کم کم دیگه به آخرهای سال ۸۷ رسیدیم! سالی که دیگه داره تموم میشه!![]()
چون اين آخرين آپ اين سالم ميشه و تو تعطيلات هم احتمالش خيلي كمه بتونم آپ كنم اومدم تا امروز تمام آرزوهاي خوبم رو براي شما بهتون بگم:
آماده ايد؟
يك، دو، سه،
شروع:
امیدوارم سال نو که داره میاد پر باشه از شادیهای پایدار و خوشبختیهای همیشگی برای همه مردم دنیا.![]()
امیدوارم سال جدید سرشار از حسهای قشنگ، روزهاي خوب و شبهاي پرستاره و زيبا براي همه مردم دنيا باشه.![]()
اميدوارم سال جديد، سال برآورده شدن آرزوهاي قشنگ و زيباي تك تك مردم دنيا باشه.![]()
اميدوارم سال جديد، سال خوبيها، زيباييها، شاديها و خوشبختيهاي همه مردم دنيا باشه.![]()
دوستاي خوبم، به ياد همتون هستم و براي همتون سر سفره هفت سين دعا ميكنم. اميدوارم به تمام آرزوهاتون تو سال جديد برسيد و سالي پر از سلامتي، شادي، عشق، خوشبختي و موفقيت رو پيش رو داشته باشيد.![]()
پرم از همه آرزوهاي خوب براي همتون.![]()
شاد باشيد و سبز و ماندگار.
ويژه: همسر مهربونم
سرسبزترين بهار تقديم تو باد
آواي خوش هزار تقديم تو باد
گويند لحظه ايست روييدن عشق
آن لحظه هزاربار تقديم تو باد.
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:28 توسط لیلا
همه خوب و خوشید دوستای خوبم!![]()
ما دیشب از اصفهان برگشتیم!!! نمیدونم این چند روز چطوری گذشت! آخه خیلی زود گذشت!![]()
منم تو اصفهان فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم پیش همون آرایشگر عروسیم و موهامو دوباره مش زدم! مش زیتونی که پارسالم زده بودم!![]()
هرکاری کردم نتونستم خودم رو راضي کنم موهام رو رنگ کنم و مش زدم! و البته موهام رو هم کوتاه کوتاه کردم و از چنگ کلیپس و گیره سر راحت شدم!
دیگه اینکه اونجا خیلی حال و هوای عید بیشتر بود انگار!!! شایدم من اینطوری احساس کردم!!
هدی جونم، ما عيد به احتمال خيلي زياد ميريم مسافرت و بنابراين قبل عيد رفتيم اصفهان!
خب ديگه دوستاي خوبم!
چون شنبه نبودم الان كلي كارام مونده! ببخشيد كه آپ كوتاهي شد.![]()
اميدوارم اين آخرين هفته امسال هم پر از شاديهاي بزرگ و زيبا باشه براتون! و هر سال در آخرين هفته سال كه اون سال رو مرور ميكنيد نفسي از روي شادي و رضايت بكشيد و هميشه شاد شاد شاد باشيد. آمين.
ويژه: همسر مهربونم
مرس عزيز دلم بخاطر اين مسافرت عالي!
مرسي كه اينقدر مواظب مني عزيزم!
مرسي كه اينقدر حواست به من هست!
خودت ميدوني كه چقدر عاشقتم مهربونم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:14 توسط لیلا
اومدم يه آپ كوچولو كنم و بگم كه به اميد خدا فردا ميريم اصفهان و تا دوشنبه نيستم و گفتم يه موقع نگرانم نشيد!![]()
راستي! خبر خبر!
بالاخره ما دوربين دار شديم! دوشنبه با همسر مهربون رفتيم و بالاخره يه دوربين خريديم و تمام پريشب و ديشب من و همسر مهربون به گرفتن عكس و تست و يادگيري دوربين گذشت! و منم كه سوژه همه عكسها بودم و همشونم چپل چوپول افتاده بودم!![]()
اينو گفتم كه بگم از اين به بعد با عكسهايي با كيفيت آپ ميكنم (بخاطر عكسهاي قبلي شرمنده ام هنوز
)
به عنوان اولين عكس عكس خود دوربين رو ميزارم:
خب ديگه دوستاي خوبم اميدوارم آخر هفته و تعطيلات خوب و شاد و بياد ماندني داشته باشيد.![]()
ويژه: همسر مهربونم
تو شيطوني مني!
تو مهربوني مني!
تو خوب مني!
دوست دارم عزيزم! مهربونم تميزم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:38 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوش و سلامتيد دوستاي خوبم!
ديروز رفته بودم ماموريت قزوين و نبودم! صبح رفتيم و بعدازظهر برگشتيم! ماموريت خيلي پرباري نبود و منم خيلي خسته شدم، برگشتني بقيه همكارا رفتن اداره ولي من ديگه نرفتم و سرراه پياده شدم رفتم خونه!![]()
ديروز قرار بود همون دوستم كه توي دو پست قبل گفتم كه بعد از هشت سال همديگه رو پيدا كرديم ببينم! عصري دوستم كلاس داشت و قرارمون شد بعد از كلاسش! من كه رسيدم خونه در حد يه استراحت كوچولو وقت داشتم و بعد رفتم دنبالش!![]()
با كلي تلفن بازي همديگه رو پيدا كرديم! هيچي تغيير نكرده بود! همونجوري بود! همونجوري كه هشت سال پيش ديده بودمش! با يه دسته گل خوشگل كه تو دستش بود!![]()
با هم اومديم خونه ما! و اونقدر حرف زديم و حرف زديم و حرف زديم كه خدا ميدونه!
ولي فكر ميكنم يك هزارم حرفامونم وقت نكرديم بزنيم!
ولي خيلي خوش گذشت! بعدش همسرش اومد دنبالش و با هم رفتن! همسر مهربون هم كه بعد از رفتن دوستم بود كه اومد خونه و كلي دوباره مجبور شد به حرفهاي پر از هيجان من گوش بده!!!![]()
اين دومين دوستيه كه مياد خونمون و قبل از اين دوستم يه دوست ديگه اي كه البته خونشون اهوازه اومده بود خونمون و شب هم خونه ما خوابيد چون فردا صبحش پرواز داشت بايد ميرفت اهواز!![]()
من چون خيلي اهل ديدن دوستام نيستم عجيب نيست كه دوستام رو خيلي وقت باشه نديده باشم يا رفت و آمد نداشته باشيم! ولي اميدوارم با مريم خيلي بيشتر بتونيم همديگه رو ببينيم!
صميمي ترين دوست دوران دانشجوييم كه البته همين تهران هم هستش رو دو سال و نيم اونم روز عروسيش ديدمش!
و تقريبا هر هفته با هم تلفني حرف ميزنيم ولي نميدونم چرا وقت نميشه همديگه رو ببينيم!![]()
ديروز شماره يكي ديگه از دوستاي دبيرستانمو كه اونم از بعد پيش دانشگاهي ديگه نديدمش گرفتم كه با اونم صحبت كنم! پرکار میشویمممممممممم!![]()
ديگه اينكه كلي خريداي عيدمون مونده و كم كم بايد به فكر خريد باشيم!![]()
ديگه اينكه مرسي دوستاي خوبم، دستم خيلي بهتره، البته هنوز كبوده و درد داره ولي خدا رو شكر خيلي بهتره! از همتون ممنونم! مرسی از راهنماییهاتون!![]()
زیبا جون: میتونی بری تو سایت بلاگفا و دکمه ایجاد یک وبلاگ جدید رو بزنی و بقیه کارها رو بکنی! خیلی راحته درست کردن وبلاگ! هر کمکی هم خواستی بگو عزیزم!
ویژه: همسر مهربونم
چقدر خوبه تو رو داشتن!
چقدر خوبه تو رو خواستن!
و چقدر خوبه حس پاک با تو بودن!
همیشه بخاطر وجود پاک و مهربونت شکرگزار خدای خوبم هستم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:27 توسط لیلا
همه خوب و خوش و سلامتید دوستای خوبم؟
اول هفته همگیتون بخیر و شادی!
یادتونه گفته بودم تا دو روز مونده به عید خونه تکونی نمیکنم؟ قرارم هم همین بود، ولي چون پنج شنبه همين هفته به اميد خدا ميريم اصفهان و وقتيم برگرديم خريدامون مونده و فكر كردم ممكنه به همه كارام نرسم اين بود كه پنج شنبه كه خونه بودم تصميم گرفتم كم كم خونه تكوني رو شروع كنم!![]()
همسر مهربون كه رفت سر كار، من با خودم گفتم امروز كمد ديواريا رو تميز ميكنم، فردا هم كشوهاي سرويس خواب رو و همينجوري كارها رو كوچولو كوچولو تو چند روز انجام ميدم و كلي برنامه ريزي كردم!![]()
اما...
اما، از كمد ديواريا كه شروع كردم و كلا سيستمشون رو عوض كردم و هي تميز كردم و تميز كردم، بعد يهو نميدونم چرا سر از اتاق خواب درورودم!
و وقتي كه همسر مهربون زنگ زد و ميخواستم يه شماره تلفن از تو هال براش پيدا كنم، تازه به خودم اومدم و ديدم كلا تختخواب رو جابجا كردم و تشكش رو چسبونده بودم به ديوار و نميتونستم از اتاق برم بيرون! چون دم در رو گرفته بود!![]()
به همسرمهربون گفتم چند دقيقه ديگه زنگ بزنه و با سعي و كوشش فراوان از اتاق رفتم بيرون و شماره رو پيدا كردم و بهش دادم!
بهشم نگفتم دارم چيكار ميكنم! وگرنه داد و بيداد ميكرد كه چرا تنهايي! هرچند وقتي اومد خونه كلي دعوام كرد!![]()
بله دوستاي خوبم! نميدونم چرا اينقدر پرزوز و البته فرز شده بودم!
در عرض سه ساعت، كل دكور اتاق خواب رو تغيير داده بودم، كشوهاي سرويس خوابو تميز و مرتب كرده بودم، طي كشيده بودم، اون يكي اتاق و كمد ديوارياشو حسابي مرتب و تميز كرده بودم و خود اتاق رو هم طي كشيده بودم و ديگه اتاقا هيچ كاري نداشتن!![]()
و رسيده بودم به هال! هي مور مورم ميشد كه هال رو هم حسابي بتكونم! اين بود كه رفتم سراغ جاكفشيمون و اونم جابجا كردم و تميز كردم و كفشاي اضافشو ريختم تو يه نايلون كه ببرم بزارم تو انبار!!![]()
و اما...
از پله ها كه داشتم ميرفتم پايين نميدونم چرا يهو زير پام خالي شد و پنج شش تا پله رو خوردم زمين و ليز خوردم تا رسيدم به پاگرد!
فقط يه آي ضعيف گفتم چون احساس كردم دارم از حال ميرم! كه خانم همسايمون كه صداي مهيب افتادن منو شنيده بود اومد و گفت چي شده! كمكت كنم! ولي من پررو پررو بلند شدم و گفتم چيزيم نيست!
همه وسايل رو جمع كردم و رفتم گذاشتم تو انبار و برگشتم!
يه كم آرنجم و كمرم درد ميكرد ولي انگار چيزيم نبود! ديگه افتادم به جون هال و كلا دكورش رو تغيير دادم و طي كشيدم و تميز كردم و همه چي تميز تميز شد! همسر مهربون كه اومد و در رو باز كرد، و تغيير دكور رو ديد بجاي اينكه خوشحال بشه كلي دعوام كرد! و البته بهش گفتم كه دستم چي شده و درد ميكنه و خيلي بيشتر دعوام كرد و منم همه خستگيم رو تنم موند!
و البته تا اون موقع فقط دستم درد ميكرد و كمرم! همين!!!
بعد رفتم سراغ آشپزخونه و هرچيم همسرمهربون گفت كمكت كنم نذاشتم! آخه راسشتو بخوايد من فقط كار خودم رو قبول دارم و بس! بخاطر همينم هست كه يه كارگر نگرفتم كمككم كنه !! رفتم آشپزخونه و تمام كابينتها رو وسايلشو دروردم و تميز كردم و بالاي كابينتها و گاز و همه رو تميز كردم و حتي هود رو هم شستم!!!و ديگه وقتي آشپزخونه رو ميشستم كم كم درد دستم بيشتر ميشد!!! ولي چيزي نگفتم چون همسر مهربون دعوام ميكرد! ومنم يه كم از دستش ناراحت بودم!
ميدونستم بخاطر خودم دعوام كرد! ولي خب منم ميخواستم اون سوپرايز بشه!!![]()
وقتي به خودم اومدم ديدم كه در عرض هشت ساعت خونه تكونيم تقريبا تموم شده و ديگه خيلي كاري ندارم! البته مابين كارام چند بارم ماشين لباسشويي رو روشن كردم و تمام شستينها رو هم شستم!
شيشه ها هم همسر مهربون گفته كه تميز ميكنه!
در حالي كه خوشحال و سرمست از خونه تكوني بودم رفتم يه دوش گرفتم و اون شب با خيالي راحت خوابيدم نميدونستم كه فردا صبح نميتونم از خواب پاشم!![]()
بله دوستاي خوبم! صبح جمعه در حاليكه آرنج دستم به شدت باد كرده بودم و كبود شده بود و البته خون مردگي هم ديده ميشد و پاهام رو نميتونستم تكون بدم بيدار شدم!!!
تا بعدازظهر يه كم بهتر شدم ولي بعدازظهر كه ميخواستيم با همسر مهربون بريم بيرون از پله ها نميتونستم برم پايين!!! رفتيم يه چهار ساعتي هم تو جمهوري دنبال دوربين گشتيم و هيچيم نپسنديديم و منم كاملا ميلنگيدم!! همسر مهربونم گفته كه زنگ ميزنه به بابام ميگه كه هيچ دختر حرف گوش كني نيستم و همش در حال دعوا كردن من بيچاره كوزت بود!!![]()
خب ديگه! الانم يه ليلايي كه آرنج دستش تو مانتوش نميرفت اونقدر كه باد كرده داره براتون مينويسه! كاملا هم ميلنگم!!!
ولي قول دادم كه تا دو سه روز ديگه خوب خوب شم!![]()
............................
خب ديگه دوستاي خوبم!
تو اين خونه تكونيها مواظب خودتون باشيد و ايشالله هميشه خوش و خرم و سلامت باشيد!![]()
ويژه: همسر مهربونم
اينم بخاطر ديروز:
در نگاه گرم تو
ديده ام صدها رويا
عاشق رويت شدم
مجنونتم به خدا
عشق من يك قلب پاك
جانم فداي تو باد
اي دلبر خوب من
عاشقتم به خدا
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:47 توسط لیلا
همه خوبید دوستای خوب و مهربونم؟
میگما پاقدم آتی چقدر خوب بود برای من! الان سه روزه پشت سرهم دارم آپ میکنم!![]()
و البته امروز بخاطر یه دوست قدیمی آپ کردم که دوباره دیشب بعد از ۸ سال پیداش کردم!![]()
امروز ميخوام اين پيدايي دوباره با هيجان رو براتون بگم!
از اول راهنمايي تو مدرسمون يه دختري بود كه به باهوشي و درسخوني معروف بود! با هم همسن بوديم ولي همكلاس نبوديم! و من و اون دورادور همديگه رو ميشناختيم!![]()
هميشه دلم ميخواست باهاش دوست بودم! ولي اونقدر مغرور بوديم دوتاييمون كه هيچوقت هيچكدوم براي دوستي پاپيش نگذاشتيم! و بعدها فهيمديم كه چقدر يواشكي حواسمون به همديگه بوده!!!![]()
تا اينكه دبيرستان هم با هم يه جا رفتيم، اون موقع دبيرستان نمونه مردمي ميرفتيم! و از قضا با هم همكلاس شديم و كم كم دوست شديم و دوستيمون روز به روز محكمتر شد!![]()
حتي دو سه هفته قبل از كنكور من چند بار رفتم خونشون و با هم جبر و احتمال خونديم!
يادش بخير!
تو كنكور دو تا رشته مختلف قبول شديم و البته اون همون اصفهان قبول شد و همونجا موند! ولي من مجبور شدم برم يه شهر ديگه و از هم دور شديم!
ترم اول كه ميرفتم خونه، با هم تلفني حرف ميزديم ولي وقت نميشد همديگه رو ببينيم! و كم كم اين تلفنهام قطع شد و درست از شهريور ۷۹ كه من رفتم دانشگاه ديگه اين دوستم رو نديدم و از بهمن اون سال هم ديگه صداشو نشنيدم!![]()
بعد از اون، چند سال خونه بابا اينا تهران بود و منم ديگه اصفهان نميرفتم و كلا ديگه از ياد هم رفتيم!![]()
تا اينكه يكي دو سال پيش دوباره بابا اينا برگشتن اصفهان!![]()
تا اينجا رو داشته باشيد تا بقيه ماجرا رو بگم!
سه سال پيش، يه شب خواب مريم رو ديدم، يه روز از يكي از بچه ها حالشو پرسيدم گفت كه ازدواج كرده و يه بار با همسرش تو خيابون ديدنش! منم ديگه روم نشد زنگ بزنم خونه باباش اينا كه حالشو بپرسم!![]()
و اما.....
تقريبا دو هفته پيش بازم خواب مريم رو ديدم! و اونقدر دلم براش تنگ شد كه خدا ميدونه!!! يه خواب بامزه بود! حتي صبحش بلند شدم و خوابم رو براي همسر مهربون تعريف كردم!!! و دو سه شب پيش هم براي همسر مهربون داشتم از مريم تعريف ميكردم! از زندايي مريم كه معلممون بود!!![]()
تا اينكه . . .
ديشب كه داشتم تلفني با مامانم اينا صحبت ميكردم گفت كه مريم ... زنگ زده و شماره تلفنوتو ميخواسته و گفته خواب ليلا رو ديدم!!! مامانم گفت كه شماره خونتونو بهش ندادم و موبايلت هم حفظ نبودم و قرار شده عصري دوباره زنگ بزنه شماره رو بهش بدم و ديگه هم زنگ نزده!
منو ميگي داشتم از خوشحالي پس ميفتادم!!! و شايد باورتون نشه شماره خونه پدر مريم كه سالها بود يادم رفته بود يهو اومد تو ذهنم!!! البته شماره خونه باباش اينا خيلي آهنگين بود و هميشه شمارشونو مسخره ميكرديم و براي شمارشون شعر ساخته بوديم!![]()
زنگ زدم خونه باباي مريم تو اصفهان! يه آقايي برش داشت كه فهميدم برادرشه! بهش گفتم و ماشالله اونم كه امنيت اطلاعاتش بالا، گفت كه من اين شمارتونون كه افتاده بهش ميدم خودش زنگ بزنه و شماره خودش رو نداد!!!
من صدام از هيجان ميلرزيد و نميفهميدم چي دارم ميگم فقط ميدونم ازش خواهش كردم همين امشب شمارموم بهش بده٬!!
و يه ده دقيقه اي طول كشيد و من مثل اين شل ممدا نشسته بودم پاي تلفن!
تا اينكه تلفن زنگ خورد! از تهران بود و خيلي شبيه شماره خونه خودمون!
برداشتم!
مريم بود! با همون صدا! همون لحن و همون سلام هميشگيش!![]()
اونقدر جيغ زدم كه خدا ميدونه! و يه نيم ساعتي با هم حرف زديم! و فهميدم كه دو سه خيابون پايينتر از ما ميشينن! يعني از خونه ما تا خونه اونا فقط پنج دقيقه راهه! داشتم بال درميوردم از خوشحالي! و اونم همچين حسي داشت!!! دوتاييمون يه جورايي هم گيج ميزديم از هيجان!!![]()
مريم گفت كه يه بار اون موقع كه خونه بابا اينا تهران بود زنگ زده خونمون و فهميده از اونجا رفتيم!! و ديگه هيچ شماره اي ازم نداشته!! تا اينكه چند وقت پيش يكي از دوستامونو ميبينه و اون بهش ميگه كه دوباره برگشتن اصفهان!!! و چند شب پيش اونم خواب منو ميبينه و زنگ ميزنه خونه مامانم اينا!!!!
ميگما راست ميگن كه دل به دل راه داره!!![]()
اين هفته امتحان داره و نميتونم ببينمش(دانشجوي فوقه) ولي قرار شد در اولين فرصت همديگه رو ببينيم!![]()
و من خيلي خوشحالم و تازه دارم درك ميكنم كه چند ماه پيش وقتي همسرمهربون يكي از دوستاي خوبشو بعد از چهار سال ديد چرا اينقدر خوشحال شد!![]()
خدايا شكرت!!!
اومدم اينا رو نوشتم تا اين حس خوشحالي و انرژي مثبت پيدا كردن يه دوست بعد از سالها رو با شمام تقسيم كنم!
و اميدوارم هميشه زندگيتون پر از لذت و هيجان هاي شاد باشه!!
خدايا زندگي همه مردم دنيا رو پر از شاديهاي كوچيك و بزرگ و لذتبخش كن هميشه! آمين!
ويژه: همسر مهربونم
مرسي عزيز دلم كه ديشب صبورانه منتظر موندي تا من حسابي با مريم حرف بزنم
مرسي كه بعدش كلي به حرفاي من كه فقط هيجان داشت و هيچ پيوستگي توشون نبود گوش كردي!
مرسي كه هميشه جيغ و داداي خوشحال پر سر و صداي منو ميشنوي و فقط يه لبخند ميزني!
مرسي كه ديشب كلي به خاطرات من و مريم كه برات تعريف كردم گوش دادي!
دوست دارم عزيزم و هيچ هيجاني براي من بالاتر از ديدن و داشتن تو نيست!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:43 توسط لیلا
مرسی دوستای خوب و مهربون و اقعی!
از تک تک کامنتهاتون استفاده کردم و لذت بردم! مرسی دوستای خوبم!![]()
همون شب که با همسر مهربون دعوام شد بعدش پشیمون شدم که به چه چیز مسخره ای گیر دادم ولي دیگه پشیمونی سودی نداشت!
چون همسر مهربون بر خلاف همیشه که زود با هم آشتی میکردیم آشتی نکرد!!! خيليم از دستم عصباني بود!! با اينكه هيچ حرفي نزد ولي كاملا عصبانيتشو حس ميكردم!
دیروز صبح هم بازم آشتی نکردیم و من اولین روزی بود که کامل تا شب هیچ خبری از همسر مهربون نداشتم!
هرچند دلم غنج میرفت برای یه کلمه حرف زدن با همسر مهربون و یا حتی یه اس ام اس ولی نمیدونم چطوری تونستم تا عصر دووم بیارم!
و جالبه كه اولين باري بود كه همسر مهربون هيچ خبري از من نگرفت!!! و البته شب فهميدم كه تمام ديروز رو از اين كارخونه به اون كارخونه رفته و حسابي خسته شده بود و اصلا شركت نبوده و همش ماموريت بوده(الهي من فداي اون خستگيات برم عزيزم!)![]()
عصری تو راه بودم داشتم میرفتم خونه که همسر مهربون زنگ زد و خیلی رسمی با هم حرف زدیم! اینجور مواقع ما برای هم فقط"شما" هستیم!. همسر مهربون داشت میرفت بازدید یکی از کارخونه ها و گفت خودم برم خونه! من كه خودم داشتم میرفتم خونه همون موقع!![]()
رسیدم خونه و کلی آب هویج گرفتم و شام درست کردم و همسر مهربون اومد و عزیزم آشتی آشتی شدیم!![]()
هروقت با همسر مهربون دعوام میشه و بعدش کلی وجدان درد میگیرم همسر مهربون میگه که عشق هم باید پوست بندازه تا تازه بمونه! میگه که همین دعواهای کوچولوعه که باعث میشه عشق همیشه تازه باشه و هیچوقت کهنه نشه!
و منم كه بي جنبه براي اينكه عشقمون خيلي تازه باشه تند تند دعواهاي ريز و درشت راه ميندازم
وگرنه خيليم دختر خوبي هستم!![]()
و من میدونم که راست میگه! ولی حسرت اون لحظاتی رو که از هم دلخوریم و از دست میدیم رو هم میخورم!![]()
**********************
خب دیگه دوستای خوبم،
ايشالله هميشه آسمون خونه دلاتون آفتابي آفتابي آفتابي باشه و هيچوقت يه لكه ابر كوچولو هم توش پيدا نباشه!
دلي جونم، خدا رو شكر كه باباييت خوبه عزيزم! ايشالله هميشه سايه پر مهرش بالاي سرتون باشه!
آتي جونم، خوشحالم كه برگشتي به وبلاگستان، خيلي خوشحالم عزيزم!
ويژه: همسر مهربونم
بخاطر اينهمه مهربونيت مرسي عزيزم!
ديروز تو اون حال و هواي قهر همش اين شعر ميومد تو ذهنم، خودت ميدوني چقدر اين ترانه برامون خاطره انگيزه، دوست دارم عزيز دلم
یادش بخیر روزایی که گل یاست بودم
یادش بخیر قدیما هوش و حواست بودم
حالا ازم رنجیدی رفتی ازم بریدی
دیگه تو قهری با من جوابمو نمی دی
تا یه قدم بذاری میام به پیشواز تو
میشم مثل گذشته دلبر طناز تو
حیفه من و تو از هم برنجیم و جداشیم
مثل یه عکس کهنه رنگ گذشته هاشیم
دو روز دنیا عزیزم ارزش نداره
فاصله بین من و تو سردی میاره
خونه رو گلخونه می کنم برات
تا که باز عشقو ببینم تو چشات
از راه بیا امشب بیا به دیدارم
در انتظار تو همیشه بیدارم
هنوز تویی دار و ندارم
بگو مگه دوستم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد کنارم
عزیزم آشتی آشتی
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:35 توسط لیلا
بعد از چند روز تعطیلی امیدوارم همهتون خب و سرحال و شاد و پرانرژی باشید!
منم که از دوشنبه دیگه سرکار نبودم! و تو خونه مشغول بخور و بخواب بودم!
چهارشنبه هم مرخصی گرفتم و تو خونه موندم! و البته با وجود اين چهار روزي كه تو خونه بودم، هیچی هنوز خونه تکونی نکردم!![]()
گذاشتم اون دو روز آخر اسفند!!! آخه میخوام برای لحظه تحویل سال همه چیز برق بزنه! و البته میدونم از کت و کول میفتم!
ولی اینجوری خیلی بیشتر دوست دارم!![]()
پارسال چون تازه چند ماه ازدواج کرده بودیم خونه تکونی نداشتیم و همه چیز تمیز و مرتب بود ولی امسال کلی کار دارم!![]()
اينم از مساله مهم خونه تكوني!!
و اما دیروز!
دیروز صبح با همسر مهربون رفتیم خرید و بعدازظهر بود که برگشتیم خونه و یه کم استراحت و رفتیم عروسی!![]()
عروسی کی؟![]()
عروسی دوست همسر مهربون!
این دوست همسر مهربون دقیقا یک روز قبل از ما عقد کردن و دیشب عروسیشون بود!
و البته ماشین عروسشونم خیلی بامزه بود! شکل کبوتر درستش کرده بودن! یه کله کبوتر جلوش بود که تو دهنش یه شاخه بود که روش یه قلب بزرگ بود و درهای جلوی ماشین هم با پارچه های سفید بصورت بالهاي كبوتر و عقبش هم که دم کبوتره بود! و چند تا شاخه گل کوچولو هم رو ماشین بود!![]()
من خیلی از مدلشون خوشم اومد ولی به نظرم ماشین عروسی که فقط با گل تزئین میشه یه صفای دیگه ای داره!![]()
خلاصه بعد از شام و اینا رفتیم خونه بابای داماد و همون موقع بارون گرفت!! تو راه بارون میبارید و خیلی خوشگل بود همه چیز!
دیگه اونجا که رسیدیم عروسی قاطی شد و اونقدر رقصیدن که خدا میدونه! البته که من خانومانه نشستم سرجای خودم! چون خیلی راحت نبودم و البته قشنگتر این بود که محکم بشینیم سرجای خودم!
ولی همسر مهربون و دوستاش اونقدر رقصیدن که خدا میدونه! یه دختره هم که فکر کنم خواهر عروس بود اومد وسط و یک ربع تمام عربی رقصید!
همه دهنشون بازمونده بود که چقدر مهارت داره! خیلی فرز بود!!
بعدش دیگه اونقدر مراسم طول کشید که فیلمبرداره میخواست بره که عروس خانوم کلی ازش خواهش کرد که بمونه و مراسم خداحافظیم بگیره!![]()
این عروس خانوم داماد رو درسته قورت میداد! خیلی بامزه بود! تو تالار همش داشت به داماد دستور میداد که این کارو بکن اون کارو نکن!
و بعضی وقتا هم بهش اخم میکرد ولی همینکه یکی از کنارشون رد میشد بازوی دامادو میگرفت و لبخند میزد! منكه همش مثل فضولا حواسم بهشون بود!![]()
خیلی خنده هاش مصنوعی بود! معلوم بود که فقط میخواد فیلشمون خوب دربیاد! وگرنه ولش میکردی داماد بیچاره رو خفه میکرد!![]()
اما عروس بسیار بانمکی بود که من از قیافه و آرایشش خوشم اومد! بعد از اون چند تا عروسی که رفتیم و عروساشون زشت بودن این عروسه ناز بود!![]()
بگذریم!!!!!
وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه خودمون، با همسر مهربون دعوام شد! به همين راحتي!!! اونم بخاطر اينكه بهش گفتم اگه عروسي ما هم شب بود خيلي بهتر بود و عروسي ظهر به هيچ كاري نميرسي و حتي نتونستيم درست و حسابي تو آتليه عكس بندازيم و اينا!! و دعوامون شد!!!![]()
بازم خودمو چشم زدم كه يه مدت بود بود كه اخلاقم خوب شده بود! و الانم كه دارم اينو مينويسم هنوزم قهريم! !!![]()
....................................
خب ديگه دوستاي خوبم! اميدوارم هفته اي پر از شادي و نشاط و خوشحالي رو پيش رو داشته باشيد!![]()
ويژه: همسر مهربونم
ميدونم كه اينجا رو ميخوني!
فقط بدون كه به هرحال من يك زنم با تمام احساسات ظريف يك زن!
با تمام غمها و شاديهاي يك زن!
با تمام منطقهاي يك زن كه شايد از نظر شما مردا هيچ توجيهي نداشته باشه!
با تمام آرزوهاي يك زن! و با تمام غرورهاي يك زن!
فقط بدون كه من يك زنم! يك زن خيلي احساساتي! همين!
تازه!
درسته با هم قهريم، ولي قهرمون هيچ ربطي به علاقمون نداره و همونقدر عاشقانه دوست دارم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:25 توسط لیلا
امیدوارم همه دوستای خوبم خوش و خرم و سلامت باشند!
امروز امدم آپ کنم چون فردا سرم شلوغه و بعدشم تعطیلیه و منم چهارشنبه رو مرخصی گرفتم!
و بنابراین تا هفته بعد نیستم یه جورایی!![]()
از روزانه هامونم همین بس که خبر خاصی نیست جز اینکه هفته پیش روز اربعین که ظهرش رفتیم خونه دایی وسطیم که نذری داشتن و بعدازظهرش رفتیم خونه خواهر وسطی همسر مهربون که کرج هستن! تو روز روشن در عرض ۲۰ ثانیه ضبط ماشینمون رو دزدیدن!
هم پنلش رو که تو داشبورد بود برده بودن و هم جاشو کنده بودن و تمام دل و روده و سیماش ریخته بود بیرون! در جاضبطی رو هم شکونده بودن!
و همینکه صدای دزدگیر ماشین درومد و روش نشون داد که در ماشین بازهَ همسر مهربون دوید تو کوچه و ۲۰ ثانیه طول نکشید که اومد گفت ضبط رو بردن! منکه هنوز مات و مبهوت سرعت عمل اون دزدا هستم ![]()
این ضبط رو پارسال همین موقعها خریده بودیم! و همسر مهربون همون فردا صبحش رفت و یه ضبط دیگه خرید! چون بدون ضبط و آهنگهای تند و پر سر و صدا نمیتونه رانندگی کنه! ![]()
یه چیزی بگم که برای خودم همیشه جالب بوده! تا وقتی که من سوم دبستان شدم ۵ بار خونه بابام اینا رو دزد زد! هر بار هم تلویزیون رو حتما میبردن! و از سماور و اورکت بابام و قلهکای منو و داداشموو اینام که هرچی دستشون میرسید میبردن! حتی یه بار لباسای بابام که رو بند تو حیاط بود رو هم برده بود به اضافه ساعت مچی بابا که رو میز تلویزیون بود!
تا اینکه سوم دبستان که بودم بابا رفت و یه تلویزیون خیلی بزرگتر خرید و دیگه تلویزیونمون رو ندزدیدن!
البته بعدش یه بار دیگه ۷-۸ سال پیش دزد ۵ تا از انگشترهای مامانم رو برد ولی چیز دیگه ای نبرد و همونا رو برد!
خب دیگه! دوستای خوبم
جای آتی خیلی خالیه و همچنین آلی جونم!
سانازی جونم کجایی؟ خبری ازت نیست چرا؟
امیدوارم همیشه خوش و خرم و شاد باشید!![]()
ویژه: همسر مهربونم
... و عشق تنها دلیل زندگی است
... و تو تنها دلیل عاشق بودنم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:39 توسط لیلا






