تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست هشتاد و پنج: سپندارمذگان ما و عکس!!
سلام سلام!

همه خوبید دوستای خوبم!

وبلاگستان که خیلی سوت و کوره! و منم هروقت میام آپ کنم رغبتم نمیشه!!

امروز با کلی عکس اومدم!

امسال،به مناسبت اینکه سال گاو هستش یه عروسک گاو خریدم!براي كادوي روز عشق!

اول بگم که دیروز عصری زودتر رفتم و یه کیک خریدم و رفتم خونه و شام درست کردم! و کادوها رو جینگولی کردم تا همسر مهربون بیاد! اینم عکساش:

مقدمات کار (اول یه پارچه رو با گیره های کوچولوی مو، چين چين دادم!!!)

جينگولي بينگولي!!

جينگولي بينگولي ها از نماي 1

جينگولي بينگوليها از نماي 2!

جينگولي بينگولي ها از نماي 3

عروسك گاو!

و بعدش زنگ زدم خونه بابا اينا اصفهان كه متوجه شدم برادرم تو راهه داره مياد تهران! زنگ زدم به برادرم كه گفت ميخواد بره خونه بابابزرگم كه فردا بره دنبال كاراش و كلي اصرار كردم كه بياد خونه ما!و همسر مهربون  هم از سركار رفت مترو دنبال برادرم (مرسي عزيز دلم!)

و بعد شام و كيك و اينا.

كيك

كيك با شمع (دومين سال با هم بودنمون!)

اينم كادوهاي پارسالمون:

كادوي همسر مهربون به من

كادوي من به همسر مهربون به مناسبت اينكه پارسال سال موش بود

بخاطر كيفيت عكسها ببخشيد دوستاي خوبم! دوربين موبايلم كيفيتش خوب نيست! عكساي كادوهاي تولد رو هم ميخواستم بزارم كه بمونه يه روز ديگه!

ايام به كامتون باشه و هميشه شاد باشيد!


ويژه: همسر مهربونم

مهربون من! چون اين شعر احساس واقعيمو نسبت بهت بيان ميكنه دوباره مينويسمش:

با تو به آسمان رسيده ام!

به كهكشان به جاودان به بيكران رسيده ام!

تو آمدي ز دورها و دورها!

ز شهر شعر ها و شورها!

نشانده اي كنون مرا به زورقي

ز  ابرها و نورها!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست هشتاد و چهارم: ولنتاين يا سپندار مذگان
سلام سلام

دوستاي خوب و مهربونم خوبن؟

با اين وبلاگستان سوت و كور چه ميكنيد؟

آلاله جونم كه اينترنت ادارشون قطعه و آتي هم كه نيست و بقيه هم خيلي حوصله ندارن مثل خودم! بگذريم!

 من امروز كه پنج شنبه است و اومدم سركار و البته كلي دنبال متنهاي روز ولنتاين گشتم براي فردا! از دو سه هفته پيش هم كادوي فردا (البته نصفه نيمه!!!) رو خريده بودم!

اين دومين ساليه كه قراره من كادوي ولنتاين بگيرم! و البته خدا رو شكر ميكنم كه اولين كادويي رو كه براي اين روز خريدم براي عشق واقعي زندگيم بود كه همسر مهربونه!

پارسال خيلي هيجان داشتم و رفتم يه مغازه و گفتم براي اين روز چي كادو ميدن! دو تا قلب و شكلات و جعبه عشقولانه و يه عروسك موش خريدم! موش چونكه پارسال سال موش بود . به سرم زد كه يه موش بخرم براي كادو! هرچند كه فروشندهه گفت كه خرس هديه اين روزه و موش جالب نيست ولي من گوش ندادم!! و شب رفتم خونه و كيك و شمع عشقولانه و اينا! البته همسر مهربون گفت كه هديه روز والنتاين رو همون روز بايد داد نه اينكه شب قبلش! مثل شب عيد و اينا نيست كه!!! و من بسي از اين بي تجربگي خويش خجالت كشيدم و خنديدم!

ولي همين امروز که داشتم تو اینترنت دنبال کادوی ولنتاین و اینا میگشتم تصميم گفتم كه فردا رو تبريك بگم ولی سپندارمذگان كه ۲۹ بهمنه رو جشن واقعي بگيرم! بنمیدونم یهو یه حس خاص ملی پرستی در من بیدار شد! و بخاطر همين لوگوي اين روز رو بالاي وبلاگم گذاشتم!.

يه متن هم آخر اين پستم ميزارم!

اميدوارم دست در دست هم اين روز قشنگ باستاني كه مال خودمون ايرانيهاست و گويا قدمتش هم خيلي بيشتر از ولنتاينه رو نهادينه كنيم!

تنها چند روز مانده، تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین
 

ایرانی باشید و پاسدار فرهنگ میهن خود
پاینده ایران

سپندار مذ پاسبان تو باد . . . . . ز خرداد روشن روان تو باد

(فردوسی) 


ويژه: همسر مهربونم

دوست دارم عزيزم!

و با تو هر روز روز عشاق است براي من!

دوست دارم و عاشقتم! هميشه و هر لحظه!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست هشتاد و سوم: تولد تو، يار مهربونم!
سلام سلام!

همه خوبيد دوستاي خوبم!

از هفته پيش آپ نكردم و امروز كه روز تولد همسر مهربونه ميخوام آپ كنم!

امروز هم روز تولد همسر مهربونه و هم هيجدهمين ماهگرد عقدمونه! و من خيلي خوشحالم!

ديروز عصر هم با همسر مهربون تو اون بارون رفتيم چ-ي-ت-گ-ر و جاتون خالي تو اون كلبه ها تو بارون نشستيم و باقالي خورديم!

مادر همسر مهربون رفته شهرستان و اگه بياد، سه شنبه مهموني تولد ميگيريم به اميد خدا!

البته هفته پيش شب سه شنبه مادر همسر مهربون ما رو دعوت كرد شام خونشون و در يك اقدام غير منتظره يه كيكي كه براي تولدم خريده بودن رو اوردن! و من شاخام درومده بود كه اينا چه خوب يادشونه!

و البته خيلي خوشحال شدم! و كلي بوس بوسيشون كردم!

هنوزم براي همسر مهربون كادو نخريدم! قراره فرداشب بريم بخريم!

 

و اينم عكساي تولد پارسالمون:

 

توضيح اينكه اون شمع يك، يعني اولين تولد با هم بودنمون!

 

كيك تولد پارسالمون

 

بازم كيك تولد پارسالمون

 

من و همسر مهربون در حال بريدن كيك

 

 

 

خب اينم اختصاصي براي همسر مهربونم:

تولدت مبارك عزيز دلم!

تولدت مبارك زندگي من!

تولدت مبارك عمر من!

تولدت مبارك مرد صبور من!

تولدت مبارك مرد سختكوش من!

تولدت مبارك شيطون باهوشي من!

تولدت مبارك ناقلاي من!

و اينم يه شعر كه من خيلي دوسش دارم و تقديم به همسر مهربون (با اندكي تغيير!!)

گل همیشه عاشق 

همسر  ماه بهمن

چی به سرم اوردی؟

ببین چه کردی با من؟

من اهل عشق نبودم

دل به کسی نبستم

چه کردی با دل من؟

که حالا عاشق هستم!

تو از کدوم حوالی به سمت من پریدی؟

من که کسی نبودم

آخه تو من چی دیدی؟

عشق بدون اما، عشق بدون تردید

سایبونه چشاته، دستای گرم خورشید

تو که پرنده بودی تو آسمون آبی


بگو چی شد که میخوای رو دست من بخوابی؟

من باورم نمیشه همسر ماه بهمن

یه آشیونه از عشق بخوای بسازی با من

من باورم نمیشه اندازه تو باشم

یه معجزه اس اگر من تو چشم تو صدا شم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.



[ ]
+
پست هشتاد و دوم: تولد من
سلام سلام

همه دوستای خوبم، خوبن!

و الان يه ليلايي داره وبلاگشو مينويسه كه هنوز يكروز از تولدش نگذشته!

بله دوستاي خوبم!

ليلاي قصه ما، ديروز ساعت سه بعدازظهر به دنيا اومد!

و از همون لحظه بابا و مامان و خواهر بردارا زنگ و اس ام اس تبريك! و البته همسر مهربون كه هم بهم زنگ زد و هم برام همون موقع تو وبلاگم كامنت گذاشت! و من يكسال بزرگتر شدم!

و حالا هم يه ليلاي نيم روزه داره براتون مينويسه!

و اينم بگم كه هفته بعد هم تولد همسر مهربونه! يعني دوتامون بهمني هستيم!

و اينكه پارسال كه اولين سالي بود كه با هم بوديم يه جشن تولد گرفتيم و خانوداه باباي همسر مهربون و خواهربزرگه همسر مهربون رو دعوت كرديم!

اما امسال ميخواستيم دونفري جشن بگيريم و صداشو درنياريم! چون نميخواستيم كسي تو زحمت بيفته!!

اما ديروز كه رفتم خونه و حموم كردم و هنوز موهام خيس بود و همسر مهربون نيومده بود، زنگ در خونمون به صدا درومد!

خواهر بزرگه همسر مهربون با دخترش بودن! و تولدت مبارك گويان اومدن تو خونمون و اونقدر شلوغ كردن كه خدا ميدونه!

باورم نيشد كه اينقدر دقيق يادشون مونده باشه! والبته چون اصلا عادت ندارن بدون دعوت و يا سرزده جايي برن وقتي زنگ زدن من از تعجب شاخام درومد!

و يه بسته شكلات گنده پر از شكلاتهاي رنگي اورده بودن! و گفتن كادو رفتيم بخريم چيزي خوشمون نيومد و داشت دير ميشد گفتيم بريم تولدشو تبريك بگيم و بعد بريم كادوشو بخريم چون ممكنه ديگه امشب نتونيم بيام دوباره بهت سر بزنيم!

واي! اونقدر دوتاشونو ماچ ماچي كردم كه خدا ميدونه!! خيلي سوپرايز بزرگي بود!

و بعد همسر مهربون كه اونم نميدونست كه مهمون داريم با يه دسته گل اومد!!! و اونام كلي خجالت كشيدن!

ميگفتن ما خلوتتون رو بهم زديم! ولي من خيلي از اومدنشون خوشحال بودم!!! خيلي خيلي خوشحال!

بعدشم زودي رفتن!! و من وهمسر مهربون حالا كه فهميديم تولد ما رو يادشونه قراره آخر هفته يا دوشنبه هفته بعد كه تعطيله مهموني تولد بگيريم و مثل پارسال دعوتشون كنيم!

البته هنوز براي هم كادو نخريديم! و قراره با هم بريم و براي هم كادو بخريم!

پارسال همسر مهربون براي من يه ساعت مچي و من براي همسر مهربون يه كيف دستي چرم خريديم! كه عكسشونون در اولين فرصت ميزارم!

امسال هم ميدونيم چي براي هم ميخوايم بخريم!!. حالا ميام و با عكس آپ ميكنم!

خب ديگه دوستاي خوبم! حالا يه بازي كه از طرف آْي جونم دعوت شدم:

تا به حال شده دوست داشته باشین با یک آدم ِ معروف شام بخورین؟
کسانی که انتخاب می‌کنین می‌تونن از هر طیفی باشن. سیاستمدار یا فیلمساز، نویسنده یا شاعر، نقاش یا عکاس، حتی شخصیت‌های داستانی که تا به حال کتاباشون رو خوندین.
در مورد ۵ تاشون بنویسید.....همه دوستاي من دعوتن به بازی !!!...

۱- بيل گيتس: چون برام خيلي جالب و مرموزه! ميخوام بشينم ازش بپرسم قبلا فكر ميكرده همچين روزايي رو يا نه و آيا در ضمير ناخوداگاهش بوده يا نه!

۲- انيشتين: ازش بپرسم كه دنيا رو چطوري ديدي و آيا با كشف هرچيزي خدا رو بيشتر احساي ميكردي يا نه؟

۳- كورش كبير: ازش بپرسم كه چطور ميتونسته هم پادشاه مقتدر و خوبي باشه! هم يه روانشناس خوب و هم يه فيلسوف متفكر و هم يه مرد مبتكر!

۴- دكتر ذوالفقاري: كه اولين كسي بود كه جراحي قلب باز از راه دور رو در دنيا انجام داد و در كودكي چوپاني بود تو روستايي در همدان و حالا پزشك اول آمريكاست! بپرسم اون زمانيكه به قول خودش رو پشت بوم ستاره ها رو نگاه ميكرد به چه چيزي فكر ميكرده؟ و چرا؟

۵- ناپلئون بناپارت: كه ازش بپرسم كه احساسش در زمان پيروزيها چي بوده و چي فكر ميكرده!

اميدوارم همه لحظه هاي زندگيتون پر از لحظه هاي شادي و خوشحالي باشه و پايدار و جاودان و شاد باشه زندگيتون!


ويژه: همسر مهربونم

مرسي بخاطر همه مهربونيهات

مرسي بخاطر اون دسته گل قشنگي كه خريدي و توش مريم هم بود كه من عاشق بوشم!

مرسي بخاطر خواهر مهربونت كه ديشب منو خيلي سوپرايز و هيجانزده كرد!

مرسي بخاطر خوبيهات و وجود پر انرژي و شادت كه از خدا ميخوام هميشه مستدام باشه

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.


[ ]
+
پست هشتاد و یکم: چقدر حرفففففففففففففف!!!

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد دوستاي خوبم!

خيلي وقته آپ نكردم ها! راستش تا سه شنبه كه درگير يه پروژه مسخره احمقانه بودم! اونقدر مسخره كه خودمم خندم ميگيره! البته از دوشنبه عصر، كم كم علامات سرماخوردگي در من نمودار شد و سه شنبه صبح كه از خواب پاشدم ديگه خيلي حالم بد بود! خودم رو چشم زدم كه گفتم من به راحتي سرما نميخورم ها! ولي اونروز نميتونستم خونه بمونم، بايد ميرفتم سركار بخاطر جلسه ساعت يازده صبح كه براي اون پروژه مسخره داشتيم! ولي همسر مهربون كلي تهديد كرد كه بعد از جلسه برگردم خونه و استراحت كنم!!! منم با يكساعت تاخير با همسر مهربون رفتيم سركار و جلسمون به ساعت سه بعدازظهر موكول شد! منم همش حالم بدتر ميشد!

اين رئيس كوچيكمون هم كه خيلي لوسه! هرروز صبح يهويي مياد تو اتاقا سرك ميكشه ببينه چيكار ميكني و احيانا در حال وقت گذروني مچت رو بگيره!  اونروز از در كه اومد حال و روز منو ديد از ترس اونكنه نكنه مريض شه همون دم در احوالپرسي كرد و الفرار! و ديگه جرات نكرد تا نزديك ميزم بياد! كلي بهش خنديدم! البته چون من خودم به تنهايي در يك اتاق درندشت بزرگ چهل متري هستم هرچقدر دلم خواست بلند بلند بهش خنديدم! هنوزم يادش ميفتم كه چقدر ترسيده بود كه الان اين اتاقه پر از ويروسه خندم ميگيره! اينقدر از مريضي و ويروس و سرايت ميترسه بازم هميشه مريضه! عصري هم بعد از جلسه همسر مهربون اومد دنبالم و رفتيم خونه و استراحت و يه سوپ بختياري خوشمزه با قارچ درست كردم و خورديم و خوابيديم!

چهارشنبه هم خونه موندم و يه كم حالم بهتر شد. همسر مهربون ظهر اومد خونه و بهم سرزد و ناهار درست كرد و با هم خورديم و دوباره رفت سركار و رفتن بازديد يه كارخونه توي گرمسار! و ساعت حدود نه شب بود كه بهم زنگ زد گفت آماده شو بريم بيرون! و منم از خدا خواسته آماده شدم و رفتيم جگرسراي ن ا ر ن ج توي شهرك اك با تا ن! مثل هميشه شلوغ شلوغ بود! كلي منتظر شديم تا جاي نشستن گيرمون اومد! و بعدشم اومديم خونه و زودي خوابيديم!

پنج شنبه صبح ناشتا با همسر مهربون رفتيم آزمايش بديم! و يه چكاب كامل كه اون دوستمون برامون نوشته بود! آزمايش رو داديم (فكر كنيد شب قبلش كلي جيگر محتوي آهن خورده بوديم و رفتم آزمايش آهن هم بديم! چه شود!) دفترچه بيمه ما بيمه تكميلي هستش و اونروز خيلي به دردمون خورد! و بعد از آزمايشگاه هم با سوپرايز شدن از طرف همسر مهربون كه ميگفت بيا از اينور بريم و من ميگفتم مگه شركتتون اونوري نيست يهو ديدم سر از يه كله پاچه اي دروارديم! (اي شيطون من!!) رفتيم و يه كله پاچه مشتي خورديم!! و همسر مهربون رفت شركت و منم رفتم آ-ر-ي-ا شهر و كلي مغازه ها رو نگاه كردم و خرت و پرت خريدم! طوريكه مجبور شدم دوبار برم عابر بانك و پول بگيرم!! و اين به علاوه تمام پولي بود كه تو كيفم از قبل بود! و واقعا چقدر پول خرج كردن راحتتر از پول درواردنه ها! بعدش خوش خوشان تا س-ت-ا-ر خان پياده رفتم و تمام فازها و اينور و اونورش رو گشتم! تمام سوراخ سنبه هاش رو! و دوتا دستم و كيفم پر از خرت و پرتهايي بود كه خريدم! و دوباره پياده برگشتم تا ف-ل-ك-ه دوم و تمام مغازه ها رو از يه سمت ديگه گشتم و نگاه كردم و نگاه كردم و خریدم و خریدم!

اونقدر با ولع ويترينها رو نگاه ميكردم كه خدا ميدونه! انگار از جنگل رفته بودم تو شهر! آخه يه ماهي بود اينجوري خريد نرفته بودم! و اينهمه هم پياده رفتم هيچي متوجه خستگي و سرماخوردگيم نبودم! از زيرزمني پاساژگ-ل-د-ي-س هم از يه خانومه كه ترشي خونگي خودش رو ميفروشه و پارسال ازش خريده بوديم و خيلي خوشمون اومده بود براي اون دوست پزشكمون يه شيشه ترشي خريدم كه هروقت ميومدن خونمون ميگفتن براي ما هم از اون ترشيها بخريد! و يه مقدارهم براي خودمون خريدم! و ديگه ساعت يك و نيم اينا بود و منم چهار ساعت بود كه در حال خريد و پياده روي بودم كه همسر مهربون هم كارش تموم شد و با هم رفتيم خونه!

من غذا درست كردم و پلو گذاشتم كه بپزه و تا ميپزه يه چرت بزنيم كه بوي برنج نذاشت بخوابم! چون خيلي گرسنه شده بودم و تلفن هم زنگ زد و بيدار شديم و ناهارمون رو ساعت چهار خورديم و بعدش هم يه فيلم باحال پرهيجان از ت+ا+پ+ك+ا+ت ديديم! خيلي ترسناك بود و منم همش داشتم جيغ ميزدم! و مثل اين دختر لوسا رفته بودم زير پتو و پتو رو تا نصفه كشيده بودم روي چونمون و وفقط چشام بيرون بود! هر از چندگاهيي هم يه جيغ ميزدم و ميپريدم رو سر و كول همسر مهربون كه داشت با طمانينه و با آرامش اون فيلمو نگاه ميكرد! اسمش بود ديستربر! هرچند همسر مهربون معتقد بود ترسناك نبود ولي به نظر من خيلي ترسناك بود و من كه خيلي ترسيدم! و بعدشم كم كم آماده شديم و شب رفتيم خونه باباي همسر مهربون و كلي خوش گذشت!

جمعه هم همش خونه بوديم و من تا ظهر كاراي هفتگي و كوزتي خونه رو تند تند انجام دادم و بعدازظهر هم به سيستم ولويي گذرونديم و شب هم يوسف رو نگاه كرديم!!!

امروز صبح هم بيدار شدم كه بيايم سركار ديدم بارون باريده و دوباره يكساعت خوابيدم و با همسر مهربون با يكساعت تاخير اومديم سركار! و اينم بگم كه به ازاي هر دقيقه تاخير صد و بيست تومن ناقابل از حقوقمون كم ميشه! ماه پيش كه يه عالمه از حقوممون بخاطر تاخيرهاي چند ساعته كم شد! ولي ما همچنان به دير اومدنامون ادامه ميديم!

خب ديگه دوستاي خوبم، اميدوارم هفته اي پر از شادي و سلامتي و زيبايي و انرژيهاي خوب و مثبت براي همه مردم دنیا و شما و ما باشه دوستاي خوبم!


ويژه: همسر مهربونم

مرسي عزيز دلم بخاطر اين چند روز و همه روز!!

مرسي كه بخاطر من چهارشنبه وسط كارت اومدي بهم سرزدي و ناهار درست كردي عزيز دلم!!

مرسي بخاطر اينكه هميشه ميخواي يه جوري منو سوپرايز كني!!

مرسي كه اينقدر به فكر مني! مرسي كه تمام انگيزه و عمر مني!!

عزيز دلمي! دوست دارم! اونقدر كه نا تمام دوست دارم و از خدا ميخوام:

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.  


[ ]
+
پست هشتادم: بی اینترنتی، سرگيجه، سرماخوردگي....

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد دوستاي خوبم!

ديروز تمام روز اينترنت ادارمون قطع بود و از امروز صبح وصل شده! البته ميگن از چهارشنبه عصر قطع شده و ميخوان سرعتش رو زياد كنن كه البته خب زياد شده به نسبت! و من تازه فهميدم كه چقدر معتاد اينترنت هستم! اونم از نوع خوندن خبرها و اخبار گوشه كنار جهان! آخه من هميشه اول كه ميرم تو نت، بايد برم يه سايتي كه خبرها رو آنلاين ميزنه و حتي ميزنه كه اين خبر، چند دقيقه پيش مخابره شده و بعد كه از همه چيز دنيا سردراوردم تازه ميام و به امور وبلاگ خواني و وبلاگ نويسي ميپردازم! و از اونجا كه كامپيوتر خونمون هم همانطور كه قبلا گفته بودم در زيرزمين خانه در حال استراحت هستند بنابراين از چهارشنبه تاكنون از نعمت اينترنت محروم بوده ايم! بريم سر اصل مطلب!

ديروز اومده بودن ادارمون براي اهداي خون! منم رفتم! آخرين بار اسفند پارسال رفته بودم! بعد از كلي تو صف نشستن، پزشكي كه معاينه ميكرد فشارم رو گرفت و گفت فشارتون خيلي پايينه! بعد با چشماي گردشده دوباره و با دقت بيشتر فشارم رو گرفت! فشارم هشت بود!!!!! باورش نميشد! گفت نميخوايد بريد خونه استراحت كنيد! من گفتم براي چي؟ گفت چون خيلي حالتون بده!!!! البته دستام يخ يخ بود! ولي حس ديگه اي نداشتم! به هرحال كه ازم خون نگرفت! بعدش عصري سر راهم به خونه، رفتم از داروخونه يه دارو بگيرم! قيمت چاپي روش نهصد تومن بود! ولي خانومه گفت كه هزار و ششصد ميشه كه من گفتم ولي روش نوشته نهصد تومن! كه گفت نه دقت نكرديد! بعد ديدم مهر خورده روش هزار و صد! كه گفت الان اين قيمت نيست! ما الان ميخريم هزار و پونصد كه ميتونيم دويست تومن حق فني بكشيم روش كه تازه من صد تومن كشيدم روش و گفتم شما هزار و ششصد بديد!

خيلي عصباني شدم! پررو منت هم ميخواست بزاره! گفتم كه مطمئنا اين خريد قبليتونه و شما به همون قيمت روش خريديد ولي حالا كه ميبينيد قيمتش رفته بالا شمام بهونه خوبي دستتونه! چقدرم پررو بود! ميگفت تازه من صد تومن از شما نگرفتم! پررو! پررو! پررو!

تاريخ توليدش رو كه نگاه كردم مال هفت ماه پيش بود! فكر كنيد! تو هفت ماه، تقريبا دوبرابر شده قيمتش! نظارت مظارت هم كه تعطيل و هركي دلش بخواد هرچي بخواد ميكشه روي جنساش، مشتري بيچاره هم مجبوره كه بخره! مخصوصا اگه دارو باشه! با اين مملكت گل و بلبل ما! بگذريم!

اون دوست پزشكمون كه يادتونه! خانومش رفته شهرستان يه مدت براي استراحت دوران بارداري و من ديشب خودش رو دعوت كردم و عصري با همسر مهربون اومدن خونه! البته من از بعدازظهر كم كم سرگيجه ام بدتر ميشد! تازه اثرات پايين بودن فشارم داشت خودش رو نشون ميداد! ولي همينكه رسيدم خونه اونقدر شكلات و شيريني و عسل خوردم كه بهتر شدم!

همسر مهربون هم كه از جمعه سرماخورده شديد! ديروز صبح كه بيدار شدم خيلي حالش بد بود! منم تند تند يه سوپ آماده درست كردم و دادم بهش خورد و بعد با هم اومديم سركار و البته با يكساعت تاخير! تازه با اون حالش، ديروز رفته بودن بازديد يكي از كارخونه ها كه ميگفت اونجا برقش رفته بود و سيستم گرمايش از كار افتاده بود و همسر مهربون يه پتو انداخته بود رو دوشش و كارش رو انجام داده بود!!!!! ديشب اون دوستمون كلي روشهاي مشت و مال و آزاد سازي اسيد لاتيك رو روي همسر مهربون امتحان كرد و حال همسر مهربون خدا رو شكر بهتر شد! ولي صبح دوباره خيلي مريض و سرماخورده بود! وقتي همسر مهربون مريضه من خيلي غصم ميگيره! خيلي زياد! دلم ميخواد منم وقتي همسر مهربون مريض ميشه منم مريض شم! ولي من خيلي كم سرما ميخورم!!!!! اينم از اين!

خب ديگه دوستاي خوبم! هفته خيلي خوب و خوشي داشته باشيد!

آتي جونم: جات خيلي خاليه! زود برگرد! اميدوارم كارات زود زود به بهترين نحو ممكن انجام بشه عزيزم!


ويژه: همسر مهربونم

نميدوني چقدر بي تابم وقتي كه تو مريضي عزيز دلم!

فكر كردي نميدونم بخاطر اينكه من غصه نخورم وقتي مريضي سعي ميكني خودتو خيلي سرحال نشون بدي!

ولي من كه از صدات و رنگ و روت ميفهمم چقدر مريضي! الان اشكام درمياد خب!

اميدوارم زود زود، خوب خوب شي عزيزكم! مرد من! مهربون من! شيطون بلاي من!

از خدا هميشه سلامتيت رو ميخوام و اينكه:

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.  


[ ]
+
پست هفتاد و نهم: هیجان
سلام سلام!

امروز نمیخواستم آپ کنم ولی اونقدر هیجانزده بودم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم!

هیجانزده از آنچه که دیشب در یو-اس روی داد!

از همون هفت و نیم عصر تا دوازده شب نشستم و زل زدم به تلویزیون و مراسم ت ح ل ی ف- پرزیدنت او-با-ما رو دیدم!

از وی-او-ای دیدم که البته دوازده تموم شد و مراسم رژه رو ندیدم! دلم میخواست تا صبح بشینم و اینهمه نظم و زیبایی رو ببینم! ولی برنامه اونا تا دوازده بود و منم کانالای دیگه رو نگاه نکردم! الان پشیمون! خیلی حیف شد!

چقدر همه چیز عالی و برنامه ریزی شده بود!

چقدر همه چیز عالی بود!

برای اولین بار آرزو کردم کاش منم اونجا به دنیا اومده بودم!

و هنوزم هیجانم فروکش نکرده!

امروزم از صبح اومدم و دارم زندگینامش رو کامل و بادقت میخونم! واقعا مرد بزرگیه! خیلی شریف و مهربان!

امیدوارم بتونه دنیا رو در صلح و آرامش فرو ببره! هر چند که فقط این تاریخ خواهد بود که در مورد انسانهای بزرگ قضاوت خواهد کرد!

و کاش ما ایرانیها هم یک هزارم اونا عرق وطن و حب وطن داشتیم! با این بحران مالی و هزینه صد و پنجاه میلیون دلاری مراسشمونَ مردمشون گفتن برای ما مهمه که عظمت کشورمون رو به دنیا نشون بدیم! پولش مهم نیست!بگذریم!

دیگه نمیتونم بیشتر از این چیزی بنویسم چون اونقدر هیجانم زیاده که دستام میلرزه!


ویژه: همسر مهربونم

مرسی عزیزم بخاطر همه چیز

دوست دارم مرد من!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست هفتاد و هشتم: یه کارتون با مزه!

سلام سلام

همه خوب و خوش و سلامتيد دوستاي خوبم!

مريسام جونم: اميدوارم حال باباييت خوبه خوب شه عزيزم!  ايشالله عملش رو هم با موفقيت پشت سر بزاره! نگران نباش! خدا بزرگه و خيلي هم مهربون!

لیلی جونم: چقدر خوشحالم آپيدي، بابا همه دلمون برات حسابي تنگ شده! زودي بيا! بيا شيطوني كن تا ما هم دوباره باهات شيطوني كنيم!

خب و اما ما!

ديروز عصري همسر مهربون اومد دنبالم و داشتيم ميرفتيم خونه گفت: بريم خونه كارتون ببينيم! منم با تعجب گفتم كارتون چي؟ گفت كارتون گوسفندان! (البته اين اسمايلي گاوه!!!)و من كه چيزي نفهميده بودم فكر كردم شوخي ميكنه و ديگه چيزي نپرسيدم! همينكه رسيديم خونه ديدم كه يه سي دي از تو كيفش دروارد و گذاشت و بعله! ديدم كه راست ميگفته ها! يه كارتون بامزه! خيلي خيلي بامزه به اسم: شاوس د شيپ! خيلي بامزه بود! كلا 42 قسمت هفت هشت دقيقه ايه! اونقدر خنديديم كه خدا ميدونه! واي دلم ميخواد بازم از اول نگاش كنم! 14 قسمتش رو كه ديديم تازه ساعت هشت شده بود و تند تند آماده شديم چون بايد ميرفتيم س ي د خ ن د ا ن دنبال يه كاري و رفتيم اونجا و بعدش هوس كباب ب ن ا ب ي كرديم و رفتيم دنيز كبابي تو ونك! اين دومين باريه كه با همسر مهربون ميريم اونجا، ولي همسر مهربون مجردي زياد اونجا رفته! غذاش واقعا عاليه م هميشه هم شلوغه گويا! شام خورديم و برگشتيم خونه و دوباره نشستيم به كارتون نگاه كردن! حيف كه زودي تموم ميشه! بگذريم!

ميگما نميدونم چرا امسال هيچ خبري از برف و بارون درست و حسابي نيست. خدا به دادمون برسه! با بي آبي و بي برقي و آلودگي هوا! چقدر هواي تهران آلوده است اين روزا! ديشب به همسر مهربون گفتم بيا بريم يه چكاب بديم براي اين خستگي و كوفتگيهامون، بحث اين بود كه اينقدر اين روزا خسته و كوفته هستيم كه گفت همش بخاطر آلودگي هواست! من كه خودم صبحها كه ميخوام از خواب پاشم انگار كه در تمام مدت شب با گوشتكوب كتكم زدن! اونقدر ماهيچه هام گرفته است كه انگار كوهنوردي كردم اونم در حد اورست! نميدونم خدا به دادمون برسه!

ديشب كه داشتيم برميگشتيم خونه يه كاميون از كنارمون رد شد كه دود خالي بود! اونوقت هي ميگن بيايد معاينه ف ن ي! در حاليكه شبا كاميونا و روزا اين ميني بوسها و ونها اونقدر هوا رو آلوده ميكنن كه خدا ميدونه! ما هم كه مجبور به استنشاق اين هواي بسي تميز ميباشيم!

خوش و خرم و شاد و مهربون باشيد هميشه!


ويژه: همسر مهربونم

اي شيطون! اي شيطون!

چقدر خوبه كه كودك درونم رو اينقدر خوب ميشناسي عزيز دلم.

چقدر خوبه كه همه زندگي مني مهربونم.

دوست دارم عزيزم و

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!