تبليغاتX
wedding website همیشه ما
همیشه ما
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگرست نه رنگ دیروز
پست صد و دهم: دکتررررررررررررررررررررررررر!

سلام سلام

از تك تك همه شما دوستاي خوبم بخاطر راهنماييهاتون در مورد پست قبلي ممنونم. فروشنده اي كه قرار بود برام ماهي بياره گفت كه چون از شيلات ميگيره رفته و هنوز ماهي نيومده بوده و گفت كه يه مقدارش هم بخاطر آلودگي درياهاست! حالا قرار شده تا فردا بياره! منتظر ميمانيممممممم!

ديروز يه ويروس پررو روي شبكه ادارمون پخش شده بود كه تمام ديروز رو مشغول رفع و رجوع اون از رو كامپيوترامون بوديم و حتي نتونستم بيام نت! اين از اين!

يكشنبه هم بعد از يوگا با مترو رفتم دكتر! ساعت يك ربع به هفت وقت داشتم ولي هفت رسيدم، اولين بار بود كه پيش اين دكتره ميرفتم و دم در ساختمون كه رسيدم و داشتم تند تند راه ميرفتم نگهبانش بهم گفت كدوم دكتر ميخواي بري؟ گفتم دكتر... بعد گفت بدو برو كه الان تو راه پله ها مگه پيداش كني چون الان ميره! منم حتي ديگه به آسانسور هم فكر نكردم و پله ها رو دو تايكي دويدم و  وقتي رسيدم تو مطب با يه عالمه مريض نشسته روبرو شدم كه داشتن با تعجب نگام ميكردن كه اين چرا اينجوري پريد اومد تو!!

چون وقتم گذشته بود بايد منتظر ميموندم تا آخرين نفر برم پيش دكتر! منم از فرصت استفاده كردم و از يه خانومي كه پيشم بود كلي در مورد دكتره پرسيدم و خيالم حسابي راحتتر شد كه واقعا دكتر خوبيه! آخه من با كلي جستجو از اينترنت اونم از يه سايتي كه چندتا از كاربراش اين دكتر رو گفته بودن پيداش كرده بودم و با اينكه تو سايت مفاخر ايران هم زندگينامشون رو خونده بودم ولي ديگه از اون خانومه كه پرسيدم حسابي بهش ايمان اوردم! دكتره عالي بود! وقتي رفتم پيشش و چون تو پروندم نوشته بودم از طريق اينترنت آشنا شدم ازم پرسيد كدوم سايت؟ من اصلا خودم خبر ندارم و شما دومين نفري هستي كه ميگي اينو از طريق اينترنت پيدا كردي و اينا! خيلي دكتر خوب و مهربوني بود! بعدشم در مورد شغلم پرسيد و بهم گفت كه دخترش هم هم رشته من بوده و الان ايران نيستش و همش ياد دخترش ميفتاد! كلي هم بهم روحيه داد و گفت اين چيزي كه بخاطرش اومدي اصلا مشكلي نيست و حتي دارو هم برات نمينويسم! و اطلاعات زيادي هم آدمو به دردسر ميندازه و لازم نبوده اينقدر بري در مورد اين موضوع تحقيق كني! آخر سر هم كه داشتم خداحافظي ميكردم عينكش رو برداشت و اشكاش رو پاك كرد و گفت برو، برو كه منو ياد دخترم انداختي و خيلي دلم براش تنگ شد. منم بغض گلوم رو گرفت و نزديك بود منم بزنم زير گريه!

بعدش كه تا برسم سر خيابونمون نه و نيم شب شده بود، چه معني داره يه خانوم محترم و متشخص تا اين موقع شب بيرون باشه ها؟ و همسر مهربون اومد دنبالم سر خيابون و رفتيم خونه!

ديروز صبح كه بيدار شديم چون همسر مهربون جلسه داشت و بايد زود ميرفت تند تند آماده شديم بريم سركار و تو اين هيري ويري هم به شدت هوس كله پاچه كرده بودم ولي چيزي به همسر مهربون نگفتم و بعد همون لحظه كه قرار بود من پياده شم زنگ زدن و گفتن جلسه كنسل شده و كلي ذوق كرديم و يهو همسرمهربون گفت بيا بريم كله پاچه بخوريم!!!! خودمم از اين تله پاتي كلي تعجب كردم! و رفتيم كله پاچه مشتي خورديم و بعدش رفتيم سركار!

راستش همسر مهربون بيست روزي ميشه كه به شدت سرماخورده و نميدونم چرا خوب نميشه! البته كله پاچه هه براش بد نبود ها! خيلي نگرانشم! خيلي ضعيف شده، اونقدر ضعيف شده كه خدا ميدونه! هرچيم بهش ميگم بيا بريم پيش يه متخصص نمياد! همسر مهربون كلا اعتقاد چنداني به دكتر رفتن نداره و هركاريش ميكنم نميره دكتر و ميگه چيزي نيست و خوب بشم! همون دوست پزشكمون هم بهش گفته خوب ميشي و فقط كلداستاپ بخور! ولي خوب نميشه و فقط ضعيف و ضعيف تر ميشه! و هرچي همسر مهربون خوب نميشه منم بيشتر غصه ميخورم! و من هرچي بيشتر غصه ميخورم، بيشتر نگران ميشم و هرچي بيشتر نگران ميشم بيشتر فكر ميكنم، هرچي بيشتر فكر ميكنم بيشتر فكرهاي شيطاني به سرم ميزنه!

مثلا اينكه اگه اين بار هم حرفمو گوش نكرد، اندكي كلروفرم به همسر مهربون بخورونم و بيهوش بشه و دست و پاشو ببندم و كولش كنم و ببرمش دكتر!

همسرمهربونم: اين يه تهديد جديه ها! بابا، لااقل بخاطر ليلاييت بيا بريم دكتر! جون من!

 

خب ديگه دوستاي خوبم، روزهايتان پرنور، پرعشق و پرشادي باد هميشه!


ويژه: همسرمهربونم

بيا بريم دكتر!

كدوم دكتر؟

همون دكتر كه آمپولي نداره آي بله!

بيا بريم دكتر؟

كدوم دكتر؟

همون دكتر كه خوب و مهربونه آي بله!

خيلي نگرانتم عزيز دلم. بخاطر منم كه شده بيا بريم دكتر عزيزم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 

 


[ ]
+
پست صد و نهم: ماهییییییی!
سلام سلام!

چه حال؟ چه احوال؟ چه خبر؟

امروز یه سوال داشتم: قبلش یه کم توضیح بدم:

من و همسرمهربون اصلا مرغ نمیخوریم! ماهی هم همچنین! ولی نشستم با خودم فکر کردم دیدم اینجوری که نمیشه! حالا مرغ یه چیزی چون خیلی هورمونی هستن! ولی ماهی چی؟ از اون که دیگه نمیشه گذشت!

این بود که دیروز رفتم و سفارش دادم برام دو کیلو ماهی شیر بیارن! و امروز بعدازظهر قراره برم بگیرمشون! البته عصری دارم میرم دکتر! اونم کجا! اون سر دنیا! اونم چجوری؟ با مترو! پس احتمالا امروز نمیتونم برم مهای ها رو بیگرم و ممکنه فردا بگیرمشون!

به هرحال که فرقی نمیکنه! و اما مساله مهم اینه که من چه جوری درستشون کنم که هم خوشمزه بشن هم اون مزه وبوی زخم ماهی رو ندن و هم سالمترین نوع پخت بشن و لازم نباشه اونقدر سرخ بشن که خوشمزه شن!

و در همین راستا هستش که پیشنهادات شما دوستان عزیز با کمال میل پذیرفته میشود!

با ما تماس بگیرید: همیشه ما!


ویژه: همسر مهربونم

ای بهین باغ و بهارانم تو

زندگی را با تو میدارم دوست!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست صد و هشتم: ماجراهاي نمایشگاه کتاب!
سلام سلام!

چه خبر از کجا؟

 دیروز از طرف ادارمون رفتم نمایشگاه کتاب! وقتی رسیدیم هنوز ساعت ده نشده بود و ورودی سالنها رو بسته بودن و نمیزاشتن بریم تو! ساعت ده که شد یهو سیل عظیمی از جمعیت به داخل هجوم اوردن و منم مثل یه قطره باهاشون رفتم!

اول رفتم کتابی که برای اداره میخواستم و قبلا سفارش داده بودیم رو پیدا کنم! کلی گشتم تا غرفشون رو پیدا کردم و بعد بانک و بعد هم انبار! حسابی خسته شدم!

بعد رفتم برای خودم کتاب بخرم! هرکتابی میدیدم میگفتم این که تو اینترنت هست، اونكه تو اینترنت هست!

خلاصه که کلی گشتم و هیچی نخریدم! چرا؟ چون همش تو اینترنت بود!

بعدش رسیدم دم یه غرفه کوچولویی که شاید به زحمت به شش متر هم میرسید! یه آقای مسنی که کراوات هم زده بود و یه خانوم تو غرفه بودن و اون آقاهه داشت برای بازدیدکنندگانش توضیح میداد!

منم فضول، وايسادم گوش دادم و يه كم هم در و ديوار غرفه رو خوندم و فهميدم انتشارات دكتر ج-ع-ف-ر-ي-ا-ن هستش! هموني كه پروفسوراي تغذيه داره و من تا اون موقع حتي اسمش هم نشنيده بودم! كلي از حرفاش كه دست و پا شكسته فارسي صحبت ميكرد خوشم اومد و آخرشم تمام مجموعه كتاباشو خريدم و يه كارت پستال هم بهم دادن و استاد برام امضاش كرد!

بعدش رفتم و كلي گشتم تا براي همسر مهربون شاهنامه بخرم! يه بار از لابلاي حرفاي همسر مهربون فهميدم كه دلش ميخواد شاهنامه اي داشته باشه كه مثل اون نسخه حافظي كه داره زير هر صفحه اش در مورد يه سري كلماتش توضيح داده باشه! و منم تمام نمايشگاه رو دنبال همچين چيزي بودم! يه سري كه بهم ميخنديدن و ميگفتن: خانوم مگه شاهنامه الكيه، اگه بخواد اينجوري باشه كه هزار جلد كتاب ميشه! يه سري شاهنامه اي ميدادن كه آخرش واژه نامه داشت و منظور من نبود! يه سري هم ميگفتن شايد در آينده همچين چيزي چاپ بشه! ولي ليلايي اصلا هم نااميد نشد و هزار و شونصد بار تمام غرفه ها رو گشت و البته از اين جستجوها هم اطلاعات خيلي خوبي در مورد شاهنامه بدست اورد! و بالاخره توي يه غرفه اي خيلي اتفاقي اون چيزي رو كه ميخواست پيدا كرد!

البته كتابي كه پيدا كردم بهين نامه است و در واقع گزيده اي از شاهنامه است ولي گزينش و توضيحاتش از استاد ياحقي بود كه من ديروز فهميدم شاهنامه شناس ماهري بوده و يا شايدم هست!

خلاصه كه خوش و خرم و خندان شاهنامه رو خريدم و تا برگردم خونه عصر شده بود و كادوش كردم اونم به سبك من درآوردي خودم و منتظر همسرمهربون شدم! همسر مهربون خيلي خوشش اومد و من اصلا انتظار نداشتم در اين حد خوشحال بشه! تا آخر شب هم كلي برام شاهنامه خوند! من عاشق حافظ خوندناي همسرمهربون بودم كه برام تفسير هم ميكرد! اما از ديشب عاشق شاهنامه خوندنش هم شدم!

و ديگه اينكه همسرمهربون گفت كه اون پروفسور ج-ع-ف-ر-ي-ا-ن آدم معروفيه و تو تلويزيون هم چند بار باهاش مصاحبه كردن و اينا و منم همش تعجب میکردم كه پس چرا تا حالا من حتي اسمش هم نشنيده بودم!

خب ديگه دوستاي خوبم، اينم ماجراهاي نمايشگاه كتاب امسال!

هميشه خوش و خرم و شاد و پيروز باشيد.


ويژه: همسر مهربونم

عاشقتم مهربونم

عاشق اون صداي گرم و مردونت هستم

عاشق تفسيرهاي قشنگ و دلنشينت از حافظ و شاهنامه هستم

عزيزدلمي! عاشق همه حرفات و كلامت هستم!

دوست دارم هميشه تا ابد.

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست صد و هفتم: چه خبر؟
سلام سلام!

چه حال؟ چه خبر؟ چه احوال؟

میگما نمایشگاه کتاب رفتید؟ امسال چطوره؟ کدوم سالناشو پیشنهاد میکنید؟

خواهرم پنج شنبه از طرف دانشگاهشون امده بودن تهران و رفته بود نمایشگاه، كتابي نخريده بود و عصري اومد خونمون!

ديروز هم تا حدود ظهر خواب بوديم و بعد من و همسر مهربون دوتايي رفتيم خونه خواهر كوچيكه همسرمهربون عيد ديدني!!!

و بعدش هم اومديم خونه و خواهرم رو برداشتيم و رفتيم چيتگر! من و همسر مهربون وقتي ميريم چيتگر بدمينتون بازي ميكنيم! ديشب هم شروع كرديم به بازي كه من اصلا در آمادگي به سر نميبردم و همش شوت ميزدم! خواهرم هم كه يه گوشه وايساده بود و نگاه ميكرد و بعدش همسر مهربون گفت بيا با خواهرت بازي كن!

منم فكر ميكردم كه الان بلد نيست و خواستم يه كم باهاش آماتورانه بازي كنم! ديدم بعله! خانوم تنيسور حرفه اي هستن و ماخبر نداشتيم! بازيش خيلي خوب بود! من اصلا خبر نداشتم! طوريكه من رفتم كنار و با همسر مهربون كلي بازي كردن!

همسر مهربون ميگفت خواهرت مثل مرد دو هزار-چ-ه-ر-ه است! فكر ميكني چيزي بلد نيست بعد يهو ميبيني تو اون كار حسابي بلده!

خلاصه كه ديشب من به اين حرف همسرمهربون كلي خنديدم! هنوزم يادم ميفته خندم ميگيره!

بعدش رفتيم و ب-ن-ا-ب خورديم و اومديم خونه و تا ساعت يك و نيم داشتيم تلويزيون نگاه مكيرديم و بعدش خوابيديم!

صبح هم همسرمهربون منو رسوند سركار و خواهرم رو برد برسونه مترو كه بره دانشگاه!

ديگه هم ميخوام تند تند آپ كنم!

اميدوارم هفته اي پر از زيبايي و شادي داشته باشيد.


ويژه: همسر مهربونم

خيلي دوست دارم مرد من!

از تمام لحظه هاي زندگي مشتركمون، اين توئي كه هميشه سربلند و پيروزي!

مرسي بخاطر همه مهربونيهات!

مرسي بخاطر دل پاك و درياييت!

خيلي دوست دارممممممممممممممممممممممممم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست صد و ششم: برگشتم!

سلام سلام دوستاي خوبم

همه خوب و خوش و سلامتيد؟

ببخشيد كه نگرانتون كردم و ممنون از همه نگرانيهاتون. اميدوارم هميشه خوب و خوش و سلامت باشيد.

راستش يه كم كه نه، خيلي خيلي زياد از نظر روحي بهم ريخته بودم و حال و حوصله نوشتن وبلاگ رو نداشتم. ذهنم پر و منگ بود. دلم ميخواست سرم روي تنم نبود و آزاد و سبك و رها ميدويدم و ميدويدم.

نميدونم! تنها دليلي كه ميتونم براي رفتار پرخاشگرانم پيدا كنم اين قرصهاي ي-ا-س-م-ي-ن هستش. چون من قبلا درسته آدم خيلي ساكتي هم نبودم ولي ديگه در اين حد پرخاشگر و تندخو هم نبودم. اين بسته از قرصا كه تموم بشه ميخوام فعلا اين قرصا رو نخورم. اصلا ديگه قرص نميخورم. دارم دچار افسردگي شديد ميشم. معلومه كه وقتي آدما جلوي روند و كاركرد طبيعي بدنشون رو با انواع حقه ها و كلكها ميگيرن همه چيز بهم ميريزه! پس پيش به سوي رهايي، شادي و هر آنچه خوب و نيك و خوش است!  البته اميدوارم ني ني آينده ما هم خيلي عجول نباشن و هم خيلي فرصت طلب نباشن كه زودي جفت پا بپرن تو زندگي مامان باباش!

و اما!

پنج شنبه هفته گذشته كه رفتم ماموريت ر-ش-ت و كارم يكساعت هم طول نكشيد و تا نه صبح تموم شد ولي چون پرواز برگشتم عصر بود مجبور شدم برم يه استراحتگاه پيدا كنم و تا عصر همونجا بودم. وسطاشم رفتم و تو بازار بزرگ ر-ش-ت هم يه چرخ زدم و كلي خرت و پرت خريدندي!

جمعه تا ظهر خواب بودم و چون يه كم اوضاع روحيم قاراشميش بود همسرمهربون كلي اصرار كرد كه بريم اصفهان. منم همش ميگفتم نه! نه! و بالاخره نتيجه اين شد كه ساعت دو بعدازظهر جمعه راه افتادیم به سمت اصفهان خونه بابا اينا ديگه تقريبا هوا داشت تاريك ميشد كه رسيديم! و دقيقا نزديك شهر كه رسيديم يهو ماشينمون از جاده خارج شد (چون بارون ميومد و جاده لغزنده بود)و يك دور و نيم كامل با شدت دور خودمون چرخيديم! داشتم سكته ميكردم! خيلي وحشتناك بود! همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد! دقيقا تو همون سمتي كه ميرونديم داشتيم  از جاده خارج شديم به اون سمت ديگه كه كنارش يه پل بود براي اينكه نيفتيم زير پله همسرمهربون مجبور شد ماشينو برونه به اون سمت ديگه جاده و اون سمت هم كنارش يه دره مانند بود! خيلي ترسيده بودم! خيلي خدا بهمون رحم كرد. خدا جونم ممنونم.  همسر مهربون تنها كاري كه كرد اين بود كه ترمز نكرد! و اگه ترمز ميگرفت چپه شدنمون حتمي بود! واي!! منكه خيلي ترسيده بودم! خدايا! خودت هميشه حافظ و نگهبان همه باش. آمين.

 بجز اين قسمت سفر، خيلي خوب شد كه رفتيم اصفهان. كلي آرومتر شدم. وقتي آدمايي كه تو غربتن خانوادشون رو ميبينن خيلي سبك و آروم ميشن! خلاصه كه شنبه هم بعد از ناهار برگشتيم تهران.

بقيه روزها هم كه معمولي معمولي بود. يه كم هم سرم شلوغ شده. يه پروژم هم شروع شده كه سه ماهه است و بايد سر سه ماه تمومش كرده باشم و گزارشهاشم داوري شده و تاييد شده باشه. و امروز دقيقا نيم ماهش گذشته و تازه تونستم شروعش كنم! اين رئيسمون هم كه فقط بلده كارهاي وقتگير و مسخره برام بتراشه! منم كه آخر حوصله!!!

خب ديگه! هنوزم خيلي روحيم بهوبد پيدا نكرده و البته شانس اورديد! چون اگه ميخواستم بنيوسم امروز كلي حرف داشتم! و بنابراين به همين پست نسبتا كوتاه بسنده ميكنم.

 


ويژه: همسر مهربونم

هنوز ذهنم خيلي آروم نشده! مرسي كه تحمل ميكني!

مرسي كه اينهمه راه رفتيم تا اصفهان بخاطر زندگيمون!

اميدوارم زود زود سرماخوردگيت خوب خوب بشه عزيز دلم.

زندگي رو با تو و بخاطر تو ميخوام! اينو هميشه يادت باشه عزيز مهربونم.

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست صد و پنجم: شاید وقتی دیگر!
سلام دوستای خوبم

یه مدتی نمیتونم بیام و آپ کنم. ببخشید. من خوبم. فقط زیاد حال و حوصله ندارم.

خوش و خرم باشید.


[ ]
+
پست صدو چهارم: دلم کوه میخواددددددددددددد!

سلام سلام

چه حال؟ چه خبر؟

عجب وبلاگستان سوت و كوري شده ها!!!

پرنیان جون: وبلاگت برای من فیلتره! آدرس پرشینت رو هم ندارم! آدرست رو رام بزار.

اين هفته خانواده خواهر وسطي همسر مهربون از طرف ادارشون كه با همسرش تو يه اداره كار ميكنن و مادرشوهرش و بابا مامان همسرمهربون رفتن مسافرت! براي ما هم جا رزرو كرده بودن ولي چون اين هفته تو اداره خيلي سرم شلوغه و نميتونستم مرخصي بگيرم و از طرفي تازه دو سه هفته است از مسافرت اومديم و حس و حال مسافرت نبود و نرفتيم! البته همسرمهربون خيلي دلش ميخواست بريم ولي بخاطر من هيچي اصرار نكرد. مرسي عزيز مهربونم!

آخر همين هفته قراره برم ماموريت رشت! با هواپيما! من ترس از ارتفاع ندارم به هيچ عنوان! ولي از هواپيما خيلي ميترسم! نميدونم! شايد دليلش اينه كه تو كشور ايران عزيزمون ايران زندگي ميكنم! هروقت ميخوام سوار هواپيما شم رنگ و روم ميشه مثل گچ! دستام يخ ميكنه و بدنم ميلرزه!

چندوقت پيش يه ماموريت رفتيم اصفهان كه هواپيماش اونقدر درب و داغون بود كه خدا ميدونه! همشم انگار تو هوا تلو تلو ميخورد! تند تند هم ميگفتن چاله هواييه! چاله هواييه! منم كه شجاع! از ترس داشت حالم بهم ميخورد! وقتي رسيديم فرودگاه باورم نميشد رو زمينم!!!!

ديگه اينكه خيلي دلم ميخواد اين روزاي تعطيل بهار رو برم كوه! يادش بخير! راهنمايي دبيرستان كه بودم، يه جمعه در ميون بهار رو خانوادگي بابام و دو تا از عموهام ميرفتيم كوه! يه جمعه خانوادگي ميرفتيم و البته كوههاي كوچولوتر و جمعه بعدش رو بابام و عموهام و بعضر وقتام چندتا از دوستاشون با هم تخصصي ميرفتن و تا قله هاي نسبتا بزرگ هم ميرفتن و خيلي وقتا حتي برامون برف هم ميوردن! وقتايي كه خانوادگي ميرفتيم خانوما و بچه كوچولوها پايين كوه ميموندن و ما ميرفتيم بالا! و البته من هميشه وبال گردن بابام بودم كه هم تو بالا رفتن و هم تو پايين اومدن خيلي وقتا حتي مجبور ميشد يه جورايي كولم كنه!

از وقتي رفتم دانشگاه ديگه اونجوري كوه نرفتم! حالا امسال بهار دلم پر ميزنه براي كوهنوردي! كه تمام پوست صورتم بسوزه و لپام گل گلي بشه و صورتم آفتاب سوخته آفتاب سوخته بشه!! هرچند با اين بدن ناآماده من فكر كنم اگه دو متر برم بالا بايد دوهفته لنگ بزنم و تمام عضلاتم بگيره! ولي بازم قبوله!

خلاصه كه اميدوارم امسال بهار موفق بشم دو سه بار برم كوه جانانه و يه كم حالم سرجاش بياد! جمعه ها تا لنگ ظهر خوابيدن فقط آدمو بيحال ميكنه و لاغير! مگه نه؟

 


ويژه: همسر مهربونم

بيا بريم كوه!

كدوم كوه؟

همون كوهي كه غار داره آي بله!

بيا بريم كوه!

كدوم كوه؟

همون كوهي كه خار داره آي بله!

بيا بريم كوه!

كدوم كوه؟

همون كوه ديگه!

بيا بريم كوه ديگه بابا!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+
پست صد و سوم: كلي حرف!
سلام سلام!

همه خوبید دوستای خوبم؟

دیروز صبح مرخصي گرفتم و مستقيم از خونه برای آخرین تلاش در مورد اون سهمیه ممتازین برای دکترا رفتم دانشگاهمون!تريپ پررويي بود وگرنه ميدونستم چقدر مسئولاش عوضين! دقیقا از امسال آیین نامشون عوض شده و باید حداکثر یکسال از فارغ التحصیلیت بگذره! تا همین یک ماه پیش شرطش گذشتن حداکثر سه سال بود! هرچیم دویدم به جایی نرسیدم!

استاد ارشدم که خارج از ایران هستن! و درست هفته پیش اومده بودن و دیروز که من رفتم دانشگاه گفتن امروز رفتن دوباره خارج! خلاصه که کلی دپرس بودم! وسطش همسر مهربون زنگ زد و گفت نمره زبان ام-سي-اچ- اي اومده كه قبل عيد شركت كرده بودم و نمرم خوب شده بود! با توجه به اينكه در كل زندگيم حتي يك دقيقه هم كلاس زبان نرفتم به نظرم نمرم عالي شده بود! و باعث شد يه كم حالم خوب شه!

با مترو برگشتم كه برم سركار كه همسر مهربون همش زنگ ميزد كه مترو ش-ر-ي-ف كه پياده شدي بگو من بيام دنبالت كارت دارم و ميخوام يه فرم بدم بهت كه خواهرم بياد ازت بگيره! خلاصه كه منم كه خوش باور، همسر مهربون كه اومد گفت سركار رفتن رو بي خيال! چون ميدونم امروز خيلي ناراحتي بخاطر قضيه دكترا، بريم بيرون و بگرديم! و اينگونه شد كه رفتيم و رفتيم تا رسيديم ج-ا-ج-ر-و-د و تو رستوراني كه چند بار تا حالا با ه مرفتيم ناهار خورديم و دوباره رفتيم و رفتيم و وسط راه تازه فهميدم همسرمهربون قصد داشته بريم شمال و برگرديم! و شاخام درومد!

ولي چون عمليات راهسازي بود و حركت خيلي كند بود تصميم گرفتيم بريم روستاي ر-ي-ن-ه كه نزديك كوه دماوند هستش! رفتيم اونجا و چايي خورديم و كلي مناظر رو نگاه كرديم! خيلي دلم ميخواد يه بار به دماوند صعود كنم، ولي همسر مهربون ميگه قبلش بايد چندوقت دوره آمادگي صعود برم! البته همسرمهربون تا حالا سه بار به دماوند صعود كرده و الان ديگه دچار كوه بيزاري شده و از كوه رفتن خوشش نمياد! ولي من خيي دلم ميخواد برم و دماوند رو صعود كنم!

بعدش ديگه عصر بود كه برگشتيم و تصميم گرفتيم بريم خونه باباي همسر مهربون عيد ديدني! آخه هنوز خونشون نرفته بوديم! البته بعد عيد خيلي همديگه رو ديديم و با هم مسافرت رفتيم! اونام خونه ما اومدن! ولي ما هنوز خونشون نرفته بوديم! اين بود كه رفتيم خونشون و عصرانمون همون شام شد و همسرمهربون چون خيلي خسته بود قرار شد يه چرت بزنه كه چرت زدن همانا و شب خوابيدن تو خونه باباي همسرمهربون همانا!

صبح هم مامان همسر مهربون برامون يه صبحونه كامل درست كرده بود و خوردم و چون از خونشون تا سركار من پياده ۵ دقيقه راهه اومدم و بعد از مدتهاي طولاني زود رسيدم سركار!

راستي! امروزم ني ني همون دوستم كه گفتم از عروسيش نديدمش صبح به دنيا اومده و الان همسرم هربون زنگ زد و گفت با هم بعدازظهر مرخصي بگيريم برم بهش سر بزنيم!

اينم از اين!

 آخر هفته خوب و خوشي داشته باشيد دوستاي خوبم!


ويژه: همسر مهربونم

مرسي عزيز دلم!

بخاطر ديروز واقعا ممنونم!

مرسي كه از كارت زدي و اينهمه رانندگي كردي!

مرسي مهربون من، اونقدر كه ناتمام، عاشقتم!

خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين. 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!