكني كه داري محل كارت رو ول ميكني بياي اينجا! چون اونجا خيلي بهتره! و البته گفتن ما نبايد اينو بگيم چون داشتن همكاري مثل شما براي ما غنيمته! ولي حيفه بيايد اينجا! منم همش اینجوری بودم: (بگم که این شکلک دوست داشتنی منه! منه و اگه روم بشه بجای تمامی شکلهام تو وبلاگَا اینو میذارم!)

و من از اون موقع دارم فكر ميكنم كه من چقدر دورنماي خوبي دارم! در حاليكه خودم اصلا اينطور فكر نمكينم! و دارم به وضوح ميبينم كه چقدر مردم در مورد آدم ميتونن خيلي خوب خوب فكر كنن در حاليكه خود آدم اون احساس رو نداشته باشه!

فكر نكنيد دارم شكسته نفسي ميكنم! نه! من خودم رو بهتر از هركي ميشناسم و نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت كه در مورد من ده برابر تواناييهاي واقعيم فكر ميكنن! نميدونم واقعا!

خب ديگه! بجاي تمام كمرنگيهام، امروز روده درازي كردم!

خوش و خرم وشاد و پيروز باشيد، هميشه!


ويژه: همسر مهربونم

تو بهترين دلگرمي و پشتوانه مني عزيزم!

انگيزه تمامي كارها و تلاشهامي!

يه حامي خوب و مهربون و عالي هستي!

دوست دارم مهربون من!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست شصت و نهم: هول هولکی
سلام دوستای خوبم!

امروز میخواستم یه آپ طولانی کنم ولی اونقدر اینترنت اینجا کنده که از خیرش میگذرم!

فردا دارم میرم یه جایی برای تغییر محل کار!

میام و نتیجش رو براتون میگم!

امروزم برنامه هام از صبح جواب نمیده و همش پیغام خطا میده و خیلی عصبیم کرده!

طیبا جونم: هرکاری کردم نمیشه برات کامنت گذاشت چرا؟ بهم بگو چطوری میشه اونی رو که خواستی پیدا کرد (چون من متاسفانه سر در نمیارم از اینکه اونو چطوری باید پیدا کرد). امیدوارم بتونم کمکت کنم عزیزم.

خوش باشید!


ویژه: همسر مهربونم

امروز خیلی بیشتر از همیشه دلم برات تنگ شده مهربونم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست شصت و هشتم: بارون میاد نم نم!!!

سلام سلام

دوستاي خوبم، خوبن؟

امروز چه باروني مياد ها! از يكساعت پيش شروع شده! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

عاشق بارون! عاشق نم نم و شر و شر بارون! به به بارون! به به ناودون!

فكر نميكنم تو دنيا يه نفرم پيدا بشه كه عاشق بارون نباشه! بارون عاليه!

من با اينكه هميشه چتر داشتم و اول پاييز كه ميشد بابام ميرفت و براي هممون چتر ميخريد ولي هيچوقت زير بارون با چتير نميرفتم! هر روز كه باروني بود چترم رو ميبردم مدرسه و با لباساي خيس از مدرسه برميگشتم! چون چترمو صرفابراي اينكه بهم گير ندن با خودم ميبردم!

و اما اندر احوالات ما!

راستش پريشب كه رفتم خونه، همسر مهربون جلسه داشت و تا هفت طول كشيد. منم يه خورش كنگر مشتي براي شام درست كردم و منتظر اومدن همسر مهربون شدم! خوشمزه شده بود ولي پارسال يه بار يه خورش كنگر درست كردم كه هنوزم مزه اش زير زبونمه! ولي اون شب به خوشمزگی اون پارسالیه نشده بود!  حالا چرا نمیدونم!

البته چون يه مقدار زيادي ازش موند ديشب هم شام بقاياي اونو خورديم و وديشب خيلي خوشمزه تر شده بود!  بگم از جمله خصوصيات غذاهاي من اينه كه 24 ساعت كه ميمونه خيلي خوشمزه تر ميشه! باور كنيد! حالا چرا، بازم نميدونم!

و ديگه اينكه پنج شنبه تولد پسر يكي از همكاراي همسر مهربونه كه منو هم دعوت كرده! ولي دوست ندارم برم! چون خيلي فيس و افاده اي هستن و منم يكي دو نفرشون رو بيشتر نميشناسم و بنابراين تصميم گرفتم كه نرم!

هميشه مامانم ميگفت كه خوبه با اوني كه رفت و آمد داري تو رو تو زحمت نندازه و تو هم اونو تو زحمت نندازي و از ديدن همديگه خوشحال بشيد نه اينكه فقط بر اساس روابط معاشرت كني!

منم چون خيلي دختر خوب و حرف گوش كني هستم اين حرف مامانم رو گوش كردم و پنج شنبه نميرم تولد! هوراااااااااااااااااااااااااااااااا!

دوستاي خوبم! از بارون لذت ببريد و زير بارون دعا كنيد و از خدا بخواهيد كه كائنات رو براي ياري و خوشبختي و شادي همه انسانهاي دنيا بسيج كنه!


ويژه: همسر مهربونم

ميليون، ميليون، ميليون گل رز

دارم هديه بهر روي تو!

دسته دست گل برات دارم!

كي تو داني عاشقت منم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست شصت و هفتم: این چند روز!!!

سلام سلام

دوستاي خوبم، شب يلدا خوش گذشت؟

 اميدوارم شاديهاتون پايدار و هميشگي باشه!

و اما بگم از اين چند روز!

سه شنبه: كه سمينار بود و تا عصر طول كشيد و بعد يه كم رفتم كتابگردي در ميدان انقلاب و با همسر مهربون تو مترو قرار داشتيم و داشتيم ميرفتيم خونه كه يه كباب بنابي هست كه هر روز تو مسيرمونه و هميشه ميگيم يه بار بريم امتحانش كنيم! اون شب رفتيم و خوب شد امتحانش كرديم! اصلا غذاش خوب نبود و امروز كه ميومديم ديگه با كنجكاوي بهش نگاه نكرديم چون ميدونستيم چه خبره! بعدش هم رفتيم و براي هر سه تا خواهرزاده هاي همسر مهربون كادو خريديم كه جمعه شب كه برميگرديم و يكراست بايد بريم تولد، دغدغه خريدنشون رو نداشته باشيم و رفتيم خونه كه صبح زود راهي اصفهان شيم!

چهارشنبه: صبح زود همانا و ساعت دوازده ظهر از خانه خارج شدن همانا و عصر به اصفهان رسيدن همانا! خواهرم هم كه دانشجوعه اومده بود و خلاصه من وقتي خانوادم رو ديدم تازه فهميدم چقدر دلم براشون تنگ شده بود. دوست ندارم بيشتر بنويسم چون اشكم در مياد! الانم دلم براشون تنگ شده!

پنج شنبه: همسر مهربون و داداش كوچيكم كه هنوزم مثل سه چهار سالگيهاش نگاش ميكنم و پسر خاله همسر مهربون از ظهر با هم رفتن بيرون و من و مامانم هم چند جا بايد ميرفتيم كه رفتيم و شب هم دور هم جمع بوديم و خوش گذشت. واقعا كه هيچ گرمايي گرماي خانواده نميشه كه نميشه!

جمعه: هم بيدار شديم و چون بابا ميدونه كه همسر مهربون چقدر كله پاچه دوست داره كله پاچه از ديشب گذاشته بودن رو اجاق گاز و تا صبح پخته بود و ظهر بود كه بيدار شديم و صبحونه رو خورديم و خواهرم هم با ما اومد و تا دم خوابگاهشون رسونديمش و جاده ها خيلي شلوغ بود و نتيجش اين شد كه نه و نيم شب خونه خودمون بوديم!

اما چون بخاطر اينكه خواهر دومي همسر مهربون داشت ميرفت شهرستان و خواهر وسطيش هم خونشون كرجه و نميوتنست فردا شب بياد، مراسم شب يلدا يك شب قبل از شب يلداي واقعي برگزار شد يعني جمعه شب!

ما كه رسيديم خونه خودمون، بيست دقيقه اي لباسامونو عوض كرديم و خستگي راه رو از تن به در نموده و فشنگي رفتيم خونه باباي همسر مهربون!

همه اونجا بودن و چون ما گفته بوديم دير ميرسيم شام خورده و آماده نشسته بودن و داشتن يوزارسيف نگاه ميكردن! من و همسر مهربون هم كه اونقدر گرسنه بوديم كه ميتونستيم يه گاو رو بخوريم! و شام برامون نگه داشته بودن، شام خورديم و بعدش مراسم تولد بود!

تولد دومين خواهر زاده همسر مهربون! كه از خصوصياتش همين بس كه:

يك پسر چهارم دبستان، به غايت شيطون و بازيگوش! باهوش و بي نهايت پرحرف! بسيار رك و صريح! خيلي زود حوصله اش سر ميره! چون خيلي پر جنب و جوشه! حالا فرض كنيد براي چنين كودكي چقدر كادو خريدن سخت و مشكله! چون هيچي راضيش نميكنه و سريع ازش زده ميشه! همسر مهربون ميگه كه يكسال تولدش، فقط از كادوي تولدي كه مامان همسر مهربون داده بوده خوشش اومده و برگشته به بقيه گفته: بجز مادربزرگ، همه برن بيرون! و اينگونه بود كه جمعه شب با كلي استرس از آنچه كه آن كودك بازيگوش بر ماخواهد راند كادوي خويش را برديم! براي آن دو تا خواهر زاده ديگر نيز كادو برده بوديم! البته فقط ما كادو براي اون دو تا يرده بوديم! آخه خواهرزاده بزرگه هم تولدش كمتر از يكماه پيش بود ولي براش تولد نگرفته بودن! اما ما يادمون بود كه اونم تولدش همين روزا بوده! خواهرزاده كوچكتر هم كه چون حدود سه سالشه گفتيم براي اونم كادو بگيريم!

تقريبا همه كادوها لباس بود كه به خواهرزاده دومي دادن! بيچاره آخراش ديگه اشكش درومده بود كه اينهمه لباس!

بعدش اومديم خونه خودمون و از فرط خستگي بيهوش شديم!

ديروزم با حدود سه ساعت تاخير رفتيم سركار و به مناسبت شب يلدا از طرف اداره، بهمون يه كيلو آجيل و يه بسته شيريني دادن! اولين باره كه همچين كاري ميكنن! و اول قرار بود بريم خونه خودمون كه مامان همسر مهربون زنگ زد و دعموتمون كرد خونشون! ماهم رفتيم و خيلي خوش گذشت و آخر شب هم برگشتيم خونه خودمون!

دوستاي خوبم! اميدوارم اين فصل براي همتون پر از شادي و خوشبختي باشه!


ویژه: همسر مهربونم

بخاطر همه چیز ازت ممنونم عزیزم!

مهربون منی تو!

فداکار منی تو!

عزیز دل منی تو!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!