ببخشید سرم خیلی شلوغه و این هفته نمیتونم بهتون سربزنم. خوش و خرم و شاد و پیروز باشید همیشه![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:38 توسط لیلا
سلام سلام
ميگما من چقدر بي جنبه ام ها! چند روزي دور از اينترنت بودن حسابي از حال و هواي وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي منو انداخته بود! اما! اما!![]()
از هفته پيش كامپيوتر اينترنتمون ويروسي شديد شده بود و هيچ رقمي نميشد بيشتر از پنج دقيقه باهاش كار كرد! اما حالا درست شده!![]()
و اما اندر احوالات ما در اين چند روز:
جمعه عصر رو با يكي از دوستامون رفتيم چ-ي-ت-گ-ر و حسابي و-ر-ق بازي كرديم و من و خانم دوستمون كه تو يه گروه بوديم با اقتدار كامل برنده شديم!
واقعا من به اين اعتقاد دارم كه بايد دور، دورت باشه! اونروز دور ما خانوما بود! اما دفعه قبلش دور، دور آقايون بود و اونا بودن كه با اقتدار كامل از ما بردن!
البته جريمه باخت هم اين بود كه يه بطري آب معدني بزرگ رو آقايون محترم يك دقيقه وسط پيشونيهاشون نگهداشتن و ما ليديهاي عزيز بسيار خنديديم و خنديديم و مستند سازي كرديم با فيلم و دوربين!
شنبه هم كه رفتم خونه و براي اولين بار ق-ل-ي-ه ماهي درست كردم! اما از آنجا كه ليلا بانو بسي خسته بود سبزيهايي كه گرفته بود رو فقط پاك كرد و شست و پخت! اگه گفتين نكته مهمش كجا بود؟
نكتش اينجا بود كه اونا رو خورد نكرد! چون حوصله نداشت و نتيجش اين شد كه موقع خوردن غذا يهو يه تنه درخت از تو سبزيها بايد ميكشيديم بيرون!
چقدرم خجالت كشيدم! و حالا يه عالمه از اون غذا مونده و نميدونه بايد چيكارش كنه!
ديروز هم چون ني ني اون دوست پزشكمون بدنيا اومد بعدازظهر همسرمهربون اومد دنبالم و مرخصي گرفتيم و اول رفتيم يه كيك ناز خوشگل گرفتيم و داديم روش نوشتن:
...ي كوچك! تولدت مبارك! (بجاي نقطه چينها، فاميلي دوستمون رو نوشتيم، چون هنوز اسم ني ني قطعي نشده بود) بعدش از اين سر شهر كوبونديم رفتيم اون سر شهر! چون بيمارستانشون تو شرق تهران بود! يه ني ني تپل تپل و سفيد سفيد جيغ جيغو!
خيلي ني ني نازي بود! دلم ميخواست يواشكي لپاشو گاز ميگرفتم! اما خب اندكي بس بسيار زياد خجالت كشيدم!
اونقدرم هركي از راه ميرسيد با موبايل ميرفت و از سر وكله اين بچه عكس ميگرفت كه داشتم كنترلمو از دست ميدادم كه برم بزنمشون! نازي! يه ني ني گوگولو رو بخاطر خودشون با امواج خطرناك موبايل چقدر آزار ميدن!
و اونجا بود كه تصميم گرفتم وقتي من و همسرمهربون ني نيدار شديم، يه نفر رو بزاريم دم در كه هركي اومد اول بازرسي بدني بشه و موبايلاشونو بگيره و بعد بياد تو!![]()
بعدشم تا هفت شب مونديم اونجا! فكر كنيد! پرستاراي بيچاره هم چيزي نميتونستن بگن كه!
ما هم اونقدر شلوغ كرديم و خنديديم كه نگو! مادربزرگهاي ني ني هم بودن كه خيلي با اونا خوش گذشت! مخصوصا با مادربزرگ پدري ني ني كه اونقدر تعريفاي بامزه كرد كه خدا ميدونه! اصلا يادمون رفته بود بيمارستانه! حتي باباي دكتر هم كه بقول خود دكتر خيلي آدم شوخ و خنده رويي نيست آخراش راه افتاده بود و سعي ميكرد چيزاي بامزه بگه و ميخنديد!
خيلي خوش گذشت واقعا!
بعدش دوباره راه افتاديم و از شرق برگشتيم غرب! و حدود نه شب بود كه تازه رسيديم خونه باباي همسرمهربون! و اونجا هم كلي خوش گذشت! و يك شب رسيديم خونمون و اونقدر خسته بوديم كه خدا ميدونه!
سه چهار هفته اي بود نرفته بوديم خونه باباي همسرمهربون! من هروقت ميرم خونشون واقعا احساس آرامش ميكنم! شايد يه دليلش اين باشه كه از خونواده خودم دورم و چون مامان همسرمهربون خيلي مهربونه و واقعا به آدم آرامش ميده من اين حسو دارم!
خب ديگه: اميدوارم لحظه لحظه زندگيتان شاد و شاد و شاد و شاد باشه.
ويژه: همسر مهربونم
مهربون من
نميدوني چقدر بهت افتخار ميكنم
نميدوني چقدر دلم ميخواد دوست داشتن تو رو فرياد بزنم
نميدوني چقدر من خل و چلم! چون ممكنه يه روزي وسط كوچه و خيابون داد بزنم كه:
آي، ميخواهم دادي بزنم، آي!
ميخواهم دادي بزنم كه تو را دوست دارم، عاشقانه دوست دارم آي!
خدا همیشه برایم حفظت کند، خدا عزيزان همه را هميشه، شاد و سلامت برايشان حفظ كند، عزيزان ما را نيز همينطور، آمين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:45 توسط لیلا






