سلام سلام
اين روزا اونقدر ذهنم مشغوله و درگير كه خدا ميدونه! هروقت ميام آپ كنم هيچ چيزي برام جالب نيست كه بنويسم! خيليم بدخلق شدم و با همسر مهربون خيلي بدخلقي ميكنم!![]()
نميدونم چرا اينقدر حساس شدم! خسته ام و حوصله هيچ كاري رو ندارم! شايد از علائم فصل بهار باشه ولي نه اينقدر شديد!![]()
نميدونم چرا يهويي دلم ميگيره! چرا اينقدر احساس تكراري شدن ميكنم! تكراري شدني بيهوده!
از امروز كلاس يوگامون دوباره شروع ميشه و ميخوام برم يوگا شايد كه اين ذهن آشفته رو التيامي بده! يوگا رو دوست دارم چون باعث ميشه حداقل يك ساعت در هفته از تمام شلوغيهاي اين دنيا دور بشم! آرومم ميكنه! ![]()
جمعه ظهر مهمون يكي از دوستام بوديم! يه مهموني ده-دوازده نفره كه همه زوجهاي جوون بودن و خيلي پر سروصدا و البته همه همسن هم بوديم! قبل رفتن به مهموني با همسر مهربون بدخلقي كردم ولي تو مهموني كم كم حالم خوب شد! تو مهموني يه آهنگ خيلي تند محلي گذاشتن كه منو ياد زمان خوابگاه مينداخت! وقتي كه با اون موزيك هرشب تو اتاقمون حداقل يك ساعت ميرقصيدم! اونقدر ميرقصيدم كه بعضي وقتها تا دو روز نميتونستم از پله ها بالا پايين برم! چون تمام عضلات پام ميگرفت!![]()
يادمه هروقت سروصداي آهنگه بلند ميشد از اتاقاي بغل هم ميومدن اتاقمون! حتي مسئولين خوابگاه هم ميومدن و بجاي اينكه دعوامون كنن وايميسادن برام دست ميزدن!
هم اتاقيهامم كه پايه بودن! به پيراهن گل گلي زرد چيندار بلند دارم كه مادربزرگم برام چند سال پيش خريد! اونو ميپوشيدم و ميرقصيدم! و شايد باورتون نشه! با اون آهنگ از خود بيخود ميشدم! يه حالت سرمستي خاصي بهم دست ميداد!
اون آهنگه خيلي آهنگ تنديه و رقصش هم خيلي تنده و خيلي انرژي ميگيره! ولي من همش احساس ميكردم دارم سماع ميرقصم! خدا ميدونه كه چقدر اون آهنگ منو ديوونه ميكرد! آرومم ميكرد!آروم آروم!![]()
حتي دوبار هم تو جشن خوابگاه كه هفته خوابگاهها تو حياط برگزار ميشد اون آهنگ رو گذاشتن و من وسط تمام بچه هاي خوابگاه با همون پيراهن زرد گل گليم رقصيدم و هم دست ميزدن! حس ميكردم حال خوش منهم به اونا منتقل ميشه! چون كم كم بچه ها هم ميومدن و ميريختن وسط و فقط ورجه وورجه ميكردن!
وقتي ازم ميپرسيدن كه اسم اين رقصت چيه! خودمم نميدونستم! مخلوطي ار كردي و تركي و لري و هندي و ورجه وورجه بود شايد! ولي بعدها كه يه شوي رقص تاجيكستاني ديدم فكر كردم خيلي شبيه اونه!![]()
جمعه هم تو مهموني اون آهنگ رو گذاشتن و دلم ميخواست فقط باهاش ميرقصيدم! انگار يادم رفته بود كه روزي اين آهنگ تمام غم و غصه ها و ناراحتيهامو ازم ميگرفت! اون آهنگ رو از ياد برده بودم! ![]()
حالا که فکر میکنم میبینم كه بخاطر اين آپارتمانهاي فسقلي نازك نارنجي كه حتي توش راه هم ميري همسايه طبقه پايينت كلافه ميشه! دارم کم کم هم افسرده میشم هم بی حال و بی انرژی!
تو این آپارتمانهای فسنقولی، حتي نميتوني هروقت دلت خواست بزني زير آواز، چون ممكنه صدات از ديوارهاي نازك عبور كنه و تو راهرو و خونه همسايت صدات شنيده بشه! بعضي وقتها كه خيلي دلم ميگيره دلم ميخواد بزنم زير آواز! مثل اون موقعها تو خونه بابام اينا كه با مامانم دو تايي با هم ميخونديم! يادمه وقتايي كه مامانم قند خورد ميكرد يا سبزي قورمه پاك ميكردم تا وقتي كارمون تموم ميشد با مامانم فقط دوتايي با هم ميخونديم و ميخونديم!
تو خوابگاه هم هميشه در حال آواز خوندن بودم! تو يه پستم مفصل هم يه بار نوشتم در اين مورد! يكي دو بار تو ماشين براي همسر مهربون خوندم! ولي اونم فضاش كوچيكه و نميتونه سردل بخوني!
ولي همه اينا رو گفتم كه بگم تمام شور و شوق و هيجاناتم تو اين زندگي آپارتماني حبس شده و داره افسره ام ميكنه! تمام اين انرژيهاي سركوب شده داره منو افسرده ميكنه! بدخلق ميكنه و باعث ميشه هر روز هزارتا فكر جورواجور بياد تو سرم و عصبي و عصبي تر بشم! ![]()
شايد بعضيهاتون فكر كنيد اينا چه ربطي بهم داره و بگيد چه دختر لوسيه! ولي باور كنيد همين چيزاي كوچيك و دل خوشكنك هستش كه شور زندگي ميده و سرخوشي زنده بودن رو!![]()
ويژه: همسر مهربونم
چند روزه بداخلاق شدم طوريكه با يه من عسل هم شيرين نميشم!
چند روزه به همه چيز گير ميدم! ميدونم!
چند روزه چهرم درهمه و انگار دارم از همه چيز فرار ميكنم!
چند روزه كه خيلي فكراي ديوانه كننده مياد تو سرم!
چند روزه احساس ميكنم تو هم از دستم خسته شدي!
چند روزه فكر ميكنم ....
مرسي كه منو تحمل ميكني! مرسي كه خيلي خوبي! همين!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:12 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوشيد دوستاي خوبم؟
ميگما نه به اون برف اول صبح نه به اين آفتاب تند و تيز الان كه ظهره! چه بهاري شده! واقعا بهاره! متغير و قانون ناپذير!![]()
چندوقته وبلاگستان سوت وكوره و منم خيلي حوصلم نميشه بنويسم!!!![]()
ديشب با همسر مهربون ميخواستيم بريم خونه باباي همسر مهربون! هنوز عيد ديدني خونشون نرفتيم! فكر كنيد! خونه باباي همسر مهربون پياده از سركار من فقط 10 دقيقه است و هنوز از بعد عيد نرفتيم خونشون!![]()
زنگ زديم بريم خونشون كه گفتن آبگوشت درست كردن و دارن ميرن خونه خواهر بزرگه همسر مهربون و ما هم خودمون رو دعوت كرديم بريم آبگوشت بخوريم! آبگوشتهاي مامان همسر مهربون خيلي خوشمزه است و نميشه به راحتي ازش گذشت!![]()
وقتي رفتيم اونجا ديگه شب شده بود و چون خواهرزاده همسر مهربون كه كنكور داره از صبح رفته بود كتابخونه درس خونه ما هم رفتيم دنبالش بياريمش!
و البته چقدر دلم به حالش سوخت! كيفش رو همسر مهربون گرفت كمكش بياره اونقدر سنگين بود انگار سيمان ريخته بودن توش! بي اغراق 10 كيلو بود! تازه يه عالمه كتاب هم تو يه كيسه ديگه دستش بود! همسر مهربون هم به شوخي بهش ميگفت اگه كنكور قبول نشدي بيا من يه جاي خوب تو بازار سراغ دارم بري حمالي! و البته اين خواهرزاده همسر مهربون خيلي دختر شوخ و شاد و باجنبه ايه و اونم كلي سر به سر همسر مهربون گذاشت و خنديد!![]()
نميدونم چرا هروقت اين خواهرزاده همسر مهربون رو ميبينم ياد خودم ميفتم! چقدر همه چيز فرق كرده! تازه ما فقط نه سال تفاوت سني داريم! يعني كمتر از يك دهه و اينهمه تغيير! همه چيز تغيير كرده!! اون موقع ما بعد عيد تا خرداد بايد مدرسه ميرفتيم! درسته كه از زمان ما ديگه نظام قديم رو برداشتن و نظام جديد بوديم ولي تا خرداد مدرسه ميرفتيم و امتحان ميداديم! توي تير هم كه كنكورمون بود! اما الان از بعد از عيد بچه ها تعطيلن! ظرفيت دانشگاهها كه از خود دانش آموزها هم بيشتر شده! تمام دانشگاههاي سراسري تقريبا همه رشته ها رو دارن! كلاس كنكور و اينام كه جزء لاينفك زندگي شده! باورتون نميشه! كل هزينه شش سال دوران ليسانس و فوق ليسانس من اندازه نصف هزينه پيش دانشگاهي خواهرزاده همسر مهربون نشده! چون من تمام مخارج دوران دانشگاهمو ميونشتم و پايان هر ترم جمع ميزدم! حتي يه كبريت هم ميخريدم مينوشتمش!
و ديگه اينكه اون موقع من همه مهمونيها رو ميرفتم! حتي يادمه عيد سالي كه من كنكور داشتم بابا اينا رفتن مسافرت و من رفتم خونه مادربزرگم درس بخونم! ولي كلا چهار ساعت توي تمام عيد درس خوندم! از بس رفتم مهموني و دو تا عقد و عروسي رفتم و فك و فاميل هم كه ميومدن خونه مادربزرگ و من از خدا خواسته درس رو تعطيل ميكردم! جمعه ها رو هم كه كامل تعطيل بود! ولي الان خواهرزاده همسر مهربون حتي يه سيزده به در هم نميتونه به خودش استراحت بده! حتي يادمه تمام سفره هاي نذري فاميل رو رفتم! و البته الان خوشحالم كه از زندگيم لذت بردم! اون روز خواهرزاده همسر مهربون ميگفت من قبل از عيد كه مدرسه ميرفتم هفته ای چهل ساعت فقط درس ميخوندم و خيلي كم بوده! جل الخالق! والله ما تو همون دوسه هفته به كنكور كه مدرسه ها تعطيل شد و ديگه مدرسه هم نميرفتيم هفته اي چهل ساعت درس نميخونديم!
ديشب ما كلا دو ساعت اونجا بوديم ولي معلوم بود كه چون تو اون دو ساعت نميتونست درست و حسابي درس بخونه استرس داشت!
دلم خيلي سوخت! نميدونم!
اینا رو گفتم که بگم ما آدما هميشه زمان حال رو به هوس آينده ه اي بهتر از دست ميديم و تمام تعادل زندگيمون رو بهم ميريزيم! و اين از همين زمان بچگي برامون ميشه يه عادت! يه عادت بد كه شايد اگه روزي هم متوجه بشيم، سالها زمان ببره كه بتونيم اصلاحش كنيم! و هيچوقت نتونيم از زندگيمون آنچنان كه بايد لذت ببريم!
همين!
ویژه: همسر مهربونم
دوست دارم عزیز دلم!
مرسی که صبحها از خواب نازت بخاطر من میزنی!
مرسی که اینقدر نگران منی!
دوست دارم عزیز دلم!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:27 توسط لیلا
همه خوب و خوشید دوستای خوبم!
طبق آخرین اخبار، ديروز ساعت ۴ هلياي مامان روشن به دنيا اومده. مباركه و خوش قدم براي همه.
مرسي مريسام عزيزم كه خبر به دنيا اومدن هليا رو دادي. ايشالله به زودي ما هم خبر به دنيا اومدن ني ني شما رو به اهالي وبلاگستان بديم.![]()
ديگه اينكه ني ني صميميترين دوستم هم تا ده روز ديگه به دنيا مياد. و من اين دوستم رو كه از روز عروسيش تا حالا نديدم ديگه حتما ميرم و با نينيش ميبينمش!
ني ني اون دوست پزشكمون هم كه تا سه چهار هفته ديگه به دنيا مياد و دو سه شب پيش كه رفتيم خونشون كلي وسايل ني ني رو با هم نگاه كرديم و ذوق ذوقي شديم! ديروز عصر هم با هم رفتيم و كلي فرش ني ني نگاه كرديم و چقدر متنوعه! من دلم ميخواست همشونو ميخريدن! اونقدر كه خوشگلي بودن!
يه ني ني ديگه هم امسال هست كه ني ني خواهر كوچيكه همسر مهربونه! اونم قراره تا سه ماه ديگه به دنيا بياد و بشه چهارمين نوه خانواده همسر مهربون!
برادر زنداييم هم كه چندساله ازدواج كردن و بچه دار نميشدن الان يه ني ني تو راه دارن!
ديگه اينكه ميگم خدا رو شكر امسال چه بهار پربركتي داره ها! همش بارون و بارون و بارون! خيلي خوبه كه تو تهرانم يه روز در ميون تقريبا داره بارون مياد!
خوش و خرم و شاد و پيروز باشيد.
ويژه: همسر مهربونم
روياي خوب مني
كاش بدوني دوست دارم.
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:21 توسط لیلا
الوعده وفا!
مرسی بابت راهنماییهاتون.
امروز عکسا رو گذاشتم. در واقع عکس توضیحات سفرنامه نوروز امسال ما هستش!
بخشید که عکسایی که توش چهره هامون مشخصه رو سانسوری گذاشتم!
هلیا جونم منم دقیقا مثل ساعت تو رو دارم و عکسش رو اول همه گذاشتم. این کادوی تولد من توسط همسر مهربون بود که سال ۸۶ بهم داده.
کادوی تولد سال 86 لیلا بانو از طرف همسر مهربون
هفت سین خونه ای که تو ساری رفته بودیم.
عکس هنرمندانه همسر مهربون از تاج سد شهید رجایی
عکس هنرمندانه دیگری از سد شهید رجایی
هفت سین سالن غذاخوری ارودگاه-ا-ر-ت-ش نوشهر
یه عکس هنری با کلی افکت از ماسوله توسط همسر مهربون
یه عکس یواشکی از بام بازار ماسوله توسط همسر مهربون از لیلا بانو
لیلا بانو کنار نیروگاه بادی م-ن-ج-یل-ل- اونروز یه باد خیلی تند و سردی هم میوزدید
کباب روز سیزده بدر توسط همسر مهربون در باغ بابای همسر مهربون
من و همسر مهربون در روز سیزده به در
بخاری چوبی اتاقک باغ بابای همسر مهربون
ویژه: همسر مهربونم
آنقدر که نا تمام
آنقدر که نگفتنی
آنقدر که ناشنیدنی
آنقدر که بودنی
آنقدر که بایدت
دوست میدارمت.
امروز بیستمین ماهگرد عقدمونه. مبارکه عزیزدلم.
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:34 توسط لیلا
امروز اومدم الوعده وفا كنم و عكس براتون بزارم كه اونقدر سرعت پايينه كه خدا ميدونه!![]()
بعدشم اينكه ميخواستم تو تيني-پيك بزارم كه ميدونم براي بعضيا فيلتره!![]()
اين شد كه گفتم يا فردا اگه اومدم سركار عكس ميزارم و يا شنبه!![]()
فقط ميخواستم بپرسم كه تو كدوم سايت عكسا رو بزارم كه فيلتر نباشه؟ فكر كنم سايت-ايكس-اس فيلتر نيست! درسته؟![]()
آخر هفته خوبي رو داشته باشيد.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:38 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوشيد دوستاي خوبم؟
قبل از هرچیز دوباره برای همتون آرزو میکنم که سال نو پر از شاديها و خوشيها باشه براي همه![]()
و اما بگم از اندر احوالات من و همسر مهربون در تعطيلات نوروزي امسال! ببخشيد كه خيلي طولانيه! خواستم همشو يكجا بنويسم و خیلی سعی کردم خلاصه باشه ولی باید بگم نمیدونم چرا خیلی زیاد شد!!![]()
بعدا نوشت: دوستای خوبم! برای اونایی که سوال پیش اوده که چرا عید رو نرفتم پیش خانوادم اصفهان باید بگم چون بابا اینای من هرسال تمام عید رو میرن سفر! امسال هم رفتن شیراز و جنوب و اونورا!! بخاطر این بود که عید ما نرفتیم اصفهان پیش خانوادم! و یک هفته قبل از عید که براتون پستش رو هم نوشتم رفتیم اصفهان و به بابا اینا سر زدیم!
آخرين روز اسفند رو مشغول تميزكاري نهايي آشپزخونه بودم
و همسر مهربون هم شيشه پنجره ها رو پاك كرد
و اونقدر كار كرديم و كار كه ديگه ساعت دو بود كه تازه كارامون تموم شد و تونستيم بريم حموم و يه كم به خودمون برسيم و هنوز شيريني نخريده بوديم
كه تا همسر مهربون بره و يه مقدار خريد كنه و بياد شد ده دقيقه مونده به تحويل سال و منم كلي هيجان داشتم كه حتما موقع تحويل سال سر سفره هفت سين نشسته باشيم
و دو سه دقيقه مونده به تحويل سال موفق شديم بشينيم كنار سفره!!! ![]()
و بعدش هم كلي عكس گرفتيم
و تلفنامونم زديم و چقدر خطا شلوغ بود و يك ساعت و نيم طول كشيد تا تونستم زنگ بزنم اصفهان با مامان و بابا صحبت كنم!
و بعدش تازه يادمون افتاد كه نه صبحونه خورده بوديم و نه ناهار و يه تن ماهي و لوبيا با قارچ خوشمزه درست كرديم و خورديمو بعدش رفتيم خريد بازار سنتي س ت ا ر خ ا ن و چقدر خلوت بود!
و از اونجا هم رفتيم خونه خواهر بزرگه همسر مهربون و چون دير رسيده بوديم رومون نشد بگيم شام نخورديم و اونجا هم كلي نشستيم و آخر شب هم گشتي تو خيابونا زديم و رفتيم امامزاده صالح كه البته بسته بود و از بيرون يه كم زيارت كرديم و دو بود كه رسيديم خونمون و چون خيلي گرسنمون بود تند تند يه غذايي آماده كرديم و خورديم و خوابيديم!
شنبه اولين روز سال نو رو حركت كرديم به سمت س ا ر ي. پدر و مادر همسر مهربون و همسر و پسر خواهر بزرگه همسر مهربون از چند روز پيش رفته بودن اونجا و ما هم رفتيم پيششون. چون دختر خواهر بزرگه همسر مهربون امسال كنكور داره اونا نيومده بودن و فقط همسر و پسرش اومده بودن مسافرت!![]()
روز دوم عيد رفتيم سد شهيد ر ج ا ي ي و كلي هم هوا سرد بود طوريكه مجبور شديم ناهاري رو كه باخودمون برده بوديم برگردونيم و تو خونه بخوريم!!! ![]()
روز سوم عيد رو حركت كرديم به سمت ن و ش ه ر كه تو راه هم خيلي ترافيك بود و ناهار تو جنگل نور خورديم و عصري رسيديم به اردوگاه ا ف س ر ا ن- ا*ر*ت*ش كه همسر خواهر بزرگه همسر مهربون رزرو كرده بود. خيلي جاي خوبيه! و البته ما تابستون پارسال هم با يكي از دوستامون رفته بوديم اونجا ![]()
روز چهارم عيد با همسرمهربون و باباش و خواهرزادش فوتبال بازي كرديم كه من انگشت پام به شدت آسيب ديد و ورم كرد و كبود شد،
همسر مهربون هم پاش درد گرفت
و هنوزم كه هنوزه دو تاييمون خوب نشديم!!!
روز پنجم عيد دور دوم سفرمون شروع شد كه با همكاراي همسر مهربون بود! از همسفراي قبليمون خداحافظي كرديم و رفتيم به سمت ك ي ا ش ه ر. بعدازظهر بود كه رسيديم و دو تاديگه از همكاراي همسر مهربون هم رسيده بودن و رفتيم مراسم تولد خواهرزاده همسر يكي ديگه از دوستاي همسر مهربون!
خيلي با حال بود. مثل يه عروسي شلوغ و مجلل بود! همشون تند تند شمالي حرف ميزدن و من تو اون دو سه ساعتي كه اونجا بوديم فقط از تو حرفاشون يه دونه فسنجون رو شنيدم!
بعدشم رفتيم ويلايي كه از قبل همسر مهربون و دوستاش تلفني رزرو كرده بودن! ولي اصلا جاي خوبي نبود! هم خيلي كثيف بود و هم با حداقل امكانات! اون شب هم خيلي سرد بود و بخاري فقط تو هال داشت كه اونم نفتي بود و نصفه شب نفتش تموم شد و در تمام مدت شب هم صداي شغال و اينا ميومد و من كه داشتم از ترس سكته ميكردم!
تازه اون ويلا يه كم جاي پرتي بود و خيلي تو بافت نبود و خلاصه كه شب ترسناكي رو گذرونديم! اين ويلا رو از چند روز قبل از عيد تلفني رزرو كرده بودن و تمام پول پنج شب اقامت رو هم ريخته بودن به حساب! اصلا ويلاي خوبي نبود و خيلي هم گرون حساب كرده بود! براي هرشب اندازه يه هتل چهار ستاره ازمون پول گرفته بود! اون شب من و همسر مهربون تو هال چادر زديم و تو چادر خوابيديم!
بقیه هم تو اتاقا خوابيدن و همگي تا صبح لرزيديم!
روز ششم عيد تصميم گرفتيم كه اون ويلا رو خالي كنيم! همسر مهربون هم از شب قبلش به شدت سرما خورده بود
. چون تمام پول پنج شب رو داده بوديم صاحبش راضي نميشد پول رو بهمون برگردونه! و در روزهاي بعدي خورد خورد بقيه پول رو با كلي دعوا و كلانتري و اينا بهمون پس داد.
اونروز خواهر بزرگه همسر مهربون از طرف ادارشون تلفني يه جا رو توي ر ض و ا ن شهر برامون رزرو كرد و همگي رفتيم اونجا كه واقعا مثل يه قصر ميموند و اصلا قابل مقايسه با ويلاي شب قبل نبود!! ناهار رو هم سر راه تو ا-ن- ز-ل -ي و لب دريا خورديم. آشپزمون در تمام اين چند روز يكي از همكاراي همسر مهربون بود كه واقعا هم دستپختش عالي بود و هم غذاهاي عجيب غريب خيلي خوشمزه و اعيوني درست ميكرد.
من دو سه تا غذا ازش ياد گرفتم! هرچي اون غذا بلد بود خانومش ميگفت من اصلا غذا پختن بلد نيستم! البته خانومش خيلي كوچولو و كم سن و سال بود.![]()
روز هفتم عيد رو اول با جشن تولد دختر يكي از همكاراي همسر مهربون شروع كرديم و بعدازظهرش هم رفتيم ماسوله! من اولين بار بود كه ميرفتيم ماسوله و خيلي خوشم اومد. هرچند خيلي شلوغ بود ولي جاي خوشگلي بود. ![]()
روز هشتم عيد رو كامل تو ويلا مونديم و همسر مهربون و يكي از همكاراش رفتن دنبال بقيه پول ويلا كه بازم يه مقدارش رو اونم از طريق كلانتري و پليس و اينا داد
و بقيش رو قرار شد بريزه به حساب. واقعا پول خيلي زيادي بود و نميشد ازش بگذريم وگرنه اون صاحب ويلا آدم دندون گردي بود و ارزش اينهمه اعصاب خوردي رو نداشت.
روز نهم عيد رو هم رفتيم جنگل گ-ي-س-و-م و كلي ترقه بازي كرديم و با تفنگ ساچمه اي كلي تيراندازي كرديم!!! يكي از همكاراي همسر مهربون يه نارنجك بزرگ توي تخم مرغ شانسي بزرگ درست كرده بود و اونجا تركوندش و يه لحظه فكر كردم تو جبهه جنگ هستم
اونقدر صداي انفجارش شديد بود كه خدا ميدونه!
روز دهم عيد رو هم به سمت تهران حركت كرديم و شب بود كه رسيديم خونه هامون و تا پاسي از شب داشتم بار و بنه هاي سفرمونو سر و سامون ميدادم!![]()
روز يازدهم عيد رو تا بعدازظهر استراحت و بعدش با خواهر بزرگه همسر مهربون رفتيم خونه خواهر وسطي همسر مهربون تو ك ر ج و شام هم مونديم و آخرشب بود كه برگشتيم خونه خودمون! ![]()
روز دوازدهم عيد بود كه ليلا خانم كدبانو شد!!!
بله اونروز ناهار همه خانواده همسر مهربون رو ناهار دعوت كرديم و يه مهموني بزرگ گرفتيم! خواهر كوچيكه همسر مهربون يه گلدون خيلي بزرگ گل طبيعي برامون اورد كه خيلي دوسش دارم. هركدوم از مهمونا كه ميومدن يه هديه تو دستشون بود و خيلي باحال بود و بسي ما خرسند ميشديم!
اونروز يكي از غذاهايي كه اون دوست همسرمهربون يادمون داده بود رو درست كردم و همگي خيلي خوششون اومد. خدا رو شكر مهموني خيلي خوب برگزار شد و البته اگه كمكهاي همسرمهربون نبود از پسش برنميومدم! مرسي همسر خوب و عزيزم
. مرسي از كمكهات. بعدش ديگه مهمونا تاعصر موندن و عصر رفتن.
روز سيزدهم هم كه ساعت يازده از خونه زديم بيرون به سمت باغ باباي همسر مهربون كه بعد از كرج هستش و حدود دو بود كه رسيديم و با اينكه همسر مهربون از كلي راههاي ميانبر و بي ترافيك روند ولي يه جاهايي ديگه مگه پرواز ميكرديم كه به ترافيك نخوريم!
همه اونجا بودن و ناهار و و بعدش همه رفتن و ما مونديم و خانواده خواهر بزرگه همسر مهربون و بابا مامانش. و تصميم گرفتيم تا شب تو باغ بمونيم تا به ترافيك نخوريم! و بخاري چوبي اتاقك باغ رو روشن كرديم و هممون بوي دود گرفتيم ولي خيلي خوش گذشت و البته هوا خيلي سرد بود و خواهر بزرگه همسر مهربون هم اونجا از صبح آش رشته باز گذاشته بود و خيلي خوشمزه شده بود و تو اون هواي سرد خيلي مزه داد
. ديگه نه و نيم شب بود كه از باغ زديم بيرون! و بازم ترافيك بود ولي چون همسر مهربون از همون راههاي ميانبر بدون ترافيكش ما رو رسوند ما نفهميديم ترافيكه تا زمانيكه باباي همسر مهربون زنگ زد و گفت تو ترافيك اتوبان گير كرده!
روز چهاردهم هم كه در واقع بعدازظهر از خواب بيدار شديم و تا عصر تلويزيون نگاه كرديم و آخرين روز تعطيلات نورز امسال رو به استراحت كامل در خونه سپري كرديم.![]()
ديروز هم سركار بوديم و صبح يه مراسم ديد و بازديد توي سالن همايشهاي شركت برگزار شد و همه رئيس روسا شيك و مرتب به ترتيب دم در وايساده بودن و از جلوشون رد ميشديم و تبريك ميگفتيم! و جالب اينكه حتي بداخلاقترين رئيسا هم لبخند به لبشون بود و شاخهاي ما نيز اندكي دراز ميگشت!![]()
راستیَ،كلي عكس دارم كه بزارم براتون! امروز همسر مهربون قراره عكسا رو بريزه روي سي-دي و من در اولين فرصت براتون عكس ميزارم!
ويژه: همسر مهربونم
ديگه خيلي تكراري شده ايني رو كه ميخوام بگم ولي
مرسي كه همه بدخلاقيهامو در تمام طول مدت سفر تحمل كردي
قول ميدم امسال خيلي همسر بهتري برات باشم عزيز مهربونم
باور كن ايندفعه قولم قوله ها!
دوست دارم عشق من
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:52 توسط لیلا
سال نو مبارک!
امیدوارم سال جدید پر از شادیها و شادیها و شادیها براتون باشه!
فردا میام با کلی حرف!
خوش بگذره!
شاد باشید.
ویژه: همسر مهربونم
دوست دارم عزیز دلم
مرسي بخاطر همه چيز
خيلي مهربون و خوب و صبوري
دوست دارم مهربونم
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:53 توسط لیلا






